برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

هفت سال در صف اعدام

هفت سال در صف اعدام!


در اوایل دهه خونین شصت و در ایامی که ماشین خون و جنون رژیم آخوندی شبانه روز مشغول کشتار آزادیخواهان نسل ما بود، علاوه بر اتاقهای شکنجه و جوخه های مرگ اوین و رگبار تیربارانها و شلیک بی پایان تیرهای خلاص که امان زندانیان را گرفته بود، اخبار هولناک و ناگوار کشتار و سرکوب بیرحمانه در بیرون زندان نیز همه ما را سخت برمی آشفت.

وقتی صدا و سیمای منحوس ملایان در زندان شروع میکرد به خواندن اخبار و گزارش درگیریها و اسامی کشته شدگان خانه های تیمی مجاهدین و مبارزینی که در نبردی نابرابر به خون کشیده میشدند، سکوتی سنگین و تلخ بر فضای بند حاکم میشد...
در این میان بخصوص بچه هایی که نام عزیزان نزدیکشان در بین اسامی آن جانفشانان خوانده میشد داغ و درد بسا بیشتری را متحمل میشدند. یکی از آن زنان دردمند، همبند عزیزم زهرا بیژن یار بود که ما او را در زندان «زری» صدا میکردیم.

زهرا بیژن یار، مجاهدی سربدار

زهرا زنی مبارز و روشنفکر بود که در تابستان سال شصت و در موج سرکوبهای سراسری در تهران، به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود. او با ۲۴ سال سن در هنگام دستگیری چهار ماهه باردار بود و از همان ابتدا در اوین به زیر بازجویی و شکنجه کشیده شد. علاوه بر شناخته شدگی خودش، بازجویان بیرحم باند لاجوردی برای یافتن ردّی از همسر و برادرش که زندگی مخفی در پیش گرفته بودند، فشار مضاعفی را بر او وارد میکردند. البته زهرا با مقاومت و هوشیاری، دوران سخت بازجویی را سرفرازانه پشت سرگذاشت و در این پروسه طاقت فرسا با بدنی مجروح و آسیب دیده، جنین نورس خودش را نیز از دست داد.

سال ۶۱ که با او در بند تنبیهی هشت قزل حصار همبند بودم شخصیت جا افتاده، مهربان، متواضع و بسیار باگذشت او را بیشتر دریافتم. در یکی از روزهای ملاقات مادرش با تلاش و پیگیری خاصی لباسی را بدست او رساند که در واقع هدیه ایی بود از طرف همسر محبوب زهرا که عضو با سابقه مجاهدین و مخفی بود. در ملاقات بعدی که خانواده اش سراغ آن لباس را از او میگیرند متوجه میشوند که زهرا آن لباس سفارشی همسرش را به یکی از همبندانش داده که مدتها بود ملاقات نداشته و بقول خودش بیشتر از او احتیاج به لباس نو داشته است.

در ۱۰ مرداد همان سال ۶۱ بازهم در رسانه های خبری آخوندها اعلام شد که تعدادی از خانه ها و مراکز استقراری رزمندگان مجاهد در قلب پایتخت محاصره شده و با آتش سلاحهای نیمه سنگین پاسداران پلید به خاک و خون کشیده شده اند... اخبار آن شب شوم حاکی از این بود که پس از ساعتها درگیری نابرابر و مقاومت جانانه فرزندان دلاور میهن، بیش از چهل مجاهد جانفشان راه آزادی، برخاک افتاده و جاودانه شده بودند. 
نام برادر دلیر زهرا یعنی «امیر بیژن یار» نیز در زمره شهیدان آن نبرد تن به تن بود. فقط خدا میداند در دل همبند عزیزمان زهرا در آن ایام، در زندان و دربند چه میگذشت...

همسر او «مهندس باقر بیگدلی» که از زندانیان سیاسی زمان شاه و کاندیدای نمایندگی در اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی از طرف مجاهدین خلق در اهواز بود، توسط سپاه و دادستانی انقلاب تحت تعقیب بود و مثل بقیه رزمندگان آزادی حکم تیر داشت. از این نظر نیز گشتاپوی خمینی حساسیت زیادی روی زهرا در زندان داشت و محل احتمالی اختفای همسرش را از او میخواستند!

در چنین وضعیتی، زهرا با اینکه حکم ۱۰ سال زندان داشت ولی در شمار كساني بود كه در تمام دوران هفت سال اسارت، پرونده اش عملآ باز بود و بطور واقعی در صف اعدام قرار داشت. بخصوص وقتی بخشی از تشکیلات بچه های مجاهدین در زندان قزل حصار لو رفت، او دوباره  به زیر بازجویی و شکنجه های طولانی رفت.
.
بیاد دارم که در اوایل سال ۶۲ او را از بند ما در زندان قزل حصار منتقل کردند و تا حدود یکسال، دیگر او را ندیدیم. بعدها دریافتیم که زهرا را برای بازجویی مجدد به اوین و پس از مدتی به شکنجه گاه مخوف «واحد مسکونی» در قزلحصار برده اند. در این فاصله حدود شش ماه نیز هیچ ملاقاتی با خانواده اش نداشت و به آنها نیز از محل نگهداری او چیزی نمیگفتند. بهرحال پس از ماهها دلهره و نگرانی و سردرگمی، با از سرگیری مجدد ملاقات ها، خانواده اش متوجه می شوند که زهرا طی این مدت، بشدت تحت فشارهای روحی و جسمی بوده و صدمات روانی و فیزیکی جدی بر او وارد شده بود.

آن ایام یعنی تابستان سال ۶۳ مصادف بود با پایان دوران اقتدار باند فاشیستی اسدلله لاجوردی و حاج داود رحمانی بر زندانهای سیاسی پایتخت و شروع باصطلاح دوران موقت «رفرم» در زندانها که با دخالت دفتر آقای منتظری شکل گرفت. 

وقتی در آن مقطع دوباره همه ما «دوزخیان روی زمین» به بندهای عمومی برگشتیم با دیدن بچه هایی همچون زهرا بیژن یار، شکر محمدزاده، شورانگیز کریمیان، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی، مهدخت محمدی زاده، شهین جُلغازی، فروزان عبدی، مریم پاکباز، اشرف فدایی، سپیده زرگر، هنگامه حاج حسن، پروانه معدنچی، اعظم حاج حیدری، هما جابری، لعیا گوهری ... که از شکنجه گاههای مخوف «واحد مسکونی، تابوتها یا انفرادیهای گوهردشت» بازگشته بودند، تا حدودی متوجه شرایط خردکننده ای که بر آنها گذشته بود می شدیم. 

بطور خاص در مورد درد و رنج آن عزیزان و جور و جنایتی که بر زنان مجاهد در شکنجه گاه دهشتناک «واحد مسکونی» روا گشته بود هنوز بسا ناگفته ها وجود دارد.

با وجود همه این شرایط سخت و فشارهای شدید، زهرای عزیز از روحیه بالا و انگیزه والایی برای عبور از مراحل پرمخاطره دوران زندان و اسارت، برخوردار بود و همواره مایه دلگرمی یاران و عزیزانش میشد. یکی از توصیه های او به دوستانش که در آستانه آزادی قرار داشتند رسیدن به خط مقدم نبرد و پیوستن شان به ارتش آزادیبخش بود.

طی جابجایی های سالهای ۶۵ تا ۶۷ در زندان و انتقال مجدد به اوین، زهرای عزیز بیشتر در بندهای تنبیهی و تحت شرایط فشار و محدودیت قرار داشت... اتفاقآ در آخرین روزهای قبل از خروجم از زندان که مرا موقتآ از سالن سه به سالن دو اوین منتقل کردند او را دوباره و برای آخرین بار در جمع بچه های مجاهد بند دیدم...

در یکی از روزهای ملاقات وقتی خانواده زهرا متوجه آثار ضرب و شتم و کبودی چهره او میشوند و بی تابی میکنند، او با لبخند و آرامش به آنها میگوید چرا اینقدر ناراحت هستید؟ شاد باشید، زندگی زیباست! یکی از بستگان نزدیک زهرا از احساس و حالت او در آن روز ملاقات این چنین نقل میکند که هرچند جسم و تن آنها در زندان و دربند و زیر ضرب قرار داشت ولی انگار که روح و روان او و دوستانش فراتر از آن دیوارها و فشارها، در جای دیگری آزاد و در پرواز بود...

هیئت عفو و راهروی مرگ

یکی از همبندان زهرا در مورد خاطراتش در آخرین روزها چنین میگوید: « در مرداد ۶۷ هنگامي كه قتل عام آغاز شد، من همراه زهرا به سلولهای انفرادی منتقل شدم. باهم در يك سلول بوديم. به رغم آن شرايط سخت و چشم اندازی كه وجود داشت روحية زهرا هيچ تغيير نكرده بود. در سلول به من زبان آلماني ياد ميداد... بعداً توانست از طريقی يك قرآن كوچك را به داخل سلول بياورد. از آن به بعد هر روز با هم قرآن ميخوانديم و حفظ ميکرديم. شوخيهايش، به خصوص وقتي كه در آن روزهای سياه و سخت در داخل سلول ادای آخوندها و اعضای هيأت مرگ را در ميآورد و بيدادگاه خمينی را به تمسخر ميگرفت، هرگز فراموشم نميشوند... »

در آن مرداد بیداد، در پی فتوا و فرمان دیو جماران و آغاز پروژه کشتار بزرگ و بخصوص قتل عام دختران و زنان مجاهد خلق در اوین، زهرای دلاور در حالیکه در سلول انفرادی و در مجاورت راهروهای مرگ قرار داشت، بخاطر پختگی سیاسی و هشیاری تجربی اش، در زمره اولین کسانی بود که متوجه نیت پلید آن باصطلاح «هیآت عفو» میشود و تلاش بسیار میکند که از طریق مورس به یارانش در دیگر سلولها برساند که این یک پروژه قتل عام است و فریب نخورند...

در همان مردادماه او دو بار در برابر «کمیسیون مرگ» قرار گرفت و بخاطر شناختش از شرایط و نیت پلید آن «هیئت» و بخصوص تعهدی که نسبت به زندگی و عشقی که به عزیزانش داشت، سعی کرد به پیشواز مرگ نرود و از تیررس حکم نهایی آن جانیان دور بماند... ولی وقتی او را در مقابل این انتخاب قرار دادند که یا به همبندانش خیانت کند و یا به سمت طناب دار برود، او در دادگاه سوم در مقابل کمیسیون مرگ ایستاد و با صلابت گفت: شرفم را نمی فروشم!


مسئولین امنیتی و کارگزاران قتل عام در اوین برای خُرد کردن روحیه او در آن شرایط زیر اعدام، خبر کشته شدن همسر دلاورش در عملیات «فروغ جاویدان» را به او میدهند ولی اتفاقآ او با انگیزه بالاتری به کاروان جاودانه فروغها می پیوندد. هنگامی که بعد از چند ماه، خانواده داغدارش ساک وسایل او را تحویل میگیرند، ساعت مچی او در همان روز و تاریخی که سربدار شد متوقف شده بود.

همسر قهرمان او مجاهد شهيد محمدباقر بيگدلي (علا) از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب بود که بعد از ده سال مبارزه حرفه ای علیه فاشیسم مذهبی خمینی، سرانجام در عملیات بزرگ فروغ جاويدان در موضع فرمانده يكی از تيپهای ارتش آزاديبخش پس از فداکاریهای بسیار، پیکر خونین اش در خاک میهن بر زمین افتاد و جاودانه شد.

از زهرا بیژن یار، آن زن آزاده و زندانی زجرکشیده، چند یادگاری و نامه برجا مانده که از زندان برای خانواده و یا همسر رزمنده اش فرستاده بود. نامه هایی سرشار از عشق به زندگی و زیبایی هایش، با شناختی عمیق نسبت به جهان هستی و رسالت عظیم و تاریخی انسانهای آزادیخواه در این دنیای لایتناهی، و همینطور مفاهیم پاک اعتقادی و ایدئولوژیکی...

« ... زندگی را زمانی از ما خواهند گرفت که ما دین و قلب خودمان را به ظالمان بفروشیم و این رمز مقاومت و ایثار همهٌ مسلمانان در گوشه و کنار این جهان می‌باشد. برایم از خداوند بخواه که به من یقین و باوری دهد که هیچ خواست خودم را به خواست او برنگزینم... »

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آن که نهال نازک دستان اش
از عشق خداست


قهقهه قاتلان در هنگامه قتل عام

بعد از افشای نوار صوتی دیدار محرمانه قائم مقام وقت رهبری با اعضای کمیسیون مرگ در مردادماه ۶۷ و هشدارهای تند آقای منتظری به آنها مبنی بر توقف کشتارهای جنایتکارانه، صدای آخوند خبیث نیّری شنیده میشود که اصرار دارد برای کشتن دویست جان ناقابل دیگری که از جمع مجاهدین زندان جدا کرده بودند و در سلولهای انفرادی در صف اعدام قرار داشتند، از آیت الله منتظری تائیدیه بگیرد...

اتفاقآ زهرای عزیز ما در زمره همان دویست مجاهد سربداری بود که پس از آن جلسه تکاندهنده، نهایتآ آدمکشان خمینی در شهریور ماه، بعد از هفت سال زندان و رنج و پایداری، با طناب دار گردن افراشته اش را شکستند و شریرانه جان کندنش را نظاره کردند...

در آن نوار همچنین در زمانی که حسینعلی نیّری و مصطفی پورمحمدی با شیادی و شرارت بی مانندی در مورد تلاش دلسوزانه! خودشان برای هرچه سریعتر به انجام رساندن کامل فتوای «امام» تا پیش از شروع ماه محرم، یاوه سرایی میکردند، یک مرتبه آقای منتظری با طعنه طنزآمیزی صحبت آنها را قطع میکند و میگوید یعنی زود همه را بکُشیم تا محرّم نرسیده! در این لحظه بطور غریبی بناگاه همه قاتلان قهقهه سر میدهند! (دقیقه ۳۵ فایل صوتی)

قهقهه قاتلان در هنگامه «قتل عام» آن هم در جریان جلسه کاملآ محرمانه ای که ظاهرآ قرار بوده در مقابل شخص «قائم مقام رهبری» توضیح و حساب پس بدهند و یا لااقل با توجه به اصرار وی به کشتار اسیران پایان دهند، نمایانگر گوشه ای از شقاوت و قساوت درونی آن جانیان نابکار میباشد. این رفتار بهت انگیز و بیرحمی بی مانندی که قاتلان یارانم در خلوت خودشان بروز میدادند، تداعی کننده سخنان نفرت بار قاضی القضات خمینی یعنی «موسوی اردبیلی» است که در گرماگرم آن قتل عام بیسابقه، در نماز جمعه رسمی تهران در ۱۴ مرداد ۶۷ ضمن زمینه سازی روانی و اجتماعی برای آن جنایت در حال وقوع و اعلام تلویحی اعدام بدون محاکمه «منافقین زندانی» با رذالت حیرت انگیزی میگفت:

« برای ما حل مشکل منافقین به آسانی ممکن نبود و هزینه‏ های فراوانی داشت، اما... خداوند این مشکل را مثل آب خوردن حل کرد..»

بی تردید روزی بزودی فراخواهد رسید که تمام سران این نظام سراپا فساد و تباهی، تبهکارانی همچون خامنه ای و رفسنجانی و بخصوص قاتلین پلیدی که «مثل آب خوردن» گلهای سرسبد نسل ما و یاران دلاور همبند مرا سربه نیست کردند و بر پیکرهای بر دار رفته یا بر خاک افتاده آنان «قهقهه» سر دادند، دریابند که چه سرانجام و سرنوشت شومی در تقدیر تاریخی خود دارند.

طوقیان کبود
هنوز بر دارهای جنگلی می رقصیدند
که دارکوبان به دارهاشان نیز دشنه می کوبیدند
پرهای ریخته شان در کارگاه جهان
بالشت موریانه هاست
هنوز هم بر بلند بالشان، جاپای تازیانه هاست

مینا انتظاری
مهرماه ۱۳۹۵


-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:


۲ - بخشی از سخنان آخوند موسوی اردبیلی، رئیس شورای عالی قضایی خمینی، در خطبه نماز جمعه ۱۴ مرداد ۶۷ در بحبوحه قتل عام:
« مسأله منافقین برای ما مشکل بزرگی بود. تعداد زیادی از آنها از ایران رفتند و در عراق برای خودشان بساط و دستگاه سازمان درست کرده‏اند. جمعی از آنها هم در ایران در زندان‏ها هستند. ما اگر جنگ را تمام می‏کردیم تازه گرفتار مشکل منافقین بودیم. برای ما حل مشکل منافقین به آسانی ممکن نبود و هزینه‏ های فراوانی داشت، اما پس از قبول قطع‏نامه، خداوند این مشکل را مثل آب خوردن حل کرد (تکبیر نمازگزاران).... مردم ایران چنان از دست منافقین خشمگین هستند که قوه قضاییه از سوی افکار عمومی تحت فشار بسیار زیاد است. مردم می‏گویند چرا منافقین را محاکمه می‏کنید؟ اینها که محاکمه ندارند. حکمش معلوم است، موضوعش هم معلوم است، جزایش هم معلوم است. قوه قضاییه در فشار است که اینها چرا محاکمه می‏شوند؟ چرا همه اینها را اعدام نمی‏کنید؟ چرا بعضی از آنها زندانی می‏شوند؟ (شعار نمازگزاران: منافق زندانی، اعدام باید گردد).... قاضی از یک طرف باید رعایت ضوابط محاکمه را بکند و از طرف دیگر در فشار افکار عمومی است... مردم آن‌قدر برای نابود کردن منافقین به قوه قضاییه فشار می‏آورند که حتی از قوه قضاییه انتظاراتی بیشتر از اختیاراتش دارند... من با شما هماهنگ هستم و به شما حق می‏دهم و می‏گویم اینها نباید عفو بشوند. (تکبیر نمازگزاران) من این حرف را تحت تاثیر جوّ بر زبان نمی‏آورم، بلکه به‌دلیل اطلاع از شدت لجاجت آنها این حرف را می‏زنم...»


بیکران شصت و هفت

بیکران شصت و هفت!

وقتی اعضای «کمیسیون مرگ» بخصوص حسینعلی نیّری در دیدار محرمانه با آقای منتظری در مرداد ۶۷ با شیادی و دروغپردازی بی مانندی مدعی میشدند که در جریان آن «قتل عام» جنایتکارانه، سعی در عدم اعدام بیش از یک فرد از یک خانواده را داشته اند براستی دچار حیرت و البته تنفر عمیقی میشدم از اینهمه یاوه گویی و شارلاتانیزم آخوندی!
من بعنوان تنها بازمانده از جمع مجاهدین سالن ۳ بند زنان اوین در مقطع پیش از کشتار ۶۷ لازم میدانم فقط با اشاره به نام برخی از یاران دلاور و سربدارم که علاوه بر خودشان تعداد دیگری از افراد خانواده و بستگانشان نیز همزمان و یا زودتر آز آنان، توسط این دینکاران دغلکار و شیاطین دوران با قساوت به کام مرگ فرستاده شدند، تاکید کنم که ماهیت و شخصیت ضدبشری خمینی و دستیارانش تا کجا در فریب و دروغ و خدعه خلاصه میشود.
اسامی برخی از مجاهدین سربدار ۶۷ در بند زنان اوین و خانواده قتل عام شده شان:
پروانه و صالحه نورمحمدی – دو خواهر آزاده از نسل «کبوتران طوقی» و عاشقان آزادی که هردو بعد از تحمل شش سال زندان در تهران، در برابر «کمیسیون مرگ» ایستادند و سرفرازانه سربدار شدند. همزمان دو پسر خاله دلیرشان عباس فتحی از دستگیرشدگان تظاهرات سی خرداد شصت، و همینطور حبیب غلامی، با کاروان جانفشانان ۶۷ جاودانه شدند.  همچنین پسر خاله های دیگرشان قاسم فتحی و هادی غلامی هم در کشتارهای دسته جمعی سالهای اولیه شصت تیرباران شده بودند.
ناهید تحصیلی - به همراه برادرش حمید تحصیلی دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف از «شراره های ۶۷» بودند...  دو خواهر و برادر دیگرشان دکتر فهیمه تحصیلی و حسین تحصیلی هم در شهریور و مهرماه سال شصت تیرباران شده بودند.
مریم گلزاده غفوری - دانشجوی ریاضی تهران، بهمراه همسرش علیرضا حاج صمدی در تابستان ۶۷ سربدار شدند. دو برادر او مجاهدین دلاور صادق و کاظم گلزاده نیز در سال شصت تیرباران شده بودند.
مهری و سهیلا محمدرحیمی – «خواهران ستیزه و مهتاب» و از جاودانه های تابستان ۶۷ ... همچنین برادر دلیر آنها عزیز محمدرحیمی از فداییان خلق و خواهرزاده آنها مجاهد شهید حسین مجیدی در سال شصت تیرباران شده بودند. برادر دیگرشان مجاهد خلق هوشنگ محمدرحیمی پس از تحمل ۱۰ سال زندان، در ادامه آن نسل کشی در سال ۱۳۷۱ توسط گشتاپوی جمهوری اسلامی ربوده و جاودانه شد.

دکتر شورانگیز (معصومه) کریمیان بهمراه خواهرش مهری کریمیان - از «دختران آفتاب با گلوبندی از شبق» در بیکران ۶۷...
فریده صدقی - بهمراه دو برادرش فرشید و فرشاد صدقی که همگی در آن تابستان تبدار، سربدار و ستاره شدند.
آسیه (مهناز) فتحی -  همزمان بهمراه برادرش حسین فتحی در تابستان ۶۷ به دار شقاوت ملایان کشیده شدند و گل وجودشان پرپر شد.

مریم محمدی بهمن آبادی – بهمراه برادرش مهندس رضا محمدی بهمن آبادی، از «کبوتران طوقی» جنگل دارهای ۶۷ ...
رقیه اکبری منفرد - همراه با برادرش عبدالرضا اکبری منفرد، از سربداران ۶۷ هستند، خواهر و برادر بر دار! دو برادر دیگر آنها غلامرضا و علیرضا اکبری منفرد در دهه شصت تیرباران شده بودند. دو برادر و خواهر دیگرشان رضا و مریم اکبری منفرد نیز هم اکنون سالهاست در بند و زندان ملایان هستند.
فریبا عمومی - دانشجوی ریاضی تهران و از شراره های ۶۷ ، خواهرش منصوره عمومی در سال شصت در زندان اصفهان در زیر شکنجه به شهادت رسیده بود. این خانواده فقط همین دو فرزند را داشتند.
منیره رجوی سربدار ۶۷ - مادر دو کودک خردسال، که در آن مرداد بیداد در آسمان سیاه ایران ستاره شد. همسرش اصغر ناظمی نیز در سال ۶۳ تیرباران شده بود.
آفاق دکنما،  سربدار ۶۷ دانشجوی تهران، خواهرکوچکترش الهه دکنما دانش آموز در ۳۰ خرداد شصت دستگیر و همان سال در زندان شیراز اعدام شده بود. برادر دیگرش در همان تابستان ۶۷ در شیراز سربدار شد و برادر بزرگترش در کرمانشاه در تابستان ۶۷ به شهادت رسید.
فرزانه ضیاءمیرزایی سربدار ۶۷ - از سالارزنان زندان... همسرش فرشاد صمدی دانشجوی پزشکی در سال ۶۴ در تهران تیرباران شده بود و خواهر بزرگترش فاطمه (فرح) ضیاءمیرزایی نیز در تابستان ۶۱ در درگیری و محاصره خانه محل اقامتش، توسط پاسداران پلید به شهادت رسیده بود.
زهرا بیژن یار سربدار ۶۷  - برادرکوچکترش امیر بیژن یار در تابستان ۶۱ و در نبرد با آدمکشان خمینی به شهادت رسیده بود. همسر رزمنده اش باقر بیگدلی نیز در همان تابستان سوزان ۶۷ در رزم آزادیبخش بر خاک افتاد.
مهناز یوسفی سربدار ۶۷ - مادر یک کودک و عروس خانواده میرزایی، همچنین حسین و معصومه و مصطفی میرزایی نیزهمگی از سربداران ۶۷ هستند.... خواهرشان خدیجه میرزایی هم از شهدای دهه خونین شصت میباشد.

سهیلا فتاحیان سربدار ۶۷ - دانشجوی تهران، گل زیبایی که در هنگامه داستان« داس ها و یاس ها» در آن تابستان سوزان جاودانه شد. همسرش در سال ۶۱ توسط پاسداران پلید در درگیری خیابانی شهید شده بود.
فریبا دشتی سربدار ۶۷ - آن گل همیشه خندان زندان... برادرش هود دشتی دانشجوی مهندسی الکترونیک نیز در سال شصت در خیابانهای شیراز به شهادت رسید.
مهین قریشی سربدار ۶۷ - مادر یک فرزند که همسرش نیز چند سال قبل تر به کاروان شهدای راه آزادی پیوسته بود.
شهین جلغازی سربدار ۶۷ - از سالار زنان نسل ما... همسر دلاورش نیز قبلآ در چنگال آخوندهای بیرحم به خون کشیده شده بود.
زهره حاج میراسماعیلی سربدار ۶۷ - خاله مجاهدش معصومه شادمانی (کبیری) در سال شصت توسط لاجوردی جلاد تیرباران شده بود.
سیمین کیانی دهکردی سربدار ۶۷ - دانشجوی پزشکی، خاله او مادر مجاهد زهرا اسلامی با نام مستعار اکرم نعیمی در سال شصت تیرباران شده بود.
اشرف احمدی سربدار ۶۷ - مادر چهار فرزند و زندانی زمان شاه، سالها قبل تر برادر بزرگترش احمد احمدی توسط ساواک به شهادت رسیده بود.

این اسامی که شامل اعدامیان متعدد از یک خانواده در آن تابستان سیاه میباشد فقط بخشی از لیست ناتمام یاران سرفراز و سربدارم در بند زنان اوین است که در حد دانسته ها و حافظه محدود من میباشد. 

بنا بر تجربیات هفت سال زندان و با اطلاعات دقیق و مستندی که دارم، رو در روی جلادان هیئت مرگ و قاتلان همبندانم تاکید میکنم برخلاف دروغهای بیشرمانه و عوامفریبانه اعضای «کمیسیون مرگ» در نزد آقای منتظری، اتفاقآ زندانیان سیاسی که افراد دیگری از خانواده شان در زندان بودند و یا قبلآ اعدام شده بودند و یا احیانآ کسی از بستگانشان فراری یا مخفی بود و یا فرد و افرادی از وابستگان خانوادگی شان در صفوف مقاومت و ارتش آزادی حضور داشتند، بیشتر از بقیه بچه ها زیر ضرب بودند و بیرحمانه تر درو شدند.... همچنان که در همان «قتل عام» شصت و هفت نیز با هدف «نسل کشی» صدها نمونه و مورد از افراد هم خانواده را در بندهای زنان و مردان، در تهران و شهرستانها با هم روانه قتلگاه کردند...
شب ایستاده بود به انکار شصت و هفت،  در انتهای مشرق خونبار شصت و هفت
خورشید واره های زمینی نمرده اند،  تا زنده است آتش تب دار شصت و هفت
وداع عاشقانه کبوتران شصت و هفت،  دوباره می برد مرا به بیکران شصت وهفت

مینا انتظاری

تابستان ۱۳۹۵


-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:
۱لینک نماهنگ زیبای « بیکران۶۷  » با صدای رزمنده آزادی « روزبه »
https://youtu.be/vKz8aKemm2s
  


حکایت نیم قرن آزادیخواهی یک خانواده

در فقدان «دکتر ربوبی» و حکایت نیم قرن آزادیخواهی یک خانواده

دکتر محمد ربوبی، شخصیت فرهیخته و آزاده، چند روز پیش در آلمان درگذشت. این نویسنده و مترجم برجسته و چپگرا از همان دوران جوانی و در جریان نهضت مقاومت ملی ایران، به صفوف مبارزات آزادیخواهانه مردم پیوست و از حامیان جدی و فعال دکتر مصدق فقید گردید. به همین دلیل مدتی بعد از کودتای مرداد ۱۳۳۲ زمانی که دانشجوی پزشکی بود مجبور به ترک وطن و تبعید اجباری به آلمان شد.


او رشته پزشکی را در آنجا به اتمام رساند و همزمان بعنوان یک روشنفکر چپ و سکولار به نوشتن مقالات و ترجمه آثار بزرگان سیاسی و فرهنگی جهان پرداخت. بیش از بیست جلد ترجمه آثار مشاهیری همچون هوشی مین، ژنرال جیاپ و چه گوارا... فقط بخشی از کارنامه پربار او میباشد.

افکار و آرمانهای مترقی و انسانی او بعنوان فرزند ارشد خانواده، نقش و تاثیر بسزایی در دیگر افراد خانواده وی داشت بطوریکه در دهه چهل و پنجاه شمسی دو برادر کوچکترش حسن و حسین ربوبی که آنها نیز دانشجوی پزشکی و مهندسی بودند پس از پیوستن به جنبش دانشجویی و تشکیلات انقلابی، با هویت سیاسی «فدایی خلق» و «مجاهد خلق»، دستگیر و شکنجه شدند و چندین سال را در زندانهای ساواک سپری کردند.

دکتر ربوبی فقید پس از بهمن ۵۷ و آغاز حکومت آخوندی، مدت کوتاهی به ایران بازگشت اما اینبار دیکتاتوری به مراتب هولناکتر مذهبی را در سپهر سیاسی ایران دید و به همین خاطر با اندوه و افسوس برای همیشه ترک دیار و وطن کرد و به آلمان برگشت. او در تمام این سی و چند سال زندگی در تبعید، حرمت و اعتبار واژه «پناهنده سیاسی» را پاس داشت و تا آخرین لحظه زندگی در مقابل فاشیسم دینی سر خم نکرد و بعنوان یک تبعیدی سیاسی با پرنسیب زیست.

در مهر ماه سال شصت، خواهر کوچکتر او، مجاهد خلق «هما ربوبی» در حالی که فقط بیست روز از زایمانش گذشته بود و زندگی مخفی داشت، در حمله پاسدارن پلید خمینی به خانه محل اقامتشان در تهران پارس، به همراه همسرش مجاهد خلق «حسن کبیری» کشته شدند و نوزاد پسر آنها توسط گشتاپوی آخوندی، زنده از آن خانه ربوده شد و تاکنون هیچ اثری از او نیست. دو پسر دیگر این خانواده «حسین و هادی ربوبی» نیز ۳۵ سال است که در قفای آزادی، ترک دیار و خانه و خانمان کرده اند و در صفوف مجاهدین و ارتش آزادیبخش ملی با فاشیسم مذهبی پیکار میکنند....


مادر این خانواده فرهیخته و محبوب مشهدی، «مادر ربوبی» عزیز نیز که بیش از نیم قرن غمخوار و یاور فرزندانش بود و بخصوص بارها توسط ملاهای بی وطن و بی شرف دستگیر و زندانی شد و مورد آزار بسیار قرار گرفت، سرانجام پنج سال پیش، در حالیکه همچنان چشم انتظار دیدن روی فرزندان مبارز و مجاهدش و همینطور نوه گمشده اش بود سر بر خاک نهاد و دیدار به ابدیت سپرد.

چندی پیش که رزمنده آزادی «هادی ربوبی» پس از سه دهه پایداری، از زندان لیبرتی به آلبانی رسید، طی تماسی که با عزیزان خانواده اش در تبعید داشت... برادر ارشدش دکتر محمد ربویی برایش نوشت: 
برادرم سرفراز بمان...

مجاهد خلق «مهندس حسین ربوبی» در پیامی از لیبرتی برای خواهرش، یاد برادر فقیدش را این چنین گرامی میدارد و ارج میگذارد:
«آنچه قابل توجه و تسلي بخش است اينكه در مبارزه با دو ديكتاتوری، دربدری را با دل و جان پذيرا شد ولي تن به ذلتِ بودن زير حاكميت ديكتاتورها را لحظه ای هم نداد. راهی را كه در ابتدا او به خانواده مان ياد داد، يعني اينكه لحظه ای هم گرد ذلتِ كنار آمدن با ديكتاتوری بر دامن مان ننشيند... روحش شاد»

درگذشت «دکتر محمد ربوبی» این نویسنده مخالف سرکوب و سانسور ملایان را به دوست صمیمی و نازنینم عصمت ربوبی، به رزمندگان آزادی حسین و هادی ربوبی، همچنین به دکتر حسن ربوبی و دیگر عزیزان این خانواده فرهیخته، و همینطور کانون نویسندگان ایران در تبعید، انجمن قلم ایران در تبعید، و جامعه ایرانیان تبعیدی، تسلیت میگویم.

اردیبهشت ۱۳۹۵

-----------------------------------
پانویس:
1- سایت نوشتار – مجموعه آثار دکتر محمد ربوبی

2- اطلاعیه کانون نویسندکان ایران – در تبعید

3- مقاله گمشده – مینا انتظاری



About Me