برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

نسل نامدار ولی گمنام

نسل نامدار ولی گمنام!


اوایل سال شصت و پنج وقتی که دوباره بهمراه تعداد زیادی از بچه های قدیمی از بندهای مختلف، برای تنبیه بیشتر، از زندان قزل حصار کرج به اوین منتقل شدیم، برای اولین بار با "سیمین" همبند شدم. البته او و جمع دیگری از بچه های مقاوم زندان، زودتر از ما از قزل حصار به این قتلگاه انسان و انسانیت منتقل شده بودند....

هنوزم بعد از 25 سال، چهره خندان و مهربانش با همان خونگرمی هموطنان خوزستانی، در ذهنم نقش بسته است. اخلاق و رفتارش مدل خانم معلم های دوست داشتنی بود. هر وقت آرامشی در بند بود او را با کتابی در دست می شد دید. مثل بقیه زندانیها در روزهای آرامتر معمولآ یک کتاب تاریخی یا فلسفی در دست داشت و به همراه یک هم بند مشغول مطالعه بود. گاهی در حال انجام تدریس خصوصی برای یک همسلولی بود و گاه خود او مشغول یاد گیری یک موضوع آموزشی مثل زبان انگلیسی بود. این رسم و سنت زندگی و مقاومت در زندان بود که علیرغم همه محدودیتها و محرومیتها، زندانیان سیاسی در روابط داخلی خود، در چهارچوب یک کار دسته جمعی چه بصورت علنی و یا غیر علنی، همیشه در حال آموزش، تبادل دانش و کسب علم بودند.

در ایام حمله و هجومهای وحشیانه پاسداران و گزمه های خبیث خمینی به زندانیان بی دفاع، بازهم سیمین در صف اول دفاع قرار میگرفت. انسانی بود محجوب، متواضع و بی آلایش اما در دفاع از ارزشهای والای انسانی و هویت سیاسی که بدان باورمند و پایبند بود در مقابل هیچکس کوتاه نمی آمد. بخاطر همین خصوصیات و شخصیت با ثبات او بود که خیلی زود بهمراه تعداد زیادی از بچه ها مثل ناهید تحصیلی، ناهید زرگانی، زهره حاج میر اسماعیلی، سوسن صالحی و .....برای تنبیه بازهم بیشتر به زندان گوهردشت و انفرادی های مخوف آن جا تبعید شد. او بعد از تحمل ماهها شکنجه و شرایط سخت و فوق طاقت انسانی در آن "دوزخ روی زمین" سرانجام همراه با همه زنان تبعیدی زندان، در پاییز 66 به اوین بازگردانده شد. در آن مقطع نیز در تقسیم بندی زنان زندانی تهران بزرگ در بندهای سه طبقه اوین، سیمین به سالن یک (طبقه اول) منتقل شد... بندی تنبیهی با اتاقهای دربسته و حداقل امکانات زیستی...

خیریه (سیمین) صفایی، در سوم آبان ماه 1336 در آبادان بدنیا آمد. دیپلم دبیرستان خود را در سال 1355 در آبادان گرفت و با ادامه تحصیل و گذراندن دوره کارآموزی معلمی، مشغول بکار شد. با شروع جنگ ایران و عراق در سال 1359 او بهمراه صدها هزار خانواده ایرانی، راهی تهران و خوابگاه مهاجرین جنگی گردید. از آنجا که انسانی دردمند و دلسوز مردم زحمتکش بود، بعنوان آموزگار در یکی از روستاهای اطراف یافت آباد به تدریس مشغول شد. با ایجاد شرایط جدید در زندگی، و فشار و اختناق روز افزون رژیم  آخوندی، بیشتر از گذشته با مجاهدین خلق آشنا شد و به فعالیتهای سیاسی و ضد ارتجاعی پرداخت. او در خوابگاه مهاجرین جنگی به همراه دوستان و همفکران خود گروه مطالعاتی تشکیل داد. اما دیری نپایید که حمله و هجوم باندهای سیاه رژیم به اماکن مختلف وسعت گرفت و سیمین نیز همراه خیل جوانان همدوره خود، در پاییز سال 60 دستگیر و روانه  بند 209 اوین گردید. پس از طی دوران سخت بازجویی، در یک دادگاه چند دقیقه ای به جرم هواداری از مجاهدین خلق به 7 سال حبس محکوم شد که قاعدتآ در تابستان سال 67 باید آزاد می شد... در یکی از آخرین ملاقاتهایش به مادر بسیار عزیزش که سخت بی تاب و نگران او بود گفته بود: "مادر از من می خواهند که همکاری کنم و در مصاحبه شرکت کنم تا آزاد شوم. من مصاحبه نمی کنم، من به دوستان و آرمان خودم خیانت نمیکنم. صبور باشید، خدا بزرگ است."


خیریه (سیمین) متعلق به نسلی بود که در پروسه قیام 57 پا به عرصه سیاست و مبارزات اجتماعی نهاد و با آرمان "آزادی، برابری و بهروزی" برای مردم و میهن خود، با صداقت و فداکاری بار اصلی انقلاب بهمن را بر دوش کشید و "نسل انقلاب" لقب گرفت. نسلی که از پا ننشست و در فردای 22 بهمن، در حالیکه فرصت طلبان میوه چین و تازه از راه رسیدگان پرمدعا در همدستی با فاشیسم مذهبی بر سر سفره ملاخور شده انقلاب سخت مشغول تقسیم غنائم و قدرت بودند، باز هم در کنار مردم مظلوم فریاد آزادی سرداد و در هشت مارس همان سال یعنی فقط سه هفته بعد از پیروزی انقلاب! در پاسخ شعار "یا روسری یا توسری" چماقداران حکومتی، خروشید که: "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم"

این فقط آغاز رویارویی "نسل انقلاب" با حاکمان تازه به دوران رسیده ای بود که در بیرحمی و شقاوت و شیادی، در تاریخ معاصر نظیر ندارند. نسلی که به آرمانش خیانت نکرد و در سودای "آزادی" تا پای جان ایستاد؛ در سطح شهرها با چماق و دشنه و ژ- ث بر خاک میافتاد، فوج فوج راهی زندانها میشد، شکنجه و تیرباران میشد و یا بر سر دار میرفت... نسلی که در سیاهترین دوران تاریخ این میهن به آخوندهای پلید "نه" گفت، مقاومت کرد و تسلیم نشد. نسلی پرافتخار، سرفراز و نامدار ولی گمنام و بی نام و نشان!

وقتی در تابستان داغ و سوزان 67 خمینی تبهکار فرمان و فتوای "تمام کُش" کردن بازماندگان "نسل انقلاب" در زندانها را صادر کرد، مجاهد خلق سیمین صفایی و صدها زن دلاور همبندش، در تاریکی و سکوت سنگین داخلی و بین المللی سر بر دار شدند. عجبا که هنوز در هیچ نهاد و بنیاد و مرجع و محفل حقوق بشری نامی از سیمین و بسیاری همچون سیمین به چشم نمیخورد. البته رژیم اسلامی حتی آدرس مزار یا محل دفن و یا سنگ قبری هم از سیمین به خانواده اش نداد.

بله! سخن از نسل آرمانها و ارزشهاست، نسل امیدها و آرزوها، نسل وفا و ایمان، نسل پایداری تا فراسوی طاقت انسان، نسلی که متهم به هر اتهامی شد و هر بلائی که خواستند و توانستند بر سرش آوردند. نسلی که برای استقلال و آزادی میهن و مردم محبوبش ازهمه چیزش گذشت ولی حتی یک سنگ قبر هم برایش نگذاشتند!

در سالروز هشت مارس "روز جهانی زن"، به همه زنان آزادیخواه ایران و جهان بخصوص زنان نامداری همچون هم بند عزیزم "سیمین" که گمنام و بی نام و نشان سر به پای آزادی نهادند، با افتخار ادای احترام میکنم، و با امید به تحقق آرزوی دیرینه آن عزیزان یعنی "آزادی، برابری و بهروزی" که بی تردید به اعتبار آن همه رنج و خون و با رهبری زنان شایسته و پیشتاز، سرانجام به بار خواهد نشست.



مینا انتظاری

March-8-2012



ایمیل:   mina.entezari@yahoo.com

No comments: