برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

فضیلت جان، تو «جان» دادی که «آزادی» نمیرد

فضیلت جان، تو «جان» دادی که «آزادی» نمیرد!


نوایی نوایی نوایی نوایی - همه با وفایند تو گل بی وفایی
غمت در نهان خانه دل نشیند - بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی - ز بامی که برخاست مشکل نشیند

اولین بار ترانه خاطره انگیز «نوایی» را در زندان، با صدای زیبا و دل انگیز «فضیلت» و در جمع صمیمانه بچه های بند زنان اوین شنیدم... وقتی سال ۱۳۶۵ برای «تنبیه» بیشتر، از قزل حصار به بندهای اوین منتقل شدیم پس از مدتی تعدادی از زندانیان قدیمی دیگر از جمله فضیلت علامه؛ سیمین کیانی دهکردی، سهیلا فتاحیان، شهناز آقانور، فریبا عمومی، رفعت خُلدی، فرزانه ضیاء میرزایی، گلی کلانتری و .... را هم به بند ما منتقل کردند.

آنها مدتهای طولانی بود که در انفرادیهای ۲۰۹ زیر فشارهای طاقت فرسای فیزیکی و روانی قرار داشتند... وقتی بالاخره پس از فراز و نشیب های فراوان، به بند ما آمدند غالبآ شرایط جسمی خوبی نداشتند. هرچند حکم رسمی آنها حبس ابد بود ولی همچون دیگر یاران دربند بطور واقعی در «صف اعدام» قرار داشتند! هنوز بعد از سالها، آثار شکنجه بر روی بدن و بخصوص پاهای آنها قابل مشاهده بود. پاهایی که بخاطر ضربات سنگین و مستمر شلاق و کابل برق، تغییر فرم یافته بود و گاه برای ترمیم جراحات عمیق کف پاهایشان، مجبور به عمل «پیوند پوست» در بهداری زندان شده بودند.

طوقیان کبود
هنوز بر دارهای جنگلی می رقصیدند
که دارکوبان به دارهاشان نیز دشنه می کوبیدند
پرهای ریخته شان در کارگاه جهان
بالشت موریانه هاست
هنوز هم بر بلند بالشان
جا پای تازیانه هاست

بهرحال علیرغم شرایط خاص و حساسیت بالایی که از طرف دادستانی و اطلاعات زندان روی آنها بود و دوران سختی که پشت سر گذاشته بودند، روحیه بالای آن بچه ها تآثیر متقابلی داشت روی ما که بعد از چند سال دوباره از بندهای تنبیهی قزل حصار و گوهردشت به اوین مخوف انتقال یافته بودیم. البته خیلی زود آن تازه واردین مغضوب نیز به جمع صنفی ما مجاهدین بند که خیلی منسجم و منضبط بودیم پیوستند. بخوبی بیاد دارم دوره کوتاهی را که در بند ۳۲۵ اوین بسر میبردیم و در حیاط کوچک هواخوری بند، کاپیتان محبوبمان فروزان عبدی، ملی پوش والیبال ایران، با وجود همه محرومیتها و محدودیتهای زندان، مسابقات عصرانه والیبال را با شور و هیجان براه می انداخت که اتفاقآ فضیلت علامه و سهیلا فتاحیان از همراهان و همآوردهای اصلی او در ارائه تکنیک های برتر حین بازی بودند و ما چه ولوله ای در هواخوری بپا میکردیم.

تابستان سال ۶۶ در همان بند ۳۲۵ اوین به هنگام انجام ورزش جمعی در هواخوری بند، همبند دلیرم «فضیلت» از داوطلبان همیشگی صف جلوی حرکات نرمشی بود. او حتی گاهی روزهای جمعه ما را به کوهنوردی نیز می برد!! به این شکل که با چیدن چندین آجر و سنگ موجود در محوطه هواخوری و دور تا دور حیاط کوچکمان، ما را چندین دور با بالا و پایین بردن از روی موانع و سنگها، مجبور به طی کردن دشوارتر مسیر حرکت میکرد که طبعآ این سبک جدید از ورزش جمعی علاوه بر جدی تر بودنش، سرشار بود از شوخی و خنده و شادی.

فضیلت دختری فوق العاده باهوش و با روحیه و اهل مطالعه و ورزش بود. او که متولد ۱۳۳۹ بود آنطور که بعدها شنیدم در دوران تحصیلات متوسطه نیز دانش آموز ممتازی بوده و بخاطر نبوغش در ریاضیات، چون در آن زمان در شهر محل اقامت خانوادگیش یعنی شهرستان سمنان هنوز رشته ریاضی برای دختران دبیرستانی وجود نداشته او دیپلم ریاضی اش را با رتبه اول در دبیرستان پسران کسب میکند... که در ادامه نیز در کنکور سراسری سال ۱۳۵۷ موفق به پذیرش در رشته مهندسی (الکترونیک یا راه و ساختمان) در دانشکده فنی دانشگاه تهران میشود... تا اینکه سال شصت به جرم ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر و روانه اوین میشود.

این دختر دانشجو و روشنفکر، مثل بیشتر یاران دربند، دائمآ در حال مطالعه کردن و یاد دادن و یادگرفتن بود و بخصوص طی سالهای ۶۶ و ۶۷ که همبند بودیم شاهد حضور فعالش در همه فعالیتهای صنفی و جمعی مجاهدین بند بودم. این در حالی بود که مسئولین و جلادان امنیتی زندان و دادستانی، هرگونه کار جمعی مثل داشتن سفره مشترک یا کمون صنفی، کتاب خوانی چندنفره و بخصوص ورزش جمعی در زندان را نمادی از «کار تشکیلاتی منافقین» برای ارتقاء روحیه مقاومت علیه رژیم تلقی میکردند که البته همه ما به همین خاطر، بهای بسیار سنگینی را در دفاع از حقوق و هویت انسانی خودمان و همینطور برای حفظ همین جمع های منسجم و متحد مان پرداختیم. آری، بهایی بس سنگین، گاه به قیمت زیر اعدام رفتن تنی چند از یاران گران مایه و دلیرمان...

 در همان دوران، در جمع بچه های زندان و در مراسمهای مختلفی که به مناسبتهای خاص سیاسی یا اجتماعی برگزار میکردیم، هر کس با هر هنری که داشت یارانش را میهمان می کرد... و البته «فضیلت» نیز معمولآ ترانه دل انگیز «نوایی» را با صدای زیبایش ترنم می کرد و چقدر دلنشین میخواند.

خوب به خاطر دارم که در آخرین عید زندان و مراسم جشن نوروزی که سال ۶۷ به هنگام تحویل سال نو در بندمان یعنی سالن ۳ اوین در طبقه سوم ساختمان موسوم به «آموزشگاه» داشتیم، فریبا عمومی با صدای زیبایش ترانه بیاد ماندنی «رقص شکوفه ها» از زنده یاد ویگن را برایمان زمزمه کرد و فضیلت علامه، با ترانه خاطره انگیز «کوهستان» ما را به کوه و دشت و صحرا برد...

روز بعد، برای ساعتی اجازه رفتن به هواخوری داده شد. به محض رسیدن به محوطه باز هواخوری با بچه های سالن ۱ که در اتاقهای دربسته طبقه اول ساختمان محصور بودند به سبک معمول و شیوه خاص آن محیط، تماس و ارتباط گرفتیم و شادباش نوروزی و تبریک فرارسیدن بهار طبیعت را با مهر و دوستی نثارشان کردیم. «فضیلت» نیز به بهانه نشستن کنار دیوار، در نزدیکترین فاصله به پنجره اتاقهای آنها با صدای زیبایش از نغمه های بهاری برایشان میخواند در حالیکه تعدادی از ما با کشیک دادن مواظب آمدن پاسداران بند بودیم... با بچه های سالن ۲ نیز که در طبقه دوم مستقر بودند از طریق پنجره ها و با حرکات دست و صورت و البته با خرمنی از بوسه، خوش و بش کردیم و تبریک سال نو را تقدیم شان کردیم.

آری، شکوفه های سرخ آزادی که در ابتدای بهار ۵۸ بر شاخسار درخت تنومند این کهن دیار روئیده بود در انتهای بهار ۶۰ و در ۳۰ خرداد شصت با بیرحمی بیسابقه ای درو شدند و هفت سال بعد، بهار ۶۷ به آخرین بهار زندگی هزاران زندانی سیاسی دلاور و از جمله صدها تن از یاران و همبندان عزیز مجاهدم در بند زنان اوین، تبدیل گردید.
آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد ... نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد

یاران و همرزمان خیلی عزیزی همچون فضیلت علامه، فروزان عبدی، فرزانه ضیاء میرزایی، مریم گلزاده غفوری، هما رادمنش، منیره رجوی، زهرا شب زنده دار، سیمین کیانی دهکردی، سهیلا فتاحیان، شهناز آقانور، فریبا عمومی، مهناز فتحی، مهین قربانی، ملیحه اقوامی، محبوبه صفایی، مهین حیدریان، میترا اسکندری، شهین پناهی، سپیده زرگر، گلی کلانتری، سهیلا و مهری محمدرحیمی، شورانگیز و مهری کریمیان، سارا پاکباز و ... که همگی همراه با صدها تن دیگر از دختران و زنان مجاهد همان بندها، پس از هفت سال زندان در مرداد تب دار شصت و هفت، به فتوا و فرمان دیو جماران، و توسط «هیئت مرگ» یعنی همان جانیانی که در تمام زندانها و بندها «آتش به اختیار» عمل میکردند، بیرحمانه سربدار شدند...

سالها بعد از معدود یاران جان بدربرده زندان شنیدم که در شامگاه شوم پنج مرداد شصت و هفت، همزمان با شروع آن نسل کشی هولناک، فضیلت علامه در زمره اولین زنان مجاهدی بود که برای خروج از بند صدایش میکنند و در مقابل «هیئت مرگ» قرار میگیرد و روانه طناب های دار میشود.

تو در نماز عشق چه خواندی
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر
از مرده‌ات هنوز
پرهیز می‌کنند
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هرجا که برد
دلاوری زخاک رویید

آتش ظلمی که دیو پلید دوران و غارتگر باغ گلها، به کین برافروخت و خرمن زندگی و گلهای سرسبد یک خلق را سوزاند هرگز فراموش نخواهد شد و بی تردید بی پاسخ نخواهد ماند و البته هیچ حاکم ستمگر و قاتل خونریز و شیخ شیادی نمیتواند در پیشگاه عدالت و در محکمه تاریخ، جای جلادان حاکمی همچون لاجوردی و گیلانی و موسوی تبریزی و نیری و پورمحمدی... را با زندانیان محکومی همچون فروزان و منیره و سهیلا و فضیلت و فرزانه و مریم و دیگر دختران آفتاب ...عوض کند.

تبهکاران پلیدی همچون خمینی و خامنه ای و رفسنجانی و روحانی و رئیسی و.... هرگز نمیتوانند ننگ و نکبت «جمهوری اسلامی» را بر تقدیر و سرنوشت این مردم و این میهن ماندگار کنند. «جنبش دادخواهی» مردم ایران و نسل جوان و جلودار ایران زمین و مقاومت آزادی ستانش میرود تا این ملاهای فاشیست و «جنایتکاران علیه بشریت» را از کرسی های قدرت به زیر بکشد و در جایگاه واقعی و تاریخی شان بنشاند!
راستی آیا صدای پای فرشته عدالت و آزادی از دوردستها بگوش نمیرسد!؟ من که هنوز صدای یاران و همبندان سربدارم در گوش جانم طنین انداز است.
آری فضیلت جان، تو «جان» دادی که «آزادی» نمیرد!

مینا انتظاری

۲۶ خرداد ۱۳۹۶

--------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

۱- نماهنگ «نوایی» با صدای شکیلا

۲- تصویر متن بازنویسی که زنده یاد فضیلت علامه در جشن نوروز ۶۷ در اوین، برای بچه های بند خواند:



.



رزم سه نسل برای آزادی

پدری فدایی، دختری مجاهد، و رزم سه نسل برای آزادی




در بهار ۱۳۵۸ که ظاهرآ قرار بود در فردای آن «بهمن» عظیم، اولین «بهار آزادی» باشد خیلی زود گلخند شادی بر لبان نسل ما و بر چهره مام میهن پژمرد. هنوز خیابانهای شهر از آثار درگیریهای دوران حکومت نظامی قبلی پاک نشده بود که با هدایت ملّاهای تازه به قدرت رسیده و «حزب چماق بدستان» یورش باندهای تبهکار «حزب الله» به گردهمایی ها و مراکز سازمانهای  سیاسی شروع شد. کردستان و خوزستان و گنبد ... نیز زخمی و خون چکان شدند و البته زودتر از همه اینها، سایه سیاه سرکوب سراسری زنان، با شعار «یا روسری یا توسری» در فضای سیاسی کشور گسترده میگشت و خبر از ظهور پدیده هولناک «فاشیسم مذهبی» میداد.

با این وجود، میتینگها و مراسم سازمانهای سیاسی پیشتاز و مترقی همچون مجاهدین خلق و فدائیان خلق ... مورد استقبال روزافزون نسل جوان جامعه و روشنفکران و اقشار آزادیخواه مردم قرار میگرفت. اتفاقآ من هم که در آن ایام دانش آموز دبیرستان بودم همراه با دوستان و بستگان مجاهد و فدایی خودم در تمام آن همایش های روشنگرانه و در عین حال تظاهرات اعتراضی علیه ارتجاع اسلامی، شرکت میکردم.
 
بیاد دارم که در همان روزهای پرشور و پرغوغا، در سالگرد سی فروردین و کشتار بیرحمانه ۹ تن از دلاوران فدایی و مجاهد خلق توسط ساواک شاه بر روی تپه های اوین، مراسم بزرگداشتی از طرف سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، بیاد بیژن جزنی و دیگر یاران فدایی اش در زمین چمن دانشگاه تهران برگزار میشد که من هم به همراه چند تن از بستگان و دوستانم از جمله زنده یاد «دکتر علی خوشنویس» که زندانی زمان شاه بود، در موج جمعیت حضور داشتیم.


در حین برنامه افراد مختلفی به نمایندگی از طرف خانواده آن شهدای والا مقام به بالای سکو و پشت تریبون میرفتند و سخنانی بیان میکردند. 
تا آنجا که بیادم مانده از طرف خانواده فدایی کبیر بیژن جزنی، همسر محترمش میهن قریشی  .... و از طرف خانواده فدایی قهرمان محمد چوپان زاده، دختر جوانش «میترا» به احترام پدر مبارزش سخنرانی کوتاهی کردند. 

در مورد میترای عزیز، علاوه بر صحبتهای کوتاه و دلنشین اش، فرم خاص لباس و روسری و مانتویش بدلیل مشابهتی که با لباس و پوشش خودم داشت توجه ام را جلب کرد و در ذهنم ماند... البته آنروز نمیدانستم که میترا هم به مجاهدین خلق پیوسته است.


بهرحال طی دو سال و چند ماه بعدش، با هزار درد و رنج و امید و آرزو، در میان گردبادها و طوفانهای سیاسی، حوادث و رویدادهای تلخ و شیرین زیادی را از سر گذراندیم و تجربه کردیم ... تا اینکه سرانجام من و میترا و بسیاری از بچه های نسل ما سر از زندانهای مخوف خمینی درآوردیم.

فکر میکنم اوایل مهر ماه سال شصت در زندان اوین بود که دوباره نام «میترا» را شنیدم. درست در هنگامه ایی که بعضی شبها حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر از بهترین فرزندان خلق در جلوی جوخه های آتش و در پای همان تپه های خون آلود اوین به رگبار بسته میشدند. آنطور که بخاطرم مانده، در آن هیاهو و ازدحام زندان و در شرایط مرگ و زندگی و در بحبوحه اعدام و تیرهای خلاص، گویا میترا را برای یک ملاقات با همسرش مسعود متحدین صدا کرده بودند....

سرانجام مجاهد خلق میترا چوپان زاده، که به هنگام دستگیری باردار بود و بیست سال سن داشت و دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه پلی تکنیک تهران بود، در کنار همان تپه های اوین که چند سال قبلش خون پدر فدایی اش را بر زمین ریخته بودند، همراه با خیل یاران هم بندش سرفرازانه در برابر جوخه مرگ خمینی ایستاد و جاودانه شد. همسر دلاورش مجاهد خلق مسعود متحدین نیز که همان سال شصت دستگیر شده بود بعد از تحمل دوران سخت شکنجه و بازجویی، در بهار سال ۶۳ به همراه تعداد دیگری از زندانیان در اوین تیرباران شد و به میترای عزیزش پیوست.

بیش از نیم قرن است که سه نسل از رزمندگان آزادی، در پی یک آرمان مشترک، سر و جان داده اند و برای بهروزی خلق محبوبشان بر خاک افتاده اند، ولی هرگز اجازه نداده اند که پرچم آزادی بر زمین بیافتد. دلاورانی که همچون یک سنت، مبارزه و مقاومتشان سرمشق نسل بعد میشد و با پیکرهای مجروح و بی جانشان پلی برای پیشروی یارانشان برپا میکردند...
بی تردید نسل جلودار و پرچمدار امروز و همانا نسل فاتح فردا، بیشتر و بیشتر از آن دلاوران جاودانه خواهند آموخت و یاد خواهند کرد.


مینا انتظاری

۳۱ فروردین ۱۳۹۶


---------------------------------------------------------------------
پانویس:


بخشی از مقاله بلند آقای «مسعود فروزش راد»، از یاران قدیمی  گروه جزنی و هم سلول فدایی خلق «محمد چوپان زاده»، در مورد زنده یاد «میترا چوپان زاده» را در زیر میاورم:

رگبار از دو جهت
تیرباران محمد چوپان زاده اولین رگبار مسلسلی بود که با رسیدن به جسم پدرش روح آن دختر را برای همیشه به رگبار گلوله بست.
در زمان انقلاب بهمن و پس از آزادی از زندان شاه میترا را دیدم او هم اکنون سنش به ۱۷ سال رسیده بود و از هواداران و یکی از فعالان سازمان مجاهدین خلق، ولی‌ در اوائل انقلاب وتظاهرات و گرد هم آیی ها بیشتر با ما میگشت. ما هم عده یی بودیم که گاهی‌ اوقات در راهپیمایی ها اکثرا با هم بودیم و تعدادمان گاهی‌ به سی‌ نفر میرسید.

میترا دختری بود زیبا و بسیار متین‌ و مودب. وی چهره زیبا و درخشانی داشت همراه با روسری زیبا و دستکش های سفید. چهره وی حکایت داشت از مصمم بودنش در ادامه دادن راه پدر، و مهم نبود از چه طریق، وی میدانست که مجاهدین هم که در راه آزادی میجنگند از یاران ما میباشند. حد اقل در آن زمان که همه نیروهای مبارز در اتحاد با یکدیگر بودند.
او ما را دوست داشت و به خاطر ما که همگی‌ از یاران پدرش بودیم اکثرا با ما بود و این در اوایل انقلاب بود که ما همه تازه از زندان آزاد شده بودیم. با ما بودن و دیدن ما برایش یاداوری پدر بود .

یکی‌ از روزها که ما دسته جمعی در خیابان مشغول قدم زدن بودیم و وی در کنارم بود و با هم مشغول گفتگو بودیم ,من ماجرای بر خورد خودم را در آن شب در زندان برایش شرح دادم و به وی گفتم که اولین آرزویش پس ازازادی از زندان دیدن تو بود و من میدانم که پدرت چقدر تو را دوست داشت، و چه با احساس در مورد تو صحبت میکرد ، تو گویی فقط آرزویش دیدن تو بود، وی که تا آن لحظه ازماجرای من و پدرش خبر نداشت، ناگهان مرا سخت در آغوش گرفته و همینطور به خود میفشرد و برایش مهم نبود که چه کسانی نظاره گر احساس وی میباشند. مدت تقریبا یک دقیقه طول کشید و من هیچ عکس العملی‌ ازخود نشان ندادم که وی فکر کند من جای پدرش نیستم، زیرا من هم حس کردم که وی دخترم است دختر همان رفیقم است که از کنارم ربودند. و بعد از اینکه مرا از آغوشش آزاد کرد با لبخندی مهربان در حالی‌ که اشک درچشمانش حلقه زده بود به من آهسته گفت میخواستم بوی پدرم را حس کنم. من هم با همان لبخند مهربان و با نگاه خود به وی پیام دادم که تو را درک می‌کنم ، و گفتم حالا دیگر تنها نیستی‌ زیرا اکثر این یاران همان یاران پدرت هستند

بعد از مدتی که مبارزه برای از بین بردن دیکتاتوری سازمان یافته تر شد و هر کس بسوی وظیفه خود رهسپار شد، من میترا را دیگر ندیدم و از وی خبری نداشتم. از دوستان سازمان مجاهدین هم سعی‌ نکردم از وضع وی سوال کنم. زیرا گاه گاهی‌ برای دیدن همبندانم سری به ستاد سازمان مجاهدین میزدم. در اثر مشغولیت و گرفتاری زیاد تقریبا میترا را از یاد برده بودم. ولی‌ چهره وی هیچگاه از یادم نرفت و نرفته است...

آری این دختر در زمان حکومت قبلی‌ یک بار با زندانی و تیرباران شدن پدرش اول روحش به رگبار مسلسل بسته شد و در زمان حکومت فعلی‌ جسمش هم به رگبار گلوله بسته شد. هم اکنون هزاران نفر نظیر این دختر وجود دارد و این فقط یک نمونه از آن بود....

لینک اصلی مقاله «رگبار از دو جهت»:


آزادی و برابری

«آزادی و برابری» یک رویا نیست، آرمان ماست!


همزمان با «روز جهانی زن» و ادای احترام به همه زنان آزاده و مبارز میهنم، بطور نمادین از چند زن زنده و برگزیده یاد میکنم که سالهاست دربند و زندانند و تنها جرمشان البته دفاع از «آزادی» است. بله آزادی! آزادی اندیشه، آزادی بیان، آزادی انتخاب، آزادی باور و یا عدم باور به هر دین و آئینی، و طبعآ آزادی تلاش و کوشش برای تحقق آرمان «عدالت و برابری»، برای رسیدن به جامعه ای عاری از ستم و نابرابری جنسیتی، و نیل به جایگاهی که حرمت و کرامت انسانی فراتر از هر ارزش دیگری باشد.
 

فریبا کمال آبادی، مادر سه فرزند و دانش آموخته روانشناسی که فقط بجرم ایمان به آیین بهایی در بیدادگاه اسلامی محکوم به بیست سال زندان شده و اکنون هشت سال است که در زندان و در زنجیر ستمکاران حاکم بسر میبرد. این زن آزاداندیش و عدالت خواه، همچنان در کمال مسالمت از حقوق بشر و مقام انسانیت دفاع میکند.


زینب جلالیان، دختر شجاع کردستان که با حکم ناعادلانه «حبس ابد» بیش از هشت سال است در بند و زنجیر میباشد و بدلیل عدم مراقبتهای پزشکی در زندانهای جانیان حاکم، در خطر نابینایی کامل یک چشم بی سویش قرار دارد. جرم واقعی او بیش از سه کلمه نیست: «دختر مبارز کورد» بودن!


فاطمه مثنی، مادر دو فرزند که به همراه همسرش حسن صادقی حدود سه سال است زندانی ست ... من او را از همان دهه شصت، سی و پنج سال پیش، در زندان بیاد دارم. آن زمان او در حالی که فقط ۱۳ سال داشت به همراه مادرش، «مادرمثنی» و همسر برادرش و دو برادرزاده اش بنامهای زینب و زهره که ۴ و ۶ ساله بودند در زندانهای مخوف اوین و قزل حصار بسر میبردند، در شرایطی که سه برادر مجاهد او اعدام شده بودند و یکی از آنها، زنده یاد علی مثنی، پدر آن دو دخترک خردسال بود. همزمان سه نسل از این خانواده در اسارت بودند. جرم فاطمه ۱۳ ساله در آنزمان فقط داشتن نسبت خانوداگی با مجاهدین خلق بود!


مادر بزرگ خانواده یعنی «مادر مثنی» بعد از دو دوره دستگیری و تحمل ۸ سال زندان، بدلیل شکنجه های بسیار دچار دردهای شدید استخوانی و بیماریهای مختلف شده بطوریکه اکنون نیز اکثر اوقات بستری است و حتی قادر به نگهداری از نوه هایش، یعنی فرزندان فاطمه و حسن که زندانی هستند نیز نمی باشد. جرم جدید فاطمه و همسرش، برگزاری مراسم یادبود خانوادگی برای پدر همسرش، آقای صادقی که در کمپ لیبرتی بر اثر محاصره پزشکی جان خود را از دست داد، میباشد و به همین جرم این زوج دردمند و داغدار در بیدادگاه آخوندها محکوم به ۱۵ سال زندان شده اند!


مریم اکبری منفرد، مادر سه کودک که به همراه برادرش رضا اکبری منفرد سالهاست بدون حتی یک روز مرخصی زندانی است. او هشتمین سال زندان خود را بجرم تماس تلفنی با بستگانش در کمپ اشرف می گذراند. من او را زمانی که در دهه سیاه شصت خردسال بود و برای ملاقات خواهر بزرگترش رقیه به زندان آمده بود بیاد دارم. 

رقیه اکبری منفرد، مادر یک کودک، یکی از بهترین دوستان همبندم در زندان بود. او را در مراسم ختم برادرش که در سال شصت تیرباران شده بود دستگیر کردند و بعد به ۱۰ سال زندان محکوم شد و سرانجام در تابستان تبدار ۶۷، بهمراه برادر کوچکترش عبدالرضا که در زمان دستگیری زیر هیجده سال بود و حکمش نیز تمام شده بود، بیرحمانه به دار کشیدند.

حالا بعد از آنهمه جور و جنایت که طی سی و پنج سال سیاه در حق این خانواده مجاهد روا داشته اند، مریم اکبری منفرد همچنان در بند و زندان بسر میبرد. او از سران و سردمداران جمهوری اسلامی چند سوال ساده دارد. او می پرسد:
به چه جرمی چهار خواهر و برادر مرا اعدام کردید؟ 
رعایت عدالت و حق دفاعشان چه شد؟ 
مزار آنها کجاست؟.... 
بله این دادخواهی یک زن آزاده هرچند دربند است که مثل بسیاری از دیگر سالارزنان، جباران را به چالش میکشد.

بی تردید نبرد برابری طلبانه زنان، دوشادوش مردان آزادیخواه ادامه دارد. البته راه سختی در پیش داریم ولی تاریخ تکامل بشری به ما آموخته است که به طلوع خورشید پیروزی و روئیدن بهار آزادی ایمان داشته باشیم. برای ما «آزادی و برابری» یک رویا نیست، این آرمان ماست!


مینا انتظاری



March 8th 2017

اسفند ماه ۱۳۹۵

سوغات لندن در اوین

شکلات سوغات لندن در زندان اوین!



هر وقت موسم اهدای جوایز اسکار و بحث فیلم و سینما و هنر بازیگری و نقش آفرینی فرامیرسد بی اختیار بیاد سرنوشت برخی از هنرمندان قدیمی میهنمان میافتم که مثل سایر اقشار جامعه در «ایران اسلامی» از هیچ سرکوب و تحقیری بی نصیب نماندند و با حسرت و اندوه، و گاه در عزلت و غربت سر بر بالین مرگ نهادند.

در اوایل پاییز سال شصت در ازدحام بیشمار زندانیان سیاسی در اوین، شبی خانم میانسالی را وارد بند ما کردند. بند که چه بگویم! در واقع یک آپارتمان کوچک دو اتاق خوابه از مجموعه واحدهای اداری و مسکونی سابق اوین بود که حالا آنجا را هم تبدیل به یک بند زندان کرده بودند و بیش از ۱۰۰ تا ۱۲۰ دختر و زن زندانی تازه دستگیر شده را در آن چپانده بودند.

آن خانم تازه وارد «مهین بزرگی» بود که بعنوان گوینده پیشکسوت رادیو ایران، بیشتر ما با صدای گرم ایشان آشنایی قبلی داشتیم... و البته تا آنجا که بعدآ فهمیدیم هیچ فعالیت یا گرایش سیاسی خاصی هم نداشت. ظاهرآ او در همان ایام، زمانی که از سفر لندن به تهران باز می گشت در فرودگاه مهرآباد بازداشت و مستقیمآ به زندان اوین منتقل شده بود. طبعآ مثل همه مسافرین فرنگ، مقداری سوغاتی نیز به همراه داشت که توانسته بود بخشی از آنها را با وسایل شخصی اش به داخل زندان بیاورد.

در آن شبها که شبهای شکنجه و اعدام و شمارش تیرهای خلاص بود و غالب بچه های دستگیر شده و زیربازجویی، دانشجو و دانش آموزان جوان و نوجوان و بعضآ در شرایط رشد و بلوغ فیزیکی بودند یکی از مقوله های آزار دهنده، ضعف جسمی و کمبود مفرط غذا و مواد خوراکی بود. البته سهمیه محدود غذای بند و قند و چای و دیگر ذخایر! خوراکی که احیانآ از طریق دیگری وارد شده بود توسط خود زندانیان بصورت جمعی و اشتراکی تقسیم و مصرف میشد.

شبی متوجه خنده های شیطنت آموز سه چهار تا از بچه های ۱۴ -  ۱۵ ساله دانش آموز بند شدیم که ظاهرآ دسته گلی به آب داده بودند. قضیه از این قرار بود که آنها متوجه وجود چند بسته شکلات سوغات لندن در وسایل خانم «مهین بزرگی» شده بودند و بعد از مدتی خویشتن داری، سرانجام در مقابل وسوسه آن شکلاتهای خوشمزه طاقت از کف داده بودند و در یک فرصت مناسب، در یک عملیات «رابین هودی» مقداری از آن شکلاتها را مصادره و بین خود و بچه های دور و برشان تقسیم کرده بودند...

در واقع آن کارشان بیشتر جنبه بازیگوشی داشت و موجب خنده و تفریح شان شده بود تا رفع گرسنگی! البته وقتی ما متوجه موضوع شدیم به آنها انتقاد کردیم و توضیح دادیم که این کار، در شآن بچه های سیاسی نیست... بهرحال آنها انتظار داشتند که خانم بزرگی خودش این کار را میکرد و چون نکرده بود پس وارد عمل شده بودند! بنظر میرسید شاید خانم بزرگی فکر می کرده که احیانآ بیش از چند روز مهمان اوین نباشد و شاید هم تصور میکرده چگونه میشود دو سه بسته شکلات را بین آن تعداد زندانی تقسیم کرد؟! در هرحال این اتفاق تا مدتها سوژه طنزی شده بود برای بچه های آن بند...

حقیقت این بود که در همان ایام و در همان بندهای معروف به آپارتمان ها، صدها زندانی سیاسی و دختران و زنان فداکاری حضور داشتند که سابقه فعالیت سیاسی و تشکیلاتی و حتی تجربه زندان را در پرونده خود داشتند. عزیزانی که هر روز و هر شب مجروح و شکنجه شده از اتاقهای بازجویی به بند برمیگشتند و یا دسته دسته راهی جوخه های مرگ میشدند.... در چنین شرایطی مهین خانم بزرگی بعد از بی تابی های اولیه، در کنار بقیه بچه های دربند و بخصوص مادران زندانی، با محیط  جدید و زندان و بند، آشنایی پیدا کرد و به جمع بچه ها نزدیک شد و همگی تا وقت جابجایی زندانیان و جدایی های اجتناب ناپذیر با احترام کنار هم بودیم.

او بطور مثال شاهد بود که چگونه «مادر ذاکری» با شصت سال سن، اغلب اوقات روزه می گرفت و یک وعده غذای ناچیز خود را برای بچه هایی که برای بازجویی برده میشدند و شب با تنی مجروح و بدنی گرسنه باز می گشتند، به کناری میگذاشت... البته دو سه ماه بعد مادر مجاهد «مادر ذاکری» علیرغم سن بالایش و بسیاری از همان زنان فرهیخته و دخترکان شجاع بدستور لاجوردی و توسط جوخه های مرگ خمینی در پشت دیوار بند ما تیر باران شدند... 

هرچند بعد از تغییر بندها در اوین، من دیگر با خانم مهین بزرگی همبند نبودم و اطلاع دقیقی از سرنوشت ایشان نداشتم ولی میدانم خوشبختانه مدتی بعد، سرانجام از بند و زندان رهید. من نیز بعد از رفتن به دادگاه چند دقیقه ای، در بهمن ماه سال شصت همراه با خیلی از همان «دوزخیان روی زمین» برای «تحمل کیفر» رهسپار زندان مخوف قزل حصار شدیم.

در این عکس قدیمی که شامل تعدادی از هنرمندان پیش کسوت میهنمان است چهره زنده یاد خانم مهین بزرگی یکبار دیگر مرا به آن بند و آن سالهای سیاه برد و خاطره آن شکلات های سوغاتی را در ذهنم زنده کرد.

همچنین در این عکس حضور زنده یاد «عزت الله مقبلی»  چهره ماندگار رادیو ایران و بازیگر تئاتر و سینما و دوبلور سرشناس کشورمان، بسیار خاطره انگیزاست. هنرمند مردمی که علیرغم داشتن غمی بزرگ و نهان در دل، سالها خنده بر لبهای مردم نشاند. فرزند او «مسعود مقبلی» از فعالین مجاهدین خلق بود که از سال شصت در حبس بود و پس از گذراندن هفت سال زندان در تهران، در آستانه اتمام محکومیتش، توسط کمیسیون مرگ در تابستان تبدار ۶۷ سربدار شد. این پدر داغدار در آخرین روزهای حیات گفته بود: سی سال تلاش کردم دل مردم را شاد کنم اما خمینی قلبم را آتش زد.

آقای عزت الله مقبلی که همیشه در جمع خانواده های زندانیان در روزهای ملاقات و مقابل زندانها و دوران دربدریها حضور روحیه بخشی داشت و همواره با فروتنی و مهربانی، همدردی و همراهی میکرد از احترام بسیاری نیز در بین خانواده های زندانیان برخوردار بود.
این انسان شریف و هنرمند استاد، سرانجام پس از شنیدن خبر اعدام و سربدار شدن پسر برومندش، دچار حمله قلبی شد و چهل روز بعد در سن ۵۵ سالگی چشم بر این جهان فروبست و برای «ملاقات» با فرزند نازنینش به سوی سرای باقی شتافت. همسر هنرمند و دردمندش این سروده ماندگار را برای سنگ قبر وی انتخاب کرد:
مهربان  بودی  پدر رفتی به  دنبال  پسر
ماند خالی جای تو تنها صدایی ماند و بس 

بقول دوست هنرمند و نازنینم خانم «مرجان»، هنرمندان در ایران نمی میرند بلکه دق مرگ می شوند. 
زنده یاد «محمدعلی فردین» و دهها هنرمند فقید دیگر این چنین رفتند... یادش بخیر شادروان «رضا بیک ایمانوردی» هنرمندی که زندگی سخت و ساده در تبعید را برگزید ولی هرگز اجازه نداد آخوندهای بیوطن، شخصیت و جایگاه هنری او را به بازی بگیرند.

یاد همگی شان گرامی!


مینا انتظاری 
۸ اسفند ۱۳۹۵

«رذالت» در مقابل «وقاحت»

وقتی «رذالت» در مقابل «وقاحت» پا به فرار میگذارد!


گفته بودم که مصداقی فرد فرومایه و بی شرمی است ولی این تمام واقعیت نیست... او اخیرآ با یک سناریوسازی سیاه و سراسر مجعول، با طرح یک سریال جنایی دنباله دار، گوی سبقت را از «ستاد نفاق» وزارت اطلاعات هم در ربوده و به معنای واقعی کلمه «سقوط سیاسی و اخلاقی» خودش را به نمایش گذاشته است.

البته برای یاداوری هموطنانی که احیانآ در چند سال اخیر از سیر شتابان تحولات سیاسی کشورمان عقب افتاده و غافل مانده اند، خلاصه داستان از این قرار است که این «دُن کیشوت» اینترنتی پس از یکسره کردن کار ملایان «غالب» و به زانو درآوردن! حاکمان اسلامی، مدتی است که بار مسئولیت «تنویر افکار عمومی» و پاکسازی و تعیین تکلیف نیروهای اپوزیسیون «مغلوب» و بخصوص از سر راه برداشتن گروهک مزاحم «فرقه رجوی» را نیز یک تنه بر دوش میکشد. البته او در این راه سخت و پرمخاطره، بی محابا وارد جنگ تن به تن با دهها «آسیاب بادی» شده است!

در آخرین جنگ سهمگینی که گویا در ممسنی سوئد اتفاق افتاده «دُن کیشوت» قرن بیست و یکم با تحمل دو «کشته» موهوم، تعداد زیادی از افراد دشمن «فرضی» را از پای درآورده و حالا بطور سریالی شروع به انتشار دقایق و لحظات تکان دهنده این نبرد تاریخی کرده است.... واقعآ قصد شوخی یا مزاح ندارم چرا که سرگذشت این شوالیه مفلوک بسیار دردناکتر از این حرفهاست... ولی سناریو اخیر او آنقدر مبتذل و مضحک است که حتی مرغ پخته را هم به خنده وامیدارد.

در دنیای واقعی اما داستان از این قرار است که گویا تعدادی از افراد اپوزیسیون و اعضای شناخته شده شورای ملی مقاومت و مجاهدین خلق، از طریق چت فیسبوک وارد دیالوگ خصوصی با دو فرد ناشناس بنام رها نفیر و برادرش میشوند که ظاهرآ کمپین «حامیان ایرج مصداقی» را در ایران براه انداخته اند... و پشت بندش پیامهای رفت و برگشت عجیب و غریب و مستهجن همراه با پیشنهادهای کثیف اخلاقی و مالی و سیاسی! من جدآ توصیه میکنم هرکس تحمل خواندن ادبیات لمپنی و دروغ پراکنی سادیستی را دارد به متن آن دیالوگهای کذایی در نوشتجات مصداقی مراجعه کند. البته این فقط خلاصه حکایتی است که خود من هم در این دو سه هفته به نقل از ادعاهای خود مصداقی متوجه شده ام درحالیکه شخصآ روحم از چنین ماجرای کذایی خبر نداشت و اصلآ به راست و دروغ آن هم فعلآ کاری ندارم.

برای همه ما فعالین سیاسی و کاربران شبکه های اجتماعی در فضای مجازی ممکن است این اتفاق افتاده باشد که مثلآ فردی حتی ظاهرآ با نام یک دوست یا با عکس یک چهره شناخته شده، پیام مشکوکی را از طریق فیسبوک برایمان فرستاده باشد. برای خود من چند بار این اتفاق در چت خصوصی فیسبوک افتاده است. طبعآ قبل از هر برخوردی اولین کاری که میکنیم با «کلیک کردن» روی نام آن فرد در چت فیسوک، وارد صفحه آن فرد میشویم و میتوانیم بفهمیم که او کیست، جعلی است یا واقعی، صفحه خودش است یا هک کرده است... بخصوص وقتی مورد امنیتی و یا اخلاقی در میان باشد.

در این سناریوسازی مبتذل و مجعول که اخیرآ مصداقی سرهم کرده، با استناد به عکسهای ستون چت «رها» کاملآ محرز است که خود سناریست دروغپرداز به آن دیالوگها دسترسی مستقیم داشته و طبعآ چه خودش و چه صاحب صفحه یعنی «رها» براحتی میتوانستند با «کلیک» بر روی «آی دی» هرکدام از آن افراد مزاحم یا مهاجم وارد صفحه فیسبوکی طرف شوند و دریابند که این صفحه هیچ سنخیت و ربطی بطور مثال به چهره شناخته شده ملی ایران، پهلوان مسلم اسکندر فیلابی یا دیگر افراد مورد اتهام ندارد. این ساده ترین و بدیهی ترین نکته ای است که هر کاربر مبتدی فیسبوک هم میداند و از آن اطلاع دارد.

بخصوص وقتی موضوع مربوط میشود به صفحات فیسبوکی افراد سرشناسی همچون پهلوان فیلابی یا آقای پرویز خزایی یا مهندس مهدی سامع و یا فعالین شناخته شده دیگری که سالهاست بر روی فیسبوک حضور و فعالیت مستمر دارند و حتی با یک نگاه سطحی نیز میتوان تفاوت صفحه واقعی آنها را با صفحات جعلی که احیانآ چند روز و یا چند هفته قبل ایجاد شده، دریافت. همه میدانند که حتی یک بسیجی کودن عضو ارتش سایبری رژیم نیز، از پشت کامپیوتر یا «رایانه!» فلان پایگاه مقاومت بسیج در جنگ نرم علیه «فرقه جهنمی منافقین»، و یا مثلآ فلان فرد روان پریش و دشمن «فرقه صاحب مرده» هم براحتی میتوانند چندین حساب فیسبوکی با نام و عکس جعلی یا مصادره ای! راه بیاندازند و مدتی جولان بدهند.

اینکه برخی از آن کاربران جعلی حتی «آی دی» و حروف نامشان هم با افراد اصلی مطابقت نداشته دیگر احتیاجی به اثبات و یا جای بحث ندارد. من حتی اطلاع دارم که دوست نازنینم خانم مرجان و همسرش آقای ژورک حتی صفحه فیسبوک شخصی هم از خودشان ندارند چه برسد به اینکه قصد هجمه «یواشکی» به جنبش عظیم «حامیان ایرج مصداقی» را داشته باشند! البته تمام این جزئیات را مصداقی بهتر از خیلیهای دیگر در فضای مجازی میداند... ولی متاسفانه وقتی کسی از ارتفاعی سقوط میکند همچنان که نیروی جاذبه باعث خُرد شدن استخوانها و یا مرگ مغزی او میشود، در دنیای سیاست و جامعه نیز سقوط های مهیب، قبل از هر چیز منجر به فروپاشی شخصیتی و فرومردن «انسانیت» و زائل شدن شرافت انسانی در آن فرد میشود.  

با این توضیحات بدیهی، جای هیچ تردیدی باقی نمی ماند که کل این کیس فقط دو حالت میتواند داشته باشد: یا تمام این سناریوی موهوم و مجعول را مصداقی خودش نوشته و تنظیم کرده و یا اینکه بخشهایی از آن دیالوگهای کذایی توسط «سربازان گمنام امام زمان» با «آی دی» های جعلی تولید شده که قطعآ مصداقی با تجربیات چند ساله در راه اندازی «جنگهای کثیف روانی» نمیتوانسته متوجه آن نشود و آگاهانه این مجموعه مجعول را در قالب یک سناریو، رسانه ای و منتشر کرده است. البته در هر دو حالت ممکن، نقش شریرانه او در سرهم بندی کردن سناریو و انتشار آن جعلیات و تلاش برای لجن مال کردن اپوزیسیون رژیم پلید آخوندی، عملآ هیچ فرقی با هم ندارند.... و کیست که نداند تمام این پروژه های «شیطان سازی» از نیروی محوری اپوزیسیون، اساسآ با مدیریت «ستاد نفاق» در وزارت جهنمی اطلاعات تدارک و هدایت میشوند.

حالا تصورش را بکنید این فرد فرومایه درحالیکه این سناریوی سراسر دروغ را خودش سرهم کرده و بهتر از هرکس دیگری به جعلی بودن اجزای آن آگاه است، همچون ملّاهای عوام فریب به روی منبر میرود و شروع به تفسیر کردن و توضیح دادن در مورد هرکدام از کلمات و جملات آن دیالوگهای مبتذل میکند و با دهها صفحه حاشیه نویسی و هرزه گویی، از خجالت دل پرکینه اش درمیاید و انبانی از چرک و کین را نثار افرادی از اپوزیسیون میکند که خودش در ذهن بیمارش رذیلانه وارد این سناریو کرده است! واقعآ این درجه از وقاحت حیرت انگیز است.... و این جاست که حتی «رذالت» نیز در مقابل «وقاحت» او کم میاورد و پا به فرار میگذارد!

البته طی دو سه سال اخیر، همین فرد به همین صورت با بی پرنسیبی بیسابقه ای، بارها و بارها اقدام به نفرت پراکنی و دروغپردازی علیه نیروی محوری اپوزیسیون کرده و خروار خروار یاوه گویی کرده است. شیوه کار او معمولآ این طور است که در این فضای بی در و پیکر مجازی، مثلآ یک حرف مفت یا یک مورد تحریف شده را از جایی گیر میاورد و یا مثل سناریو اخیر یک کیس کاملآ غیرواقعی را خودش علم میکند و بعد با یک ذهن مالیخولیایی، طبق طبق مهملات سوار آن میکند، آسمان و ریسمان را بهم می بافد، با سوءنیت حریم زندگی خصوصی افراد را نقض میکند... و آخرسر هر آنچه پلیدی و پلشتی در این دنیا وجود دارد و یا هر آلودگی که در وجودش نهفته دارد بر سر رزمندگان آزادی و راهبران مجاهدین آوار میکند.

در سناریو مبتذل اخیر نیز او بعد از هرزه نویسی و «هذیان گویی» بسیار در مورد تعدادی از افراد و شخصیتهای اپوزیسیون و زندانیان سیاسی سابق و زدن اتهام شریرانه «مشارکت در قتل» به آنها، بطور رقت انگیزی همچون پرتاب تیری در تاریکی، سعی میکند پای مرا هم به این سناریوی مضحک بکشاند و همین زشتکاری او باعث شد که با نوشتن این مطلب در مورد او روشنگری بیشتری بکنم. البته سابقه سیاسی و زندگی خانوادگی من و موقعیت گذشته و حال من در داخل و خارج از کشور، به اندازه کافی روشن و شفاف بوده و همواره در معرض دید و قضاوت دوست و دشمن قرار داشته و دارد. خود مصداقی هم که سالها دوستی و رفاقت خانوادگی با من و همسرم را تجربه کرده است و حتی مدت کوتاهی در محیط خانه و خانواده من در امریکا بعنوان میهمان حضور داشته، خوب مرا میشناسد... ضمن اینکه کاراکتر رفتاری و فرهنگ گفتاری و نوشتاری مرا هم، از دیرباز تا کنون، همه آنهایی که مرا در ایران و یا در زندان و یا در غربت و تبعید و یا در شبکه های اجتماعی میشناسند، بخوبی میدانند. شاید به همین دلیل سناریست روسیاه، جرئت نکرده که در مورد من نیز یک دیالوگ جعلی و مبتذل وارد سناریوش کند.

چندین ماه پیش وقتی همین فرد در یک پروژه وزارتی دیگر، با سواستفاده از درد و رنج یک خانواده داغدار، نسبت به همبند عزیزم پروین فیروزان و دیگر زنان رزمنده که در اشرف و لیبرتی تحت محاصره دشمن خونخوار، هر لحظه در شرایط مرگ و زندگی قرار داشتند، بی حرمتی میکرد و حتی با بیشرمی اتهامات کثیف اخلاقی به آنها میزد، در یک مقاله محکم و مستدل بنام «زنی که حق وجود ندارد» پاسخ مرا بعنوان یک زن زندانی سیاسی و مدافع حقوق زنان و همینطور حامی زنان رزمنده آزادی دریافت کرد و بیشتر از پیش درون مایه چرکینش عیان گشت.

عکس العمل «سراسیمه» او به آن مقاله سه صفحه ای من، چیزی نبود جز تحریف فاحش بند بند مطلب من و سیاه کردن دهها صفحه بنام خودش و یا چندین نام دیگر و البته طبق معمول همراه با انبوهی هوچیگری و فرافکنی و عقده گشایی... که طبعآ ناشی از ناتوانی وی در انکار واقعیات موجود و استدلالهای مورد بحث بود. بیچاره آن چنان دست به تحریف و سانسور نوشته من زده بود که حتی جرئت نکرد لینکی از اصل مطلب مرا که ظاهرآ قصد پاسخگوی به آنرا داشت، جایی در نوشته هایش بگذارد. خوشبختانه در دنیای ارتباطات اینترنتی و گردش آزاد اطلاعات در شبکه های اجتماعی، این گونه ترفندهای سخیف بطور مثال در مورد همان مطلب من یا همین سناریو جعلی اخیر، بلافاصله در مواجهه با واقعیت و حقایق انکارناپذیر، بسرعت رنگ میبازند و فقط مایه شرمساری بیشتر جاعلان میشوند. در این زمینه و چند موضوع خاص دیگر در مورد این فرد، گفتنی زیاد است که به بعد موکول میکنم.

بهرحال در رابطه با افتضاح سریال جدید «رها و فراز»، مسئله بواقع فراتر از جعل و دروغ و پاپوش و کین توزی فردی است... چرا که اصل موضوع، همراهی و همدوشی با وزارت اطلاعات و «ستاد نفاق» آن در زمینه تخریب اپوزیسیون و ایجاد اغتشاش ذهنی در طیف افراد مخالفی است که هنوز برخی عناصر و جریانات آلوده را کامل نمیشناسند... البته مصداق بارز و علنی این همپوشی را میتوان در دهها سایت بدنام گشتاپوی آخوندی مانند ایران اینترلینک، انجمن نجات، کانون آوا، انجمن زنان ایران، کانون هابیلیان، کانون قلم، ایران دیدبان ... دید که تمام مقالات و نوشتجات و نفرت پراکنی های این فرد را علیه مجاهدین و مقاومت سازمان یافته ایران، بدون کم و کسر کردن حتی یک کلمه آن، با سخاوتمندی خاصی بلافاصله منتشر میکنند و روی دست میبرند و بازنشر میکنند... و از همه جالبتر! اینکه در کنار تیتر همه مقالات این فرد با شرافت! در سایتهای وزارت شریف اطلاعات، گزینه «لینک به منبع» هم گذاشته میشود که مخاطبینِ احیانآ مسئله دار را مستقیمآ به سایت «وزین» پژواک مصداقی رهنمون میکند!


البته این «سوگلی» سایتهای بدنام وزارت اطلاعات، بطور مضحکی مدعی شده است که انتشار مقالات او در سایتهای گشتاپوی اسلامی، بدون اجازه او انجام گرفته است! می بینید با چه انسان صاف و صادقی طرف هستیم! انگار که قاتلین یاران زندان و طناب بدستان راهروهای مرگ که حالا بعنوان مسئولین ارشد «ستاد نفاق» وزارت اطلاعات در جنگ کثیف روانی علیه «گروهک منافقین» حضور دارند و ارتش سایبری نظام و افسران «جنگ نرم» را مدیریت و مهندسی میکنند بعد از ۳۵ سال کار پیچیده اطلاعاتی و امنیتی و انبوهی تجربیات، برای پیشبرد منافع مبرم نظام منتظر کسب اجازه از این بازیچه حقیر هستند. 
استقبال بیسابقه سایتهای وزارتی از باصطلاح «روشنگریهای» این فرد علیه «فرقه رجوی» و بازنشر چندین و چندباره نوشته های نفرت انگیز او علیه اپوزیسیون رژیم بخصوص با گزینه «لینک به منبع» به روشنی جایگاه واقعی و عملی این فرد را در صحنه سیاسی و در صف بندی و مرزبندی با دشمن ضدبشری و «فاشیسم مذهبی» به نمایش میگذارد.

وقتی در مقاله «زنی که حق وجود ندارد» به بدنامی او در جمع زندانیان سیاسی مجاهد و تنفری که خانواده های شهیدان و زندانیان دربند بخصوص در داخل کشور از اعمال ناجوانمردانه اش دارند، اشاره کوتاهی کردم و اینکه او از شدت کین توزی، حتی نامه ها و پیامهای جسورانه آنان از داخل زندانهای رژیم را نیز در سایتش سانسور میکند و بازتاب نمیدهد، چون هیچ پاسخی نداشت بعدها در یک مصاحبه و حالا در سریال جدیدش مدعی شده که زندانیان سیاسی دربندی که از درون زندانها پیام و بیانیه علنی علیه رژیم ولایت فقیه منتشر میکنند در زمین وزارت اطلاعات بازی میکنند! و برای اثبات حرفش، شریرانه میگوید برای این رژیم فاشیستی «ساکت کردن آنها» یعنی خفه کردن زندانیان شجاع « از آب خوردن هم راحت تر است!»

تصورش را بکنید دهها زندانی سیاسی مقاوم و مبارز همچون صالح کهن دل، ارژنگ داودی، سعید ماسوری، علی معزّی، مریم اکبری منفرد، زهرا زهتابچی، ابوالقاسم فولادوند، سعید شیرزاد، امیر امیرقلی، خالد حردانی، صدیقه اکبری، رضا اکبری منفرد، میثاق یزدان نژاد، علیرضا گلی پور، مهدی فراحی شاندیز، جعفر عظیم زاده، نرگس محمدی، بهنام ابراهیم زاده، ابراهیم فیروزی، کامران رحیمیان، رسول بداقی، مسعود عرب چوبدار، افشین بایمانی... با چه شجاعت و فداکاری از درون سیاهچالهای ملایان علیه نظام اسلامی پیام میدهند و اعلام دادخواهی میکنند و بالا تا پائین رژیم را به سخره میگیرند و حتی رأس نظام را هدف میگیرند، آنوقت همه اینها از نظر مصداقی «بازی توی زمین دستگاه اطلاعاتی رژیم» قلمداد میشود!
لابد بهای سنگین این رشادتها یعنی حمله و هجوم گارد زندان، تفتیش وحشیانه بندها، شکنجه و ضرب و شتم توسط زندانبانان، انفرادیهای طولانی مدت، محرومیت از ملاقات و معالجات پزشکی، اعتصاب غذاهای طاقت فرسا، انتقال به بند زندانیان آلوده و خطرناک، تبعید به زندانهای دور افتاده، تجدید محاکمه های متوالی و گاه زجرکُش شدن... هم فقط یک نوع «خیمه شب بازی» و خیالپردازی است!

واقعآ داشتن چنین دیدگاه زهراگینی برای هر فرد مدعی اپوزیسیون، بسیار هولناک و خطرناک است. راستی مگر در شرایط کنونی جامعه ملتهب ایران و در فضای بین المللی موجود، این رژیم پلید برای «ساکت کردن» زندانیان مظلوم و مقاوم خود، چه جنایت بیشتری جز «تمام کُش» کردن و یک «قتل عام» دیگر میتواند مرتکب شود که هنوز انجام نداده است؟ آیا این تنها گزینه باقی مانده برای ملایان خونخوار، به صلاحدید این فرد سیاه دل واقعآ « از آب خوردن هم راحت تر است»؟



وقاحت را می بینید! عکس خندان خودش و صدها صفحه نوشتجات چرکین اش در صدر سایتهای آلوده وزارت اطلاعات جای میگیرد و تازه مدعی میشود که «یک تنه» با «واواک» در جنگ است، آنوقت زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز و دگراندیشی که حتی در درون زندانها هم با دژخیمان چنگ در چنگ هستند و علنآ رژیم را به چالش میگیرند و گاه مثل علی صارمی و فرزاد کمانگر و افشین اسانلو و شاهرخ زمانی ... جانشان را هم بر سر آن میگذارند، میشوند بازیچه در «زمین وزارت اطلاعات»! 
آیا کسی فرومایگی و رذالتی در جایی سراغ دارد که در برابر پررویی و وقاحت این فرد بتواند تاب بیاورد و فرار را بر قرار ترجیح ندهد!؟

حالا وقتی زندانیان مجاهد و مبارز دربند، با جوشش و خروش شجاعانه شان، بقول ایشان در زمین وزارت اطلاعات بازی میکنند! پس انسانهای فرهیخته و شریفی همچون دکتر ملکی و نسرین ستوده  ... و یا مادران دلاور و داغداری همچون گوهر عشقی و شعله پاکروان و شهین مهین فر و بسیاری دیگر که در دفاع از فرزندان دلبند شهیدشان و عزیزان دربندشان، در بیرون از زندان فریاد دادخواهی سر میدهند و بیانیه و نامه سرگشاده میدهند تکلیف شان چه میشود؟ لابد آنها هم در کنار « زمین بازی وزارت اطلاعات» توپ جمع کن هستند!؟ راستی آیا «ساکت کردن» آنها هم برای تبهکاران عمامه پیچ از« آب خوردن» راحت تر است؟

وقتی فردی روزها و هفته ها وقت و انرژی خودش را صرف دروغبافی و هزل نویسی و نفرت پراکنی در صفوف اپوزیسیون این رژیم شیطانی میکند و با جعلیات سخیف علیه مجاهدین و مبارزین این میهن، مستمرآ پرونده سازی و سناریونویسی میکند، آیا میتوان عملکرد آنرا صرفآ فرایند رفتاری یک بیماری حاد روانی تصور کرد؟ متاسفانه تحلیل روان شناختی این پدیده در توان فهم و درک من و دانش محدودم بعنوان دانش آموخته لیسانس روان شناسی نیست، ولی مطمئن هستم این «کمپین» شبانه روزی هم فی سبیل الله نیست... بخصوص در شرایطی که «جنبش دادخواهی» علیه قاتلین یاران همبندم و جاودانه های سربدار تابستان شصت و هفت، اوج اجتماعی و بین المللی میگیرد، برای جنایتکاران جمهوری اسلامی، پیش از رسیدن به وعده گاه تاریخی «حسابرسی در پیشگاه عدالت» هیچ امدادی موثرتر از بناحق آلودن نیروی اپوزیسیون همین رژیم در افکار عمومی نیست. رسالتی که رسانه های وابسته به ارتجاع و استعمار هم دمی از آن فروگذار نمیکنند.

البته موضوع مهمتری که شاید بیشتر باید به آن توجه شود اینست که براستی این ذهن بیمار چه تصوری از فهم و شعور مخاطبین خود دارد که به خیال خودش این حجم از «مهملات» را بعنوان «روشنگری» تحویلشان میدهد.... آیا آنهایی که او را و کاراکتر رفتاری او را در چند سال اخیر از نزدیک شاهد بوده اند و صرفآ بخاطر ضدیت هیستریک با مجاهدین خلق پامنبری او را میکنند، متوجه این توهین آشکار به شعور خودشان نیستند؟ آیا همین سناریو جعلی بعنوان نمونه، روشنگر خیلی از ابهامات نیست؟ آیا نمیشود مخالف مجاهدین با همه خوبیها و بدیهای مفروضشان بود و فقط کمی هم انصاف و عدالت داشت؟

میگویند طلبه تازه کاری در خلوت و در پای بساط لهو و لعب از ملّای محلّه با کنایه پرسید: حاج آقا آیا شارلاتان تر از خودت هم سراغ داری؟ شیخ شیاد نیم نگاهی به اطراف افکند و با نیشخند گفت: بله! شارلاتان تر از من همان هایی هستند که مثل خود تو مرا خوب میشناسند ولی هروقت مرا در گذر محله یا پای منبر می بینند با تواضع میگویند:
حاج آقا التماس دعا!


مینا انتظاری
مهرماه ۱۳۹۵


---------------------------------------------------------------------
پانویس:
۱- مقاله زنی که حق وجود ندارد - مینا انتظاری

۲ - مشارکت فرقه رجوی درزمینه سازی قتل فراز و رها - بخشی از سناریو جعلی مصداقی در سریال جنایی جدیدش:

۳ - همانطور که همه میدانیم، در میان خیل زندانیان سیاسی مورد اشاره در متن مقاله، چند نفرشان در حال حاضر بطور موقت در خارج از زندان بسر میبرند ولی کماکان همچون گذشته، هم صدا با دیگر یارانشان فریاد دادخواهی سر میدهند.




About Me