برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

رزم سه نسل برای آزادی

پدری فدایی، دختری مجاهد، و رزم سه نسل برای آزادی



در بهار ۱۳۵۸ که ظاهرآ قرار بود در فردای آن «بهمن» عظیم، اولین «بهار آزادی» باشد خیلی زود گلخند شادی بر لبان نسل ما و بر چهره مام میهن پژمرد. هنوز خیابانهای شهر از آثار درگیریهای دوران حکومت نظامی قبلی پاک نشده بود که با هدایت ملّاهای تازه به قدرت رسیده و «حزب چماق بدستان» یورش باندهای تبهکار «حزب الله» به گردهمایی ها و مراکز سازمانهای  سیاسی شروع شد. کردستان و خوزستان و گنبد ... نیز زخمی و خون چکان شدند و البته زودتر از همه اینها، سایه سیاه سرکوب سراسری زنان، با شعار «یا روسری یا توسری» در فضای سیاسی کشور گسترده میگشت و خبر از ظهور پدیده هولناک «فاشیسم مذهبی» میداد.

با این وجود، میتینگها و مراسم سازمانهای سیاسی پیشتاز و مترقی همچون مجاهدین خلق و فدائیان خلق ... مورد استقبال روزافزون نسل جوان جامعه و روشنفکران و اقشار آزادیخواه مردم قرار میگرفت. اتفاقآ من هم که در آن ایام دانش آموز دبیرستان بودم همراه با دوستان و بستگان مجاهد و فدایی خودم در تمام آن همایش های روشنگرانه و در عین حال تظاهرات اعتراضی علیه ارتجاع اسلامی، شرکت میکردم.
 
بیاد دارم که در همان روزهای پرشور و پرغوغا، در سالگرد سی فروردین و کشتار بیرحمانه ۹ تن از دلاوران فدایی و مجاهد خلق توسط ساواک شاه بر روی تپه های اوین، مراسم بزرگداشتی از طرف سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، بیاد بیژن جزنی و دیگر یاران فدایی اش در زمین چمن دانشگاه تهران برگزار میشد که من هم به همراه چند تن از دوستانم در موج جمعیت حضور داشتیم.


در حین برنامه افراد مختلفی به نمایندگی از طرف خانواده آن شهدای والا مقام به بالای سکو و پشت تریبون میرفتند و سخنانی بیان میکردند. 
تا آنجا که بیادم مانده از طرف خانواده فدایی کبیر بیژن جزنی، همسر محترمش میهن قریشی  .... و از طرف خانواده فدایی قهرمان محمد چوپان زاده، دختر جوانش «میترا» به احترام پدر مبارزش سخنرانی کوتاهی کردند. 

در مورد میترای عزیز، علاوه بر صحبتهای کوتاه و دلنشین اش، فرم خاص لباس و روسری و مانتویش بدلیل مشابهتی که با لباس و پوشش خودم داشت توجه ام را جلب کرد و در ذهنم ماند... البته آنروز نمیدانستم که میترا هم به مجاهدین خلق پیوسته است.


بهرحال طی دو سال و چند ماه بعدش، با هزار درد و رنج و امید و آرزو، در میان گردبادها و طوفانهای سیاسی، حوادث و رویدادهای تلخ و شیرین زیادی را از سر گذراندیم و تجربه کردیم ... تا اینکه سرانجام من و میترا و بسیاری از بچه های نسل ما سر از زندانهای مخوف خمینی درآوردیم.

فکر میکنم اوایل مهر ماه سال شصت در زندان اوین بود که دوباره نام «میترا» را شنیدم. درست در هنگامه ایی که بعضی شبها حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر از بهترین فرزندان خلق در جلوی جوخه های آتش و در پای همان تپه های خون آلود اوین به رگبار بسته میشدند. آنطور که بخاطرم مانده، در آن هیاهو و ازدحام زندان و در شرایط مرگ و زندگی و در بحبوحه اعدام و تیرهای خلاص، گویا میترا را برای یک ملاقات با همسرش مسعود متحدین صدا کرده بودند....

سرانجام مجاهد خلق میترا چوپان زاده، که به هنگام دستگیری باردار بود و بیست سال سن داشت و دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه پلی تکنیک تهران بود، در کنار همان تپه های اوین که چند سال قبلش خون پدر فدایی اش را بر زمین ریخته بودند، همراه با خیل یاران هم بندش سرفرازانه در برابر جوخه مرگ خمینی ایستاد و جاودانه شد. همسر دلاورش مجاهد خلق مسعود متحدین نیز که همان سال شصت دستگیر شده بود بعد از تحمل دوران سخت شکنجه و بازجویی، در بهار سال ۶۳ به همراه تعداد دیگری از زندانیان در اوین تیرباران شد و به میترای عزیزش پیوست.

بیش از نیم قرن است که سه نسل از رزمندگان آزادی، در پی یک آرمان مشترک، سر و جان داده اند و برای بهروزی خلق محبوبشان بر خاک افتاده اند، ولی هرگز اجازه نداده اند که پرچم آزادی بر زمین بیافتد. دلاورانی که همچون یک سنت، مبارزه و مقاومتشان سرمشق نسل بعد میشد و با پیکرهای مجروح و بی جانشان پلی برای پیشروی یارانشان برپا میکردند...
بی تردید نسل جلودار و پرچمدار امروز و همانا نسل فاتح فردا، بیشتر و بیشتر از آن دلاوران جاودانه خواهند آموخت و یاد خواهند کرد.


مینا انتظاری

۳۱ فروردین ۱۳۹۶


---------------------------------------------------------------------
پانویس:


بخشی از مقاله بلند آقای «مسعود فروزش راد»، از یاران قدیمی  گروه جزنی و هم سلول فدایی خلق «محمد چوپان زاده»، در مورد زنده یاد «میترا چوپان زاده» را در زیر میاورم:

رگبار از دو جهت
تیرباران محمد چوپان زاده اولین رگبار مسلسلی بود که با رسیدن به جسم پدرش روح آن دختر را برای همیشه به رگبار گلوله بست.
در زمان انقلاب بهمن و پس از آزادی از زندان شاه میترا را دیدم او هم اکنون سنش به ۱۷ سال رسیده بود و از هواداران و یکی از فعالان سازمان مجاهدین خلق، ولی‌ در اوائل انقلاب وتظاهرات و گرد هم آیی ها بیشتر با ما میگشت. ما هم عده یی بودیم که گاهی‌ اوقات در راهپیمایی ها اکثرا با هم بودیم و تعدادمان گاهی‌ به سی‌ نفر میرسید.

میترا دختری بود زیبا و بسیار متین‌ و مودب. وی چهره زیبا و درخشانی داشت همراه با روسری زیبا و دستکش های سفید. چهره وی حکایت داشت از مصمم بودنش در ادامه دادن راه پدر، و مهم نبود از چه طریق، وی میدانست که مجاهدین هم که در راه آزادی میجنگند از یاران ما میباشند. حد اقل در آن زمان که همه نیروهای مبارز در اتحاد با یکدیگر بودند.
او ما را دوست داشت و به خاطر ما که همگی‌ از یاران پدرش بودیم اکثرا با ما بود و این در اوایل انقلاب بود که ما همه تازه از زندان آزاد شده بودیم. با ما بودن و دیدن ما برایش یاداوری پدر بود .

یکی‌ از روزها که ما دسته جمعی در خیابان مشغول قدم زدن بودیم و وی در کنارم بود و با هم مشغول گفتگو بودیم ,من ماجرای بر خورد خودم را در آن شب در زندان برایش شرح دادم و به وی گفتم که اولین آرزویش پس ازازادی از زندان دیدن تو بود و من میدانم که پدرت چقدر تو را دوست داشت، و چه با احساس در مورد تو صحبت میکرد ، تو گویی فقط آرزویش دیدن تو بود، وی که تا آن لحظه ازماجرای من و پدرش خبر نداشت، ناگهان مرا سخت در آغوش گرفته و همینطور به خود میفشرد و برایش مهم نبود که چه کسانی نظاره گر احساس وی میباشند. مدت تقریبا یک دقیقه طول کشید و من هیچ عکس العملی‌ ازخود نشان ندادم که وی فکر کند من جای پدرش نیستم، زیرا من هم حس کردم که وی دخترم است دختر همان رفیقم است که از کنارم ربودند. و بعد از اینکه مرا از آغوشش آزاد کرد با لبخندی مهربان در حالی‌ که اشک درچشمانش حلقه زده بود به من آهسته گفت میخواستم بوی پدرم را حس کنم. من هم با همان لبخند مهربان و با نگاه خود به وی پیام دادم که تو را درک می‌کنم ، و گفتم حالا دیگر تنها نیستی‌ زیرا اکثر این یاران همان یاران پدرت هستند

بعد از مدتی که مبارزه برای از بین بردن دیکتاتوری سازمان یافته تر شد و هر کس بسوی وظیفه خود رهسپار شد، من میترا را دیگر ندیدم و از وی خبری نداشتم. از دوستان سازمان مجاهدین هم سعی‌ نکردم از وضع وی سوال کنم. زیرا گاه گاهی‌ برای دیدن همبندانم سری به ستاد سازمان مجاهدین میزدم. در اثر مشغولیت و گرفتاری زیاد تقریبا میترا را از یاد برده بودم. ولی‌ چهره وی هیچگاه از یادم نرفت و نرفته است...

آری این دختر در زمان حکومت قبلی‌ یک بار با زندانی و تیرباران شدن پدرش اول روحش به رگبار مسلسل بسته شد و در زمان حکومت فعلی‌ جسمش هم به رگبار گلوله بسته شد. هم اکنون هزاران نفر نظیر این دختر وجود دارد و این فقط یک نمونه از آن بود....

لینک اصلی مقاله «رگبار از دو جهت»:


No comments: