برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

راستی گناه نسل ما چه بود؟


راستی گناه نسل ما چه بود؟!

از نسلی سخن می گویم که با انقلاب ۵۷ به قوام شخصیتی و بلوغ اجتماعی رسید و جوانسال و سرزنده و پرطراوت، هر چند کم تجربه، پا به عرصه پر سنگلاخ سیاست نهاد. نسلی سرشار از شور و شوق و عشق و ایثار که به مانند یک خانواده در خانه و خاکی به بزرگی «ایران» حضوری پر طنین داشت. خانواده ای که علیرغم همۀ تفاوتهای فرهنگی، ملیتی، سیاسی و ایدئولوژیکی فرزندانش، همگی آرمان و آرزوی مشترک "آزادی و برابری" را در سر و در دل داشتند.

از بد حادثه و شاید هم از سر تقدیر، همزمان با تولد اجتماعی "نسل انقلاب"، مام میهن در چنگال دیو شریر و شیّادی قرار گرفت که هر چند از اعماق تاریخ بربریت و ارتجاع سر بر آورده بود ولی در "ماه" رخ می نمود!
هیولای مهیب و مرگ زایی که در فضای "جیمی کراسی" از حفره های تاریک تاریخ بیرون خزید، بر امواج "بی بی سی" سوار شد و با "ایر فرانس" فرود آمد.

دیو پلیدی که با همۀ ایل و تبارش و ظرفیت تخریبی بی حسابش، رسالت تاریخیش چیزی نبود جز حاکمیت سیاهی و تباهی، وحشت و خشونت، و جهل و جنون و جنایت. پدیده ای که تاریخ و بشریت معاصر نمونۀ آن را نه دیده بود، نه تجربه کرده بود و نه حتی در اواخر قرن بیستم کسی تصورش را میکرد.

البته نسل ما، نسل مجاهد خلق و فدایی خلق، نسلی که بار اصلی قیام برای آزادی را به دوش کشید، هنوز رایحه اولین "بهار آزادی" را نچشیده بود که بناگاه "ضد انقلاب" و "ضد خلق" شد!

برای خانوادۀ بزرگ این نسل، فاجعه تازه آغاز شده بود...
فرزندان این خانواده در کردستان به یکباره "تجزیه طلب" و "ضد دین" گردیدند و بر روی برانکارد تیرباران شدند و در شهر و روستا به توپ بسته شدند.
فرزندان ترکمن این نسل "آشوب طلب" و "توطئه گر" شدند و شبانه ربوده و سر به نیست گردیدند.
فرزندان عرب در خوزستان، "جدائی طلب" و "ستون پنجم" شدند و سپس درو شدند.
فرزندان بلوچ و یلان سیستان، "قاچاقچی" و "اشرار" شدند و در ملاء عام بر جراثقال ها آویزان شدند.

در تهران و سراسر ایران فرزندان مجاهد این نسل که در پاکبازی و صداقت و ایمان سرآمد آزادیخواهان بودند، "التقاطی" و "منافق کوردل" و "از خدا بی خبر" شدند و هزار هزار به قربانگاه برده شدند.

فرزندان مردم دوست و برابری خواه این نسل در کسوت کمونیست، "کافر" و "مرتد" و "سد راه خدا" شدند و دسته دسته ذبح شرعی شدند.

میهن دوستان و ملیون این نسل هم "بی وطن" و "وطن فروش" شدند و در گوشه و کنارسلاخی شدند.

نویسندگان و هنرمندان این نسل نیز "قلم به مزد" و "مرّوج فسق و فجور" و "حامی طاغوت" شدند و از حجلۀ عروسی ربوده و به تیرک اعدام بسته شدند... 
در این بین پیروان دیگر ادیان و مذاهب هم امان نیافتند.

خلاصه اقشار آگاه تر و لایه های کیفی و بالاتر این نسل را با انواع اتهامها از دم تیغ گذراندند و لایه های پائین تر و نیروی کار این نسل را نیز در تنور یک جنگ خانمان سوز و بی حاصل سوزاندند...

مسئله فقط کشتن و سر به نیست کردن این نسل نبود چرا که دیو جماران، مقدم بر هر چیزی، هدفش نابودی هویت و همۀ ارزشها و آرمانهای متبلور در این نسل بود. زیرا که به طور غریزی می دانست اثبات و تثبیت خودش فقط در گرو نفی و انهدام این نسل و سمبلها و آرمانهایش است. بنابراین پا به پای ماشین جنگ و کشتار، دستگاه جهنمی شیخ شیّاد، همۀ واژه ها و ارزشها و نوامیس فرهنگی و اعتقادی متعلق به این نسل را نیز لوث و لجن مال می کرد.

نسلی که زُلالی و پاکی و پروای انسانی و اخلاقیش زبانزد خاص و عام بود و تاریخ ایران زمین نمونه آن را بخود ندیده بود، وقتی منازل مسکونی یا مراکز سیاسی شان توسط چماقداران و گزمه های قداره بند مورد یورش و تعرض قرار می گرفت، در وسایل ارتباط جمعی رسمی و بر منابر مذهبی و در مجالس عمومی متهم می شدند که دارای «فساد اخلاق و آلات و ادوات لهو و لعب همچون منقل و وافور و تریاک و ورق پاسور و قرصهای ضد بارداری و...» هستند!

نسلی که تمام دار و ندارش را فدای خلق محرومش می کرد متهم می شد به «آتش زدن خرمن های روستائیان» و «دزدی از اموال بیت المال...»
نسلی که در لحظۀ تولد اجتماعیش اولین کلماتی که بر زبان داشت «استقلال و آزادی» بود، متهم می شد به "مزدور استکبار جهانی"، "جاسوس بیگانه"، "عامل صهیونیسم"، "ستون پنجم دشمن بعثی"...
نسلی که تمام وجودش لبریز از عشق و مهر و محّبت بود متهم می شد که «بی عاطفه» و «سنگدل» و «کینه جو و خشونت طلب» است.

وقتی با چوب و چماق و دشنه و زنجیر، قاصدکان این نسل را به جرم در دست داشتن پیامی یا پلاکاردی در معابر عمومی بیرحمانه می کوبیدند و آنها با بردباری و تحّمل بی مانندی، بخاطر پایبندی به الزامات زندگی مسالمت آمیز سیاسی از حق «دفاع از خود» هم می گذشتند و با چهره های خونین و بدنهای مجروح فقط افشاء می کردند، متهم می شدند که «مظلوم نمایی و خود زنی» می کنند؛ و هنگامی که این نسل پس از اتمام حجّت و پایان مرحلۀ مسالمت، به دفاع از خود و مقابله به مثل برخاستند، «باغی و یاغی و طاغی و مفسد و محارب و مهدورالدم» شدند.

نسلی که در زندانها و سیاهچالها و در برابر جوخه های تیرباران و بر فراز دارها همچنان مظلومانه ایستاد و مقاومت کرد و از هویت خودش دفاع نمود، هر چند گماشتگان دیو پلید از هیچ جنایت و رذالتی در حق آنان دریغ نکردند. آنها را "زجرکُش" و حتی مجروحان شان را هم "تمام کُش" کردند. بر جنازۀ سرداران و سالاران ِ بر خاک افتاده مان شادی و پایکوبی کردند و با انبانی از نفرت و کینه، سیلی از تهمت های چرکین را نثار سمبلها و راهبران هنوز زنده و حاضرمان کردند... در این میان رفیقان نیمه راه نیز ناجوانمردانه در آستان دیو خونخوار بسا خوشرقصی ها کردند.

وقتی بعد از هفت سال سیاه در آن تابستان سوزان، باقیمانده اسیران دربند را به دار می کشیدند باز هم قبل از نابودی فیزیکی این نسل در صدد لگد کوب کردن هویتشان بودند. بی دلیل نبود که سرنوشت و مرگ و زندگی هر کدام از آن سربداران در گرو پاسخی بود که در مورد هویت سیاسی و اعتقادیشان می دادند... و البته که آن دلاوران چه جانانه از هویت خود دفاع کردند.

نسلی که زنانش پیشتاز شدند و حماسه ها آفریدند. نسلی که سوخت و همزمان والدین پیر و کودکان نونهالشان را هم با ستم سوزاندند. نسلی که پیکرهای بر دار شده و بر خاک افتاده اش را یا گمنام و بی نام و نشان در زیر خروارها خاک مدفون کردند تا هیچکس اثری از آنان نیابد و یا حتی سنگهای قبرشان را نیز متلاشی و محو کردند شاید که یادی و نامی از آنان برجای نماند.... چه تلخ است نسلی که همه چیزش را در طبق اخلاص گذاشت حتی یک سنگ قبر هم برایش نگذاشتند!



دودمان ددمنش دیو و سفیران فرهنگی و همسفره های فرنگی آنها هنوز هم دست از سر این نسل بر نمی دارند و از هر سو آنها را سانسور و سنگسار می کنند و در یک ارکستر هماهنگ هر چند با دو زبان، باز هم آنان را به هر انگ و رنگی می آلایند: فرقه یا سکت، خرابکار یا تروریست، منزوی یا ایزوله، متعصب یا فناتیک، خشک اندیش یا دُگم، ماجراجو یا آنارشیست ...

با همۀ این احوال، این نسل شعله امید در دلش هنوز زنده و پر فروغ است و همچنان حامل همان مشعل و پرچمی است که از سه چهار دهۀ پیش در دست گرفته است. نسلی پاکباز و فداکار، مظلوم و مقاوم، رزمنده و بی باک، با آرمان «آزادی و آبادی» برای خلق و میهنش...

بخشی از این نسل همچون بذرهای ماندگار در جای جای میهن هرازگاهی سر بر میاورند، گُر میگیرند و شعله ها می افروزند. بخش دیگر این نسل بطور متحد در کسوت یک ارتش آزادیبخش، در ناامن ترین و نامساعدترین و مرگبارترین منطقۀ زیست محیطی و ژئوپولیتیکی جهان امروز، در میان طوفان فتنه ها، همچنان پیشقراول و مشعل دار رهائی خلق محبوبشان هستند... بخش دیگری از این نسل آواره، در گوشه و کنار جهان بطور پراکنده در کانونها و نهادها و بنیادها و سایتها و انجمن ها و محافل فکری، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مختلف، همچون نوری در دوردست سوسو می زنند و گاه در همایش های تبعیدیان چشمها را خیره میکنند.

بله! سخن از نسل آرمانها و ارزشهاست، نسل امیدها و آرزوها، نسل وفا و ایمان، نسل پایداری تا فراسوی طاقت انسان، نسلی که متهم به هر اتهامی شد و ارتجاع و استعمار هر بلائی که خواستند و توانستند بر سرش آوردند.

راستی چرا؟ مگر گناه نسل ما چه بود؟!

بهرحال در تقدیر این نسل هر سرانجامی هم که باشد، بعنوان فردی متعلق به آن، با اطمینان و افتخار ادعا میکنم که نسلهای آینده در کنار همۀ مقدساتشان، هر چه که باشد، به این نسل و پایداری و وفاداریش سوگند خواهند خورد؛ نسلی که ایستاد و تسلیم نشد. تاریخ گواهی خواهد داد.


مینا انتظاری
تیرماه ۱۳۹۵


-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:
۱- این مقاله چند سال پیش نوشته و منتشر شد، اکنون بعد از بازبینی، در سالگرد تابستان خونین شصت، بطور گزینشی بازنشر میشود.

۲- نسل بی عاطفه!  -  مینا انتظاری
http://mina-entezari1.blogspot.com/2016/01/blog-post.html

----------------------------------------------------------------

No comments:

Blog Archive