برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

محله دوستی ها

محله دوستی ها

شانزده آذر و «روز دانشجو» سالیان سال است که با حسرت و دلتنگی، چهره ها و نام های خاصی را برایم تداعی میکند... چندین شخصیت زبده و دانشجوی روشنفکر و آزادیخواه که البته حالا دیگر زنده نیستند ولی نام و یاد و راهشان برای بسیاری همچون من، همواره زنده و پاینده است. عزیزانی که اتفاقآ پاتوق و محل اصلی دیدارشان هم معمولآ در ساختمانی بود در خیابانی به همین نام: خیابان ۱۶ آذر!

بعد از بهمن ۵۷ این ساختمان که در خیابان ۱۶ آذر در ضلع غربی جنب دانشگاه بزرگ تهران قرار داشت، مرکز اصلی و رسمی انجمن دانشجویان حامی مجاهدین در آن دانشگاه بود. ساختمانی که خیلی زود تبدیل به یکی از مراکز آموزشی نسل ما شد، هرچند که عمرش حتی کوتاهتر از عمر بچه های نسل خود ما بود و مثل بقیه دستاوردهای آن انقلاب، بطور دربست مصادره و ملاخور شد.

از آنجایی که بعد از سالها محدودیت و سانسور سیاسی، حالا دانشگاه تهران و اطراف آن به مرکز اصلی فروش و پخش کتابها و نشریات متنوع سیاسی و اجتماعی و فعالیتهای مختلف فرهنگی بدل شده بود، من هم که در سال تحصیلی ۵۸-۵۹ دانش آموز سال آخر دبیرستان بودم، هفته ای دو سه روز با کوله پشتی مدرسه و با شوق و ذوق بسیار از شرق تهران راهی آنجا میشدم و با خرید جدیدترین کتابها و نشریات و نوارها... به خانه برمیگشتم. 

انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه تهران که در آن ایام شامل تعدادی از اعضا و کادرهای برجسته مجاهدین نیز بود، یکی از افراد شاخص اش «علیرضا خرّم هنرنما» بود. او که آن موقع دانشجوی سال آخر رشته دندانپزشکی بود با توجه به آشنایی خانوادگی و شناخت قبلی که بواسطه هم محلی بودن از من داشت، مرا جهت همکاری تشکیلاتی مستقیمآ به نهاد دانش آموزی انجمن دانشگاه معرفی و وصل کرد و البته همین موضوع در جمع آن بچه های صمیمی احترام خاصی برایم بهمراه داشت چون معرفم علیرضا بود!

در همین ارتباطات تشکیلاتی، هر بار که به آن انجمن و دانشگاه پا می گذاشتم با آگاهی و تجربه جدیدی به خانه باز می گشتم. به سفارش علیرضا برنامه تئاترهای جدیدی که در سالن دانشگاه و یا دانشکده های اطراف آن توسط دانشجویان مترقی اجرا میشد را حتمآ می رفتم. از این طریق با زنده یاد «قاسم سیفان» بازیگر و کارگردان مجاهد آشنا شدم که چند تئاتر مترقی را اجرا و کارگردانی کرده بود...

البته قبلا او را در محوطه انجمن دانشگاه در حال آماده کردن و خطاطی پلاکاردهای بزرگ برای یک گردهمایی دیده بودم که با چه خط زیبایی بر روی پارچه ها و شابلون ها می نوشت... قاسم دانشجوی اقتصاد دانشگاه تهران و یک هنرمند مبارز و از زندانیان سیاسی رژیم گذشته بود.

تابستان همان سال ۱۳۵۸ برادرم محسن که در آمریکا دانشجوی مهندسی مکانیک بود برای تعطیلات دانشگاهی به تهران آمد... مدت کوتاهی بعد به توصیه دو دوست بسیار صمیمی و هم محلی مان "سعید و ساسان سعید پور" که از آشنایان خانوادگی هم بودیم محسن با همین انجمن مرکزی دانشگاه شروع به همکاری کرد که البته من در ابتدا اطلاعی نداشتم.

تا اینکه یکروز علیرضا با خنده گفت: داداشت را هم با کمک سعید بکار گرفتیم! پرسیدم به چه کاری؟ جواب داد: بخش امور خارجه! چون زبان انگلیسی خیلی خوبی داره در قسمت ترجمه به ما کمک می کنه. پرسیدم از کجا فهمیدی محسن برادر منه؟ با خنده گفت هم نام فامیلیش رو که گفت و هم مهربونی و صمیمیتش را که دیدم دیگر شک نکردم.
البته محسن قبلش هم عضو کنفدراسیون دانشجویان در آمریکا و دانشجوی سیاسی فعالی بود که طبعآ در مدت اقامتش در تهران نیز بیکار نمی نشست.

در آن ایام من با اینکه دانش آموز سال آخر دبیرستان بودم و طبعآ برای امتحانات نهایی و کنکور آماده می شدم، به توصیه علیرضا خرّم همراه با یکی دو نفر از یاران دبستانی ام در کلاسهای ایدئولوژیک «تبیین جهان» که توسط مسعود در روزهای جمعه در دانشگاه صنعتی شریف در غرب تهران آموزش داده می شد شرکت میکردم. علیرضا برای تشویق ما و استفاده بهتر از وقت، پیشنهاد میکرد که کتاب درسی تان را نیز همراهتان بیاورید تا در مسیر طولانی شرق تا غرب تهران و فاصله زمانی قبل از شروع برنامه بتوانید اشکالات درسی تان را هم با کمک بچه های دانشجو رفع کنید.

با «محسن نیکنامی» نیز که از دانشجویان سال آخر رشته حقوق دانشگاه تهران و البته از افراد برجسته انجمن بود از طریق علیرضا آشنا شدم. او از فعالین ارشد جنبش دانشجویی و انسانی متواضع و خونگرم و خوش برخورد بود. محسن اهل گلپایگان و از چهره های شاخص جمع مجاهدین آن شهر بود.

در جمع بچه های مجاهد گلپایگان «حمید (محمدعلی) امامیان» نامی آشنا بود که معمولآ موقع کلاسهای تبیین جهان همراه با سعید و ساسان و محسن... دیده میشد. او از دانش آموزان ممتاز گلپایگان و دانشجوی مهندسی الکترونیک  پلی تکنیک تهران بود با چهره ای مهربان و همیشه خندان... یادش بخیر زمستان سال ۵۹ در مراسم ازدواج ساده و با صفایش همه این یاران و همشهریانش حضور داشتند.

در همان سال تحصیلی  ۵۸-۵۹ «علیرضا خرّم» با رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصیل شد و بهمین دلیل بورسیه ای هم برای تخصص جراحی در امریکا به او تعلق میگرفت که به دلیل شتاب تحولات سیاسی و لزوم مقاومت در مقابله با دیو ارتجاع و فاشیسم مذهبی، در ایران ماند.

البته با انقلاب فرهنگی خمینی در سال ۵۹ دانشگاهها برای سالها تعطیل و دانشگاه تهران تبدیل به مرکز نمایشات نماز جمعه و پایگاه چماقداران بی سروپا برای سرکوبی نیروهای مترقی اپوزیسیون شد... و بدنبال آن سهم دانشجویان آزاده و همه آزادیخواهان و دگراندیشان کشور نیز از آن «فاجعه فرهنگی» چیزی نبود جز زندان و شکنجه و اعدام!

مجاهد خلق «ساسان (مسعود) سعیدپور» که نابغه دانشگاه علم و صنعت بود و در سن ۱۵ سالگی در رشته مهندسی صنایع وارد آن دانشگاه شده بود، در ۷ مهر ماه سال شصت در حالیکه قرص سیانور خورده بود، دستگیر شد و در بند ۲۰۹ به زیر وحشیانه ترین شکنجه ها کشیده شد و سرانجام در ۱۲ دیماه همان سال در پشت دیوار بند ما در اوین تیرباران شد.

مجاهد دلاور «سعید سعیدپور» برادر بزرگتر ساسان، دانشجوی مهندسی کشاورزی در ۱۹ بهمن سال ۶۰ همزمان با سردار آزادی «موسی خیابانی» در درگیری نابرابر با پاسداران خونخوار خمینی، در راه آزادی مردم و میهن، با پیکری خون چکان برخاک افتاد.

مجاهد خلق دکتر «علیرضا خرّم هنرنما» در نیمه شهریور سال ۶۰ در خیابان توسط گشتی های گشتاپوی خمینی دستگیر و به اوین منتقل گردید. او نیز در ۲۰۹ اوین به زیر وحشیانه ترین شکنجه ها کشیده شده و پیکر غرق در خون او در ۲۹ مهر ماه همان سال در بهشت زهرا همراه با مجاهد شهید «دکتر بنان» به خاک سپرده شد. از او هیچ اطلاعی به خانواده اش داده نشد و این خبر را پدر و مادر دردمند او بعد از ماهها پیگیری از یک کارمند بهشت زهرا دریافتند.

فرمانده «محسن نیکنامی» در ادامه مبارزات دلاورانه اش با ملایان تبهکار، به ارتش آزادیبخش ملی پیوست و سرانجام بعد از حدود چهار دهه رزم و رنج، در حمله ناجوانمردانه تروریستهای دست نشانده ولی فقیه به اشرف در شهریور سال ۱۳۹۲، بهمراه شش زن مجاهد خلق ربوده شد...

مجاهد دلیر «قاسم سیفان» در سال ۶۱ بهمراه همسرش، زهرا افشار و دختر خردسالشان، سارا دستگیر و به ده سال زندان محکوم شد. او بعد از تحمل چند سال زندان در ۱۵ مرداد ۶۷ از سربداران قتل عام زندانیان سیاسی در آن تابستان سیاه گردید.

دلاور جانفشان «حمید امامیان» پس از دستگیری و تحمل شکنجه های وحشیانه، در مرداد سال شصت تیرباران شد.

برادرم محسن با اینکه در همان تابستان ۱۳۵۸ واحد های درسی امریکایش را به کمک ساسان سعیدپور به دانشگاه علم و صنعت تهران منتقل کرده بود، با اصرار خانواده و علیرغم میل خودش، با تاخیر چند ماهه به آمریکا بازگشت... با این امید که بعد از اتمام تحصیلاتش به ایران برگردد و مشغول خدمت به مردم محروم میهنش شود. مادرم اما خوشحال بود که لااقل این یکی فرزندش را از آن محیط و شرایط آشفته و نامعلوم سیاسی خارج کرده است!

ولی روزگار غدّار انگار که برای تک تک بچه های آن نسل سرنوشت دیگری در تقدیر داشت... محسن متآسفانه در سال ۶۲ در امریکا به بیماری سرطان خون مبتلا شد و علیرغم اینکه به نظر پزشکان متخصص، من کاندیدای بسیار خوبی برای پیوند مغز استخوان و درمان او بودم امکان خروج به موقع از زندان را نیافتم و تا سال ۶۷ در بند و زندان ماندم...

البته با تلاش مستمر خانواده در طی چند سال بالاخره مدت کوتاهی قبل از قتل عام تابستان ۶۷ در یک شرایط خاص و استثنایی، من با همین کیس پزشکی محسن بعد از هفت سال بطور مشروط از زندان مرخص شدم و بلافاصله به خارج از کشور و امریکا آمدم. ولی زمان برای آن جراحی خیلی دیر شده بود و او نیز چند ماه بعد در روز اول ژانویه 1989 (۱۱ دیماه ۶۷ ) با بدنی تبدار و پردرد، ناباورانه از آغوشم پر کشید و رفت... من که قرار بود وسیله درمان درد برادرم باشم با دلی داغدار برجای ماندم و او ناجی جان من شد و رفت.

یاد عزیز تمامی دانشجویان جانفشان «جنبش دانشجویی» گرامی باد! آنها براستی پیشتازان مبارزه با بنیادگرایی مخوف مذهبی بودند و قطعآ روزی تلاش همه مجاهدین و مبارزین راه آزادی با پرچمداری «رزمندگان آزادی» به ثمر خواهد رسید.

راستش سال ۶۷ در مدت خیلی کوتاه بعد از خروج از زندان و قبل از فرار از جهنم خمینی، در همان چند روزی که در خانه مسکونی خودمان در آن «محله دوستی ها» بسر بردم، با اینکه در دریای محبت عزیزان خانواده و دوستان و آشنایان و همسایگان... غوطه میخوردم، ولی هیچ چیز برایم جای خالی اون برادران و خواهران و رفیقان فقید آن «محله» و «دوستی های» سابق را پر نمیکرد... آنجا دیگر جای ماندن نبود.

در و دیوارهای کوچه و محله همان بود که هفت سال قبلش هم بود، حتی آسمان و خورشید و مهتاب هم همان بود... ولی یاران و عزیزان من و گلهای سرسبد نسل ما دیگر آنجا نبودند. آنها، همه آنها، یا کشته در میدان بودند، یا در بند و زندان اسیر بودند و یا به غربت و تبعید رفته بودند... برای من اما فقط یک چیز هنوز زنده و پابرجا بود: امید به آینده و عشق به آزادی!

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
....
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


مینا انتظاری
آذر ۱۳۹۴


------------------------------------------------------------------
پانویس:



در مقالات زیر که قبلآ منتشر کرده ام در مورد تعداد دیگری از عزیزان و یاران دانشجویم  نوشته ام:




اینجا اوین است

اینجا اوین است!

بهار سال ۱۳۶۵ که دسته دسته بصورت تنبیهی از بند زنان زندان قزل حصار دوباره به زندان مخوف اوین منتقل میشدیم با مهناز فتحی گوهردانه آشنا شدم و خیلی زود دوستی صمیمانه مان شکل گرفت.... بعد از پنج سال تحمل درد و رنج و حبس و حرمان در زندانهای رژیم آخوندی، گویی این جابجایی ها و فشار و سرکوب های مستمر هیچ نقطه پایان و انتهائی هم نداشت.


همان روزهای اول ورود به بند جدید بود که حمله و هجوم نوبتی مجتبی حلوائی شکنجه گر بدنام اوین و اوباش پاسدارش برای منکوب کردن ما آغاز شد. آنها بیرحمانه ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و تا نفس داشتند با پوتینهای نظامی شان بچه ها را زدند. بطوریکه خودشان به نفس نفس افتاده بودند و در برابر اعتراض ما میگفتند: " شماها اگه آدم شدنی بودید توی این پنج سال شده بودید حالا فقط میخوایم یادتون بیاریم که اینجا اوین است!"
البته ما، همه ما، آن روزهای خون و جنون بازجویی در اتاقهای شکنجه اوین در زیر سیطره لاجوردی جلاد و شبهای تیرباران یاران و کابوس شمارش تیرهای خلاص عزیزان همبندمان را در سال شصت کاملآ بیاد داشتیم و خیلی از ما هنوز از آثار زخمهای عمیق جسمی و روحی آن ایام رنج میبردیم.... و ابدآ به یاداوری مجتبی حلوایی، آن دژخیم مسئول جوخه اعدام اوین، نیازی نداشتیم!

بخصوص که ما از قزل حصار میامدیم و بسیاری از خواهران ما شکنجه گاه «تابوت، قبر یا قیامت» حاج داوود رحمانی و همینطور «واحد مسکونی» مخوف را پشت سر گذارده بودند. در واقع ما «دوزخیان روی زمین» چند سال بود که با تمام وجود و با جسم و جان خویش «دوران طلایی» آن امام شقاوت پیشگان را تجربه میکردیم...
در چنین فضایی از سرکوب که مستمرآ اِعمال میشد، دوستی های ما با یاران همدرد و همبندمان نیز دوام و قوام بیشتری می یافت تا جائیکه حالا بعد از پنج سال رنج و شکنج و پایداری، جمع مجاهدین زندانی با انسجام و اتحاد خاصی، در هر بند و تحت هر شرایطی، همچون تن واحد عمل میکردیم...

مهناز (آسیه) و برادر کوچکترش حسین فتحی از دستگیری های سال شصت بودند که به جرم فعالیت سیاسی در ارتباط با مجاهدین خلق، بعد از طی مراحل سخت بازجویی در بیدادگاه آخوندی محکوم شده بودند. حکم زندان مهناز ۱۰ سال بود و برادر دلیرش فکر میکنم ۷ یا ۸ سال حکم داشت.

بهرحال زندگی حتی در بند و زندان نیز ادامه داشت و ما در سخت ترین شرایط هم سعی میکردیم با آرمان «آزادی» و مرام آزادگی، روح و جوهر زندگی شرافتمندانه و شعله «امید» را همبسته با یاران، در وجود خودمان «زنده» نگه داریم. از همین روی، مظاهر زیبای زندگی همچون مهر و دوستی و همدلی و همدردی و همینطور شور و نشاط و سرزندگی، در زندگی روزانه و روابط انسانی مان موج  میزد و عامل تقویت روحیه و مقاومت در مقابل دشمن مشترکمان میشد.

 آری، آری، زندگی زیباست
 زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست
 گر بیفروزیش
 رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

والیبال در زندان

در ادامه جابجایی ها، حوالی تابستان سال ۶۶ برای مدتی در بند ۳۲۵ اوین بودیم که حیاط کوچک و امکانات خیلی محدودی هم داشت. کاپیتان محبوبمان فروزان عبدی عضو تیم ملی والیبال زنان ایران، هر روز صبح زود با برپایی ورزش جمعی و یک ساعتی هم تمرین والیبال و عصر هم با به راه انداختن مسابقه والیبال، هلهله و جنب و جوش خاصی در بند ایجاد میکرد. از بچه های ثابت بازی هایمان، علاوه بر فروزان تا انجا که بیاد میاورم: ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی و مهناز فتحی... بودند.

توی تیم بندی های بازی والیبال که معمولآ توسط فروزان تعیین میشد من را بیشتر اوقات در قسمت عقب زمین و پشت خودش میگذاشت... و به شوخی میگفت تو مثل بازیکنان تیم کره جنوبی! توپهای جاخالی یا ضربات آبشار را خوب جمع میکنی... از طرف دیگر مهناز فتحی که قد بلند و ضربات آبشار سنگینی داشت معمولآ در تیم مقابل بازی میکرد و بخاطر صمیمیتی که با هم داشتیم بیشتر مواقع حین بازی با شیطنت مرا نشان میکرد و آبشارش را روی من آوار میکرد... و خدا میداند چقدر با آن یاران دلاور و عزیزان هم بند صفا میکردیم...

یکی دیگر از بازیکنان زبل تیم والیبال، همبند عزیزم ملیحه اقوامی بود. البته او در پینگ پنگ هم تبحر خاصی داشت و در دوران زودگذر رفرم زندان، سال ۶۴ در قزل حصار، هنگام هواخوری و در مدت کوتاه نوبت بازی که در بند ۴ داشتیم از خجالت هم در برد و باخت در می آمدیم... ضمن اینکه از شعرخوانی ها و بذله گویی هایش همیشه و در هر شرایطی بهره می بردیم.

ملیحه از بچه های مجاهد شاهرود بود که یکبار در سال شصت دستگیر میشود و بهمراه تعداد دیگری از زندانیان مقاوم شاهرودی برای فشار بیشتر به زندان قزل حصار کرج تبعید میشوند. فکر میکنم اولین بار تابستان سال ۶۱ بود که او را در بند عمومی ۴ می دیدم ولی چون همان ایام برای تنبیه به بند ۸ قزل حصار منتقل شدم دیگر او را ندیدم و بعدآ شنیدم که در سال ۶۲ آزاد شده است.
تابستان سال ۱۳۶۳ که با تعطیلی موقت بندهای تنبیهی به بند عمومی منتقل شدیم دوباره با تعجب ملیحه را دیدم... بعدها وقتی رابطه صمیمانه تر و خیلی نزدیکتری بین ما برقرار شد، برایم تعریف کرد که به فاصله کوتاهی پس از آزادیش از زندان، با وجود امکانات خوب زندگی و حتی پیشنهاد ازدواج و تشکیل خانواده مستقل که برایش فراهم بود، تصمیم میگیرد برای ادامه مبارزه با فاشیسم خمینی، به نیروهای رزمی و «پیشمرگه های مجاهد خلق» در نوار مرزی بپیوندد و در همین راستا تلاش میکند که از طریق مرز سیستان و بلوچستان از کشور خارج شود ولی متاسفانه شناسایی و دستگیر میشود و دوباره به اوین و قزل حصار منتقل میگردد....

وقتی ماجرای دستگیریش را برایم تعریف می کرد از آنجایی که بسیار شوخ طبع بود با حسرت و حالت کمدی خاصی می گفت: « نمیدونی چقدر لباس بلوچی بهم میومد ولی بخشکه شانس که لو رفتیم و خلاصه دوباره سر از اینجا در آوردیم...» از آن پس با ملیحه مهربان که حالا یک حکم سنگین ۱۵ ساله را هم یدک میکشید، همدل و همراز و همراه بودم و در سخت ترین شرایط در قزل حصار و اوین، و تا روز آخر زندانم، یاران جدانشدنی شدیم.

ملیحه نازنین، طبع لطیف شعر و حافظۀ قوی هم داشت و اشعار زیادی از شاملو و مولوی و شفیعی کدکنی... را حفظ بود و بیشتر اوقات، محاوره او با شعر شروع میشد. بخصوص با همبند عزیزمان «مهری محمدرحیمی» که او نیز استعداد خاصی در این زمینه داشت همیشه هماوردی میکرد و گاهآ با هم به مشاعره می پرداختند... بیشتر مواقع وقتی که میخواستیم داخل بند یا در هواخوری باهم قدم بزنیم اولش ملیحه  با لحن دوست داشتنی و خیلی شیرینی این شعر مولانا را برایم میخواند:
 نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم – در این سراب فنا چشمه حیات منم
 وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز من – به عاقبت به من آیی که منتهات منم
.....
خودش خوب میدانست که من چقدر از دوستی و مصاحبت با او و از شخصیت و صمیمیت و محبت بیکران او لذت میبردم... این روزها که در فقدان آن یاران، حال و هوایم بد جوری ابری و بارانی ست، تکیه کلام دل انگیز او در گوشم می پیچد:
 نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم! نگفتمت!؟

ملاقات داخلی

پائیز سال ۶۶ در ایام پر آشوب اوین، یکروز غروب پاسدار بند، دم در ظاهر شد و اسامی چند تن از بچه ها را برای خروج از بند خواند. معمولا دلیل آن را ذکر نمی کردند و ما به تجربه از حالت پاسدار حدس می زدیم که آیا خبر بدی در راه است یا نه! معمولا وقتی احضار برای بازجویی و یا بردن برای ضرب و شتم بچه ها بود طبعآ پاسدارها با چموشی و اشتیاق موذیانه ای نام بچه ها را می خواندند و اگر خبر خوشایندی برای زندانی بود، لحن پاسدارها بیشتر با اکراه و بی میلی بود. در بین اسامی که آن روز خوانده شد، نام مهناز ( آسیه) فتحی، آن دختر خندان، شجاع و بی آلایش شمالی اهل لاهیجان نیز وجود داشت. مهناز رفت و ساعتی بعد به بند بازگشت.


وقتی آمد خوشحال و سرحال بود و این ما را نیز از نگرانی در می آورد. جویا شدیم که کجا رفته بود. با خنده گفت، ملاقات داخلی بود و برادرم حسین را دیدم. هر دو ششمین سال زندان را پشت سر میگذاشتند... ملاقات زندانیان با برادر و خواهر و یا همسر زندانیشان به دو دلیل مهم بود، یکی اینکه زندانی بعد از مدتها، شاید چند سال یکبار، با یکی از عزیزان خانواده اش دیداری میداشت... و هم اینکه از این طریق تا حدودی از بندهای دیگر و شرایطی که سایر زندانیان داشتند و مواضعی که در مقابل رژیم اتخاذ میکردند خبر میگرفتیم و مطلع می شدیم.

از حال و احوال حسین پرسیدیم و مهناز با غرور و رضایت خاطر پاسخ داد که حالش خوب و با روحیه بود و بعد با شیطنت و خنده همیشگی ادامه داد که به حسین گفتم: « اگر روزی در مقابل این آدمکشها کوتاه بیایی، برادر من نیستی ها! » حسین هم با صلابت به خواهر بزرگترش اطمینان داده بود که : « آبجی خیالت راحت باشه... »

کتاب درژینسکی

در همین ایام به طریقی، کتابی در رابطه با خاطرات «درژینسکی» بدست بچه های بند ما در سالن ۳ اوین رسیده بود که از زبان یکی از یاران لنین، انقلاب اکتبر در قالب یک رمان زیبا تشریح میشد. در مجموع کتاب آموزنده ای بود و بالا و پایین شدن انقلابیون را در سالهای سخت مبارزه به نگارش درآورده بود. در این کتاب تضادهای درونی انسان در واکنش به روزهای سخت مقاومت و شرایط طاقت فرسای مبارزاتی، زندگی مخفی، دستگیریها، شکستها و پیروزیها.... توضیح داده میشد و این طبعآ برای جمع ما زندانیان، بحث قابل تامل و جالبی بود.

طبیعی بود که با چنین سوژه ایی همه بچه های بند مشتاق باشند که آنرا بخوانند. بنابراین با حفظ شرایط امنیتی و دور از چشم پاسدارها، بچه ها کتاب را به چند قسمت تقسیم کردند و پس از صحافی مجدد و جلد کردن آنها با روزنامه، آن مجموعه بصورت درژینسکی ۱ و ۲ و ۳ ... شماره بندی شد. سپس با توجه به لیست بچه های متقاضی، زمان بندی یکساعته ای تعیین شد تا اینکه وقت به همه کسانی که در لیست بودند برسد و بتوانند تعداد زیادی همزمان آنرا بخوانند.

طبق این جدول فکر میکنم ساعت ۹ شب نوبت مهناز بود و ۱۰ شب نوبت من. هر کس موظف بود در آخر وقتش پس از یکساعت، کتاب را به نفر بعد از خود برساند و این داستان چندین روز ادامه می یافت تا همه فرصت کافی برای خواندن کامل کتاب را داشته باشند. با این زمان بندی من که معمولآ روی تخت طبقه بالا دراز کشیده و منتظر میماندم، گاهی وقتها خوابم میبرد و حدود ساعت ۱۰ شب مهناز با شوخ طبعی که خصلتش بود از تختم آویزان میشد و کتاب را به من تحویل میداد و با لهجه شیرین شمالی میگفت: «پاشو! ترا قربان، بخون ببین اونها انقلاب کردند ما هم انقلاب کردیم ها!»

خلاصه در مدت کوتاهی دهها نفر از بچه های بند با نظم و اشتیاق این یک جلد کتاب را خواندند چون می دانستیم فرصت زیادی نیست و هر آن امکان دارد در یک گشت و حمله و هجوم به بند، این کتاب هم توسط پاسداران به غارت برده شود...

غارت باغ گلها در تابستان فاجعه

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی سالن ۳ اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و اصلآ قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. وداع آخر با همبندان دلبندم ملیحه، مهناز، منیره، مریم، میترا، فضیلت، سهیلا، سیمین، مهین، اشرف، زهرا، محبوبه... را هیچوقت نتوانستم توصیف کنم... از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟ همه آنها با همه پاکی و لطافت طبعشان و با همه صلابت و پایداریشان، گلهای سرسبد بوستانی بودند که «مسعود» نامی باغبانش بود.
 
مدت کوتاهی بعد از آنروز، در نیمه مرداد ماه، مهناز و حسین این دو خواهر و برادر مجاهد و مقاوم، و ملیحه دلاور همراه با هزاران جان شیفته دیگر، با عشق به زندگی و در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود، به فرمان و فتوای جلاد جماران، به جرم دفاع از هویت اعتقادی خود و حرمت نام «مجاهدین» سر به دار شدند.

خانواده زحمتکش مهناز و حسین فتحی که سالها از شمال ایران برای ملاقات، به زندان اوین می آمدند و در دو روز متفاوت فرزندان نازنین و دلبندشان را ملاقات می کردند، در حالیکه مدت زیادی به پایان حکم آنان باقی نمانده بود، همانند هزاران خانواده رنج کشیده دیگر، تنها یک ساک از وسایل فرزندان جوان خود را تحویل گرفتند و دیگر هیچ...


از ملیحه عزیز نیز برای خانواده داغدارش فقط یک یاداشت کوتاه (که در آخرین ساعات قبل از اعدام، مخفیانه به بیرون فرستاده بود) برجا مانده و همینطور یک سنگ قبر در بهشت زهرا... و البته کابوس پایان ناپذیر معصومیت به غارت رفته زیباترین فرزندان آفتاب و باد...  

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...


مینا انتظاری
مرداد ۱۳۹۴


سخنرانی مینا انتظاری در تورنتو


در سالگرد کشتار تابستان شصت و هفت

تورنتو - کانادا





پشت همین پیچ می رسیم!ـ

پشت همین پیچ می رسیم!

اواسط اسفند ماه سال ۱۳۵۷ حدود سه هفته بعد از شروع حاکمیت ملاها در ایران، در حالیکه چماقداران «حزب الله» با شعار رذیلانه "یا روسری یا توسری" برای ایجاد هراس در خیابانها جولان میدادند و علنآ زنان و دختران را تهدید به سرکوب میکردند، در سالگرد "روز جهانی زن" هزاران تن از دختران و زنان آزاده تهران با شعار "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم" در خیابانهای مرکزی پایتخت، اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را بر علیه پدیده نوظهور "فاشیسم مذهبی" و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی، انجام دادند.

از آن پس تا همین امروز، دُخت ایران زمین در مقابل دیوان و ددان حاکم بر این سرزمین ایستاده و به هرشکل و هر طریقی که میداند و میتواند مقاومت و پایداری و نافرمانی میکند و بهایش را با رنج و خون نثار میکند. سخن از نبرد نابرابر نسلی از شیرزنان این مرز و بوم است با حاکمان پست و پلیدی که جز قتل و غارت و تجاوز و اسید، شناخت دیگری از حکومت و ولایت نداشته و ندارند.

در سالگرد "روز جهانی زن" من بعنوان شاهدی زنده از آن نسل و یکی از بازماندگان نسل کشی خمینی، با افتخار تمام تجلیل میکنم از آن «دختران آفتاب» و آن سالارزنان که با آرمان «آزادی و برابری» در میدانهای تیر و صحنه های رزم بر خاک افتادند و بر فراز دارها رفتند ولی تسلیم ستم نشدند. وظیفه خود میدانم در این روز گرامی بطور سمبلیک یاد کنم از دو زن دلاور، دو همرزم و دو همبند عزیزم که با فدای جان و عزیزتر از جانشان، در ذهن من و نسل ما، و چه بسا در خاطره نسل «ایران فردا» جاودانه شدند.

*****

کوهنوردی جلودار و زندانی رازدار

کلید بر قفل در بند چرخید. پاسدار عبوسی در آستانه در ظاهر شد و همراه خود زن زندانی مجروحی را وارد سالن بند کرد. او بسختی راه می رفت اما تلاش میکرد بدون کمک پاسدار وارد بند شود... معمولآ هر روز غروب این داستان تکرار میشد. چه در مورد بچه هایی که برای بازجویی رفته بودند و شب شکنجه شده بازمی گشتند و چه آنهایی که تازه دستگیر شده بودند. زندانیان جدید غالبآ با پاهای مجروح و ورم کرده ناشی از ضربات سنگین کابل در زمان بازجویی، خون آلود و داغون به جمع بچه های بند اضافه میشدند. بخاطر گستردگی و کثرت دستگیریها که در مناطق و نقاط مختلف تهران بزرگ بطور شبانه روزی انجام میگرفت بندرت زندانیان جدید را میشناختیم.

آن شب اما زندانی تازه وارد را شناختم، افسانه رجبی بود. با پاهایی آش و لاش وارد بند شد. با تعدادی از بچه ها به کمکش شتافتیم. دستهای او را روی شانه هایمان گذاشتیم و به داخل بند آوردیم. البته در بدو ورود به بند هیچ آشنایی قبلی به همدیگر نشان ندادیم. به سختی پاهایش را می کشید و جلو میرفت.
افسانه از مسئولین بخش دانش آموزی مجاهدین در شرق تهران بود. در فاز سیاسی (فاصله بین سالهای ۵۸ تا ۶۰) روزهای جمعه که معمولآ با تیمهای مختلف تشکیلات به کوه می رفتیم، اکثر اوقات او جلودار و راهنمای صف ما میشد. دختری چالاک و محکم و مهربان بود که صف حدودآ ۱۰۰ نفره ما را در پیچ و خم کوه هدایت میکرد.

هرگاه برای استراحتی کوتاه توقف میکردیم، سر به سرش می گذاشتیم و به شوخی و جدی میگفتیم: چرا اینقدر تند میری؟! خستگی برای تو معنی و مفهومی نداره؟! لبخند شیطنت آمیزی می زد و با مهربانی می گفت:
دیگه چیزی نمانده، کمی تحمل کنید، پشت همین پیچ میرسیم! 

این داستان معمولآ تا قبل از رسیدن به مقصد چند بار تکرار میشد و ما همچنان نفس زنان بدنبال او...

حالا حدودآ اواخر شهریور و یا اوایل مهرماه سال شصت بود که ما در بند یک اوین معروف به «آپارتمان ها» بسر میبردیم. تقریبآ همه بچه ها زیر بازجویی و فشار بودند ولی وضعیت برخی مثل افسانه بدتر و حادتر از ما بود... هرچند ما مثل پروانه دور اونها میچرخیدیم و تیمارشان میکردیم ولی افسوس که مرهم و داروی مناسبی برای زخمهای بدن آنها نداشتیم جز نثار عشق و عاطفه...
افسانه بقدری شلاق و کابل خورده بود که کف پاهایش پوست و گوشت را رد کرده و عفونت شدیدی ایجاد شده بود. گاهی اوقات دو ساعت یکبار مجبور به تعویض بانداژ ساده زخمهایش می شدیم و مجددأ چرک و خون بیرون میزد. نمی دانستیم چه باید بکنیم. بچه ها همه تازه دستگیر شده بودند و لباس اضافه هم در دسترس نبود که پاهای او را ببندیم. اینکه چه دردی را تحمل می کرد فقط خود او می دانست و بس.

یکبار که برای بردنش به دستشویی، دو نفری زیر بغل او را گرفته بودیم و آهسته حرکت میکردیم، وسط راه بشوخی بهش گفتم:
یه کمی دیگه تحمل کن پشت همین پیچ میرسیم!

با نگاهی معصومانه همان لبخند قشنگ همیشگی روی چهره آرامش نقش بست. در همان چند لحظه بدون هیچ کلامی، دنیایی حرف بین ما رد و بدل شد... حالا من خیلی بهتر میفهمیدم که او در پیچ و خم کوه و سختی صعود و امید رسیدن به مقصد، خودش و ما را برای چه روزهایی آماده میکرد. او هم از اینکه در این شرایط سخت و طاقت فرسا، دستانش بر دوش دو یار و همراه و همرزم قدیمی قرار داشت آرامش خاطر خاصی احساس میکرد... آن همه همدلی و همدردی و قدرشناسی را واقعآ هیچکس نمیتواند توصیف کند.

یکی دو روز بعد او را صبح برای بازجویی بردند. عصر همراه سایر بچه ها به بند بازنگشت. دو سه روز گذشت و باز هم نیامد. مدتی بعد شنیدیم که افسانه به بهانه رفتن سر قرار در خیابان، از یک موقعیت مناسب استفاده کرده و با جسارت و با همان پاهای مجروح فرار کرده است. از رفتنش خیلی خوشحال شدیم. اما متآسفانه چند ماه بعد فهمیدیم که او را دوباره دستگیر کرده اند. دیگر هیچوقت او را ندیدم ولی میتوانستم حدس بزنم چه بلایی سر او درمیآورند....

نهایتآ در بهار ۶۲ خبر تیرباران او را به خانواده اش دادند. این چنین آن زن آزاده و مجاهد، آن کوهنورد جلودار و زندانی رازدار، با سرفرازی رفت در حالی که رازهای بسیاری از من و ما در سینه داشت.

حدود دوازده سال بعد در خارج از کشور و زندگی در تبعید مطلع شدم یکی از زنان عضو شورای رهبری مجاهدین که برای رسیدگی به وضعیت پناهندگان ایرانی به ترکیه سفر کرده بود توسط یک تیم ترور جمهوری اسلامی با همکاری یک نفوذی خائن، به قتل رسیده است.

وقتی برای اعتراض به این جنایت به محل تظاهراتی در مرکز شهرمان رفتم لحظه ای که عکس او را دیدم، حس کردم که چقدر این قیافه و بخصوص آن نگاه و آرامش چهره برایم آشناست، انگار او را قبلا دیده بودم. نام او زهرا (فائزه) رجبی بود ولی من قبل از دیدن عکسش توجه چندانی به نامش نکرده بودم. آن شباهت چهره و آن نام فامیل، مشخص بود که از یک خانواده میاید... بله فائزه خواهر بزرگتر افسانه بود و هردو برای «آزادی و برابری» دست از راحت زندگی و جان شیرین خود شستند و خونین پیکر رفتند. یاد هر دوی آن عزیزان گرامی.

*****

دختر شوخ طبع و شجاع جنوبی

یکی از چهره های محبوب زندان «فریبا دشتی» بود. هرجا که بود حتی در شرایط سخت و یاس آور هم شلوغ میکرد و شور و نشاط با خودش میاورد. حضورش همیشه باعث شادی جمع میشد و روحیه بخش بچه های همبند بود. به همین دلیل هر گاه نفرات اتاقها را تعیین می کردند، خیلی دوست داشتیم در همان اتاق یا سلولی باشیم که فریبا در آن بود.

در اوج فشار و سرکوب و هجوم پاسداران زندان، طنزهای فی البداهه و تیکه پرانی های با مزه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و با صدای خنده ها، سکوت و افسردگی در محیط از میان میرفت. خودش میگفت هیچی برام لذت بخش تر از این نیست که خنده را به لبهای بچه ها ببینم.

فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که بخاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق، همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت، برادر دلیرش «هود دشتی» دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل میرسد و دو خواهرش به رزمندگان آزادی در نوار مرزی می پیوندند.

فریبا هم سال ۶۲ دستگیر میشود و در اوین بجرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد... ما طی سالهای ۶۵ و ۶۶ مدت زیادی در اوین همبند و حتی همسلول بودیم.
اوایل سال ۶۶ فریبا بجرم «سر موضع بودن» و برای تنبیه بیشتر، بهمراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی «سالن یک» در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند.

در آنجا باز هم فشار و اذیت و آزار در اتاقهای دربسته ادامه داشت تا سال ۶۷ و آن مردادِ گران در آن تابستان سوزان، و داستان یاس ها و داس ها و دارها و فصل قتل عام گلها....

برخلاف تصور فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، داستان ستیز نسل ما با افعی های عمامه دار، بعد از رفتن حماسی آن دلاوران و سربداران و آن همه «فرو ریخته گلهای پریشان در باد» پایان نیافت و هنوز که هنوز است با جلوداری نسل جوان کشور، حکایت همچنان باقیست.

چند سال پیش بود که شنیدم خواهرزاده فریبا در ایران دستگیر شده است. حامد یازرلو، همان کودک دهه شصتی است که خیلی دلتنگ خاله فریبایش بود و فریبای عزیز هم از شیرین کاری های خردسالی او برایمان در سلول تعریف میکرد... البته بعدها در دهه هشتاد، حامد همراه پدر و مادر و برادرش دستگیر شد و بیشتر از دو سال را در حبس گذراند. او هم اینک در تبعید بسر میبرد و سالهاست که در خارج از کشور زندگی میکند.
مادرش خانم نازیلا دشتی از زندانیان سیاسی دهه شصت میباشد و پدرش دکتر یازرلو نیز بارها بازداشت و زندانی شده است. همان انسان وارسته ی که دکتر ملکی از او بعنوان پزشک شریف زندان یاد میکند....

در دهه سیاه شصت، در آن جهنم خمینی ساخته، و در سکوت و سازش سودجویان شرق و غرب عالم، فریبا در زمره آن نسل گمنام ولی نامداری بود که از همه چیز خود برای آزادی مردم میهنش گذشت و سرانجام سر به دار شد در حالیکه هیچ مزار و حتی یک سنگ قبر هم در این دنیا ندارد! 

روز جهانی زن بر تمامی زنان، بخصوص بر هزار زن اشرفی و همه زنان آزاده و رزمنده، روشنفکر و دگراندیش، مادران صلح و آزادی، و همه زنان محروم و زحمتکش، و دخترکان معصوم قربانی تجاوز و تبعیض، گرامی باد!

مینا انتظاری
اسفند ۱۳۹۳
-------------------------------------------------------
پانویس:

1- لینک مقاله «هم سلولی ها» - مینا انتظاری


About Me