برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

زنان در زندان بزرگ ایران

زنان در زندان بزرگ ایران


محیط جامعه ای که نسل ما در آن پا به عرصه وجود گذاشت، پرورش و رشد یافت و به بلوغ اجتماعی رسید؛ آمیزه ای بود از فرهنگ سنتی شرقی با گرایشات غلیظ مذهبی و همینطور عناصر ناهمگونی از فرهنگ غرب و مدرنیسم. همپای تحولات سیاسی و اعتلای اجتماعی که منجر به انقلاب بهمن ۵۷ گردید و در پروسه بعد از آن، نسل ما که جوانان و نوجوانان آن دورۀ تاریخی محسوب میشدیم، جایگاه و هویت سیاسی خود را هم کسب کردیم. در این بین، نیمۀ نسبتآ خانه نشین و (به لحاظ سیاسی) کم حضور جامعه، یعنی زنان و بخصوص دختران جوانسال، با یک جهش کیفی و پوسته شکنی فرهنگی، وارد صحنه گستردۀ فعالیتهای سیاسی-اجتماعی و مبارزاتی در سراسر کشور شدند. در فردای پیروزی اولیه انقلاب و در فضای نسبتآ دموکراتیک متعاقب آن، علاوه بر همه تحولات و تغییرات اساسی و چشمگیری که از سر تا به پای جامعه را درنوردیده بود، حضور فعال خیل عظیم دختران جوان و نوجوان در جوششهای اجتماعی و خیابانهای سیاسی کشور خیره کننده بود. نسلی بپاخاسته و تازه هویت یافته، تشنه آزادی و سرشار از انرژی که بطور طبیعی میبایست در تداوم انقلاب و استمرار دستاوردهای دموکراتیک آن، هرچه شکوفاتر و رویان تر و سرسبز تر میشد.

بعنوان قطره ای از آن اقیانوس بیکران، در حالیکه ۱۶ سال بیشتر سن نداشتم، با یکدنیا امید و آرزو با خود می اندیشیدم: چقدر نسل خوشبختی هستیم که بالاخره بعد از قرنها ستم و استبداد، این شانس و شایستگی را داشتیم که شاهد پیروزی را در آغوش بگیریم و در بهار آزادی، با آرمانهای والای انسانی و در فضایی فارغ از هرگونه بیم و ترس و ناامنی میتوانیم آزاد باشیم، درس بخوانیم، درخت بکاریم، آباد کنیم و بسازیم و همه با صلح و صفا و دوستی زندگی کنیم و... رویای شیرینی که خیلی زود با اولین ضربه ای که با شعار "یا روسری یا توسری" بر سرمان خورد و با اولین چماق و پنجه بوکسی که با شعار "حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله" دریافت کردیم، به تلخی رنگ باخت و دو سال و نیم بعد در زندان و در صف اعدام تبدیل به کابوسی هولناک و پایان ناپذیر شد.

انقلابی که بطور طبیعی میبایست راه به جلو باز میکرد و یک گام کیفی در مسیر تکامل و تعالی انسانیت پیش میگذاشت و طبعآ نیروهای ترقیخواه، دمکرات، پیشگام و انقلابی دست بالا را پیدا میکردند، در یک تصادف شاید ساختگی و بدلایل خاص فرهنگی، سیاسی و تاریخی... منجر به سربرآوردن و حاکمیت یک پدیده مهیب ارتجاعی از اعماق تاریخ قرون و اعصار گردید که هدفش رجعت به عهد جهل و خرافه و کشانیدن جامعه به قهقرا بود و در این مسیر هر مانعی را از بیخ و بن ریشه کن میکرد و میسوزاند و منهدم میکرد. هیولایی که هیچ حد و مرز اخلاقی، انسانی و جغرافیایی برای خودش قائل نبود...

در این میان اما، سازمانهای فعال و مترقی سیاسی بویژه مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق بهترین و مناسبترین بستر جذب امواج آزادشدۀ انسانی و بخصوص جوانان تشنه و طالب ترقی و پیشرفت بودند. طی سالهای ۵۸ تا ۶۰ با حضور علنی این تشکیلات پیشرو در پهنه اجتماعی، تعریف دیگری از نقش زنان در اذهان افراد جامعه و به ویژه خود زنان شکل گرفت و پدیدار شد. به همت جریانات سیاسی مترقی (مجاهد، مارکسیست، ملی و قومی)، خیل عظیم زنان و دختران جوان بویژه دانش آموز، دانشجو، کارمند، کارگر و خانه دار در عرصه فعالیتهای سیاسی-اجتماعی سازماندهی میشدند و کار تشکیلاتی را تجربه میکردند. البته در همین روند، زنان بطور خاص، از موانع بسیاری نیز در محیط پیرامون خود بایستی عبور میکردند و با مشکلات و تضادهای زیادی از اندرون خانه و خانواده گرفته تا بیرونی ترین سطوح جامعه و لایه های فرهنگی مرسوم دست و پنجه نرم میکردند.

بعنوان مثال در فضای حاکم بر خانواده ها در آن دوران بطور عام، بیرون رفتن پسر خانواده از خانه و بازگشت او در هر موقع از روز و یا حتی شب، جهت هر کاری، امری عادی و از قبل پذیرفته شده بود. ولی برای دختر خانواده، ابتدا به ساکن، نه تنها چنین آزادی عملی وجود نداشت بلکه اقدام به انجام آن، پریدن از مانعی بلند و سنت شکنی گستاخانه ای محسوب میشد که بهای خاص خود را طلب میکرد. واقعیت این بود که خروج از خانه علیرغم مخالفت والدین و بدون اجازه آنان، شرکت در فعالیتهای سیاسی مخالف رژیم در بیرون از خانه آنهم بطور مستمر و هرروزه و گاهآ شبانه روزی، رو در رویی با اوباش کمیته چی و بسیجی های ولگرد در خیابانها و میادن شهرها و کتک خوردن و مجروح به خانه آمدن، از مدرسه بدلایل سیاسی اخراج شدن و یا از امتحانات محروم شدن و ... از جمله مسائلی بودند که در رابطه با دختران فعال سیاسی، در مقایسه با پسران، مستلزم مایه گذاری و ریسک پذیری و جسارت دوچندان بود؛ چرا که پذیرش و هضم آنان توسط خانواده و جامعه ثقیل تر مینمود. حتی درجه خشونت و رذالت باندهای سیاه و چماقدار حامی رژیم در سطح شهرها و در انظار عمومی، در مرحله مبارزه مسالمت آمیز سیاسی، نسبت به دختران نسل انقلاب، آن پرستوهای خونین بال آزادی، به مراتب بیشتر و شدیدتر بود.

با شروع سرکوب خونین و سراسری در تابستان سال ۶۰ ، وقتی خیل عظیم زنان و دختران، فوج فوج روانه زندانهای رژیم فاشیستی شدند، همین روند و شیوه برخورد و ظلم و ستم مضاعف در مورد آنان اِعمال میشد. در دیدگاه پوسیده و پلید آخوندی، زنان بخودی خود موجوداتی خبیث و فتنه گر و عامل فساد تلقی میشوند چه برسد به اینکه مخالف و معارض نظام ولایی و مقدس! آنان نیز باشند؛ که لزومآ مستوجب تنبیه و مجازات بمراتب شدیدتر و سنگین تری هم میشوند. به همین دلیل زنان زندانی نه تنها همپای مردان شکنجه و اعدام میشدند بلکه به طرق مختلف مورد هتک حرمت و بی حرمتی مضاعف هم قرار میگرفتند.

علاوه بر اینها، زنان در هر دو سوی میله های زندان، چه بعنوان زندانی دربند و چه در سلک خانوادۀ زندانی، بدلیل مناسبات و بافت خاص فرهنگی و اقتصادی-اجتماعی موجود و البته سرکوب قرون وسطایی، بار ِ اضافی تبعات زن بودن خود را به صورتهای دیگری نیز بدوش میکشیدند. فی المثل در سالهای اول دهه خونبار ۶۰ تعداد زیادی از زنان جوان باردار دستگیرشده و در زندانهای رژیم بسر میبردند؛ که در شرایط زیر بازجویی و شکنجه و یا زیر اعدام و با امکانات مادون زیست انسانی، دربند و اسارت زایمان میکردند و چه بسا که نوزاد و یا مادر و یا هردو در حین وضع حمل و یا بعد از آن از بین میرفتند. همچنین مادران جوانی هم بودند که برای ماهها و یا حتی سالها، مجبور بودند با فرزندان نوزاد و یا خردسال خود در سلولها و بندهای زندان زندگی کنند، چرا که همسرانشان یا کشته شده بودند و یا فراری و یا دربند بودند؛ که در هر صورت بار نگهداری از این فرزندان حتی در زندان نیز بدوش مادران بود. حکایت ظلم و جور بیرحمانه ی رژیم جلادان در حق این نوزادان و کودکان مقیم زندان، و همینطور فشار و شکنجه هایی که از طریق همین کودکان معصوم بعنوان اهرم فشار بر مادران اسیرشان اِعمال میشد، موضوع بحث جداگانه ای است که در این مطلب کوتاه نمیگنجد و از آن میگذرم.

از سوی دیگر بدلیل فضای بسته فرهنگ سنتی حاکم بر برخی خانواده ها بخصوص در شهرستانها، پذیرش واقعیات تلخی همچون حضور مادران فداکار و آزادیخواهی که خود در زندان بودند و کودکانشان در بیرون از زندان و همینطور دختران دلاور اسیر در چنگال پاسداران هار، در اولین برخوردها بسیار سخت و غیرقابل قبول به نظر میرسید... بعضی از همبندانمان در اوایل دستگیری در روزهای ملاقات مواجه با خانواده یا والدین آشفته حال و پریشان خاطرشان میشدند که با بی تابی و اصرار و التماس معترض آنان میشدند که: "آخر دختر و زن بچه دار را چه به زندان و اینجور کارها... حالا جواب حرف مردم را چی بدیم... جواب بچه هاتون را چی میدین..." این نمودی از مسئله و مشکل داخلی برای زنان زندانی بود که شاید برای مردان زندانی، لااقل به این شکل و تا این حد موضوعیت نداشت. این فضای سنگین را حتی در رابطه با زندانیان سیاسی از بند رسته نیز، در برخی لایه های عقب مانده و یا حاشیه ای جامعه، میشد حس کرد.

بهرحال شدّت و حدّت سرکوب در دهه سیاه ۶۰ بطور محوری و متمرکز، متوجه نیروهای سیاسی پیشتازی بود که تهدید بالفعل رژیم در صحنه جدی مبارزه بودند؛ و دشمن بدین وسیله خفقان رعب آوری را هم بر کل جامعه و همۀ اقشار خلق حاکم و مستولی نمود. البته در پروسه این تقابل و تنش حاد و خونین، زنان و دختران روشنفکر و مبارز و جسور، بطور محسوسی از هر سو و در هر عرصه ای، زیر فشار و محدودیت بیشتری قرار داشتند؛ که طبعآ بها و فدیه بسا بیشتری هم پرداختند. بی دلیل نبود که رژیم در شب ۳۰ خرداد ۶۰ با کشتار دختران جوان میلیشیا حتی بدون احراز هویت و با چاپ عکسهای آنان در روزنامه های حکومتی، آغاز خونین ترین سرکوب سیاسی و سراسری تاریخ معاصر ایران را رسمآ اعلام کرد. اتفاقآ از همین زاویه هم بود که رژیم و جلادانش پروژه قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ را، از بند زنان و از زنان مجاهد خلق در زندان اوین شروع کردند.

برای درک واقعی تر وقاحت و دنائت رژیم آخوندی و دیدگاه منحط فاشیسم مذهبی به این نکته بسنده میکنم؛ در حالیکه ملاها زنان را بطور عام شهروندان درجه دو تلقی میکنند و بطور رسمی حقوقی نصف مردان برایشان قائل هستند ولی در سرکوب بطور خاص آنان را دوضرب میکوبند

با این حال حقیقت انکار ناپذیری که کمتر به آن توجه شده اینست که ابعاد جنایت ملاها مختص به صدهاهزار افراد سیاسی که بطور خاص بدست عوامل و عُمال این رژیم، تحت عنوان منافق و محارب و مرتد، بیرحمانه دستگیر و شکنجه و یا اعدام شدند، نبوده و نیست. اتفاقآ این بخش از قربانیان رژیم چون راه مبارزه و مقابله با حاکمان جبار را آگاهانه و داوطلبانه انتخاب کرده و عواقب آنرا هم پذیرفته بودند، کم و بیش انتظار و توقعی جز این از جانیان حاکم نداشتند و چه بسا که پیشاپیش وصیت نامه های خود را هم نوشته بودند.

در واقع بخش اصلی تر قربانیان رژیم، شامل اکثریت اقشار جامعه در ابعاد میلیونی میباشند که در زیر تیغ سرکوب و چادر سیاه اختناق، بدون اینکه حتی قصد رویارویی و یا مقابله عملی و علنی با رژیم داشته باشند- و چه بسا با خوش باوری- خودشان را هم غیر سیاسی و سرگرم و درگیر زندگی شخصی و خانوادگیشان قلمداد میکنند. ولی در فضای تیره و تار ارتجاع و بربریت و ضد ارزشهای حاکم، و شرایط تفتیش و تجسس و تظاهر و تناقض در تمام لایه ها و زوایای زندگی خصوصی و اجتماعی، و بخصوص با توجه به فساد و غارت و چپاول بی حد و مرز نظام سراپا آلوده و منحوس موجود، توده های عظیم و بی شکل اجتماع بتدریج در زیر فشار زندگی نکبت بار و زیر خط فقر کمرشان میشکند، هویت انسانیشان سلب و مسخ میشود و از شدت تنگدستی به کارتن خوابی و خیابان خوابی، کلیه فروشی و تن فروشی و اعتیاد و فرار از خانه و خانواده... کشیده میشوند و یا در منتهای استیصال و درماندگی دست از جان خود و خانواده خویش می شویند و اقدام به خودکشی و خودسوزی فردی و دسته جمعی میکنند. پرواضح است که زنان و دختران سهم عمده تر و بیشتری را در بین این قربانیان خاموش رژیم داشته و دارند.

ابعاد ناگفته و نا شناخته و پنهان قربانیان میلیونی این رژیم پلید که تمامی یک خلق را به بند کشیده و ایران را تبدیل به زندانی بزرگ و همگانی کرده بسیار بسیار جای سخن دارد... به یاد دارم وقتی در همان سالهای دهه ۶۰ هر از گاهی که یکی از بچه های همبند قرار بود باصطلاح از زندان آزاد شود، در پس همه صحبتها و قرار و مدارهای خصوصی، همگی به این نکته باور داشتیم و با طنز تلخی هم یاداوری میکردیم که زندانی فقط از این زندان به زندانی بزرگتر منتقل میشود.

با این همه نباید این واقعیت سرسخت را از نظر دورداشت که مفهوم این همه سرکوب و ظلمی که توسط این جانیان در حق زنان و دختران مظلوم و محروم این میهن روا داشته و اِعمال میشود، اتفاقآ مبین این حقیقت انکارناپذیر است که پاشنه آشیل و ترس پایان ناپذیر رژیم زن ستیز حاکم، خروش همین زنان تحت ستم و قدرت انفجاری و متراکم و بنیان کن آنان است... آیا آنروز نزدیک نیست؟

مینا انتظاری


----------------------------------------------------------------------------------------------

No comments:

Blog Archive