برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

یاد یاران یاد باد


یاد یاران یاد باد!ـ

در ذهن و ضمیر آدمی و البته در سایه روشن صفحات پر فراز و فرود تاریخ، معمولآ دو گونه از چهره ها در گذر زمان ماندنی تر و پر نقش ترند. یکی سیمای پر فروغ انسانهایی که مظهر نیکی، پاکی و تکاملند و دیگری چهره نفرت انگیز آنانیکه جز زشتی و پستی و پلیدی اثری از خود به جا نمی گذارند.
اگر بخواهم تمام صفات خوب انسانی را چه از نظر فردی و چه در کادر مناسبات اجتماعی و چه از نظرگاه پرنسیبهای سیاسی در یک نفر تصویر و تمثیل کنم، بی شک یکی از کسانی را که بدون درنگ نام خواهم برد "علیرضا خرّم هنرنما" خواهد بود. آنچه خوبان یک به یک دارند او همه را یکجا داشت. این نظر محدود به نزدیکان و دوستان و آشنایان خانوادگی او نبود بلکه هرکس آشنایی و شناخت نسبی هم از او پیدا میکرد قطعآ به همین برداشت و نظر از شخصیت او میرسید.

علیرضا متولد سال ۱۳۳۴ در تهران و از دانشجویان فعال و خوشنام دانشگاه تهران در قبل از انقلاب بود. او پس از انقلاب بهمن نیز در زمره دانشجویان مترقی و از چهره های محبوب و ممتاز دانشگاه محسوب میشد و در سال ۱۳۵۹ با عالیترین رتبه در رشته دندانپزشکی فارغ التحصیل گردید. البته به عنوان دندانپزشک رتبه اول دانشگاه تهران، بورس خاصی نیز برای ادامه تحصیل در خارج از کشور به وی تعلق میگرفت که او بخاطر ادامه مبارزه با باند مرتجع حاکم در داخل کشور، بسادگی از آن چشم پوشید. او جوانی بود با بهترین موقعیت اجتماعی و خانوادگی و بسیار عزیز و قابل احترام در محل زندگی، محیط دانشجویی و محافل سیاسی آن دوران. با این حال همیشه آرمان آزادی و بهروزی مردم محروم را بر آسایش و آینده زندگی فردی و شخصی خود مقدم و مرجح میدانست.

آن ایام یعنی سال تحصیلی ۵۸ ـ ۵۹ که من دانش آموز سال آخر دبیرستان بودم، با تعدادی از دوستان نزدیکم توسط علیرضا که آشنایی خانوادگی با هم داشتیم، به بخش دانش آموزی انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین خلق دانشگاه تهران وصل شدیم. طی مدت چند ماهی که با آن انجمن کار سیاسی-تشکیلاتی میکردیم علیرضا همچون مسئول و معلمی دلسوز راهنما و پاسخگوی سوالات، ابهامات و مشکلات ما در شرایط سیاسی پیچیده و پر دست انداز مبارزه با ارتجاع تازه به قدرت رسیده در آن مرحله بود.

به یاد میاورم که در انتخابات دور اول مجلس شورای ملی در اواخر زمستان ۵۸ در یکی از حوزه های انتخاباتی شرق تهران به عنوان داوطلب شرکت کردم و در روزهای رای گیری و شمارش آرای آن شعبه، نظارت و همکاری مستمر داشتم. آن حوزه مسجد بزرگی در خیابان پیروزی و تحت سرپرستی یک فرد حزب اللهی بنام محمدرضا موحدی و برادرش بود که گویا برادرزاده یا عموزاده آخوند موحدی کرمانی نیز بودند. از جمع بیست نفر افراد دست اندرکار آن حوزه به غیر از دو نفر بقیه حزب اللهی و از اعضای حزب جمهوری اسلامی بودند. شب دوم شمارش آراء علیرضا برای بررسی و برآورد اوضاع، سری به حوزه ما زد و آنجا بود که من میزان شناخته شدگی و اعتبار و احترام او را در بین افراد آن محله بیشتر متوجه شدم، و البته حزب اللهی های آن حوزه نیز متوجه ارتباطات سیاسی و آشنایی قبلی من با علیرضا شدند.

از آن شب تا چند شبانه روز بعد که شمارش آراء در آن حوزه ادامه داشت حزب اللهی های آنجا که متوجه نامحرم بودن من شده بودند سعی میکردند حتی الامکان تقلبات و دخل و تصرّف در شمارش آرای مردم را بدور از چشم من و یک ناظر دیگر انجام دهند. در یک فاصله کوتاه نیز موحدی سرپرست حوزه که "علیرضا" را بخاطر فعالیتهای سیاسی او در قبل از انقلاب میشناخت برایم درددل مختصری کرد و با حسرت و البته غیض خاصی گفت: راستش میدونید چیه؟ علیرضا یکی از بهترین دوستان من بود و اگر از من بپرسند پاکترین و بهترین جوان شرق تهران کیست و پشت سر چه کسی نماز می خوانی، حتمآ خواهم گفت "علیرضا". ولی افسوس که مجاهدین او را از ما دزدیدند!!ـ

بالاخره بعد از حدود یک هفته، شمارش آرای آن حوزه به اتمام رسید و موحدی با زَهرخند خاصی یک کپی از نتایج شمارش آراء را به دست من داد و با تحکم گفت: اینهم مال دفتر مجاهدین!ـ
علیرغم همه اعمال نظرها و دخل و تصرّف هایی که چه در روز رای گیری و چه روزها و شبهای شمارش آراء علیه نیروهای مخالف حزب جمهوری اسلامی انجام گرفته بود، در آن شعبه از مجموع تقریبی ۵۰۰۰ رای حدود ۳۷۰۰ رای برای "مسعود رجوی" بعنوان کاندید اول لیست ائتلاف نیروهای مترقی و انقلابی به صندوق ریخته شده بود. آن شب احساس پیروزی خاصی داشتم و خوشحال بودم که توانستم امانتدار و حافظ بخشی از آرای انتخاباتی مردم باشم.

اواسط سال ۵۹ که پاسداران هار ارتجاع در سطح شهر جولان میدادند و با حکم رسمی دادستان! لاجوردی تقریبآ تمامی مراکز و دفاتر علنی جریانات سیاسی مترقی و حتی نهادهای فرهنگی و روزنامه های مستقل کشور را تسخیر و تعطیل کرده بودند، به درخواست علیرضا برای یکی از نزدیکترین و بهترین دوستانش محلی را برای زندگی فراهم کردم. او "رضا دَرودی" از زندانیان سیاسی زمان شاه و از کادرهای ارزشمند مجاهدین خلق بود که به همراه همسرش قصد اقامت در محل جدیدی را داشتند. علیرضا از من خواست که هرچه در توان دارم برای "رضا" انجام دهم و همچون چشمهایم از او مراقبت کنم و من نیز چنین کردم. چقدر شخصیت آن دو یار و برادر شبیه یکدیگر بود. آنها مثل یک جان در دو تن بودند. شاید هم بدلیل مرام و آرمانی بود که هر دو به آن پای بند و مومن بودند. مرامی که شخصیت و هویت چنین انسانهایی را به زیبایی شکل میداد.

بدلیل نزدیک شدن محل زندگیمان، در واقع هر روز "رضا" را میدیدم و او نیز همچون برادری بزرگتر، راهنمای من در مسیر مبارزه سیاسی با حاکمیت آخوندی بود. شرایط روز به روز سخت تر و چشم انداز اوضاع تیره و تارتر میشد. شبی همگی دور هم جمع بودیم، به شوخی گفتم: از الان بهتون بگم روی من یکی حساب باز نکنید، چون من یک روز هم تحمل زندان و دیوار و شکنجه را ندارم... علیرضا طبق معمول با مهربانی و خوشرویی گفت: تو اگر توانائی و ظرفیتهای انسانی خودت را بیشتر دریابی می بینی که تحملت خیلی هم زیاد خواهد بود و آمادگی برای همه چیز و همه شرایط را خواهی داشت...ـ

در فردای سرفصل ۳۰ خرداد و آغاز دوران جدید مبارزه، دیو کریه ارتجاع از هرسو تنوره میکشید. رژیم جهل و جنایت همه مرزهای شقاوت را درنوردید و ماشین کشتارش رسمآ و علنآ هر عنصر آزادیخواه و هر جریان ترقی خواهی را از دم تیغ سرکوب میگذراند و البته "تمام کش" کردن نسل انقلاب هدف نخستین و مقدم خمینی بود. اختناق سیاهی که شاید هیچگاه با تمام ابعادش در حافظه تاریخ هم نگنجد؛ و درچنین شرایطی زندگی انسانهای مبارز و آزادیخواه هر روز و شب و ساعت و لحظاتش قرین درد و رنج و خون و شکنج جانکاهی بود...ـ

شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر

یکی از روزهای آخر شهریور سال ۶۰ بود. فضای شهر کاملا نظامی بود و "پاسداران شب" در هر کوی و برزنی در کمین پرستوهای خونین بال آزادی بودند. هر روز خبر دستگیری، شکنجه و اعدام تعدادی از عزیزان را می شنیدیم. برای انجام کاری قراری با "رضا" داشتم، ضمن دیدار و صحبتی که با او داشتم خبر دستگیری "علیرضا" را در همان روز بهم داد. طی یکسالی که هر روز او را می دیدم هیچوقت چهره او را این چنین غمگین ندیده بودم. احساس کردم نیمی از وجودش را از دست داده است... سفارش کرد که مراقبت بیشتری از خودم بکنم. وقتی از او جدا شدم حتی راه رفتن برایم دشوار بود. آنروز در واقع آخرین دیدارم با رضای عزیز نیز بود زیرا که یکی دو روز بعد خودم هم در محل زندگی خانوادگیم دستگیر شدم.

سالهای سخت و طولانی زندان را با یاد آن انسانهای شریف و نیک نام تحّمل کردم و همیشه سعی میکردم مبادا قدمی بردارم که پای روی آن خونهای پاک بگذارم. در طی دوران اسارت از کانالها و افراد مختلف در بندها و سلولهای زندان، بطور خاص جویای وضعیت و سرنوشت برخی از دوستان مفقود بودم و بعدها برایم مسلم شد که "علیرضا" را به هیچ بند عمومی منتقل نکردند و فقط نام او بر روی دیوار یکی از سلولهای بند ۲۰۹ اوین دیده شده بود که گواه خاموشی ابدی او در آن بند مخوف میباشد و البته تمام اطلاعات یاران همرزمش را نیز در سینه رازدارش حفظ کرد. بنا به تجربیات سالهای زندان، اگر عضو و کادری از مجاهدین زنده دستگیر میگردید بلافاصله برای بازجویی به سلولهای انفرادی و اتاقهای شکنجه برده میشد و عمومآ هم بصورت مخفی به شهادت میرسیدند و کمتر کسی از آنان در بند عمومی دیده میشدند... سالها بعد شنیدم که جنازه غرق در خون مجاهد خلق "دکتر علیرضا خرّم هنرنما" بهمراه مجاهد شهید "دکتر علی بنازاده (بنان)" در یکی از روزهای پائیز همان سال ۶۰ به بهشت زهرا منتقل و در کنار هم بخاک سپرده شده اند.

زندگی سراسر رزم فرمانده "رضا دَرودی" نیز آمیخته ایی از رشادت و حماسه است. او در جریان حمله و هجومهای سراسری رژیم چهار بار در محاصره و تور کامل نظامی پاسداران و نیروهای ضربت دادستانی تهران قرار میگیرد و هربار با جسارت و شجاعت، حلقه محاصره را در زیر آتش دشمن میشکند و بسلامت از چنگ آنها می جهد. حتی روزی در زندان شنیدیم که رادیوی رژیم یکبار خبر کشته شدن رضا را در درگیری اعلام کرده بود... او در سال ۱۳۶۱ از کشور خارج میشود و سالها از کادرهای برجسته مقاومت و از محافظین "مسعود" بود. سرانجام در عملیات کبیر "فروغ جاویدان" بعد از سه شبانه روز نبرد بی امان با دشمن ضد بشری، "رضا درودی" و تیپ تحت فرمانش با ایستادگی و فداکاری بی مانندی خود را سپر حملات گله های پاسدار و آتشباری هوایی و زمینی دشمن میکنند تا رزمندگان دیگر تیپ ها بتوانند بسلامت صحنه نبرد را ترک کنند و بدین سان "فرمانده رضا دَرودی" روز ۵ مرداد ۶۷ در خاک میهن و در راه آزادی وطن اسیرش بر خاک میافتد و جاودانه میشود.

بی تردید نسل ما امانتدار آن خونهای پاک و جانهای شیفته میباشد و در هر شرایطی راه و آرمان آنان را پاس خواهیم داشت و پیام "آگاهی" و سرود "آزادی" شان را همچون مشعلی فروزان در هر کجای این کره خاکی به ارمغان می بریم. چرا که خاموشی امروز ما فراموشی فردا را بدنبال خواهد داشت.

از آن عاشقان شرزه و یاران جاودانه آموختیم که در مقابل فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان باید ایستاد و سر خم نکرد؛ چه در زندان وسیاهچال، چه در جای جای میهن، و چه در غربت و تبعید. بی شک روزی فراخواهد رسید که آرزوی همیشگی "رضا" و "علیرضا" و هزاران هزار زن و مرد دلاور دیگر که در سودای رهایی خلق محبوبشان به خون غلتیدند و بر خاک افتادند، با نابودی جمهوری جلادان، در ایران آباد و آزاد فردا به بار خواهد نشست...ـ
راستی آیا این آرزویی است دست نیافتنی!؟
قاطعیت جاودانه فروغها در نبرد با دشمن پلید این چنین پاسخ میدهد: نه!
ـ


مینا انتظاری
mina.entezari@yahoo.com

------------------------------------------------------------------------------

No comments:

Blog Archive