برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

یک نابغه در ۲۰۹

یک نابغه در ۲۰۹




اوایل مهر ماه سال شصت، توی بند ۱ زندان اوین، زمانی که همگی زیر بازجویی و بعبارتی در صف اعدام بودیم، و در شرایطی که "امام امت" و تنها "حکومت الله" بر روی زمینِ خدا، بی پروا و افسارگسیخته بیداد میکردند، برای ما "دوزخیان روی زمین" نیز همه چیز رنگ خون به خود گرفته بود... بدنهای شرحه شرحه و پاهای ورم کرده و خون آلود، موج دستگیریهای روزانه و البته شبهای تیرباران و کابوس شمارش تیرهای خلاص... در آن ایام هولناک، تنها کانال ارتباطی ما با دنیای بیرون از زندان دو روزنامه حکومتی کیهان و اطلاعات بود که آنها هم آئینه تمام نمایی بودند از همان رژیم جنگ و جنایت و خون و جنون...

آخرِ شبها معمولآ هیاهو و تلاطم بچه ها در آن بند متراکم و پرجمعیت بطور نسبی فروکش میکرد و همه با دلهره و تشویش منتظر روز بعد و فردای نامعلوم خود میشدیم. یکی از آن شبها در خلوت خودم اخبار را مرور میکردم که ناگهان خبری به این مضمون در گوشه روزنامه توجهم رو جلب کرد: « ساسان سعیدپور، یکی از اعضای سازمان منافقین در یک درگیری خیابانی به هلاکت رسید...». بی اختیار به دیوار تکیه دادم و با حسرت و اندوه به روزها و سالهای گذشته سفر کردم...

تابستان سال ۵۶ بود. دو برادر بزرگتر من که در آمریکا تحصیل میکردند، مدتی بود که برای تعطیلات به ایران آمده بودند. با آمدن آنان شادی و خرّمی خانه و خانواده ما و حتی جمع بچه های فامیل، دوچندان شده بود. هر دو برادرم از دوستان بسیار صمیمی و یار دبستانی سابق سعید و ساسان سعیدپور بودند. بهمین دلیل آنها اولین مهمانان برادرانم بودند که برای دیدارشان می آمدند و معمولآ بهترین ایام را در دوران فراغت تحصیلی با هم داشتند. یک روز موقع صرف غذا در جمع خانواده، "محسن" دومین برادرم رو به ما کرد و گفت:


منکه می گفتم این پسر نابغه است. حالا دیدید؟
پرسیدیم کی؟ مگه چی شده؟
با خنده گفت: "ساسان" رشته مهندسی دانشگاه علم و صنعت قبول شده...
با تعجب پرسیدم: ساسان! اونکه باید مثل من تازه دبیرستانی شده باشه.
جواب داد: خب همین دیگه، ساسان ۱۵ ساله دیپلم گرفت...


در واقع ساسان بعنوان یک دانش آموز تیزهوش، دوره تحصیلات زیر دیپلم خود را بصورت جهشی به پایان رسانده بود. البته قبلآ "سعید" برادر بزرگتر ساسان هم در سن نوجوانی وارد دانشگاه صنعتی شده بود که بعدآ تغییر رشته داد و برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی به دانشگاه کرج رفت... نبوغ تحصیلی در این خانواده مختص فرزندان نبود، چرا که مادر عزیز آنها (مادر همدم) نیز بخاطر اینکه در سنین نوجوانی ازدواج کرده بود بعدها علیرغم داشتن پنج فرزند، به تحصیل ادامه  داد و همزمان با مادر من که شرایط مشابهی داشتند، برای تکمیل دوره دیپلم به دبیرستان شبانه می رفتند. "مادر همدم" با اینکه روزها مدرسه خصوصی خودشان را اداره می کرد، در کلاسهای شبانه نیز از شاگردان ممتاز ناحیه بشمار می رفت و همیشه در بین فامیل، از استعداد و پشتکار او و فرزندان ممتازش به نیکی یاد می شد...

تابستان و پاییز سال ۶۰ از سیاه ترین و خونبارترین دوران سرکوب سیاسی این رژیم پلید بود. دستگیریها و کشتار بی وقفه و بیسابقه در تهران و شهرستانها ادامه داشت. تقربیآ هر یکشنبه و چهارشنبه جوخه های آتش در اوین براه بود. حدود عصر که می شد اسامی تعدادی از بچه های زندان و هم بندان ما را از طریق بلندگوی بند می خواندند که با تمام وسایل (چیزی در حد یک کیسه وسایل شخصی) به خارج از بند بروند. فراخواندن آنان در آنموقع و به آن شکل، معنایی جز مرگ و اجرای حکم اعدام نداشت... آخر شب بعد از هر کشتار، باز ما میماندیم و داغ جانسوز "وداع آخر" با یاران هم بندمان در آن روزگار تلختر از تلخ!

هنوز بخاطر دارم که در یک غروب غم انگیز دی ماه همان سال، دربند ۲۴۰ که دو طبقه بود باز هم نام تعدادی از زندانیان خوانده شد که به خارج از بند بروند. اسامی برخی از آن عزیزان که بوسیله یک بلندگو در هر دو طبقه بند خوانده میشد و بیادم مانده عبارت بودند از: شیرین مظاهری، مریم عبدالرحیم کاشی، اکرم نعیمی (نام مستعار مادر زهرا اسلامی)... البته همان شب، مهناز تهرانی را هم که همکلاسی و یار دبستانی مریم عبدالرحیم بود و هر دو دانش آموز سال آخر دبیرستان هشترودی بودند، از بند دیگری صدا کرده بودند. 

حدود ساعت ۸ و ۹ شب بود که یکباره صدای شلیک همزمان رگبار مسلسلها همچون انفجاری مهیب، در پشت بند ما بلند شد و به فاصله کوتاهی شلیک تیرهای خلاص بود که به مغز یارانمان می زدند... نمیدانم شاید بیش از صد تیر خلاص... در حین شلیک تیرهای خلاص و در لحظاتی که با تلخی، بغض و کین خود را فرو میخوردیم و صدا در گلویمان خفه شده بود، ناگهان صدای یک فریاد از طبقه بالای بند بگوش رسید که با ضجّه نام "شیرین" را صدا میکرد... 
بعدها شنیدم او سوسن خواهر کوچکتر شیرین مظاهری بوده که ساعاتی قبل، خواهر عزیزش را از کنارش برای اعدام برده بودند... چقدر وحشتناک بود.

آن شب یعنی ۱۲ دی ماه سال شصت، ساسان، همان نابغه ۱۵ ساله محله دوستی های ما در قبل از انقلاب، در زمره زندانیان دلاوری بود که در پشت دیوار بند ما تیرباران شد در حالیکه همزمان مادرش، مادر همدم، در همان بند ۲۴۰ بالا و در هنگامه رگبارها و تیرهای خلاص، مشغول دلداری و تیمار همبند نوجوان و پریشان حالش یعنی سوسن بود.
ماجرا از این قرار بود که ساسان سعیدپور در مهرماه حین درگیری با پاسداران تبهکار، مجروح و زنده دستگیر میشود ولی مسئولان اطلاعاتی سپاه و دادستانی با طرح فریب امنیتی، خبر کشته شدن او را در روزنامه رسمی اعلام میکنند. از آن پس به مدت سه ماه او را در بند ۲۰۹ اوین زیر شدیدترین شکنجه ها قرار میدهند تا شاید بتوانند اطلاعاتی از یاران و همرزمان ساسان بدست بیاورند.

در آن دوران، بند ۲۰۹ اوین در اختیار فاشیستهای خط امامی و کسانی بود که این روزها خیلی "اصلاح طلب" و بشدت مخالف "خشونت" شده اند. بخصوص برخی از هم دانشگاهی های ساسان موسوم به "باند علم و صنعت" و بازجوی بیرحمی همچون "صالح" که زندانیان ۲۰۹ را به معنای واقعی کلمه سلاخی میکردند. بهرحال ساسان تا سرحد مرگ شکنجه میشود ولی کوچکترین اطلاعاتی به دژخیمان نمیدهد... آنطور که همسلولی های او بعدآ نقل کرده اند او حتی برای مدتی قادر به راه رفتن نبوده و برای اینکه روحیه همسلولی هایش تضعیف نشود بشوخی روی دست راه می رفته و می گفته: «مگه آدم باید فقط روی پا راه بره؟ خب بعضی وقتها هم می شه روی دست راه رفت...»

اما شکنجه ها پایانی نداشتند و بازجوها که از کسب اطلاعات نسوخته او ناامید شده بودند به او پیشنهاد میدهند که برای خلاصی از شکنجه و زودتر اعدام کردنش باید در مصاحبه تلویزیونی برای محکوم کردن مجاهدین خلق شرکت کند. در واقع شرط اعدام او انجام مصاحبه تلویزیونی و اظهار ندامت بود! به گفته همسلولیش، دست آخر یک روز که بازجو و پاسداران مثل دفعات قبل او را در اتاق شکنجه به زیر ضربات مشت و لگد میگیرند، ساسان با نیّت قبلی در یک لحظه زبان خود را بین دندانهایش قرار میدهد و متعاقبآ با ضربه سنگینی که به فک و آرواره پائینش میخورد بخشی از زبانش پاره و بریده میشود... و با دهان غرق در خون، شکنجه گران بیرحم خود را مطمئن میکند که دیگر حتی نمیتواند حرف بزند وهرگز مصاحبه نخواهد کرد
بدین سان درشبانگاه ۱۲ دی ماه، مجاهد خلق ساسان سعیدپور بعد از تحمل شکنجه های طاقت فرسا، همراه با حدود ۱۲۰ نفر از بهترین فرزندان ایران زمین، در مقابل جوخه تیرباران قرار میگیرد.

بیشتر از یکماه بعد، در درگیری های خونین حماسه ۱۹ بهمن سال شصت، که امروز سالگردش را گرامی میداریم، "سعید" برادر بزرگتر ساسان نیز بهمراه سردار خلق "موسی" و سالارزن آزادی "اشرف" و دیگر افسران ارشد میدان رزم و پایداری، دلاورانه جنگید و سرانجام تسلیم ناپذیر بر خاک افتاد.

البته در طی همان ماههای پرآشوب بعد از سی خرداد شصت، تمامی خانواده "مادر همدم" بجز یک دخترش، همگی دستگیر و روانه زندان شده بودند. تابستان سال ۶۱ در بند ۴ عمومی قزلحصار، "فروزان" خواهر کوچکتر سعید و ساسان را دیدم. او در تظاهرات خرداد شصت، زمانیکه ۱۳ سال بیشتر نداشت دستگیر و به ۴ سال زندان محکوم شده بود. جمعی از آن بچه ها در اوایل دستگیری، بعنوان اعتراض از دادن اسم خودشان به مامورین زندان خودداری کرده بودند و بهمین خاطر زندانیان هر سلول با انتخاب نام خاصی از میان شعرا، پرندگان، سبزیجات، حیوانات و ...، یکدیگر را صدا میکردند. مثلآ در آن ایام چون فروزان در سلول پرندگان بود، بدلیل سن کم و جثه کوچکش نام گنجشک را انتخاب کرده بود که تا مدتها بعد بچه ها به شوخی او را با همین نام صدا می زدند.

در همان تابستان سال ۶۱ ، بعد از انتقال به زندان قزل حصار و جابجایی بندها، یکروز بناگاه در جمع جدید انتقالی از اوین "مادر همدم" را در بند عمومی قزل حصار دیدم. با خوشحالی و ذوق زدگی درونی به سویش رفتم... او را مثل همیشه با روحیه و قوی یافتم. فکر نمی کنم کسی در آن بند به اندازه من از زندگی و خانواده و شخصیت این زن دلاور در آن زمان اطلاع داشت و شاید در آن ایام کسی بدرستی نمی دانست که چه گل های سرسبدی را از بوستان خانواده آن مادر به غارت برده اند. راستش اولش پیش خودم فکر میکردم چطور باید راجع به فرزندان دلیرش سر صحبت را با آن مادر داغدار باز کنم و چگونه میتوانم تسّلی خاطر او باشم. ولی در همان لحظه ای که  می خواستم در فقدان فرزندان قهرمانش با مادر همدلی کنم، روحیه و صلابت او مرا مات کرد و قبل از اینکه من صحبتی بکنم مادر همدم گفت: «خوشحالم که سعید زنده به دست پاسداران و این جانیان نیافتاد...»

طنز تلخ روزگار را می بینید! شکنجه ها و شقاوت رژیم در حق زندانیان و بطور مثال بلاهایی که جلادان ۲۰۹ بر سر ساسان در آورده بودند بحدی بود که مادر خدا را شکر می کرد فرزند دیگرش سعید زنده بدست پاسداران نیافتاده است... بی تردید زبان حقیقت گوی تاریخ، بسا ناگفته ها از نسل ما و جنایات ملاها برای نسلهای آینده خواهد داشت.

در همان سالهای سیاه، برادر من محسن که در آمریکا مشغول تحصیل در رشته مهندسی مکانیک بود و یک فعال سیاسی و از مخالفین سر سخت رژیم محسوب میشد، دچار بیماری سرطان خون شد. پزشکان متخصص چاره درمان او را "پیوند مغز استخوان" که در آن زمان یک شیوه کاملآ جدید و نوین بود دانستند و من کاندیدای بسیار مناسبی برای این عمل بودم و چه بسا میتوانستم ناجی او باشم... بعد از هفت سال زندان، متاسفانه وقتی به او رسیدم که دیگر خیلی دیر شده بود و کاری نمیشد کرد. 

بفاصله چند ماه بعد از آمدنم به امریکا، درست در شب اول ژانویه همان سال (1988)، آخرین شب زندگی محسن عزیزم را در کنار تختش سپری کردم... نمیدانم چه تقدیری بود که آن دو یار دبستانی و دو دوست با وفا، برادرم محسن و ساسان سعیدپور در یک شب و به فاصله ۷ سال پر کشیدند و رفتند.

همبند عزیزم فروزان سعیدپور پس از رهایی از زندان، در سال ۶۶ به قرارگاه اشرف رفت و هنوز بعد از ۲۵ سال، همچنان یک رزمنده اشرفی است. همبند بزرگوارم خانم همدم امامی (مادر همدم) نیز بیش از دو دهه است که در غربت و تبعید، همچنان در صف اول مبارزه برای آزادی و دفاع ار حفوق مردم میهنش، در هر شهر و دیاری در تبعید حضور دارد و من هنوز با دیدن او انگیزه و انرژی می گیرم.

تنها سروده ساسان در بند ۲۰۹ اوین
دریا
غروب آفتابی در کنار ساحلی خونرنگ
یکی ساحل نشینی با دلی پردرد
نظاره مینمود آن صحنه های غم
که ناگه جمع مرغان سبکبال سپید اندام خوش اوا
زدند فریاد
بپاخیز ای فرو بنشسته بر خارا
شبی اینگونه ظلمانی
جدا افتاده ای از صحبت یاران
مگر آهنگ راهت نیست
مگر عزم پگاهت نیست
مگر نشنیده ای گلبانگ طوفان را
به خود بنگر ای ناظر
جامه فکرت سیاه آمد در این سرداب
قصد نداری جامه ات شویی درین دریا
یا از این سردابه سرد و سکوت سهو
پرکشی آن سوی ساحل ها
صدا نالنده پاسخ داد
که ای مرغان دریایی
قصد دارم رهگذار مقصد فردای خود باشم
وین ره دشوار را یکسر به پای جان بپیمایم
یا که حتی مهجه* ام را بر گل لاله بیافشانم
ولی برگو چگونه، با کدامین توشه راهم را بیاغازم
مرغ دریا پاسخش گفتا که ای ناظر
بایدت برگیری از تن جامه خود را
سپس با آن زلالین آب
بشویی همه هر گرد و خاک تیره جان را
بدین سان اندک اندک تا شنا کردن فراگیری
و بتوانی که با عفریت تن پولاد شب
این خصم انسان، سخت بستیزی
خلاصه گویمت ناظر
که ره خود گویدت
باید که چون آنسوی ساحلها
فراخیزی فراخیزی...
* مهجه: خونابه
ساسان (مسعود) سعیدپور
پائیز ۱۳۶۰ – بند ۲۰۹ زندان اوین


مینا انتظاری
بهمن ۱۳۹۱
ایمیل:    mina.entezari@yahoo.com

پانویس:
-----------------------------------------------------------------------
http://mina-entezari1.blogspot.com/2008/02/blog-post.html
2-  منبع: سیامک سعیدپور برادر کوچکتر سعید و ساسان، با شش سال سابقه زندان در دهه شصت









شیرزن آذری و مام محبت و مهربانی

 
شیرزن آذری و مام محبت و مهربانی

(در سوگ مادر یحیوی عزیز)
 
مادر یحیوی، مادری از تبار عشق و آزادی، سمبل شجاعت و فداکاری، با آن چهره زیبا و شخصیت والا از میان ما پرکشید و رفت...
 
از فردای به قدرت رسیدن آخوندهای فرصت طلب و فرومایه، مادر یحیوی این شیرزن آذری، پا بپای پسران دلاورش و با تمام امکانات زندگیش در مقابل خمینی پلید ایستاد و مبارزه کرد. خانه و کاشانه اش کانون روشنگری و مقاومت علیه ملایان شد، شجاعانه افشا کرد، رسوا کرد... و در همین راه بود که در سال ۱۳۵۹ در مقابل چماقداران حزب الله، خودش را سپر بلای پسرانش کرد و گلوله خورد... سال ۶۰ حاکم شرع خونخوار اردبیل غیابآ حکم تیرش را صادر کرد و آنگاه به همراه دیگر فرزندان خردسالش سالها آواره دشت و جنگل و هر شهر و دیار غربتی در خاک وطن شد... در همین فاصله سه پسر فرهیخته و فداکارش در راه آزادی میهن ستم زده و مردم ستم کشیده ایران برخاک افتادند و مادر در حسرت آخرین دیدارشان نیز سوخت... در غربت تبعید و دور از وطن نیز لحظه ایی نبود که از یاد فرزندان ایران زمین غافل باشد و همواره در کنار مجاهدین و مبارزین آزادیخواه بود.
 
مادر یحیوی عزیز (سالیه گرمرودی)، مام مهربانی و محبت و سالارزن آزاده و فداکار، تا آخرین دم حیات نیز در آرزوی آزادی ایران و دیدار مردم شهر و دیارش و بخصوص در رویای زیارت خاک مزار فرزندان عزیزتر از جانش، مجاهدین جانفشان محمود و مسعود و مجید یحیوی بود... و سرانجام شنبه شب یازدهم آذر ماه در پی یک بیماری جانکاه در حالیکه دیگر فرزندان همچون گلش در کنارش بودند در سن ۷۸ سالگی، جان به جان آفرین تسلیم کرد و در قلوب همه عزیزان و همه عاشقانش جاودانه شد.
 
و حالا مادر بعد از یک عمر رنج و تلاش، با آسایش و آرامش ابدی در سرایی سرمدی در کنار فرزندان شهیدش موطن گزیده است و البته روح بلندش همچون همیشه حافظ و ناظر دیگر عزیزانش در این جهان است.
 
فقدان جبران ناپذیر مادر یحیوی را به فرزندان با وفا و یادگاران عزیزش، به همه دوستدارانش، به رزمندگان آزادی در اشرف و لیبرتی که همیشه بی تاب و دل نگران شان بود، به مجاهدین خلق ایران و به همه مبارزین و آزادیخواهان ایران، صمیمانه تسلیت میگوییم.
 صبر بسیار بباید...
 
مینا انتظاری - فرخ حیدری

 دسامبر 2012

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:
 
 


جنایت و کشتار بی سابقه در بند زنان زندان اوین

جنایت و کشتار بی سابقه در بند زنان زندان اوین

از تابستان شصت تا تابستان شصت و هفت

مینا انتظاری

شبکه جهانی تلویزیون پارس – برنامه ایران آزاد




"آزاده طبیب"، طراوت و معصومیت غارت شده یک نسل

 

 
آزاده طبیب
طراوت و معصومیت غارت شده یک نسل
 
بسیاری از زندانیان سیاسی دهه سیاه شصت در بند زنان زندانهای اوین و قزل حصار و گوهردشت، در هنگامه نفس گیر تراکم بندها و سلولها، و یا در سکوت سنگین شبهای تیرباران، و یا در فریاد بی صدای دوزخیان روی زمین در "تابوت" و "قیامت" و "واحد مسکونی" و سرانجام در راهروهای مرگ، خاطره های فراموش نشدنی و البته تلخ و شیرینی از "آزاده طبیب" در یادها به امانت دارند... دختری خوش رو، پاکدل و نیک کردار که نامش با تحمل وحشیانه ترین شکنجه ها و بردباری بی مانندی عجین شده است...

*****
 
 
 "آزاده" فرزند دکتر حسین طبیب یکی از وکلای مجلس شورای ملی دوره شاه بود. او علیرغم زندگی مرفه خانوادگی و امکانات خاصی که داشت نسبت به محیط اجتماعی پیرامونش بی تفاوت و بی توجه نبود و درد و رنج مردم محروم را درک و حس میکرد. بهمین خاطر پس از آن "بهمن" پرامید و پرفریب در حالیکه شانزده سال بیشتر نداشت، با آرزوی تحقق آرمان "آزادی و برابری" وارد صحنه فعالیتهای سیاسی در سطح جامعه و بخصوص در محیط دبیرستان میشود و در صفوف هوادران مجاهدین خلق قرار میگیرد.
 
 
فرازهای آخرین دهه از زندگی کوتاه ولی پربار و پر رنج آزاده عزیز را در آئینه خاطرات دوستان و از دریچه نگاه نزدیکترین یارانش، بطور فشرده و خلاصه با هم بازخوانی میکنیم:
 
 
 "همکلاسی آزاده" که از سال اول نظری در دبیرستان مرجان تهران تا آخرین سال دوره دبیرستان، دوست صمیمی و همکلاسی او بوده "آزاده" را انسانی والا، دختری شایسته و دانش آموزی ممتاز توصیف میکند که با دنیایی از خاطرات شیرین دوران نوجوانی همراه با تاثیرات زیادی که از ویژه گیهای رفتاری و شخصیتی وی داشته، سرانجام یار دبستانی مهربانش را در نیمه خرداد سال شصت گم میکند. او داستان خواندنی خاطراتش را این چنین آغاز میکند:
 « آزاده یکی از پنج مجاهد کلاسمان در سال ۶۰ بود که همگی آنها برسر امتحانات نهائی غایب شدند. آنها نه تنها از تحصیل محروم که اسیر شده بودند...»
 
 
 "خندان" دوست و هم بند "آزاده" در خاطرات در دست انتشارش توضیح میدهد که در جریان تظاهرات پراکنده خیابانی که روزانه هزاران تن از هواداران مجاهدین و دیگر جوانان آزادیخواه، علیه کودتای ارتجاعی حزب چماق بدستان و در اعتراض به یورش باندهای سیاه حزب الله به آخرین سنگرها و کانونهای مترقی جامعه، در اواخر خرداد ماه و روزهای پیش از ۳۰ خرداد در نقاط مختلف تهران برگزار میکردند، به همراه "آزاده" و حدود ۹۰ دانش آموز دیگر توسط کمیته چی ها دستگیر میشوند که پس از چند روز، آنان را بعلت کثرت دستگیریهای روز سی خرداد، از کمیته عشرت آباد به اصطبل کثیفی معروف به باغ جهانبانی در حومه کرج میبرند و در هر سلول که در واقع یک طویله بود، بجای اسب و قاطر و چهارپا، تعدادی از آن دختران جوان را محبوس میکنند...
 
 
 در آن ایام معمولآ بچه های بازداشت شده بعنوان اعتراض به دستگیری غیر قانونی شان، تا مدتها از دادن اسم خودداری میکردند و برای صدا کردن همدیگر قرار گذاشته بودند که هر سلول یک نام خاص داشته باشد. مثلآ بچه های یک سلول هرکدام نام یک گل را بر خود نهاده بودند؛ همچون پیچک، یاس ... سلول دیگر نام پرندگان را انتخاب کرده بودند مثل گنجشک، پرستو، زاغی، هدهد ... بچه های سلول دیگر نام شعرا را برگزیده بودند مثل حافظ، عطار، سعدی، مولوی ... و یک سلول نام سبزیجات و یک سلول اسم حیوانات را انتخاب کرده بودند. اتفاقآ در سلولی که بچه ها نام شعرا را روی خود گذاشته بودند، "آزاده طبیب" نام "حافظ" را برمیگزیند. او اشعار و ابیات بسیاری را از حفظ داشت و همیشه میخواند.
 
 
 بهرحال "آزاده" طی یک پروسه پرفراز و نشیب و با پشت سر گذاشتن اتفاقات گوناگون در زندان قزل حصار و اوین، بعلت فقدان مدرک قابل ملاحظه ی در ارتباط با تشکیلات در پرونده اش، بعد از حدود دو سال از بند رها میشود.... در حالیکه در تمام آن مدت چهره پرطراوت و شاداب او و معصومیت و پاکی کم نظیرش به اضافه هوش و ذکاوت استثنایی که داشت، در هر شرایطی زبانزد همه دوستان و یاران و همبندانش بود...
 
 
 مدت کوتاهی بعد از آزادی، او به همراه دو سه نفر از یارانش دست به تشکیل یک هسته مقاومت مخفی میزند و با تهیه و توزیع اخبار زندان و زندگینامه دوستان تیرباران شده اش تلاش میکند تا حد توان، با کار تبلیغی علیه جنایات رژیم و روشنگری سیاسی و حقوق بشری، مبشر امید و پایداری در فضای یاس و انفعال محیط پیرامونش باشد... تا اینکه در اردیبشت ۶۳ هسته تبلیغی شان لو میرود و دوباره دستگیر میشود.
 
 
 در این مرحله "آزاده" بعنوان یک زندانی دستگیری مجدد و مسئول یک هسته تبلیغی به زیر کابل و شکنجه میرود. در حالیکه عوامل امنیتی رژیم پیش از بازداشت او، از طریق کنترل تلفنی متوجه بسیاری از فعالیتهای هسته او شده بودند، با این وجود آزاده بطور حیرت انگیزی در زیر شکنجه هیچ نمیگوید و حتی فریاد هم نمیزند و این باعث میشود که جلادان شعبه بازجویی با خشم بیشتری فقط برای شکستن و تسلیم کردن او بدون اینکه چندان نیازی به کسب اطلاعات از او داشته باشند روزهای متوالی جسم ظریف او را با کابل برق میکوبند... در این نبرد نابرابر و ناعادلانه، در یک طرف "آزاده" قرار داشت با پیکری نحیف و شکننده، دست بسته و چشم بسته ولی با اراده و ایمانی استوار و در طرف دیگر گوریلهای وحشی شعبه بازجویی با تعصبی کور و خشمی حیوانی و تمامی ابزار شکنجه و سرکوب ... در نتیجه این نبرد ناتمام، بدن مجروح و بیهوش آزاده چند بار لای یک پتوی سربازی به بهداری اوین منتقل میشود و این شرایط جانکاه تا ماهها ادامه میابد که تبعات بعدی آن منجر به سه بار عمل جراحی روی پاهای نسبتآ متلاشی شده او میشود...
 
 
 هم بند عزیزم "مهین لطیف" نویسنده کتاب "اگر دیوارها لب می گشودند" در باره شرایط و روحیه آزاده عزیز در آن ایام میگوید:
«.. طی یك ماهی كه در بهداری اوین بستری بودم، دختری خنده رو و صبور و  بسیار لاغر و نحیف در همان اتاق بستری بود كه بعدآ فهمیدم همان مجاهد قهرمان آزاده طبیب است. او را وحشیانه شكنجه كرده بودند، چند بار زیر شكنجه بیهوش شده بود، تاجایی كه یك بار بازجوها فكركردند مرده است‌. او را روی‌ پتو انداخته و به بهداری منتقل كردند‌. حین شكنجه، آزاده نه هیچ تكانی می‌خورد و نه هیچ صدایی می‌كرد و همین كارش به ‌غایت بازجویان را كلافه كرده بود، از این ‌كه هیچ دادی نمی‌كشید و كاملاً ساكت بود مستاصل شده بودند، به ‌او می‌گفتند اصلا از تو اطلاعات نمی‌خواهیم، فقط باید داد بكشی.‌ اما او بازهم هیچ نمی‌گفت، پاهایش آن قدر درب و داغان بود كه نمی‌شد به‌ آنها نگاه كرد‌. خون مردگی تا بالای رانهایش پیشرفت كرده بود‌. هم در كف پا و هم روی پاهایش پوست و گوشتی نمانده بود‌. شب­ها تب می‌كرد و هذیان می‌گفت‌...»
 
 
مدتی بعد از انتقال به بندهای عمومی اوین، آزاده دلیر بصورت تنبیهی به انفرادیهای مخوف گوهردشت منتقل میشود و با بدنی آسیب دیده و ضعیف، بیشتر از یکسال در آن سلولها، تحت فشار و فرسایش روانی، مورد ظلم و ستم بسا بزرگتری قرار میگیرد...
 
  
"آزاده" عزیز در تمام سالهای زندان در هر شرایط و در هر محیطی بخصوص در بندهای عمومی با حداقل امکانات موجود، لحظه ای از یادگیری و مطالعه غافل نبود. او همواره یا در حال آموختن و یا آموزش دادن بود و تبحّر خاصی در دروس ریاضیات مثل جبر و مثلثات و هندسه داشت که در هر فرصتی برای هم بندانش تدریس میکرد. او علاوه بر تسلط کامل بر زبان انگلیسی و اسپرانتو، زبانهای ترکی و فرانسه را نیز در زندان فرا گرفت و بطور مثال آنقدر روان و بدون لهجه با دوستان آذری خود صحبت میکرد که بعضی بچه ها فکر می کردند شاید او اصالتآ تُرک بوده است.
 
 
 آخرین باری که "آزاده" را دیدم اواسط بهار ۶۷ در سالن ۲ اوین بود. او درحالیکه هنوز عواقب فیزیکی آن شکنجه ها را با خودش یدک میکشید و همچنان از دردهای متعدد ناشی از آن در رنج بود، مثل همیشه با متانت و صبوری خاص خودش و لبخندی که بر لب داشت، در کنار دیوار بند مشغول خواندن و مطالعه کتابی بود...
 
 
 در حالیکه حکم زندان "آزاده" قاعدتآ اواسط پائیز  ۶۷ به اتمام میرسید، بناگاه در آن تابستان داغ و سوزان و آن مرداد جانسوز، فصل سیاه درو کردن یاس ها با داس ها فرا میرسد... یکی از هم بندان "آزاده" رفتن بدون بازگشت او را چنین نقل میکند:
« ... یکی از روزهای مرداد ماه ۱۳۶۷ بود که نوبت ما هم رسید و ما را برای به اصطلاح بیدادگاه های مرگ صدا زدند. همراه آزاده طبیب، اشرف فدایی و منیره عابدینی راهی شدیم... البته آن سه مجاهد پاکباز دیگر هرگز به بند برنگشتند. در مدت کوتاهی که "زیر هشت" بند منتظر نشسته بودیم تا ببینیم به سوی کدامین سرنوشت میرویم لحظات زیبایی بود که هرگز فراموش نمیکنم. شهید اشرف فدایی و آزاده طبیب در خلوت خویش مشغول حفظ کردن سرودی بودند که آزاده آن سرود را به آهستگی میخواند و تکرار میکرد که یادش نرود و اشرف با خنده های شیطنت آمیزی که همیشه داشت آن سرود را تکرار میکرد... »
 
 
 آن چنان که "بهناز" از زندانیان مارکسیست و همبند "آزاده" در خاطرات خود نقل میکند وقتی "آزاده" را از سالن ۲ اوین روانه راهروهای مرگ میکنند، بعد از چند روز بسر بردن در سلول انفرادی و انتظار در صف اعدام، سرانجام روز ۲۲ مرداد ماه صدای سرفه های مزمن او قطع میشود و شمع وجود نازنین او برای همیشه خاموش و یاد و نام آن یار مهربان جاودانه میگردد. آری، پیکر پاک و تکیده و دردمند آزاده عزیز، بر فراز دار شقاوت ملایان، مظهر طراوت و معصومیت غارت شده یک نسل میشود...
 
 
 "آزاده طبیب" متعلق به نسلی بود که همزمان با تحولات بهمن ۵۷ در عنفوان جوانی، با طراوت و شاداب، با هزار امید و آرزو، صمیمانه و معصومانه بدون هیچ چشمداشت شخصی، قدم در راه پر سنگلاخ سیاست گذاشت. نسلی که همچون گلِ تازه شکفته، سرشار از عشق و استعداد و انرژی بود و تشنه آموختن و تجربه کردن... نسلی که از فردای ۲۲ بهمن با آرمان آزادی و بهروزی میهن و مردمش، رو در روی خمینی پلید و ملاهای تازه به قدرت خزیده ایستاد، جان و جوانیش را فدا کرد ولی تسلیم نشد.
 
 
 "آزاده" نمونه و نماد نسلی بود که در شب تاریک ارتجاع برای رسیدن به "صبح آزادی توده ها" از همه چیزش گذشت ولی "شب پرستان" حتی یک سنگ قبر هم برایش نگذاشتند. نسلی که علیرغم گرد و غبار روزگار و بسیاری طعن و لعن ها و بسا فتنه ها و فداکاریها، همچنان پرامید دست در دست نسل جدید و جوان کشور در ایران و در هر گوشه از این جهان، چشم به "صبح روشن فردا" دوخته است... هرچند آزاده و اشرف و منیره و ندا و ترانه و موسی و جعفر و سهراب و کیانوش و هزاران هزار "شمع شبانه" سوختند و رفتند ولی بی تردید آینده تابناک، سزاوار ملتی است که چنین فرزندانی در دامان خود می پروراند... و چه بسا که خیزش خیره کننده ۸۸ نیز پرتوی از آن "چشمه ی خورشید جهان افروز" باشد... و البته که این هنوز از نتایج سحر است، باش تا دودمان دولتش به باد دهد!

 
مینا انتظاری
 
سپتامبر 2012 

 پانویس:
-----------------------------------------------------------------------

 3- خاطرات بهناز همبند آزاده:
 


About Me