برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

حکایت نیم قرن آزادیخواهی یک خانواده

در فقدان «دکتر ربوبی» و حکایت نیم قرن آزادیخواهی یک خانواده

دکتر محمد ربوبی، شخصیت فرهیخته و آزاده، چند روز پیش در آلمان درگذشت. این نویسنده و مترجم برجسته و چپگرا از همان دوران جوانی و در جریان نهضت مقاومت ملی ایران، به صفوف مبارزات آزادیخواهانه مردم پیوست و از حامیان جدی و فعال دکتر مصدق فقید گردید. به همین دلیل مدتی بعد از کودتای مرداد ۱۳۳۲ زمانی که دانشجوی پزشکی بود مجبور به ترک وطن و تبعید اجباری به آلمان شد.


او رشته پزشکی را در آنجا به اتمام رساند و همزمان بعنوان یک روشنفکر چپ و سکولار به نوشتن مقالات و ترجمه آثار بزرگان سیاسی و فرهنگی جهان پرداخت. بیش از بیست جلد ترجمه آثار مشاهیری همچون هوشی مین، ژنرال جیاپ و چه گوارا... فقط بخشی از کارنامه پربار او میباشد.

افکار و آرمانهای مترقی و انسانی او بعنوان فرزند ارشد خانواده، نقش و تاثیر بسزایی در دیگر افراد خانواده وی داشت بطوریکه در دهه چهل و پنجاه شمسی دو برادر کوچکترش حسن و حسین ربوبی که آنها نیز دانشجوی پزشکی و مهندسی بودند پس از پیوستن به جنبش دانشجویی و تشکیلات انقلابی، با هویت سیاسی «فدایی خلق» و «مجاهد خلق»، دستگیر و شکنجه شدند و چندین سال را در زندانهای ساواک سپری کردند.

دکتر ربوبی فقید پس از بهمن ۵۷ و آغاز حکومت آخوندی، مدت کوتاهی به ایران بازگشت اما اینبار دیکتاتوری به مراتب هولناکتر مذهبی را در سپهر سیاسی ایران دید و به همین خاطر با اندوه و افسوس برای همیشه ترک دیار و وطن کرد و به آلمان برگشت. او در تمام این سی و چند سال زندگی در تبعید، حرمت و اعتبار واژه «پناهنده سیاسی» را پاس داشت و تا آخرین لحظه زندگی در مقابل فاشیسم دینی سر خم نکرد و بعنوان یک تبعیدی سیاسی با پرنسیب زیست.

در مهر ماه سال شصت، خواهر کوچکتر او، مجاهد خلق «هما ربوبی» در حالی که فقط بیست روز از زایمانش گذشته بود و زندگی مخفی داشت، در حمله پاسدارن پلید خمینی به خانه محل اقامتشان در تهران پارس، به همراه همسرش مجاهد خلق «حسن کبیری» کشته شدند و نوزاد پسر آنها توسط گشتاپوی آخوندی، زنده از آن خانه ربوده شد و تاکنون هیچ اثری از او نیست. دو پسر دیگر این خانواده «حسین و هادی ربوبی» نیز ۳۵ سال است که در قفای آزادی، ترک دیار و خانه و خانمان کرده اند و در صفوف مجاهدین و ارتش آزادیبخش ملی با فاشیسم مذهبی پیکار میکنند....


مادر این خانواده فرهیخته و محبوب مشهدی، «مادر ربوبی» عزیز نیز که بیش از نیم قرن غمخوار و یاور فرزندانش بود و بخصوص بارها توسط ملاهای بی وطن و بی شرف دستگیر و زندانی شد و مورد آزار بسیار قرار گرفت، سرانجام پنج سال پیش، در حالیکه همچنان چشم انتظار دیدن روی فرزندان مبارز و مجاهدش و همینطور نوه گمشده اش بود سر بر خاک نهاد و دیدار به ابدیت سپرد.

چندی پیش که رزمنده آزادی «هادی ربوبی» پس از سه دهه پایداری، از زندان لیبرتی به آلبانی رسید، طی تماسی که با عزیزان خانواده اش در تبعید داشت... برادر ارشدش دکتر محمد ربویی برایش نوشت: 
برادرم سرفراز بمان...

مجاهد خلق «مهندس حسین ربوبی» در پیامی از لیبرتی برای خواهرش، یاد برادر فقیدش را این چنین گرامی میدارد و ارج میگذارد:
«آنچه قابل توجه و تسلي بخش است اينكه در مبارزه با دو ديكتاتوری، دربدری را با دل و جان پذيرا شد ولي تن به ذلتِ بودن زير حاكميت ديكتاتورها را لحظه ای هم نداد. راهی را كه در ابتدا او به خانواده مان ياد داد، يعني اينكه لحظه ای هم گرد ذلتِ كنار آمدن با ديكتاتوری بر دامن مان ننشيند... روحش شاد»

درگذشت «دکتر محمد ربوبی» این نویسنده مخالف سرکوب و سانسور ملایان را به دوست صمیمی و نازنینم عصمت ربوبی، به رزمندگان آزادی حسین و هادی ربوبی، همچنین به دکتر حسن ربوبی و دیگر عزیزان این خانواده فرهیخته، و همینطور کانون نویسندگان ایران در تبعید، انجمن قلم ایران در تبعید، و جامعه ایرانیان تبعیدی، تسلیت میگویم.

اردیبهشت ۱۳۹۵

-----------------------------------
پانویس:
1- سایت نوشتار – مجموعه آثار دکتر محمد ربوبی

2- اطلاعیه کانون نویسندکان ایران – در تبعید

3- مقاله گمشده – مینا انتظاری



مادران میدان "مایو" و مادران مبارز میهن ما

 مادران میدان "مایو" و مادران مبارز میهن ما


آیا آرمان آزادی خواهی ملت بزرگ ایران در این چند دهه، و رویای نیمه تمام نسل ما، با آنهمه رنج و شکنج و رزم و رشادت، واقعآ آن طور که بی بی سی میگوید به رقابت بین دو آخوند شیاد یعنی خامنه ای و رفسنجانی، و جدال قدرت بین چند ملای پیر و سنگدل و باندهای تبهکارشان تنزل یافته است؟ آیا ایران زمین با آن فرهنگ و تمدن تاریخیش، حالا در این دنیای مدرن، سزاوار است که با مشتی جلاد و شکنجه گر و اشغالگر بیوطن شناخته و معرفی شود؟!

*****

در خروش اعتراضی اخیر ایرانیان تبعیدی در خیابانهای پاریس بر علیه رئیس جمهور ملایان «شیخ حسن روحانی»، طبق معمول مادران شهیدان در صفوف مقدم تظاهرات، حضور پرطنینی داشتند. مادران دلاوری که گاه تا چند فرزندشان را در راه آزادی مام میهن از دست داده اند و امروز نه تنها صدای فرزندان خویش که صدای تمامی فرزندان آزادیخواه ایران زمین و صدای در گلو شکسته همه مادران داغدار آن میهن اسیر هستند.

در آن رویداد مهم سیاسی و بین المللی، در حالیکه کاخ الیزه و غولها و کارتلهای فرانسوی همچون توتال و ایرباس و پژو و سیتروئن... برای کاروان یک صد نفره ملایان حاکم برایران فرش قرمز پهن کرده بودند، اپوزیسیون تبعیدی ایران و بخصوص نیروی محوری آن یعنی «شورای ملی مقاومت» استقبال اساسی و رسواکننده ای از قاتلین مردم و غاصبین حاکمیت کشورمان کردند! آنها برخلاف تاجران نفت و خون که در زیر پای جانیان اسلامی فرش قرمز گسترده بودند، پوسترهای بزرگ رئیس جمهور اعدام و ولی فقیه ارتجاع را لگدمال میکردند و با تحقیر بر روی زمین بدنبال خود میکشیدند!

تظاهرات گسترده و چند روزه ای که در اوج آن، راهپیمایی چند کیلومتری در خیابانهای مرکزی پاریس، بطور انکارناپذیری گستردگی اجتماعی، انضباط تشکیلاتی، اعتبار سیاسی و اعتماد بنفس اپوزیسیون دمکراتیک ایران را رو در روی رژیم فاشیسم مذهبی به نمایش میگذاشت... و کیست که نداند در وسط پاریس با آن شرایط و محدودیتهای خاص امنیتی (بخصوص بعد از عملیات تروریستی اخیر داعش) گرفتن مجوز قانونی برای انجام راهپیمایی سیاسی علیه حکومتی که بانکدار مرکزی بمب گذاری و باج گیری و تروریسم است و حالا هیاتش با دهها میلیارد دلارهای نفتی «پترو دلار» برای معاملات کلان به فرنگ آمده، چه وزن و جایگاه سیاسی را میطلبد.

البته چنین کار جدی و جسورانه ای، واقعآ در ظرفیت هر نیروی اپوزیسیون تبعیدی نمیتوانست باشد چرا که بجای انجام یک آکسیون ساده و سمبلیک مثلآ چند ده نفره و ایستادن خطی در کناره یک خیابان و یا پیاده روی شلوغ که میتواند با کمترین حجم کاری و ریسک سیاسی، مورد توجه رسانه ای و خبری خوبی هم قرار بگیرد، اینبار اپوزیسیون محوری رژیم وارد پروژه بسیار سنگین و پرحجم و پرریسکی میشود که میبایست چند هزار فعال سیاسی را در صفوف فشرده و عریض به صحنه بیاورد و در خیابانهای پرازدحام و پر ترافیک یک پایتخت اروپایی به حرکت درآورد و علیه یک معامله و میهمانی بسیار پرسود برای کشور میزبان، به اعتراض برخیزد...
اتفاقآ به دلیل همین همت و همبستگی و هماوردی که اپوزیسیون تبعیدی، عملآ علیه حاکمان تهران نشان داد، اخبار و گزارشات این رویداد، بازتاب گسترده ای در رسانه های همگانی و بخصوص شبکه های اجتماعی پیدا کرد و دهها و صدها عکس و کلیپ آن برای روزهای متوالی منتشر و بازنشر میشد. برای من هم که معمولآ در چنین رویدادها و رویارویی های سیاسی، یا سعی در حضور مستقیم دارم و یا از نزدیک روندش را دنبال میکنم، بطور خاص اینبار دیدن چند صحنه و عکس متفاوت آن، برایم بسیار قابل تامل بود....

مادر ابراهیم پور

عکسی از «مادر ابراهیم پور» در حالیکه پوستری از « شیدا و شهناز بهزادی»  را بر سر دست داشت براستی مرا تکان داد... مادر مجاهد «ابراهیم پور» شیرزن شمالی دلاوری است که بیش از ۲۵ نفر از عزیزان و بستگان نزدیکش و از جمله پنج فرزند و دامادش توسط رژیم جمهوری اسلامی کشته شده اند! البته گقتنش شاید برای نسل به خون تپیده و خون دل خورده ما عادی شده باشد ولی باور و حتی تصورش برای عموم بسیار سخت و تحملش بسا دردناکتراست... ممکن است خیلیها ندانند که این مادر دلاور، جسد دو فرزندش را خودش در قبر نهاده و بخاک سپرده است، و حتی بخاطر رذالت پاسداران تبهکار، مجبور میشود جنازه شکنجه شده یکی از پسرانش را که استخوان دست و پایش خرد شده بودند، نه در گورستان عمومی بلکه با دستان خودش مخفیانه در جنگلهای گرگان به خاک بسپارد...


شاید اگر این مادر نمونه، به رسم معمول همه مادران عزادار و داغدار ایران و جهان، همچنان عکس عزیزان و جگرگوشه های خانوادگی خودش را بر سر دست میگرفت، بی تردید در نگاه و نظر من و ما و نسل ما، کماکان شایسته بالاترین تکریمها و احترامات میبود. همچنان که تا همین امروز و تا روزی که کلمات مقدس «آزادی» و «عدالت» و ارزشهایی همچون «فداکاری و جانفشانی» هنوز حرمت و کرامت دارند، این چنین خواهد بود.

مادر اما، اینبار و در این کارزار پرطنین، با بزرگواری بی مانندی، بجای تصویر فرزندان پاره تنش، عکس عزیزانی را در دست میگیرد و دادخواه خون بناحق ریخته شان میشود که چه بسا هیچوقت آنها را ندیده و عطر وجودشان را مستقیمآ حس نکرده باشد... البته مادر خیلی خوب میداند که آنها، همه آنها، انسانهای شریفی بودند که از جان و جوانی خود گذشتند و در راه «آزادی و عدالت» واقعآ «فداکاری و جانفشانی» کردند.
برای مادران وارسته و والامقامی همچون مادر ابراهیم پور، همه شهدای راه آزادی، همچون فرزندان دُردانه و دلبندشان، عزیز و گرانقدر هستند. همچنان که در مراحل مختلف مبارزه با ملاهای تبهکار نیز، این مادران مهربان با بیکران عواطفشان برای دیگر رزمندگان آزادی، چه در خانه های تیمی و زندگی مخفی و یا در سنگر و میدانهای رزم و یا در زندان و بیمارستان و حتی گورستان، واقعآ حق مادری را تمام کردند درحالیکه چه بسا فرزندان خودشان در چنگال دشمن، غریبانه سلاخی میشدند... 

من وقتی عکس شیدا بهزادی و خواهرش شهناز را در دستان مادر دیدم بی اختیار بر بال خیال و خاطره دوباره سر از زندان اوین درآوردم. همان اوین مخوف، آن هم در همان سال شصت... همانجایی که آدمکشان خمینی نه فقط انسانها بلکه انسانیت را هم بیرحمانه به مسلخ میبردند و تمام ارزشها و آرمانهای بشریت متمدن را لجن مال و لگدکوب میکردند.... البته همزمان در همان سلولها و بندها و اتاقهای هولناک بازجویی و در برابر جوخه های تیرباران و ماشین کشتار گشتاپوی خمینی، و در میان آن همه تاریکی و زشتی و پلیدی، صحنه ها و نمودهای بیشمار و بی همتایی از زیبایی ذات انسان و سیمای انسانیت نیز خلق میشد که تا ابد در دل تاریخ بشریت معاصر نورافشان و روشنی بخش خواهند بود... همان نوری که نسل ما را تا همین امروز زنده نگه داشته است!

همبند عزیزم شیدا بهزادی در شهریور سال شصت در تهران بجرم هواداری از مجاهدین خلق، دستگیر و در اوین به زیر شکنجه های وحشیانه کشیده شد. هم سن و سال هم بودیم و زمان دستگیریمان نیز خیلی نزدیک به هم بود. بهمین دلیل در بند یک آپارتمانهای اوین در یک اتاق قرار گرفتیم. البته در آن باصطلاح اتاق حدود ۳۰ نفر جا گرفته بودیم... او بدلیل شکنجه وحشیانه با کابل برق، بسختی راه می رفت و برای جابجایی زیر بغل او را میگرفتیم. موقع خواب نیز معمولا او را در بالای اتاق جا میدادیم و در شرایطی که بقول بچه ها از کمبود جا و میزان بالای دستگیریها، بصورت کتابی و بقول معروف «یه کتی» می خوابیدیم، او را در مکان نسبتآ مناسبی جا میدادیم تا در موقع رفت و آمد و حرکت بچه ها، پاهای او در معرض لگد شدن نباشد.

یادم نمیرود که بلوزمشکی در زیر مانتو پوشیده بود و در بین حرفهای خصوصی متوجه شدیم که نامزد او نیز مدت کوتاهی قبل در موج اعدامهای همان تابستان تیرباران شده بود.... خود او نیز مدت کوتاهی بعد در آذر ماه همان سال، در آن دوران سیاهتر از شب، دوران اعدامهای دسته جمعی همراه با کابوس شمارش تیرهای خلاص، بدون داشتن هیچ ملاقات و حق دفاعی در پشت دیوار بند ما تیرباران شد... همان حکایت مکرر و سرنوشت مشابه نسلی که با همه فروتنی و مظلومیتش، در مقابل جلاد و دجال دوران کرنش نکرد.
 خواهر بزرگترش، شهناز بهزادی هم که فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی بود مدتی بعد برای ادامه مبارزه با ملایان حاکم، به ارتش آزادیبخش پیوست و سرانجام در عملیات فروغ جاویدان در راه آزادی میهن و مردم محبوبش، خونین پیکر بر خاک افتاد... و حالا ما بعد از سه دهه دوباره عکس آنان را بر فراز دستان مهربان مادر ابراهیم پور در اهتزاز میدیدیم.

مادر همدم امامی

صحنه دیگری که واقعآ بهت انگیز و ستایش برانگیز بود حضور همبند عزیز و بزرگوارم «مادر همدم امامی» در آن تظاهرات، همراه با عکس یک دختر شجاع و با شرف ایران زمین، زنده یاد ریحانه جباری بود. همان دختر پاکدامنی که در دفاع از حریم و حرمت انسانی خود، یک عامل هرزه و پست فطرت اطلاعات رژیم را به سزای اعمال زشتش رساند و سرانجام همان جانیان بی آزرم و جلادان حکومتی، گردن ظریف او را با طناب زمخت اعدام شکستند و بر فراز دار شقاوت خفه اش کردند...


واقعآ نمیدانم آیا مادر داغدار و فرهیخته ریحانه، خانم شعله پاکروان که با شجاعت و کوشش تحسین برانگیزی صدای ریحانه عزیز و دادخواه حق پایمال شده دختر دلبندش میباشد از سرگذشت زندگی و داغ و درد «مادر همدم» چه اندازه اطلاع دارند...

مادر مجاهد همدم امامی، آموزگار فرهیخته و شیرزن آزاده ایست که در تمام این سی و هفت سال سیاه حاکمیت آخوندی، همواره در صفوف مقدم مقاومت علیه فاشیسم مذهبی بوده... دو پسر دانشجو و نابغه اش سعید و ساسان سعیدپور، در همان سال شصت بدست پاسداران پلید کشته شدند. خودش و همسرش و دو دختر و پسر دیگرش، همزمان سالها در زندانهای رژیم بودند. بعدش هم در اشرف و نبردهای آزادیبخش ... و تا همین امروز در صحنه مبارزات سیاسی در تبعید، حتی با بیماری و پای شکسته نیز حضوری مستمر و فعال داشته است، در حالیکه حتی بدخواهان مجاهدین نیز نمیتوانند منکر بزرگواری و صداقت و فداکاری این مادر دردمند و دلاور باشند.

وقتی چنین مادری بجای عکس فرزندان رزمنده خود، پوستر ریحانه عزیز را در دست میگیرد براستی دیدنی و بسیار پرمعناست. بیاد دارم وقتی سال ۱۳۶۱ بعد از مدتها دوری، با «مادر همدم» عزیزم در زندان قزلحصار همبند شدم، در این فکر بودم که چطور باید راجع به فرزندان دلیرش سر صحبت را باز کنم و چگونه میتوانم تسّلی خاطر این مادر داغدار باشم. ولی در همان لحظه ای که می خواستم در فقدان فرزندان قهرمانش با او همدلی کنم، روحیه و صلابت مادر مرا مات کرد و قبل از اینکه من صحبتی بکنم خودش گفت: «خوشحالم که سعید زنده به دست پاسداران و این جانیان نیافتاد...»

سعید نوزده بهمن سال شصت در یک درگیری نابرابر کشته شده بود ولی ساسان را چند ماه قبلش زخمی دستگیر کرده بودند و مادر داستان شکنجه های بیرحمانه جگرگوشه اش را در بند مخوف ۲۰۹ اوین و مقاومت مثال زدنی او را بطور پراکنده شنیده بود و میدانست که چه بر سر این مجاهدین اسیر میاورند.  اتفاقآ وقتی در ۱۲ دی ماه سال شصت، ساسان و بیش از یکصد جوان برنا و دانای دیگر را در پشت دیوار مشترک بند ما (بند ۲۴۰) تیرباران میکردند، در میان صدای دهشتناک رگبارهای همزمان و شلیک بی پایان تیرهای خلاص، درست در همان لحظات، مادر همدم مشغول دلداری و تیمار همبند دانش آموز و پریشان حالش یعنی سوسن بود که خواهرش شیرین مظاهری را همان شب برای اعدام برده بودند و حالا در پشت دیوار بندشان همچون ساسان تیرباران میشد... واقعـآ چه باید گفت؟! حتی حالا هم بعد از سی و اندی سال، بازگو کردن آن خاطرات و حکایت پایداری یک نسل و روایت درد و رنج مادران مقاوم نسل ما براستی تکان دهنده و شاید برای خیلیها باور نکردنی باشد.

مادران میدان مایو

در سال 1976 میلادی در پی یک کودتا و سقوط دولت قانونی پرون در آرژانتین، تعدادی از ژنرالهای ارتش، حکومت دیکتاتوری نظامی را بر آن کشور حاکم کردند که حدود هفت سال ادامه داشت و طی آن با یک سرکوب سیستماتیک  و گسترده هزاران نفر از فعالین سیاسی اپوزیسیون و دگراندیشان مخالف، ربوده و سربه نیست شدند... در چنان شرایط خوفناک و خفقان آوری، از میان خیل ناپدیدشدگان سیاسی تعداد اندکی از مادران شجاعشان، با تجمع در یک میدان مرکزی پایتخت بنام میدان مایو Mayo)) و با در دست گرفتن عکس فرزندان ناپدید شده خود، جنبش «مادران میدان مایو» را بنا نهادند.


جنبشی که با شهامت و فداکاری آن مادران داغدار گسترش یافت و علیرغم مظلومیت و رویکرد مسالمت آمیزشان، بتدریج تبدیل به کابوس حکومت ژنرالها در آرژانتین گردید.
سرانجام در سال 1982 پس از اوجگیری اختلافات دولتهای انگلستان و آرژانتین بر سر مالکیت جزایر مالویناس یا فالکلند، جنگی شدیدی بین دو کشور درگرفت و ارتش آرژانتین با شکست سریع و تحقیرآمیزی مواجه شد که نهایتآ همین شکست نظامی باعث تضعیف و فروریختن ابهت ژنرالهای حاکم گردید و بدنبال آن، بروز جنبش گسترده اجتماعی و بخصوص تداوم و پیشروی جنبش «مادران میدان مایو» منجر به برکناری حکومت نظامیان و آغاز دوران نوینی در کشور آرژانتین گردید.

بعنوان یک مادر، ضمن ادای احترام و بیشترین همدردیها نسبت به مادران دل سوخته و سوگوار سراسر جهان، و بخصوص تجلیل از فداکاری و پایداری مادران میدان مایو، واقعآ وقتی به سرگذشت و سرنوشت مادران مقاوم و مبارز و مجاهد ایران خودمان در دوران معاصر می نگرم، چه بسا زبان و قلم از گفتن و نوشتن باز میماند... و براستی این حجم از درد و رنج و بلا و مصیبت، و عشق و عاطفه و فداکاری و جانفشانی را چطور میتوان در ظرفیت و حافظه تاریخی یک نسل محدود کرد.

البته مادران میدان مایو این شانس را داشتند که بعد از هفت سال دیکتاتوری نظامی، سرانجام شاهد برکناری ژنرالها از اریکه قدرت و کشاندن قاتلین فرزندانشان به پای میز عدالت باشند و لااقل با امنیت و احترام رسمی در فقدان عزیزانشان سوگواری کنند و نگران امنیت نوه های خود نباشند. اما مادران مقاوم نسل ما هنوز بعد از سی و هفت سال سیاه، همچنان با حسرت و حرمان چشم انتظار چنین روزی هستند در حالیکه ملایان حاکم کماکان خون میریزند و چوبه های دار برپا میکنند و بدتر از یک دشمن خارجی غارت و چپاول میکنند....

طی حاکمیت هفت ساله نظامیان، علاوه بر چندین هزار مفقود سیاسی، سه نفر از اعضای ارشد «مادران میدان مایو» نیز توسط ماموران امنیتی ترور و کشته شدند. در میهن من اما، در این سالهای سیاه حاکمیت «فاشیسم مذهبی» چندین و چند برابر قربانیان آن «دیکتاتوری نظامی»، تاکنون و بر اساس روایات مستند بیرحمانه قتل عام شده اند. نام دهها هزار تن از هموطنان عزیزم از جوانان، روشنفکران، فعالین سیاسی، رزمندگان آزادی، دگراندیشان عقیدتی و دینی و فرهنگی و قومی.... ضمیمه کارنامه سیاه و پرونده جنایات خونین آخوندها میباشد.
در این میان البته دهها و صدها تن از همین مادران آزادیخواه نیز در زندانها و یا در خانه های محاصره شده به قتل رسیدند و شاید تلختر آنکه هزاران پدر و مادر دلسوخته و داغدار، پس از تحمل رنج سالیان بدون آنکه شاهد استقرار عدالت و اعاده حیثیت از فرزندان اعدام شده خود و یا حتی نشانی از محل دفن شان باشند، غریبانه و غمناک و گمنام سر بر بالین مرگ نهادند...

مادران میدان مایو، اساسآ بدنبال یافتن فرزندان مفقود خود قدم بر زمین سخت سیاست گذاشتند و شجاعانه به مبارزه جویی علیه حاکمیت ظلم برخاستند و اتفاقآ به همین دلیل هم اعلام کردند: ما اولین مادرانی هستیم که از فرزندان خود زاده شدیم! در حالیکه مادران مقاومت مردم ایران، در بیشتر صحنه ها و مراحل مختلف مبارزاتی، پابپای فرزندان دلاور خود حضور داشته و دارند. آنها همراه با فرزندان خود چوب و چماق خوردند، زندان و شکنجه را تجربه کردند، در سنگر رزم و زندگی در تبعید با نسل فرزندان خود هم صف و همرزم شدند، و سرانجام در برابر جوخه های آتش و در پای چوبه دار با عزیزان خود همسفر شدند... اگر دیکتاتوری نظامی آرژانتین تا قبل از سقوط، فعالین سیاسی یک نسل را به قربانگاه برد، در میهن من، ملایان تبهکار تاکنون گلهای سرسبد و فرزندان فرزانه سه نسل را به مسلخ برده اند.

قابل تامل است که بدانیم ژنرالهای حاکم و ارتش آرژانتین، در صحنه جنگ خارجی با نیروهای نظامی بریتانیای کبیر یا همان روباه پیر در غرب، چنان ضربه سختی میخورند که منجر به سقوط حکومت کودتایی شان میشود، در حالیکه قدرتهای سوسیالیستی و شرقی جهان نیز همزمان از خواست آزادیخواهانه اپوزیسیون آرژانتین و جنبش مادران میدان مایو حمایت بین المللی میکردند. مادران میدان مایو حتی بعد از سقوط ژنرالها نیز از دادخواهی و کشاندن قاتلین فرزندانشان بپای میز عدالت دست برنداشتند.

در میهن من اما، علاوه بر همه اصول اخلاقی، تمام پرنسیبهای سیاسی و بین المللی نیز بر سر چاههای نفت سربریده میشوند! آیا حمایت گسترده دول باصطلاح شرقی از «ملایان ضدامپریالیست» و سیاست بیسابقه مماشات قدرتهای غربی و از جمله همان روباه پیر و همین شیطان بزرگ با «ملاهای مدره»، که نقش مهمی در برآمدن و تدوام حاکمیت نکبت بار جمهوری اسلامی و همه فجایع این سه چهار دهه داشته، قابل انکار است؟ آیا جنبش مقاومت مردم ایران، از نثار هر چیزی و پرداخت بیشترین بها برای آزادی فروگذار کرده است؟ آیا در دنیای معاصر، ملتی بیشتر از مردم ایران تشنه آزادی و جانفشان راه آزادی بوده است؟ آیا مادران سیاهپوش میهن ما، مادران زیباترین فرزندان آفتاب و باد، بعد از سی و هفت سال سیاه سزاوار حتی یک «روز خوش» در واپسین ایام عمر خود نیستند؟

مروری بر نمایش انتخابات همین هفته و فضای سیاسی موجود، شاید روشنگر بسیاری ابهامات و برملا کننده خیلی ماهیت ها باشد... براستی توهین و اهانتی بالاتر از این میتوان نسبت به یک ملت روا داشت وقتی از آنها، با هر توجیهی، خواسته شود نماینده و وکیل و حاکم و فقیه! خود را از میان قاتلین فرزندانشان و متجاوزین به نوامیس شان و دزدان اموالشان و عوامل اصلی سیاه بختی شان و خائنین به میهن شان برگزینند! آیا آرمان آزادیخواهی ملت بزرگ ایران در این چند دهه، و رویای نیمه تمام نسل ما، با آنهمه رنج و شکنج و رزم و رشادت، واقعآ آن طور که بی بی سی میگوید به رقابت بین دو آخوند شیاد یعنی خامنه ای و رفسنجانی، و جنگ قدرت بین چند ملای پیر و سنگدل و باندهای تبهکارشان تنزل یافته است؟ آیا ایران زمین با آن فرهنگ و تمدن تاریخیش، حالا در این دنیای مدرن، سزاوار است که با مشتی جلاد و شکنجه گر و اشغالگر بیوطن شناخته و معرفی شود؟!

البته دیکتاتورها میتوانند بطور نمایشی با انبوه توده های ناآگاه و یا افراد خودفروش، تنور هر انتخابات کذایی را گرم کنند، ولی رأی و نظر انسانهای شریف و آزاده ایران زمین و بخصوص هزاران مادر دلاور همچون مادر ابراهیم پور و مادر امامی، مادر عشقی و مادر پاکروان...  یک نه بزرگ و قاطع به ولی فقیه و کل حاکمیت فاشیسم مذهبی میباشد. «جنایت علیه بشریت» مشمول مرور زمان نمیشود و جایگاه واقعی جنایتکاران علیه بشریت نه در مناصب و کرسی های قدرت و حکومت، بلکه روی صندلی دادخواهی و حسابرسی در دادگاه عدالت، و در پیشگاه ملت نجیب و مادران داغدار ایران ماست.

 آهای آهای‌ ای خاک من، به حرمت ستاره


مینا انتظاری

اسفند ۱۳۹۴
---------------------------------------------------------

پانویس:
1- ترانه حرمت ستاره اثر ماندگاری از زنده یاد آندو با صدای ماندانا، روزبه، نصرت و حبیب

نسل بی‌عاطفه

نسل بی‌عاطفه!


ملاقات غیرمنتظره در اوین

اوایل زمستان سال ۶۲ در زندان دهشتناک قزل حصار بودم که اسمم را برای بازجویی و انتقال به اوین خواندند. نمی دانستم که چه اتفاق جدیدی افتاده که برای بازجویی احضار شده ام. وقتی با ماشین مخصوص زندان به اوین رسیدیم مرا با چشم بند به طبقه پایین ساختمان دادستانی بردند. هنوز وارد اتاق نشده ضربات مشت و لگد باریدن گرفت، توپ فوتبال شده بودم، از این طرف اتاق توسط یک بازجو به سمت مقابل پرت می شدم و بازجوی روبرو با مشت و لگد به سمت بازجوی قبلی شوتم میکرد. باران فحش و ناسزا هم چاشنی ضربات بود. بعد که از زدن خسته شدند گفتند:
بتمرگ روی صندلی! چشم بندت رو بردار و به هیچ کجا جز روبرو نگاه نمی کنی حق حرف زدن هم نداری، فقط گوش میکنی!

چشم بندم را که برداشتم با بهت و حیرت خواهر کوچکترم را در مقابلم با چشمان پر از اشک دیدم. او یک دانش آموز غیرسیاسی بود و فقط چون در جمع دوستان هم کلاسی اش در مورد رفسنجانی و آخوندهای رژیم جوک گفته بود، از طرف امور تربیتی دبیرستان برایش گزارش رد شده بود و البته در گزارش اضافه کرده بودند که او خواهرش منافق و در زندان است... بنابراین او را هم دستگیر و روانه اوین کرده بودند. من که اصلآ خبر نداشتم و نمیدانستم چی شده و چرا دستگیر شده است، حالا یکدفعه او را در اوین و در آن شرایط میدیدم و او هم شاهد کتک خوردن من در شعبه بازجویی شده بود.

تحمل و تصورش برایم خیلی سخت بود... هنوز گیج بودم و فقط میدیدم که خواهرم همین جور با قطرات اشک مرتب به من می گفت:
 « مینا یک کمی فکر کن تو باید بیایی بیرون، محسن مریض شده و احتیاج به کمک داره و ....»

من که حق حرف زدن و هیچ کار دیگری نداشتم و نمیدانستم که او راجع به چه چیزی حرف می زند... فقط به او نگاه می کردم و با نگاهم به او التماس می کردم که جلوی بازجوها گریه نکند... در همین لحظه بازجوی مربوطه ضربه محکمی به پشت گردنم زد و گفت:
« این رجوی فلان فلان شده که برای این منافقا خانواده نگذاشته....»

بعد رو به خواهر کوچک و ترس خورده من کرد و گفت:
« میخواستم ببینی که خواهرت هیچ احساس و عاطفه ای نداره، همشون مثل سنگ هستند عین رهبرشون...»

ملاقات ما همین بود و بعدش مرا با چشم بند به انفرادی فرستادند...


من البته آن روز این داستان بیماری را اصلآ جدی نگرفتم و هیچ توجهی به آن نکردم چرا که میفهمیدم دستگیری خواهرم و این ملاقات ناگهانی و بقیه حرفها، بیشتر یک سناریو فشار روی من است... ولی خواهرم واقعآ راست میگفت و در ملاقات های بعدی با مادرم این خبر تلخ را خودش بتدریج به من داد. واقعآ محسن در امریکا دچار بیماری سرطان خون شده بود ولی چون در آزمایشات چک آپ خیلی زود متوجه بیماری او شده بودند پزشکان فوق متخصص امریکایی خیلی امیدوار بودند از طریق عمل جراحی پیوند مغز استخوان (Bone Marrow Transplant) که در آن زمان یک شیوه نوین و ابداعی محسوب میشد بتوانند او را معالجه کنند. هرچند بر اساس دانش پزشکی در آن زمان یعنی دهه هشتاد میلادی، فقط افراد درجه یک خانواده بیمار مثل برادر و خواهر را مناسب چنین شیوه و روند درمانی میدانستند و ظاهرآ من کاندید اصلی بودم.

این گذشت و مادرم بعدها گفت که خواهرت بعد از آزادی همه اش اشک می ریزد و میگوید:
« مامان اینها توی زندان آن قدر کتک می خورند و شکنجه میشند که احساس شون رو از دست دادند و انگار درد رو حس نمیکنند، حتی دیگه نمیتونند داد بزنند و اشک بریزند!»

من اما نمیدانستم کی و کجا و چه جوری و به کی باید میگفتم که بخدا من و ما هم حس داریم عاطفه داریم قلب و روح داریم، بخدا من و ما هم درد را حس میکنیم، شوری مزه خون را توی دهان مان میفهمیم و خونمردگی و کبودی را روی بدنهایمان میتوانیم ببینیم، و زیر ضربات شلاق و مشت و لگد با آن بدنهای رنجور و آسیب دیده، حتی بیشتر از دیگران درد میکشیم.

من حتی نمیتوانستم به مادرم یا خواهرم بگویم که بخدا من و ما، بیشتر از هرکس دیگری حق داریم که از این بیداد و جور زمانه فریاد بزنیم و داد بکشیم... و بیشتر از همه نیاز داریم در سوگ و داغ آن همه عزیز و یار و خواهر تیرباران شده و شکنجه شده، مثل باران اشک بریزیم... ولی چه کنیم که با یاران خود و برای آرمان آزادی عهد بسته بودیم در مقابل دشمن بیرحم و سنگدل، ضعف نشان ندهیم و تسلیم نشویم حتی با فدای عشق و علایق و عواطف بی پایان خود!

حکم آزادی در دست حاجی رحمانی

اواخر زمستان سال ۶۲ و حوالی عید نوروز ۶۳ بود، یک روز حاج داوود رحمانی رئیس نابکار و بیرحم قزل حصار وارد بند تنبیهی ما، بند هشت شد و گفت اسامی که میخونم بیاند بیرون. اسامی تعدادی از بچه‌ها از ‌جمله مرا برای خارج شدن از بند خواند. با توجه به شرایط آن دوره‌ی زندان و ترکیب اسم‌ها، اولین حدس‌مان این بود که نوبتِ ما رسیده و راهی شکنجه‌گاه «قبر یا قیامت» هستیم و یا احتمالآ برای یک نوبت کتک خوردن به بیرون بند احضار شده ایم. برای همین بسرعت دو دست لباسی را که داشتیم روی هم پوشیدیم تا لااقل زیر مشت و لگدها کمتر درد بکشیم و آسیب ببینیم... و راه افتادیم.

اما حاجی که متوجه آماده سازی های یواشکی ما شده بود، در حالیکه جلوی درب بند ایستاده بود با لمپنی گفت:
« هیچ گوری نمی برمتون، ایندفعه خیره!! »

کمی بعد متوجه شدیم که داستان چیز دیگری است. ظاهراً در یک تجدید نظر کلی از طرف دادستانی و هم زمان با «دهه‌ی زجر» برخی احکام سنگین زندانیان شکسته شده بود؛ مثلاً حبس ابد به ۱۵ سال... تقلیل یافته بود و حالا حاج رحمانی قرار بود که احکام جدید را ابلاغ کند. این وسط حکم آزادی مشروط من هم به دستش رسیده بود. البته همه‌ی این‌ها منوط به یک شرط ساده و لازم الاجرا بود: ابراز انزجار از «گروهک تروریستی منافقین!»
وقتی حاجی همه‌ی ما را بیرون از بند به خط کرده بود، قیافه‌اش واقعاً دیدنی بود. او در حالی که با ناباوری برگه‌های احکام دادستانی را در دستش بُر می‌زد، با غیض به تک تک ما نگاه می‌کرد و با غرولند می‌گفت: «مسئولین باید دیوونه شده باشن... شاید هم نمی‌دونن شماها توی چه بندی هستین!» حتی حاضر نشد که احکام جدید را به بچه‌ها ابلاغ کند.

به من که رسید با حالتی که انگار جواب سؤالش را پیشاپیش می‌داند، پرسید: «حاضری مصاحبه کنی؟». من ساده و صریح گفتم: نه! حاجی نگاهی به ورقه اش کرد، چیزی نوشت و بعد با تندی گفت:
« برو گمشو توی بند منافق فلان فلان شده، شماها حتی به فکر خانواده تون هم نیستید...»

بعدها فهمیدم حکم آزادیم که با تلاش بسیار پدر و مادرم در ایران و برادرانم از طریق وکیل حقوقی و متخصصین پزشکی در امریکا و مخصوصآ بواسطه یکی دو پارتی بسیار صاحب نفوذ مذهبی در قم صادر شده بود و با عبور از هفت خوان به دست حاجی رسیده بود، همان روز به آن راحتی توسط او به اوین برگردانده شد.

 ناصریان و شرط آزادی

یک سال و نیم بعد، به دنبال پیگیری‌ها و دوندگی‌های بی پایان خانواده و به خصوص مادرم، باز از کانال همان افراد بسیار با نفوذ و صاحب منصب مربوطه، پرونده و حکم آزادی من به جریان افتاد و دوباره پشت در اتاق آزادی! قرار گرفتم. این بار تابستان ٦٤ بود، از سنگینی فضای عمومی و جو حاکم بر زندان‌ها تا حدودی کاسته شده بود و تعداد نسبتاً زیادی از بچه‌های زندانی، به خصوص در بند زنان، با شرایط سبک‌تر و سهل‌تری آزاد می‌شدند.

در یکی از همان روزها، ناصریان (آخوند مقیسه) دادیار بی رحم اوین و قزل‌حصار مرا احضار کرد. در همان یکی دو برخورد اول متوجه شدم که حکم آزادی من زیر دست او قرار گرفته است. از من پرسید: «مصاحبه می‌کنی؟». به آرامی گفتم: نه! عکس العملی نشان نداد. بعد یک مرتبه پرسید: «منافقین بند کی‌ها هستند؟». من هم خونسرد اسم مسئول بند که از توابین زندان بود را گفتم. در لحظه‌ی اول، از این که در پاسخ این سؤالش با کلماتی هم چون: «نمی‌دانم؛ خبر ندارم؛ از کجا بدانم؛ به من چه مربوط و...» جواب سربالا نداده بودم، در چهره و چشم‌هایش ناخودآگاه حالت رضایت همراه با تعجب دیده شد.

ولی چند لحظه بعد، انگار که تازه متوجه قضیه شده باشد، با خشم به طرفم خیز برداشت و فریاد زد:
« منافق پدرسوخته، اسم توابین را به جای منافق به من می‌گی.؟! »
در حالی که خودم را روی صندلی آماده مشت و لگدهایش می‌کردم، با قیافه‌ی حق به جانبی گفتم:
« خب می‌پرسید منافق کیه، منم می‌گم همین‌ها هستند که هر روز به یک رنگی در میاند! »

خلاصه این بار هم با توهین و ناسزا به بند برگشتم و در کنار یاران باوفایم آرام گرفتم. خیلی خوب می‌دانستم برادر عزیزم محسن هیچوقت راضی نمی‌شود که من برای نجات جان او، به آرمانم و به یارانم، به خودم و به خلقم خیانت کنم.

رهایی از بند

اواخر اردیبهشت ۶۷، وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟ 

بعدها فهمیدم که پس از تلاش‌ها و دوندگی‌های مستمر و خستگی ناپذیر خانواده‌ام و ملاقات‌هایی که با مقامات قضایی داشتند و البته سفارشات خاصی که شده بود، نهایتاً بعد از حدود هفت سال، حکم خروج موقت من از طرف دادستانی صادر می‌شود، با این عنوان که مدت کوتاه باقی مانده‌ی زندانم را به صورت مرخصی اضطراری طی کنم تا بعداً در مورد صدور حکم آزادیم تصمیم گرفته شود.

پیچیدگی قضیه را می‌دانستم در کجاست... حکم آزادی مشروط روی پرونده بود ولی «حداد»، قاضی حداد کنونی و دادیار وقت زندان در آن زمان، مخالف بود. چرا که حداقل شرط آزادی، انجام مصاحبه یا نوشتن انزجارنامه بود که من زیر بار نرفته بودم. بهرحال وقتی این حکم جدید به زندان می‌رسد، «حسین زاده» مسئول اوین که همیشه تأکید می‌کرد «هیچ کس از سالن ۳ پایش به بیرون نخواهد رسید» ظاهراً برای به کرسی نشاندن حرف خودش، مرا ابتدا از سالن ۳ به مدت دو روز به انفرادی فرستاد و بعد هم ۴۸ ساعت به سالن ۲ منتقل کرد تا از آن جا حکم مرخصی من از زندان به اجرا گذاشته شود.

آن شب در سلول انفرادی، با همان لباس و مانتوی که بوی عطر عزیزان هم بندم را می‌داد، تا صبح به دیوار تکیه دادم و بی صدا سوختم و اشک ریختم. نمی‌دانم چرا، ولی خیلی نگران‌شان بودم. شاید هم فکر می‌کردم دیگر آن‌ها را نخواهم دید.
بالاخره چند روز بعد با یک حکم موقت، با دو ضامن معتبر و وثیقه سند کامل خانه از زندان بیرون آمدم.

فرار از جهنم

آخرین قسمت عبور از مرز زمینی بازرگان را در یک نیمه شب بهاری با اتوبوس طی کردیم و من در حالتی بین خواب و بیداری به مرز رسیدم. وقتی بعد از انجام مراحل قانونی از مرز زمینی گذشتیم و قدم برخاک ترکیه گذاشتیم، در آن تاریکی شب ناگهان مادرم را دیدم که در قسمت بلوارمانند وسط خیابان و در روی زمین خاکی، نماز و سجده‌ی شکر به جا می‌آورد و اشک می‌ریزد. از پدرم پرسیدم این چه وقت نماز خواندن است؟! او در جواب همراه با بغض گفت: «هیچ وقت فکر نمی‌کردیم روزی بتوانیم تو را از چنگال آن گرگها، زنده به این جا بیاوریم!». من هنوز گیج و منگ بودم و احساسی داشتم که هیچ وقت نتوانستم آنرا بازگو کنم. پشت سرم، وطنم و مردمم و عزیزترین یارانم در بند بودند؛ خودم در خاک غربت با آینده‌ای نامعلوم؛ و برادر بیمارم در آن سوی کره زمین، چشم انتظار...

بعدها شنیدم درست روز بعد از این که ما خانه را ترک و به سوی مرز ترکیه حرکت کردیم و در زمانی که هنوز در خاک ایران بودیم، یک ماشین از طرف دادستانی، ظاهراً با حکم لغو مرخصی من، برای برگرداندنم به زندان، به منزل ما مراجعه کرده بود. یکی از همسایگان شریف که متوجه قضیه و نیت افراد مذکور شده بود، با هوشیاری آن‌ها را دست به سر کرده و گفته بود این خانواده هفته‌ی قبل عازم خارج کشور شده و احتمالاً حالا باید در آمریکا باشند! به این ترتیب، در آخرین لحظه نیز آن تار موی پاره نشد!
هنوز بعد از سالیان، صدای حداد، دادیار وقت اوین در گوشم زنگ می‌زند که روز قبل از خروجم از زندان سرم داد می‌زد و می‌گفت:
« من این حکم را امضاء نمی‌کنم و نمی‌گذارم این منافق پدرسوخته‌ که هفت سال این جا جلوی ما وایساده، همین جوری قِسِر دربره! »

دیدار دوباره با محسن

اوایل مرداد ماه سال ٦٧، بعد از یک ماه و نیم انتظار و پیگیری، بالاخره به همراه مادرم به امریکا رسیدیم....  در آستانه‌ی درب خانه از پشت حباب بلوری اشک‌هایم محسن را دیدم که با قامتی کشیده ولی نحیف و با لبخندی برلب در حالی که به سختی راه می‌رفت، به استقبالم آمد. با شاخه گلی در دست به گرمی و با مهربانی گفت: «به خانه خوش آمدی!». به آغوشش پریدم، با بغض و خنده بوسیدمش و مثل دوران کودکی سربه سر هم گذاشتیم. ٩ سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. او که جوانی خوش سیما، قد بلند و ورزشکار بود و در رشته مهندسی مکانیک تحصیل میکرد، حالا تقریبآ آب شده بود و بسیار وزن کم کرده بود. بخاطر آن تاخیر پنج ساله متاسفانه کار از کار گذشته بود و برای عمل جراحی و پیوند مغز استخوان زمان از دست رفته بود و هیچ کار دیگری نیز برای درمان او موثر نبود.

تمام آن چند ماه را در کنار برادر عزیزم بودم و سعی میکردم لحظات را از دست ندهم. حالش اصلآ خوب نبود ولی همیشه با هم گفتگوهای صمیمی و سازنده داشتیم. وجود او سرشار از دانش و بینش بود و من هم تا آنجا که باعث بهم خوردن شرایط روحی و ناراحتی او نمیشد از زندان و یاران و همبندانم برایش میگفتم. گاهی وقتها ناخوداگاه خودم را جای او میگذاشتم و دچار این وسوسه میشدم که شاید اگر به یارانم پشت میکردم و زودتر میامدم او چنین سرنوشتی نمیداشت؟! ولی هیچوقت، هیچوقت چنین احساسی را حتی در چشمان نجیب او ندیدم ... روزها و شبها با التهاب میگذشت. مادرم مثل پروانه دور ما میچرخید و برادر بزرگتر دیگرم، هفت روز هفته مشغول کار بود و تآمین هزینه سرسام آور خانه و درمان را بعهده داشت.

شخصیت انسانی، مهربانی، فروتنی و روشن بینی‌ محسن همیشه برایم قابل تحسین بود. هنوز هم مثل گذشته خیلی مطالعه می‌کرد. کمتر حرف می‌زد و سنجیده سخن می‌گفت. به لحاظ سیاسی دیدگاه‌های چپ مستقل با گرایش به سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت) داشت و متقابلاً احترام خاصی برای افکار و مواضع سیاسی من قائل بود. توی جمع‌های محفلی با دوستانش، در مقابل تکه پرانی‌ها و نیش زدن‌های به اصطلاح سیاسی برخی افراد به جریانات سیاسی دیگر، موضع می‌گرفت و برخورد جدی می‌کرد.

دوستان ایرانیش که بیشتر از بچه های سیاسی بودند بطور روزانه به دیدن او و ما میامدند و طبعآ در کنار همه صحبتها، بحث های سیاسی روز هم براه بود. روزی یکی از دوستانش که ادعای چپ داشت، با حالت متلک در مورد مجاهدین سوالی از من کرد. نگاه معنی داری به او کردم و قبل از اینکه پاسخی بدهم، محسن برآشفت و به او گفت:
« مواظب حرف زدنت باش، خواهر من با این اعتقاد، هفت سال از بهترین سالهای عمرش را در مقابل این رژیم فاشیست ایستاده، عزیزترین دوستانش را دارند اعدام میکنند، تو چکار کردی؟ اینجا آمریکاست و هر کس عقیده خودش را دارد، یاد بگیر به عقیده دیگران احترام بگذاری...»
طرف حسابی از این برخورد محسن جا خورده بود.

روزهای سخت و اخبار تلخ

مدت کوتاهی بعد از ورود به آمریکا خبر رسید که پدرم بعد از برگشتن از ترکیه به ایران، از طرف دادستانی انقلاب احضار شده و ضمن اعلام لغو مرخصی من، برگشت و تحویل مرا از او خواستار شده بودند. نهایتاً هم او را به اتهام فراری دادن من و در واقع به عنوان گروگان در ازای بازگشت من، بازداشت و به زندان اوین منتقل می‌کنند. ایام بسیار سختی برای کل خانواده‌ی ما در غربت و به خصوص خود من بود. محسن حال خوبی نداشت و هر روز بدتر می‌شد. شیمی درمانی هم جواب نداده بود و بیشتر اوقات تب و درد داشت.

با این که خیلی آشفته خاطر و نگران بودم، ولی در جمع و به خصوص در حضور محسن، با گفتن و خندیدن، نگرانیم را بروز نمیدادم. خدا می‌دانست در دلم چه غوغایی بود. اتفاقاً خود او در بستر بیماری و در آخرین مراحل کشاکش با بیماری مهلک سرطان روحیه‌ی فوق العاده‌ای داشت و هم چنان در حال خواندن و مطالعه بود. حتا در روی تخت بیمارستان، در حالی که به خاطر درد شدید، سرُم مرفین در دست داشت، در همان حال کتاب "مادر" ماکسیم گورکی را به زبان انگلیسی می‌خواند. طفلک معصوم همچون شمع در جلوی چشم‌مان در حال ذوب شدن بود و ما جز رسیدگی و نثار عشق و محبت با تمام وجودمان، کار دیگری نمی‌توانستیم برای او انجام دهیم. در شروع این داستان تلخ قرار بود که من اسباب نجات و ناجی او باشم، ولی نهایتاً او به خاطر بیماری و رنج و دردی که دچارش شده بود، اسباب نجات و ناجی من شده بود.

در آن تابستان گرم و سوزان سال ٦٧، هم زمان با بیماری حاد محسن، به طور پراکنده اخباری از قتل عام زندانیان سیاسی در ایران به گوش می‌رسید. به تدریج در پائیز اخبار بیشتری منتشر می‌شد و ابعاد فاجعه مشخص‌تر می‌گردید. تنها کانال ارتباطی من با دنیای پشت سرم، تلفن خبری مجاهدین بود و از این طریق هر روز اسامی تعدادی از بهترین دوستانم را که در موج قتل عام رفته بودند، می‌شنیدم. یاران مجاهدم: فروزان عبدی، منیره رجوی، میترا اسکندری، سپیده زرگر، مریم گلزاده غفوری، مریم محمدی بهمن آبادی، مژگان سربی، ناهید تحصیلی، اعظم عطاری، شورانگیز و مهری کریمیان، سهیلا و مهری محمدرحیمی، فریبا دشتی، سوسن صالحی، ملیحه اقوامی، فرزانه ضیاءمیرزایی، مهتاب، محبوبه، مهین، صنوبر، سیمین، سارا، شهین، فضیلت، فهیمه، زهرا، فرنگیس، شهناز، مریم، مهناز، هما، طیبه، فریده، اشرف، آفاق، مهری ... حتا شبی نام خودم را نیز در بین اسامی شنیدم.

برای من شنیدن نام هر کدام از آن بچه‌ها تیر جانسوزی بود که بر قلبم فرو می‌رفت. در همان ایام اسامی برخی از بچه‌هایی که در عملیات «فروغ جاویدان» به کاروان شهدای خلق پیوسته بودند هم منتشر می‌شد و من جمع دیگری از بهترین دوستان همرزم و یاران هم بندم را در زمره‌ی این اسامی می‌یافتم. عزیزانی هم چون شهنازعلیقلی، نازی رحیمی، اعظم یوسفی، راضیه هاشمی، مرضیه اعتمادی، مهین رضایی، رضا درودی ...

وداع با محسن

روزها و شب‌های متمادی، یا در کنار تخت محسن با درد و تب او می‌سوختم و یا در گوشه‌ای خلوت با یاد یاران از دست رفته ام می‌گذراندم. آن چنان فشار سنگینی قلبم را می‌فشرد که بعضی وقت‌ها حتا دلم برای خودم هم می‌سوخت. گاه پیش خودم فکر می‌کردم که آیا این روزگار غدّار می‌توانست سخت‌تر از این هم بر من بگیرد؟ راستی گناه نسل ما چه بود؟ مگر ما چه کرده بودیم؟ جز آرزوی دنیایی بهتر و زیباتر و تحمل رنج و اسارت! حتا حالا هم که به آن ایام فکر می‌کنم بی اختیار و از ته دل بر خمینی و دودمان فکری و سیاسی‌اش لعنت می‌فرستم.
برادرم با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد؛ عزیزترین یارانم یا بر دار و یا بر خاک افتاده بودند؛ پدر سالخورده‌ام گروگان و در بند بود و خودم با هزار داغ و درد بر قلب و جگرم، تک و تنها و دور از یاران، در غربت غریبانه و در دنیایی که حتا برای شنیدن درد دل نسل سوخته‌ی ما، گوش شنوایی هم یافت نمی‌شد...

شب اول ژانویه آن سال که همه جا جشن و سرور بود، خانه ما حال و هوای دیگری داشت. آنشب بیست و چهار ساعت بود که نخوابیده بودم و بالای سر محسن بودم، وقتی می خواستم برای کمی استراحت به اتاقم بروم، دستم را گرفت و آرام گفت:
« مینا جون نرو، امشبم پیشم بمون... »

تنم لرزید، دستان تبدارش رو در دستم گرفتم و بوسیدم و کنارش نشستم. آن شب آخرین شب زندگی او بود و ما همگی در کنارش بودیم، و روز اول ژانویه در اولین سالی که در آمریکا بودم او را که ٢٩ سال بیشتر نداشت ناباورانه از دست دادیم... این چنین برادر من، دوست و رفیق من، یار و غم خوار من، و ناجی من هم رفت و من یک بار دیگر مات و مبهوت بر جای ماندم.

امسال هم مثل سالهای قبل، روز اول ژانویه اصلآ حال و هوای سال نو را نداشتم... و ترجیح دادم روز تولدش یعنی سوم ژانویه پیش او بروم و بر سر مزارش باشم. وقتی به نزدش و به آرامگاهش رسیدم با تمام عشق و علاقه یک خواهر «بی عاطفه!» به او گفتم:
محسن عزیزم، برادر و رفیق نازنینم تولدت مبارک!


مینا انتظاری
ژانویه 2016

------------------------------------------------------------------
پانویس:
۱- سروده زیبایی که برادر عزیزم محسن در تابستان سال ۱۳۶۵ موقعی که در زندان بودم در دفتر یاداشتی برایم نوشته بود و سال ٦٧ آن را بدست خودم داد. برگردان این سروده از انگلیسی به فارسی که توسط دوست گرامی، ناصر مهاجر انجام گرفته چنین است:



به خواهرم مينا  - (تابستان ۶۵)

از كوه پرسيدم،
                   در بلندا:
                               چگونه چنين سر برافراشتى؟

كوه پاسخ داد:
                هزاره‌ها از سر بگذراندم
                                               تا چنين بلندايى بنا سازم!

از رود پرسيدم:
                 ميدانى از كجا مى‌آيى
                                             به كجا مى‌روى؟

در حالى كه بر صخره اى فرود مى‌آمد، گفت:
                                                      به تسخير اقيانوس مى‌روم!

از درخت پرسيدم:
                        چگونه بلند بالا شدى
                                                  در برابر بادها و تند بادها؟

درخت گفت:
                 كنار هم مى‌ايستيم
                                         و
                                              جنگلى مى‌سازيم.
 

۲- منبع مقاله: گریز ناگزیر، جلد اول - برگرفته از مطلب «چند پرده از یک زندگی» همراه با برخی افزوده های تکمیلی.

----------------------------------------------------------------------------------

About Me