برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

آخرین بهار زندان با رقص شکوفه ها

آخرین بهار زندان با رقص شکوفه ها
 
 

بهار ۱۳۵۸ :  رویای نسل خوشبخت - در بهار آزادی جای "آزادی" خالی!
در فردای پیروزی انقلاب ۵۷ و در فضای نسبتاً دموکراتیک متعاقب آن، علاوه بر همه‌ی تحولات و تغییرات اساسی و چشمگیری که از سر تا به پای جامعه را فراگرفته بود، حضور فعال خیل عظیم دختران جوان و نوجوان در جوشش‌های اجتماعی و سیاسی کشور و در تظاهرات خیابانی، خیره کننده بود. نسلی بپاخاسته و تازه هویت یافته، تشنه‌ی آزادی و سرشار از انرژی که به طور طبیعی می‌بایست در تداوم انقلاب و استمرار دستاوردهای دموکراتیک آن، هرچه شکوفاتر و رویان‌تر و سرسبزتر می‌شد.
در شرایطی نوروز و بهار ۵۸ را که "بهار آزادی" نام گرفته بود شادمانه جشن میگرفتیم و تجربه میکردیم که با ۱۶ سال سن و به عنوان قطره‌ای از آن اقیانوس بیکران، با یک دنیا امید و آرزو و شور زندگی با خود می‌اندیشیدم: چقدر نسل خوشبختی هستیم که بالاخره بعد از قرن‌ها ستم و استبداد، این شانس و شایستگی را داشتیم که شاهد پیروزی را در آغوش بگیریم و در بهار آزادی، با آرمان‌های والای انسانی و در فضایی فارغ از هرگونه بیم و ترس و ناامنی، بتوانیم آزاد باشیم، درس بخوانیم، کار کنیم، درخت بکاریم، آباد کنیم، بسازیم، و همه با صلح و صفا و دوستی زندگی کنیم.
رویای شیرینی که با اولین ضربه‌ مشتی که با شعار "یا روسری یا توسری" بر سرمان خورد و با اولین چماق و پنجه بوکسی که با شعار "حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله" دریافت کردیم، خیلی زود به تلخی رنگ باخت و دو سال و نیم بعد در زندان اوین و در صف اعدام تبدیل به کابوسی هولناک و پایان ناپذیر شد...

بهار ۱۳۶۷ :  آخرین بهار زندان با رقص شکوفه ها - فرار از جهنم!
در سالن ۳ اوین، مثل تمام بندها و سلولهای دیگر زندان، همه بچه ها با همه محدودیتها و محرومیتهای موجود مشغول آماده سازی و در تدارک جشن نوروز بودند. این هفتمین بهاری بود که در زندان بودم. به رسم و سنت سالهای پیشین، به تمیز کردن اساسی بند پرداختیم... گردگیری تمام وسایل و برق انداختن دیوارها، تختها، کف اتاقها و راهروی بند... و بالاخره سفره هفت سین با شور و سروری خاص و البته با سادگی تمام پهن شد. همزمان با تحویل سال نو، ترانه خاطره انگیز "بهاران خجسته باد" را علیرغم ریسک پذیری بالای آن، بطور جمعی خواندیم. همه بچه های بند از طیف چپ، مجاهدین و بهایی، با تبریک متقابل عید، روبوسی کردیم و دلتنگی و نگرانی خود را با لبخند پوشاندیم.
دقایقی بعد جشن در اتاق ما ادامه پیدا کرد. فریبا (عمومی)، دانشجوی ریاضی دانشگاه تهران، با صدای زیبایش ترانه بیاد ماندنی "رقص شکوفه ها" از زنده یاد ویگن را برایمان ترنم کرد و فضیلت (علامه)، دانشجوی مهندسی الکترونیک دانشگاه فنی تهران، با ترانه خاطره انگیز "کوهستان" ما را به کوه و دشت برد...."فریبا" تنها فرزند خانواده اش بود که هنوز اعدام نشده بود و "فضیلت" بعد از چند سال، هنوز آثار شکنجه و آسیبهای ناشی از ضربات کابل بر روی پاهایش دیده میشد. صفا و صمیمیت و عشق و دوستی در آن فضای تنگ و در آن جمع محدود موج میزد... هیچ کس نمی دانست که برای خیل زندانیان مجاهد بند، این آخرین عید و پایان بهار زندگی کوتاهشان خواهد بود.
انگار همین پارسال بود! علیرغم گذشت سالیان، چهره دوست داشتنی و حالت تک تک اون بچه ها و حتی نقطه ی از اتاق که آن روز نشسته بودند در ذهنم نقش بسته....منیره رجوی (مادر دو کودک خردسال)، زهرا شب زنده دار، اشرف موسوی، محبوبه صفایی، میترا اسکندری، مهین قربانی، سپیده زرگر، مهین حیدریان، مریم گلزاده غفوری......
روز بعد، برای ساعتی اجازه رفتن به هواخوری داده شد. به محض رسیدن به محوطه باز هواخوری با بچه های سالن ۱  که در اتاقهای دربسته طبقه اول ساختمان محصور بودند به سبک معمول و شیوه خاص آن زندان، تماس و ارتباط گرفتیم و شادباش نوروزی و تبریک فرارسیدن بهار طبیعت را با مهر و دوستی نثارشان کردیم. "فضیلت" به بهانه نشستن کنار دیوار، در نزدیکترین نقطه به پنجره آنها با صدای زیبایش از نغمه های بهاری برایشان خواند. تعدادی از ما نیز با کشیک دادن مواظب آمدن پاسداران بند بودیم. با بچه های سالن دو نیز که در طبقه دوم مستقر بودند از طریق پنجره ها و با حرکات دست و ایما و اشاره و البته با خرمنی از بوسه، خوش و بش کردیم و تبریک سال نو را تقدیم شان کردیم...
اواخر اردیبهشت ماه بود که نامم از بلندگوی بند، برای باز جویی خوانده شد. شب هنگام بود. با چادر و چشم بند به دفتر زندان هدایت شدم. در آنجا "حسین زاده" رئیس زندان نشسته بود. به دستور او، نشستم و چشم بندم را برداشتم. پرونده ای روی میزش بود. بعد از مکثی طولانی پرسید که چه موقع حکمم تمام می شود. در جواب گفتم : اوائل همین تابستان (تابستان ۶۷)... بعد ادامه داد: می دانی که کسی از سالن سه به خارج زندان نمی رود؟ اشاره او به وضعیت بچه های بند بعنوان زندانیان سر موضعی بود. فقط نگاهش کردم. یکی دو سوال دیگر در مورد مسآله خانواده ام پرسید و مرا به بند باز گرداند.روز بعد دوباره صدایم زدند و به دفتر دادستانی رفتم. این بار با حداد (دادیار وقت اوین و قاضی حداد کنونی) روبروشدم. اولین بار بود که او را با چهره می دیدم. روبروی من ایستاده بود و به برگه ای که در دست داشت نگاه می کرد. یکباره سرم داد زد: منافق پدر....نمیذارم از اینجا قِصر در بری. امضا نمی کنم امضا نمی کنم (منظور او برگه مرخصی اضطراری بود).
شب بعد وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و اصلآ قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟
بعدها فهمیدم که پس از تلاش‌ها و دوندگی‌های مستمر و خستگی ناپذیر خانواده‌ام و ملاقات‌هایی که با مقامات قضایی داشتند و البته سفارشات خاصی که شده بود، نهایتاً بعد از حدود هفت سال، به دلیل یک موضوع خاص پزشکی که از سال ۶۲ وارد پرونده ام شده بود، حکم خروج موقت من از طرف دادستانی صادر می‌شود، با این عنوان که مدت کوتاه باقی مانده‌ی زندانم را به صورت مرخصی اضطراری طی کنم تا بعداً در مورد صدور حکم آزادیم تصیم گرفته شود.
البته پیچیدگی قضیه به این خاطر بود که حکم آزادی موقت روی پرونده بود ولی "حداد" دادیار زندان و همینطور نماینده‌ی وزارت اطلاعات در زندان مخالف این امر بودند، ضمن این که حداقل شرط آزادی، انجام مصاحبه یا نوشتن انزجارنامه بود که من زیر بار نرفته بودم. بهرحال وقتی این حکم جدید به زندان می‌رسد، "حسین زاده" مسئول اوین که همیشه تأکید می‌کرد هیچ کس از سالن ۳ پایش به بیرون نخواهد رسید، ظاهراً برای به کرسی نشاندن حرف خودش، مرا ابتدا از سالن ۳ به سلولهای انفرادی ۳۱۱ فرستاد و بعد هم به سالن ۲ منتقل کرد تا از آن جا حکم مرخصی من از زندان به اجرا گذاشته شود.
وقتی موقتآ به انفرادی ۳۱۱ منتقل شدم پس از لحظاتی سکوت، صدای ناله ای از سلول بغلی توجه ام را جلب کرد. مدتی بعد، از صحبتهای پاسداران شیفت شب متوجه شدم که آن زندانی بی پناه، "فرزانه عمویی" بود که در سالهای ۶۲ - ۶۳ درشکنجه گاه ضد انسانی "واحد مسکونی" در قزلحصار، بر اثر شکنجه های هولناک چندین ماهه، دچار شکست عصبی و روانپریشی کامل شده بود و از آن پس دیگر هیچ کنترلی روی رفتار خود نداشت وحتی فرزند خردسالش را هم نمی شناخت. با این وجود مسئولین زندان برای زجرکش کردن خودش و تحقیر و تنبیه بقیه زندانیان بند، هنوز او را با آن شرایط دردناک سالها در زندان نگه داشته بودند.... البته مدتی بود که خبری از او نداشتیم و فکر میکردیم لابد بخاطر اعتراضاتی که قبلا برای بهبود وضعیت او کرده بودیم او را به بیرون زندان فرستاده اند. غافل از اینکه با آن حال وخیم همچنان در انفرادی بود... آنشب از صحبتهای عبوری پاسداران متوجه شدم که فرزانه حدود چهل روز بوده که غدای چندانی نمی خورده و به موجودی رنجور و ناتوان در گوشه سلول تبدیل شده بود...
بالاخره در شب عید فطر با چشمانی اشکبار و سرنوشتی نامعلوم، درب فولادی و دیوارهای قطور اوین را پشت سر گذاشتم و دو هفته بعد، در نیمه خرداد سال شصت و هفت، در یک شرایط خاص و استثنایی از کشور خارج شدم و از آن جهنم مجسم بیرون جستم...

بهار ۱۳۹۱ :  ایران زیباترین وطن -  کمدی و تراژدی جمهوری اسلامی
بهار ۹۱ را در حالی سپری کردیم که ایران زمین این زیباترین وطن، در عطش و اشتیاق "آزادی" این رویای نیمه تمامِ سه نسل، همچنان میسوزد. بخصوص برای نسل ما که خاطرات تلخ و خونین سرکوب دهه سیاه شصت و البته کوله بار گرانبار تجربیات خوب و بد مبارزه با فاشیسم مذهبی را نیز بر دوش میکشد. ضمن اینکه بعد از سه دهه جنایت، با حسرت و حرمان بسیار، شاهد به ناکامی کشاندن "جنبش سبز" و قیام پرشکوه نسل جدید و جوان کشور در سال ۸۸ توسط همانانی بودیم که "همه با هم" در دوران طلایی امام راحل، بقول خودشان نسل ما را "تمام کش" کردند.
بعد از سی و سه سال سیاه، منحنی جنایت و چپاول "جمهوری اسلامی" بی گمان در بالاترین مدار خود قرار گرفته است. ماشین کشتار کماکان بدون توقف در کار است. فعالین سیاسی در زندان همچنان شرایط سخت و طاقت فرسایی را تحمل میکنند. زندانیان مقاوم و برانداز، یا در صف اعدام هستند و یا بیمار و بدون حداقل امکانات، زجرکش میشوند... در زمینه اقتصادی واحد دزدی و غارت باندهای خودی و "برادران قاچاقچی"، دیگر هزار و صدهزار و میلیون نیست بلکه میلیارد میباشد آنهم نه به نرخ ریال یا تومان، بلکه با شاخص دلار و صد البته به قیمت شناور بازار!
در مملکتی که برخلاف تمام دنیای استکباری، "آزادترین" کشور جهان است و بجای گرانی مشکلش "ارزانی" میباشد، تهدید جدی نظام، موی زنان و دیش ماهواره و پارتی شبانه میشود، آنهم در جامعه ی با هفتاد درصد زیر خط فقر... از طرف دیگر در حالیکه حضرات مدعی اند در فن آوری هسته ی و فضایی "رکورد" زده اند و وارد کلوب ابرقدرتها شده اند، آنوقت میخ و پونز و تازیانه و تسبیح و سنگ قبر از چین کمونیست وارد میکنند.
در کمدی - تراژدی جمهوری اسلامی، دروغ و فریب و عوامفریبی کماکان حرف اول را میزند و دامنه آن همه بخشهای پیدا و پنهان این رژیم در داخل و خارج کشور را در برگرفته است. در دنیایی که حتی یک لقمه نان و یا یک جرعه آب، مجانی یافت نمیشود و هر چیزی بها و قیمت خاص خود را دارد به ناگاه کشف میشود که برای "آزادی" مردم ایران از چنگال این رژیم غدار و غارتگر باید راه مبارزه "بی هزینه" را برگزید. برهمین منوال مراسم بزرگداشت سالگرد حضور میلیونی مردم در "خیابانهای اعتراض" همچون مجالس ترحیم، در"سکوت پیاده روها" ختم به خیر میشود! وقتی قرار بر "حفظ نظام" باشد به توپ بستن مردم ترکمن و بمباران کردستان مجروح و قتل عام زندانیان سیاسی و کشتار مخالفین و قربانی کردن نوجوانان برای "مین روبی" در جبهه های جنگ و کهریزکی کردن جوانان و هزاران جنایت دیگر، نه تنها مجاز بلکه "اوجب واجبات" میشود. ولی اگر کسی در برابر ظلم و ستم این رژیم متجاور ایستادگی و مقاومت کند و از جان و مال و ناموس و عقیده خود دفاع کند خشونت طلب و تروریست و عامل بیگانه و البته مفسد فی الارض میشود...
در صحنه بین المللی نیز تجارت پرمنفعت "نفت و خون" همچنان برقرار است و سیاست ننگین مماشات "شیطان بزرگ" با ملایان شیاد هنوز رونق دارد. قدرتهای غربی بجای حمایت سیاسی و دیپلماتیک از جنبش رنگین کمان مردم و مقاومت سازمانیافته ایران، کماکان به مذاکرات بی حاصل و بی پایان با آخوندهای خدعه گر ادامه میدهند و فارغ از هر حرف و شعاری، آنچه اساسآ مطرح نیست وضعیت نقض فاحش حقوق بشر در ایران است و حتی برای خوشایند ملاهای غنی شده، رزمندگان آزادی و با سابقه ترین پناهندگان سیاسی ایران در "اشرف" را نیز با نامگذاری تروریستی و در "زندان آزادی" به بند میکشند...
*****
شکوفه های سرخ آزادی که در ابتدای بهار ۵۸ بر شاخسار درخت تنومند این کهن دیار روئیده بود در انتهای بهار ۶۰ و در ۳۰ خرداد با بیرحمی بیسابقه ای درو شدند و هفت سال بعد، بهار ۶۷ به آخرین بهار زندگی هزاران زندانی سیاسی دلاور و از جمله صدها تن از یاران و همبندان عزیز مجاهدم در بند زنان اوین، تبدیل گردید. آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد....
بعد از سی سال سیاه، در بهار ۸۸ با خروش نسل جدید و جوان کشور، این میهن کهنسال یکبار دیگر شاهد رویش جوانه های سبز امید بود ولی دریغ و صد دریغ... و حالا در واپسین روزهای بهار ۹۱ سوال خاصی که چه بسا بطور مشترک در فکر و ذکر سه نسل معاصر از مردم ایران، همچنان بدون پاسخ مانده است اینست که براستی "بهاران آزادی" این میهن کی و کجا و چگونه فرا خواهد رسید؟ البته تردیدی نیست که مردم دلیر و فداکار ایران زمین دارای بیشترین شایستگی و واقعآ سزاوار کسب پیروزی در این کارزار سی و سه ساله علیه حاکمیت جهل و جنون و جنایت، در جهت نیل به "آزادی" هستند و دیر یا زود دودمان ظلم و ستم را از این سرزمین خواهند زدود.
مینا انتظاری
 
 
30 خرداد 1391

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:
 1- طنز گزنده روزگار!
 2- خرداد ۶۰، ماهی که به خون نشست


No comments: