برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

درد بی درمان




درد بی درمان!

به تجربه دریافته ایم که هر زمان وضعیت «جمهوری اسلامی» در داخل و خارج از کشور، شکننده و منزوی تر میشود، ارکستر بدآهنگ وزارت اطلاعات ملایان، ساز خود را بر علیه اپوزیسیون برانداز رژیم و بخصوص سازمان محوری آن یعنی مجاهدین خلق، گوش خراش تر کوک میکند و این داستان تکراری، سالهاست که ادامه دارد.

البته بدلایل قابل فهمی یکی از ویژگیهای این شیادان و دشمنان مردم، ضدیت هیستریک شان با زنان خط مقدم مبارزه و رزمندگان آزادی میباشد. طبعآ آنها با چنین نیت پلیدی، از شیوه های کثیفی نیز استفاده میکنند که یکی از رایج ترین آنها تحریک یا ترغیب فردی ضعیف و زبون و یا خودفروش از خانواده ها، علیه زنان و دختران مجاهد و مبارز است... بعنوان مثال علم کردن فرزند علیه مادر، مدعی شدن یکی از والدین بر علیه دختران و گاه با طلبکاری فرهنگ آخوندی، بازخواست شوهر سابق و «ماشالله مرد» کنونی از زن مجاهد خلق و جانفشان راه آزادی!

موضوع فقط خواست یا درخواست و یا بازخواست هم نیست. در واقع دستور و فرمانی است به فرموده برای دست کشیدن از مبارزه و مقاومت علیه فاشیسم مذهبی، و پشت کردن به سازمان رزم و همرزمان و راهبرانشان، همراه با سیلی از اتهامات که کمترینش «بی عاطفه» و «بی اراده » بودن و نداشتن «حق انتخاب» برای آن زنان مبارز است. انگار که مجاهدین از روز اول جانشان را همین جوری مفت و مجانی بدست آورده اند و قدرش را نمیدانند و حالا هم آسان کف دستشان گرفته اند و هیچ چیزی هم از زندگی و زیبایی ها و جاذبه هایش نمیدانند و اصلآ بلد نیستند در ساحل امن زندگی، مثل خیلی های دیگر، بی خیال مردم و میهنشان شوند.

از طرف دیگر، همچون گذشته و در همین ایام نیز شاهدیم که خانواده های شریف و نجیب همین مجاهدین حتی بخاطر یک تماس تلفنی ساده یا دیدار با عزیزانشان در اشرف و آلبانی، بازداشت و گاه بطور خانوادگی در ایران زندانی میشوند و حکمهای سنگین میگیرند. ولی حالا گشتاپوی آخوندی با نعل وارونه، وسط قرنطینه جهانی کرونا برای هشت هزار خانواده «منافقین» از دولت آلبانی تقاضای ویزای جمعی میکند!

خانواده خود من نیز از این تجربه تلخ بی نصیب نبودند... در سال ۶۷ پدر مرا برای ماهها در زندان اوین گروگان گرفتند چرا که با «دلسوزی بسیار» میخواستند من را مجبور به بازگشت از امریکا به ایران کنند. در همان حال برادر جوانم در بستر بیماری سرطان در تب میسوخت و جلوی چشمان ما قطره قطره ذوب میشد ولی آن جنایتکاران حتی اجازه ندادند پدرم یک تماس تلفنی یک دقیقه ای برای وداع آخر با پسر بیمارش داشته باشد.

همانطور که قبلآ نیز گفته ام برای فرد خائن و خودفروخته ای مثل مصداقی، همه درد و رنج رزمندگان تبعیدی و مصائب مبارزاتی و جدایی های خانوادگی، فقط «سوژه» مناسبی است برای نفرت پراکنی و هرزه گویی علیه مجاهدین خلق و خوش رقصی برای دشمنان آزادی مردم ایران.

چند سال پیش که همبند عزیزم «پروین فیروزان» با حدود ده سال سابقه زندان، در حلقه محاصره مرگبار اشرف قرارداشت و توسط همین فرد بی شرم سوژه یک جنگ کثیف روانی شده بود و متهم به هر اتهامی میشد، در مقاله « زنی که حق وجود ندارد » گفتنی های ضروری را در این مورد نوشتم که لینک آن مقاله را در پانویس میگذارم.

سالها پیش در گردهمآیی های بزرگ و چند ده هزار نفری مقاومت ایران که در فرانسه و امریکا و کشورهای دیگر برگزار میشد، و اتفاقآ مصداقی هم تا مدتها بعنوان یک هوادار برای فروش کتابهای خاطرات زندانش شرکت میکرد، یکبار وقتی پرستار مهربان و محبوب بندمان در زندان اوین و قزلحصار، زنده یاد «مصی جوشقانی» در همایش پاریس پشت میکروفن اعلام برنامه میکرد، ایرج مصداقی از آنجایی که چشم دیدن هیچ زندانی سیاسی مخالف خودش را نداشت نتوانسته بود کین توزی شخصیش را بپوشاند و با فرافکنی رذیلانه ای گفته بود مجاهدین یک توّاب زندان را مجری برنامه شان کردند!

عبرت انگیز است که از میان صدها زندانی سیاسی بازمانده بند زنان اوین و قزلحصار، هیچ زندانی حتی مخالف مجاهدین نبود که با نسبت دادن چنین تهمت و دروغی به مصی، خودش را آلوده کند. بهرحال مصی عزیز چند هفته پیش پاک و سبکبال پرکشید و از جمع ما به یاران سربدارش پیوست و دوست و دشمن با احترام از او یاد کردند هرچند روسیاهی همیشگی برای مصداقی فرومایه ماند.

به خاطر همین ضدیت بیمارگونه با زندانیان مجاهد وفادار و پایدار است که او حتی علیه رزمنده آزادی «زهره شفایی»، از زندانیان خوشنام و مقاوم زندان اصفهان که پدرش دکتر شفایی و مادر و برادران و خواهر و دامادشان به جرم «مجاهد» بودن قتل عام شدند و خودش چهل سال است که در جنبش مقاومت در خط مقدم حضور دارد، با کین توزی غریبی از جنس همان بازجویان زندان، او را متهم میکند و برای تسکین درد بی درمان خودش به او تهمت تواب میزند. اگر کسی حتی یکبار با زهره عزیز تماس و دیدار داشته باشد معنای جدیدی از فروتنی و نجابت انقلابی را به چشم می بیند.

حالا کیس و سوژه جدیدی که اطلاعات آخوندی همزمان از چند جبهه! داخلی و خارجی برایش سناریوسازی کرده، بازهم یک زن مجاهد و فداکار است بنام «اکرم حبیب خانی» که چهل و چند سال است خانه و خانواده و جان و جوانی اش را در گرو آزادی مردم محبوبش گذاشته و البته بارها هم «بطرز مشکوکی» به قتل رسیده است! ظاهرآ او با شصت سال سن، همچون یک کودک خردسال توسط یک «فرقه صاحب مرده» آنهم در یک کشور اروپایی آن چنان شستشوی مغزی شده که بعد از سالها جنگ سیاسی و نظامی و فرماندهی صحنه های نبرد دلیرانه با آخوندهای شیاد و پاسداران تبهکار، هنوز بلد نیست خودش را از زندان این «گروهک فروپاشیده» نجات دهد!

البته او شازده پسری دارد که با سی و چند سال سن و زن و فرزند در سوئد، بناگاه بیاد مادر اسیرش افتاده و میخواهد به کمک دستگاه تبلیغاتی «انجمن نجات» و دستهای ناپاکی که دشمنان قسم خورده اکرم و یاران و همرزمانش هستند و تشنه به خون مجاهدین، او را نجات دهند.
سالار زنی که در نبردی نابرابر و چهل ساله، به پاس همه فداکاریهایش در راه آزادی وطن، و مقاومت و بردباریش با دهها درد و زخم کاری بر جسم و جانش، همچنان ایستاده و در برابر دشمن ترین دشمن بشریت در تاریخ معاصر یعنی آخوندهای هار و هرزه، لبخند پیروزی بر لب دارد. زنی که براستی شایسته احترام و بزرگداشتی است بسا بیشتر از بسیاری زنان و پیشتازان جنبش آزادیخواهی زنان جهان.

طبیعی است که حضور سرزنده تشکیلات مجاهدین و تک تک اعضای این خانواده بزرگ، همچون خاریست در چشم همه آنانی که بطور دیالکتیکی نفی تاریخی خودشان را در بقا و حیات و لبخند آنان می بینند. برای خود من همچون دوران زندان وقتی که میخندیم، وقتی که لبخند بر چهره مصی و اکرم و پروین و زهره و هزاران رفیق و خواهر مبارز و همراه دیگر می بینم، «دختران آفتاب و خواهران ستیزه و مهتاب» برایم تداعی میشود و خوب میفهمم چرا مصداقی و همپالکی هایش، با زدن کثیف ترین اتهامات اخلاقی به پاکترین و پاکبازترین دختران و زنان مجاهد در اشرف، در واقع درونمایه آلوده خودشان را فرافکنی میکنند و به دیگران نسبت میدهند. این همان درد بی درمانی است که البته خودشان از منجلاب درون خودشان بهتر خبر دارند.

فقط میماند یک سوال ساده از امیر یغمایی که سنگ دفاع از «حق و حقوق» مادرش را به سینه میزند... وقتی مصداقی و باند هرزه گویش علنآ در رسانه های همگانی، مادر او را بعنوان یکی از اعضای «شورای رهبری مجاهدین»، بیشرمانه متهم به داشتن روابط آلوده در مناسبات داخلی تشکیلات میکند، او کجا بود؟ و چه دفاعی کرد؟ و چقدر برای حرمت و کرامت و شخصیت مادر بزرگوارش غیرت نشان داد؟!
هان ای شرم، سرخی رویت را چه شد؟

مینا انتظاری
اردیبهشت ۱۳۹۹

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

 ۱-  لینک مقاله زنی که حق وجود ندارد!مینا انتظاری
 ۲-  لینک کتاب شورانگیز معصومه جوشقانی
 ۳ لینک صحبتهای روشنگرانه رزمنده آزادی اکرم حبیب خانی
 ۴ لینک سخنرانی رزمنده آزادی زهره شفایی

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها


کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها!


مادر را در این سالهای تبعید و در تظاهراتها و فعالیتهای مقاومت ایران علیه فاشیسم مذهبی، در صفوف مقدم می دیدم. در مورد دلاوریها و داغ و دردهایش کم و بیش شنیده بودم و البته چهره مصمم و زبان پرصلابتش در مقابل دشمن و همینطور تواضع و مهربانی مادرانه اش را در جمع فرزندان مبارز و مجاهدش نیز دیده بودم.

اینبار اما افتخار این را داشتم تا برای ملاقات «مادر ابراهیم پور» نازنین به منزلشان در حومه پاریس بروم. وقتی همراه دوستم وارد آپارتمان ساده ولی پر از گل و گلکاریش شدم لحظاتی از رنگارنگی محیط ذوق زده شدم. چقدر زیبا و دوست داشتنی بود و چرا که نه! آخر او باغبانی دلسوز و پرورش دهنده بسا گلها بوده است. اتفاقآ روی دکور کمد روبرویی، عکسهای فرزندان مجاهد و جانفشانش، همان گلهای سر سبد شهر و دیارش ردیف قرار داشت.
در واقع آلبومی از عکسهای فرزندان و عزیزان شهیدش زینت بخش جای جای آن خانه کوچک بود، شش گل محمدی...  همان دقایق اول، نگاهم به طرف دیگر اتاق افتاد؛ میز کوچکی گذاشته شده بود و روی آن دو گلدان گل قرار داشت. جلوی آنها دو شمع روشن و میانه آن صحنه با عکسی از فرزند برومندش «مهدی» تزیین شده بود و البته مقداری حلوا و خرما نیز در جلوی میز برای پذیرایی قرار داشت.


تازه فهمیدیم که آن روز سالگرد کشته شدن فرزند دلبند مادر «مهدی» است... خدایا چه صحنه ای بود! در واقع مادر به تنهایی و با صبوری سالیان، سالروز شهادت مهدی عزیزش را در خلوت آن خانه گرامی میداشت. نمیدانستیم چه بگوییم. برای لحظاتی در اندوه فرو رفتیم ولی بلافاصله با روی خوش و لبخند پرمهر مادر روحیه ما هم عوض شد.
از خانواده مادر فقط آخرین پسرش «حسین» زنده مانده که او هم رزمنده آزادی در اشرف و لیبرتی و آلبانی بوده است. بقیه فرزندان دلبندش توسط پاسداران پلید خمینی تیرباران و یا سربدار شده اند. پای صحبت مادر می نشینیم، زمان را نمی فهمیم. فقط دلم می خواهد که او حرف بزند و بگوید و بگوید زیرا که او خود گنجینه ایی از خاطرات رنج و رزم خانواده اش طی این چهار دهه را به دل نهان دارد.

خانواده ابراهیم پور در شهر گرگان از دیرباز بسیار محترم و شناخته شده بودند و بخصوص بعد از بهمن ۵۷ و در دوران فعالیتهای مسالمت آمیز سیاسی (تا ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰) خانه مسکونی آنها کانون علنی حامیان مجاهدین خلق گرگان و مآمن مدافعان آزادیهای اجتماعی و سیاسی آن شهر شده بود. در دهه خونین شصت، فرزندان این خانواده یک به یک با جانفشانی در راه آزادی، سمبل و الگوی شرافت و انسانیت و رشادت برای خیل آزادیخواهان سواحل خزر میشوند. آوازه نام آنان هنوز هم در جنگلها و محلات آن دیار هرازگاهی بگوش میرسد.

مادر ابراهیم پور، همچنان ساده و صمیمی برایمان خاطراتش را نقل میکرد و ما سراپا گوش بودیم... او از سرگذشت و سرنوشت شش فرزند و دامادش سخن میگفت. «مهدی» فرزند کوچکتر مادر که یک دانش آموز دبیرستان بود زودتر از همه، در تظاهرات افشاگرانه علیه دستگیری مجاهد زندانی محمدرضا سعادتی در سال ۵۹ دستگیر میشود. مادر به همراه مادران سایر دستگیرشدگان برای آزادی آنان تلاش میکنند. بعد از حدود یکی دو ماه بر اثر فشارهای بسیار قرار میشود مهدی آزاد شود. مادر بهمراه سایر خانواده ها با سر و صدای بسیار خواهان آزادی همه زندانیان می شوند و رژیم مجبور به آزادی همه آنان می گردد. «مهدی ابراهیم پور» با حلقه ای از گل به گردن همراه بقیه زندانیان از زندان خارج میگردد...
بعد از بسیاری فراز و فرودها و تحولات شتابان، دیری نمی پاید که در تظاهرات مسالمت آمیز ۳۰ خرداد سال شصت، آخرین فرزند خانواده، یعنی «حسین» که ۱۳سال بیشتر ندارد دستگیر و روانه زندان میشود.  
مدت کوتاهی بعد در تابستان سیاه سال شصت، فرزند دوم مادر «علی اکبر» هم که دبیر دبیرستان بود دستگیر و روانه زندان می گردد. موج جنایت تازه به راه افتاده بود...
اوایل شهریور سال شصت، خواهرزاده مادر «محسن اسلامی» که دارای مدرک فوق لیسانس دانشگاه بود بدست پاسداران خمینی در زندان تیرباران میگردد. یکسال بعد از او، خواهر کوچکتر محسن «طاهره اسلامی» در گرگان به همراه یاران مجاهدش تیرباران می شود.


۲۷ شهریور سال شصت «ابوالفضل ابراهیم پور» پسر ارشد خانواده، جوانی که بخاطر شخصیت و جوانمردیش در میان زحمتکشان و محرومین محله خیلی محبوب بود، در یک درگیری با ماموران امنیتی در قائمشهر (شاهی) به شهادت میرسد. سپاه با پدر و مادر تماس می گیرد که برای تحویل جنازه بیایند.
مادر ابراهیم پور خودش فرزندش را تحویل میگیرد و لای ملافه و پتو می پیچد و با همراهی چند ماشین از دوستان و آشنایان او را در گورستان گرگان بخاک میسپارد. او با افتخار بالای سر فرزندش سرود و ترانه های انقلابی می خواند و با او وداع میکند و از همه دوستان همراه می خواهد کسی اشکی نریزد مبادا که دشمن اشکشان را ببیند.
به اینجا که میرسیم مادر با روحیه خاصی میگوید:
 برای «ابوالفضل» عزیزم هفت شبانه روز در منزلم مردم را پذیرایی کردم و با حجله عروسی برایش جشن شهادت گرفتم. مادر فاتحانه ادامه میدهد که البته ابوالفضل از خجالت دشمنانش درآمده بود و قبل از دستگیری، چند پاسدار خمینی و در واقع قاتلان یارانش را بهلاکت رساند و بعد شهید شد.

بفاصله کوتاهی «مهدی» نیز دوباره دستگیر میشود. «پدر ابراهیم پور» که از شدت اینهمه فشار و سختی از پای درامده بود و راهی بیمارستان شده بود، قرار بود که عمل جراحی شود. همزمان مادر بدنبال وضعیت «مهدی» است... از زندان با او تماس می گیرند و میگویند برای ملاقات بیایید. مادر، پدر را از بیمارستان برداشته و با عقب انداختن عمل جراحی، راهی زندان می شوند. وقتی می رسند، جلادان زندان با بیشرمی خبر اعدام «مهدی» را میدهند. مادر اعتراض میکند که چرا لااقل یک ملاقات ندادید؟
پاسدار بیرحم جواب می دهد چون مهدی «شعار مرگ بر خمینی» داد، ما هم قبل از ملاقات اعدامش کردیم!
مادر هم میخروشد و میگوید:
پس شیرم حلالش!

بالاخره جنازه سر تا پا شکنجه شده مهدی با استخوانهای شکسته شده را تحویل می دهند. به آنها می گویند حق دفن او را در گورستانهای شهر ندارید و این خانواده داغدار بناچار فرزند دلبندشان را به جنگلهای اطراف گرگان می برند. مادر خود در کندن قبر برای فرزندش دست بکار می شود. بعد از خاکسپاری، با ادای احترام و خواندن سرود با «مهدی» قهرمان وداع می کند و سپس از جمعیت انبوهی که برای همدردی آمده بودند پذیرایی می کند.
بدین ترتیب این پدر و مادر دردمند به فاصله کمتر از دو ماه دو جوان برومند خود را از دست می دهند. در حالیکه دو پسر دیگرشان نیز در بند و زندانند. در این ایام تنها دخترشان «آسیه» را که دانشجوی مهندسی بود و تحت تعقیب آدمکشان سپاه قرار داشت میبایست مرتب جا به جا و پنهان میکردند. مدتی بعد آسیه به یکی از پایگاههای مخفی مجاهدین در گرگان منتقل میشود. 

در چنین شرایط هولناکی، دادستانی شهر بخاطر افشاگریها و اعتراضات علنی و شجاعانه مادر، حکم دستگیری او را نیز صادر میکند. از این به بعد خود مادر نیز در سختترین شرایط به  زندگی مخفی روی می آورد.
مدتی بعد او در یک قرار ملاقات، مخفیانه دخترش «آسیه» را می بیند و او ضمن صحبت با مادر تلاش میکند موضوع خصوصی را با مادرش در میان بگذارد. ولی از آنجایی که آسیه بسیار محجوب است، بقول مادر «هی سرخ میشد هی سفید میشد» تا بتواند حرفش را بزند که مادر متوجه میشود و با صراحت میگوید: قرار است ازدواج کنی؟
آسیه به آرامی میگوید: بله و نظر شما و بابا را می خواستم.
 مادر میگوید: اگر مجاهد است همین برای ما کافیست. آسیه نظر پدر را هم می خواهد و مادر به او اطمینان می دهد، نظر او هم مثبت است و تو نگران نباش، بخدا می سپاریمتان.
پس از مدتی مادر به دلیل خطر جدی دستگیری و اعدام، از طرف سازمان به یکی از خانه های امن مجاهدین منتقل می شود.
مدتی بعد بنا بدلایلی، محل استقراری مادر باید عوض میشد. بنابراین رزمندگان مجاهد با رعایت مقرارت جدی امنیتی او را با سری پایین و پارچه ای روی سر (یکی از الزامات امنیتی در مبارزات چریکی برای لو نرفتن آدرس خانه های تیمی) به خانه امن جدیدی منتقل میکنند.

در این لحظه مادر با چهره گل انداخته ادامه میدهد: هنگام بالا رفتن از پله های داخل خانه، فرد همراه صدا میزند:
خواهر «ناهید» لطفآ دست مادر را بگیرید و کمک کنید به طبقه بالا برود. هنگامی که «ناهید» به کمک مادر می آید تا از پله ها بالا برود، همان مجاهد همرزم می گوید:
عجب دنیایی شده، دختر دست مادرش را میگیرد و به بالا می برد...
در این لحظه مادر و ناهید هردو همزمان میگویند منظورتان چیست؟ و بلافاصله ناهید روی مادر را کنار می زند و با تعجب و هیجان می گوید: مامان شمایید!؟
هر دوی آنها به آغوش یکدیگر می پرند و همدیگر را غرق بوسه میکنند. در واقع «ناهید» اسم مستعار «آسیه» دختر مادر در تشکیلات بوده... در این لحظه «عباس رخشانی» همسر آسیه نیز با شنیدن این خبر با خوشحالی به سمت پله ها و بطرف مادر می آید و همدیگر را در آغوش می گیرند و این در واقع اولین دیدار مادر با تنها دامادش بود.
عباس که به دلیل شرایط امنیتی و فراری بودن موقتآ ریش گذاشته بود، همانروز به درخواست آسیه صورتش را اصلاح میکند و ریشش را میزند چرا که آسیه با خنده به او گفته بود: عباس زود برو ریش هایت را بزن، مامانم از ریشوها بدش میاید!!
حدود ۴۸ ساعت آنها با همدیگر بودند که بقول مادر در تمام این مدت آنها را می بوسیده و می بوئیده...  
بعد از آن با صلاحدید مسئولین تشکیلات و برای حفظ جان مادر، او باید از کشور خارج میشد. بنابراین مادر ابراهیم پور با یک دنیا عشق و حسرت از فرزندانش خداحافظی می کند... آخرین وداع و خداحافظی برای همیشه!
این مادر دلاور با عبور از راههای سخت و پرخطر در میان کوهها و دره ها و میدانهای مین... همراه با اکیپی از دیگر یاران، سرانجام به منطقه ایی در کردستان میرسند. بهنگام پایین آمدن از قاطر، از انجاییکه برای مادر دشوار بود، مجاهد والامقام فرمانده «محمود مهدوی» معروف به «محمود قائمشهر» که مسئول تشکیلاتی مادر نیز بود، جلوی پای مادر دولا می شود و می گوید پاهایتان را بگذارید روی کمر من و بیایید پایین. مادر درجا می گوید من روی کمر مجاهد خلق پا نمی گذارم، یک صندلی بدهید. بچه ها می خندند و میگویند: مادر اینجا بیابانه صندلی پیدا نمیشه، خودمان بغلتان می کنیم و سپس با کمک همان بچه ها از قاطر پایین می آیند.

مدت کوتاهی بعد زمانی که مادر به ترکیه میرسد، خبر شهادت «آسیه» که باردار نیز بوده و همسر مجاهدش «عباس رخشانی» را که در سوم آذر همان سال به قتل رسیده بودند به او اطلاع میدهند.
در همین اثنا پدر ابراهیم پور نیز دستگیر و روانه زندان می شود. او چند سال را در زندان می گذراند و بعد بدلیل ابتلا به بیماریهای مختلف، زندانبانان او را با بدنی بیمار و نحیف به  بیرون از زندان میفرستند. بخاطر شرایط خیلی بد پدر ابراهیم پور و شناخته شدگی این خانواده سرشناس و بازتاب آن در فضای شهرستان که خیلی زود خبرها می پیچید، یکماه بعد فرزندش «حسین» را تحت عنوان مراقبت از پدر موقتآ از زندان آزاد می کنند. به فاصله کوتاهی پس از آزادی از زندان، در سال ۶۴ «پدر ابراهیم پور» در سن ۵۷ سالگی فوت میکند و در واقع او را دق مرگ میکنند.
مدتی بعد حسین نیز با فرار از ایران تحت حاکمیت ملاها، به یارانش در اشرف می پیوندد.
بالاخره تنها فرزند بازمانده این خانواده در زندان « علی اکبر ابراهیم پور» نیز بعد از تحمل هفت سال زندان، در قتل عام تابستان ۶۷ با سری افراشته سربدار میشود.

اما مادر عزیز ما پس از خروج از کشور، در رزمگاه «اشرف» بعنوان یک رزمنده مجاهد خلق به مبارزه بر علیه رژیم ملایان ادامه می دهد. آنجا نیز یار و غمخوار فرزندان مبارزش میشود همراه با دنیایی از تجربیات و خاطرات تلخ و شیرین...
در سال 1991 به هنگام حمله امریکا و متحدانش به کشور عراق و ناامن شدن منطقه، مسئولین ارتش آزادیبخش از او می خواهند که به همراه سایر مادران مسن و کودکان از آنجا خارج و همراه مریم (خانم رجوی) به فرانسه بیاید. مادر اصرار می ورزد که درهمانجا بماند. میگوید من برای جنگیدن با ملایان فاشیسم به اینجا آمدم و می خواهم بمانم، اما با اصرار «مسعود» که مادر صمیمانه دوستشان دارد سرانجام می پذیرد و به فرانسه منتقل می شود.
در پی مماشات و زدوبند دول غربی با ملاهای مدره! در هجوم به دفتر مرکزی شورای ملی مقاومت در فرانسه در سال 2003، مامورین امنیتی فرانسه به خانه مسکونی مادر نیز هجوم برده و او را همراه با چند مادر شهید دیگر با ضرب و شتم به اداره پلیس می برند... که پس از مدتی همه آنها آزاد می شوند ولی داغ ننگ آن معامله کثیف و تبانی ارتجاع و استعمار بر پیشانی ظالمان همیشه میماند.


حالا البته مادر همچنان در صف مقدم مبارزه بر علیه فاشیسم مذهبی، در سرما و گرما و در همه صحنه های مقاومت حضور دارند و در هر یادی از فرزندان دلاورش، یک «لعنت بر خمینی» نیز از ته دل به زبان میاورد. خودش خوب می داند که وجود عزیزش گرمی بخش همه فرزندان آزادیخواهش میباشد. همان طور که در ایران هم یار و یاور بسیاری خانواده های مبارز و داغدار بود. وقتی مادر خاطرات خانوادگیش را مرور میکند با تاسف می گوید بیش از ۲۵ نفر از اقوام نزدیکش بدست دار و دسته خمینی خونخوار به شهادت رسیده اند.

در میان خاطرات پر دردش از جمله مادر میگوید یکی از بستگان نزدیکش که دو پسر «فدایی» آنها اعدام شده بودند، گویا مادرشان خیلی بی تابی می کند. مادر ابراهیم پور به دیدنش میرود و سعی میکند با همان دل داغدارش مرهم درد او نیز باشد و به آن مادر عزیز توصیه میکند سرت را بالا بگیر و به فرزندان شجاعت افتخار کن، قوی باش و نگذار رژیم اشکهایت را ببیند.
مجاهد خلق «طه میرصادقی» که بهمراه همسرش «تهمینه رحیم نژاد» در رکاب سردار خیابانی در ۱۹ بهمن سال شصت به شهادت می رسند نیز از اقوام مادر ابراهیم پور هستند. خانواده «رحیم نژاد» که هشت شهید تقدیم آزادی ایران کرده اند نیز از خانواده های خوشنام و سرشناس گرگان می باشند. به اینجا که میرسیم مادر با افسوس ادامه می دهد: خواهر و برادران تهمینه، یعنی ترانه و فریدون و طهمورث و عزیزالله رحیم نژاد از استادان و فرهیختگانی بودند که بدست رژیم گل جوانیشان پرپر شد.

حتی گفتنش نیز ساده و آسان نیست، این شیرزن شمالی بیش از ۲۵ نفر از عزیزان و بستگان نزدیکش و از جمله پنج فرزند و دامادش توسط رژیم جمهوری اسلامی کشته شده اند! شاید خیلیها ندانند که این مادر دلاور، جسد دو فرزندش را با دست خودش در قبر نهاده و بخاک سپرده است، و حتی بخاطر رذالت پاسداران تبهکار، مجبور میشود جنازه شکنجه شده یکی از پسرانش را که استخوان دست و پایش خرد شده بودند، نه در گورستان عمومی بلکه با دستان خودش مخفیانه در جنگلهای گرگان به خاک بسپارد...

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل - کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها


طبعآ برای مادران وارسته و والامقامی همچون مادر ابراهیم پور، همه شهدای راه آزادی، به مانند فرزندان دُردانه و دلبند خودشان، عزیز و گرانقدر هستند. همچنان که در مراحل مختلف مبارزه با ملاهای تبهکار نیز، این مادران مهربان با بیکران عواطفشان برای دیگر رزمندگان آزادی، چه در خانه های تیمی و زندگی مخفی و یا در سنگر و میدانهای رزم و یا در زندان و بیمارستان و حتی گورستان، واقعآ حق مادری را تمام کردند درحالیکه چه بسا فرزندان خودشان در چنگال دشمن، غریبانه سلاخی میشدند... 

همزمان با «روز مادر» ضمن ادای احترام به همه مادران صلح و آزادی، مادران زیباترین فرزندان آفتاب و باد، و مادران فقیدی همچون مادر یحیوی، مادر کوشالی، مادر دشتی، مادر نبئی، مادر داعی، مادر رضایی جهرمی، مادر کریمی، مادر بهکیش، مادر دارآفرین، مادر احمدی .... و با آرزوی سلامتی و بهروزی هر چه بیشتر برای همه مادران فداکار مام میهن، به مادر ابراهیم پور نازنینم با احترام تمام میگویم:
مادر جون خیلی دوستتون داریم و به شما مادران بی همتا همیشه افتخار می کنیم.

مینا انتظاری

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

--------------------------------------------------------------------------------------------

پانویس:

۱- ویدئو صحبتهای کوتاه و تکان دهنده مادر ابراهیم پور:



۳ - این دلنوشته را سال گذشته پس از دیدار با «مادر ابراهیم پور» نازنین آماده کرده بودم که امسال در «روز مادر» آن را منتشر میکنم.


مژگان و فرحناز، دو یار سربدار

مژگان و فرحناز، دو یار سربدار!

نزدیک سی سال بود که آنها را ندیده بودم، البته گاه و بیگاه و در انبوه خاطرات تلخ و شیرین گذشته  آنها را میدیدم، لحظاتی خاص در سایه روشن خواب و بیداری و یا در تنهایی و دلتنگی غربت... گاهی اوقات وسط کاری یا تماشای چیزی یک مرتبه چهره زیبای فرحناز و خنده های قشنگ مژگان به یادم میامد و از خاطرم میگذشت، بعضی وقتها هم خودم به سویشان پرمیکشیدم و برای دیدنشان دوباره به اوین و قزلحصار گذر میکردم...  
گفتم که سی سال بود آنها را ندیده بودم، چرا که آنها سالهاست رفته اند، به سفر جاودانگی، همان سفر بی بازگشت و پرواز بسوی ابدیت! حتمآ همه بیاد داریم حکایت حیرت انگیز کوچ پرستوهای عاشق را در آن تابستان سوزان شصت و هفت...

بگذریم، داشتم از دوتن از یاران همبند و عزیز خودم در زندانهای دهه شصت میگفتم. اینکه بعد از سی سال سیاه بالاخره عکسی از آن «دختران آفتاب و خواهران سپیده و مهتاب» بدستم رسید.... عکسی قدیمی و سیاه و سفید از گلهای خوشرنگ و سرسبد یک نسل: مژگان سربی و فرحناز ظرفچی



به عکسهایشان نگاه میکنم، بارها و بارها، گاه با حسرت و اندوه و گاه با عشق و عاطفه، و البته همیشه با غرور و افتخار... هردوی آنها فرزندان خانواده های زحمتکش و درد آشنای جنوب تهران بودند و اتفاقآ هردو متولد ۱۳۴۱ و همسن هم بودیم. آن دو از دختران بی باک و شجاع و پرتلاش تشکیلات دانش آموزی مجاهدین در دوران فعالیتهای سیاسی و مبارزات مسالمت آمیز (فاز سیاسی از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰) در پایتخت بودند.

مژگان در سی خرداد سال شصت و فرحناز هم در همان ایام توسط پاسداران پلید خمینی دستگیر شدند... بعد از تحمل ماهها شکنجه و بازجویی در اوین، سرانجام در بیدادگاههای چند دقیقه ای «انقلاب اسلامی» مژگان به ۱۰ سال و فرحناز به ۸ سال زندان محکوم شدند.

هر دوی آنها از بهترین دوستانم در سالهای زندان بودند. بعد از پشت سرگذاشتن کابوس شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص در اوین، به قزل حصار که رسیدیم تقریبآ همه جا همبند و هم سلول بودیم. هنوز روحیه بالا و خنده هایشان را در سخترین دوران زندان بیاد دارم. 
در سالهای  نفس گیر ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ و در «شبهای بینهایت» حاج داوود رحمانی در قزل حصار که پشت دیوار بند هشت یعنی بند تنبیهی زنان باید تا صبح  با چشمبند در هوای سرد سرپا می ایستادیم، شیطنتها و شوخی های بچه هایی همچون فرحناز و مژگان، زجر و خستگی و بی خوابی را برایمان قابل تحملتر می کرد.

یکی از سوژه های خنده دار و شوخی هایی که معمولآ در جمع دوستان خیلی نزدیکتر با هم داشتیم این بود که هرازگاهی بر بال خاطرات محدود سینمایی و هنری که از قبل زندان داشتیم سری هم به هالیوود! میزدیم و مشابهت های با مسمّایی در چهره یاران خود می یافتیم... بطور مثال چهره و خنده های خیلی قشنگ مژگان همیشه مرا بیاد یکی از بازیگران معروف جهان سینما میانداخت و برای همین او را «دوریس» صدا میکردم و او با شنیدن این نام با تمام چهره اش میخندید و با شیطنت ژست میگرفت. همانطور که دوست خیلی عزیزم اعظم عطّاری هم مرا «اِدنا» صدا میکرد و حتی روز آخر هم از پنجره سلولش با همین نام با من خداحافظی کرد...

سال ۱۳۶۴ و دوران کوتاه «رفرم» در زندان بود که ما بعد از سالها محرومیت، میتوانستیم از محوطه محصور در میان دیوارهای سیمانی بلند و سیمهای خاردار، بعنوان هواخوری بند عمومی، استفاده کنیم و صبح های زود قبل از طلوع آفتاب، به محض باز شدن در هواخوری، از داخل بند به بیرون میپریدیم و در هوای آزاد نفس میکشیدیم و بلافاصله در صفوفی منظم و دو نفره به دنبال هم دور آن حیاط می دویدیم: یک، دو، سه، چهار... یک، دو، سه، چهار ..... کم کم ضربات منظم پاها بر روی زمین و شمارش نفر جلودار صف، به ریتمی هماهنگ تبدیل می شد و ما تا طلوع خورشید صبحگاهی می دویدیم. انگار که تمام فشارها و شکنجه های سالیان، بچه ها را قویتر و مقاومتر کرده بود. مژگان و فرحناز عزیزم از بچه های ثابت ورزش و جمع مجاهدین زندان بودند.

دوران «رفرم» زندان که با آمدن هیئتی از طرف دفتر آقای منتظری و متعاقبآ رفتن باند «لاجوردی - رحمانی» از زندانهای تهران شروع شده بود همانطور که انتظار میرفت خیلی کوتاه بود و بازهم سرکوب و خشونت بیرحمانه، سهمیه ما «دوزخیان روی زمین» از «دوران طلایی امام» شد. سال ۱۳۶۵ بازهم دسته دسته برای تنبیه بیشتر راهی اوین شدیم و در همان بدو ورود با ضربه های شلاق و پوتین و مشت و لگدهای دژخیمانی همچون مجتبی حلوایی و باند نامردش، مورد استقبال قرار گرفتیم...

در اعتراض به آن همه ظلم و ستم و بیکسی، مظلومانه دست به اعتصاب غذا یا اعتصاب دارو میزدیم شاید که کسی یا جایی در آن دنیای سراسر سود و سرمایه و سکوت و سازش، صدای در گلو شکسته شده ما را در آن سالهای سیاه بشنود.... در واقع ما بچه های زندان با همان بدنهای رنجور و زخمی و با دست بسته نیز به جلادان «نه» میگفتیم...  

در جریان «اعتصاب دارو» بعضی بچه ها از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند. یکی از آنها مژگان سربی بود که از کمر درد مزمنی رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود، به زندانی توابی که  عامل دشمن و زندانیان شده بود مراجعه کند.
بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود. حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود، با زور به داخل دفتر می کشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند. بنا به همین تجربه، به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند، مراقب هم باشیم. ‌فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز در حالت آماده باش بودیم!

یکی از همین روزها، مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت. من با ناهید تحصیلی روی تخت طبقه سوم اتاقمان، کتاب می خواندیم. مژگان که با درد به سمت دفتر بند می رفت، از جلوی اتاقمان که رد می شد با اشاره به ما رساند که حواستون بهم باشه دارم می رم.
به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد. پاسدار فاطمه جباری که در بین ما به «فاطمه عَرّه» معروف بود، با غربتی بازی جیغ می زد... کتاب روی دستمان به پرواز در آمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم. فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آنطرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم. ما بکش، آنها بکش. بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به اینطرف و آنطرف کشیده می شد...


پاسدار جباری داد می زد: منافقای آمریکایی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی دارویی شهید می شن و شماها اینجا دارو می خواین؟
مژگان هم با فریاد جواب می داد: شماها کیک رو خوردید و کلتش را بستید اونوقت به ما می گید آمریکایی؟ (اشاره او به داستان کیک و کلت و ماجرای ایران گیت و مک فارلین بود.) در این لحظه فاطمه عرّه هوار کشید: مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده!
لحظاتی بعد مجتبی حلوایی و گروه ضربتش وسط بند بودند در حالی که شلاقش را کف دستش می زد و آماده برای یورش می شد کرکری می خواند: پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟ با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند... معمولآ وقتی به همه بچه های بند حمله می کردند بطور فردی کمتر ضربه می خوردیم تا این که یک زندانی را به تنهایی گیر می انداختند. به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خرد می شود.

گذشت و گذشت و بسیاری اتفاقات دیگر هم از سر گذشت تا به اواخر بهار ۶۷ رسیدیم... روزیکه قرار شد بعد از حدود هفت سال اسارت، بطور موقت از اوین مخوف خارج شوم. اتفاقآ در آن دو روز آخر حبس بازهم با مژگان گلم و فرحناز عزیزم در سالن دو اوین همبند شده بودم.... از دفتر زندان بسرعت به بند برگشتم. پاسدار رحیمی (مسئول بند زنان در آن ایام) پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد. به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم، در یک چشم به هم زدن توی همان اتاق جمع شدند.

برای این که پاسدار همراه نتواند وارد اتاق شود، مژگان سربی با شهامت جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق شد. هر کدام از بچه ها به بهانه کمک یا خداحافظی، در گوشم پیغامی می دادند و سلام می رساندند. می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان... فرحناز ظرفچی، مهین قریشی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی حاج زارع، سهیلا محمدرحیمی، زهرا بیژن یار، آزاده طبیب و ...

آن زن پاسدار همچنان هل می داد و داد می زد که زودباش بیا بیرون. مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه، به تو می گم وایسا بیرون! زن پاسدار با بلاهت خاصی گفت: چطور این همه آدم محرم هستند و من نامحرم؟ مژگان با قیافه با نمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: اِهه، ‌تازه فهمیدی که تو نامحرمی؟ به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن! همه اتاق زدند زیر خنده. در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، آخه مژگان از بچه های جسور جنوب شهر و از دستگیریهای ۳۰ خرداد شصت بود و شخصیت فداکارش همین بود... 

در آن لحظات سخت جدایی و وداع با خیل یاران، فرحناز عزیزم نیز همان جا بود، هفت سال بود که هم بند و هم زنجیر و گاه هم سلول بودیم... دختری مهربان و متین و محکم... با یک دنیا تجربه سیاسی و اجتماعی. دختری پاک و رنج کشیده که پیش از دستگیری، در محلات فقیر و محروم جنوب تهران علاوه بر کار روشنگرانه سیاسی، از طریق همکاری با نهاد امداد پزشکی مجاهدین خلق در انجمن یاخچی آباد، به دختران و زنان بیمار خدمت میکرد و همراه با دیگر یاران مجاهدش همچون مریم پاکباز و منیژه تاج اکبری ... تمام توش و توانش را وقف مردم محروم و محبوبش میکرد. دختری که مادر دلیر و دردمندش هم پابپای او میدوید و تلاش میکرد و بعد از دستگیری او هفت سال پشت دیوارها و میله های زندان هر سختی را تحمل کرد برای چند دقیقه ملاقات با اعمال شاقه ... البته پدر زحمتکش خانواده هم در غم فِراق و سالها اسارت دخترش فرحناز عاقبت طاقت نیاورد و با اندوه جان سپرد....

آنجا، آنجا که زنی
به شکل مادر همه ی پروازها
مهربانی گمشده اش را
در میان فراموشی خاکها میجوید
آری، آنجا 
که هیاهوی رویا و خیال و عطر و اشک و بیتابی ست
گور کسی ست
که چشمهایش چراغ همه ی کوچه ها
گامهایش، تصویر همه ی رفتن ها
و تفنگش، عصای دوره گرد آزادی بود

سرانجام در تابستان سیاه ۶۷ به فرمان و فتوای دیو جماران، همبندان دلاورم فرحناز و مژگان و منیژه و مریم و منیره و فروزان و اشرف و اعظم و سودابه و میترا و ناهید و صدها دختر و زن مجاهد دیگر در زندان مخوف اوین سربدار شدند. بسیاری از آنها همچون مژگان و فرحناز حتی گور و مزاری هم برایشان نگذاشتند. چه تلخ است نسلی که برای آزادی از همه چیز خود، از جان و جوانی و عزیزان خود نیز گذشت حتی یک سنگ قبر هم ندارد.

در آستانه روز جهانی «حقوق بشر» باید از همه مجامع بین المللی منادی حقوق بشر و قدرتهای سیاسی جهانی مدعی عدالت پرسید سهم حقوق بشر فرحناز و مژگان و هزاران انسان قتل عام شده دیگر در متن معاملات کلان تان با جمهوری جلادان در ایران، کجاست و چگونه نوشته میشود!؟

بی تردید روزی نه چندان دور، مردم ستم دیده و نسل جوان و ستم ستیز ایران همراه با رزمندگان آزادی، حقوق غارت شده خود و عزیزانشان را از ملایان تبهکار و حامیان بین المللی شان بازپس خواهند گرفت و جنایتکاران را به پای میز عدالت و عقوبت خواهند کشاند!

مینا انتظاری

آذر ۱۳۹۶

--------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

۱- نقل خاطره ایی از زندانی سیاسی سابق «شیلا نینوایی» در مورد مجاهد شهید «مژگان سربی» در آن تابستان تب دار شصت و هفت:

« مژگان خيلي شاد و شوخ بود در همان ايام مرداد ٦٧ روزي كه مشغول شيطنت بود گفت: بچه ها چه خوبه كه همه همزمان اعدام ميشيم و در قبرهاي كنار همديگر قرار مي گيريم. مورس هم بلديم بزنيم پس تنها نمي مانيم؛ در ضمن يادتون باشه اگر يكدفعه خدا يك نفر جهنمي را به بهشت ما فرستاد با انداختن يك سنگ، جلوی نهر شيرعسل را ببنديم و اعتصاب غذا كنيم...»

About Me