برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

نسل بی‌عاطفه

نسل بی‌عاطفه!


ملاقات غیرمنتظره در اوین

اوایل زمستان سال ۶۲ در زندان دهشتناک قزل حصار بودم که اسمم را برای بازجویی و انتقال به اوین خواندند. نمی دانستم که چه اتفاق جدیدی افتاده که برای بازجویی احضار شده ام. وقتی با ماشین مخصوص زندان به اوین رسیدیم مرا با چشم بند به طبقه پایین ساختمان دادستانی بردند. هنوز وارد اتاق نشده ضربات مشت و لگد باریدن گرفت، توپ فوتبال شده بودم، از این طرف اتاق توسط یک بازجو به سمت مقابل پرت می شدم و بازجوی روبرو با مشت و لگد به سمت بازجوی قبلی شوتم میکرد. باران فحش و ناسزا هم چاشنی ضربات بود. بعد که از زدن خسته شدند گفتند:
بتمرگ روی صندلی! چشم بندت رو بردار و به هیچ کجا جز روبرو نگاه نمی کنی حق حرف زدن هم نداری، فقط گوش میکنی!

چشم بندم را که برداشتم با بهت و حیرت خواهر کوچکترم را در مقابلم با چشمان پر از اشک دیدم. او یک دانش آموز غیرسیاسی بود و فقط چون در جمع دوستان هم کلاسی اش در مورد رفسنجانی و آخوندهای رژیم جوک گفته بود، از طرف امور تربیتی دبیرستان برایش گزارش رد شده بود و البته در گزارش اضافه کرده بودند که او خواهرش منافق و در زندان است... بنابراین او را هم دستگیر و روانه اوین کرده بودند. من که اصلآ خبر نداشتم و نمیدانستم چی شده و چرا دستگیر شده است، حالا یکدفعه او را در اوین و در آن شرایط میدیدم و او هم شاهد کتک خوردن من در شعبه بازجویی شده بود.

تحمل و تصورش برایم خیلی سخت بود... هنوز گیج بودم و فقط میدیدم که خواهرم همین جور با قطرات اشک مرتب به من می گفت:
 « مینا یک کمی فکر کن تو باید بیایی بیرون، محسن مریض شده و احتیاج به کمک داره و ....»

من که حق حرف زدن و هیچ کار دیگری نداشتم و نمیدانستم که او راجع به چه چیزی حرف می زند... فقط به او نگاه می کردم و با نگاهم به او التماس می کردم که جلوی بازجوها گریه نکند... در همین لحظه بازجوی مربوطه ضربه محکمی به پشت گردنم زد و گفت:
« این رجوی فلان فلان شده که برای این منافقا خانواده نگذاشته....»

بعد رو به خواهر کوچک و ترس خورده من کرد و گفت:
« میخواستم ببینی که خواهرت هیچ احساس و عاطفه ای نداره، همشون مثل سنگ هستند عین رهبرشون...»

ملاقات ما همین بود و بعدش مرا با چشم بند به انفرادی فرستادند...


من البته آن روز این داستان بیماری را اصلآ جدی نگرفتم و هیچ توجهی به آن نکردم چرا که میفهمیدم دستگیری خواهرم و این ملاقات ناگهانی و بقیه حرفها، بیشتر یک سناریو فشار روی من است... ولی خواهرم واقعآ راست میگفت و در ملاقات های بعدی با مادرم این خبر تلخ را خودش بتدریج به من داد. واقعآ محسن در امریکا دچار بیماری سرطان خون شده بود ولی چون در آزمایشات چک آپ خیلی زود متوجه بیماری او شده بودند پزشکان فوق متخصص امریکایی خیلی امیدوار بودند از طریق عمل جراحی پیوند مغز استخوان (Bone Marrow Transplant) که در آن زمان یک شیوه نوین و ابداعی محسوب میشد بتوانند او را معالجه کنند. هرچند بر اساس دانش پزشکی در آن زمان یعنی دهه هشتاد میلادی، فقط افراد درجه یک خانواده بیمار مثل برادر و خواهر را مناسب چنین شیوه و روند درمانی میدانستند و ظاهرآ من کاندید اصلی بودم.

این گذشت و مادرم بعدها گفت که خواهرت بعد از آزادی همه اش اشک می ریزد و میگوید:
« مامان اینها توی زندان آن قدر کتک می خورند و شکنجه میشند که احساس شون رو از دست دادند و انگار درد رو حس نمیکنند، حتی دیگه نمیتونند داد بزنند و اشک بریزند!»

من اما نمیدانستم کی و کجا و چه جوری و به کی باید میگفتم که بخدا من و ما هم حس داریم عاطفه داریم قلب و روح داریم، بخدا من و ما هم درد را حس میکنیم، شوری مزه خون را توی دهان مان میفهمیم و خونمردگی و کبودی را روی بدنهایمان میتوانیم ببینیم، و زیر ضربات شلاق و مشت و لگد با آن بدنهای رنجور و آسیب دیده، حتی بیشتر از دیگران درد میکشیم.

من حتی نمیتوانستم به مادرم یا خواهرم بگویم که بخدا من و ما، بیشتر از هرکس دیگری حق داریم که از این بیداد و جور زمانه فریاد بزنیم و داد بکشیم... و بیشتر از همه نیاز داریم در سوگ و داغ آن همه عزیز و یار و خواهر تیرباران شده و شکنجه شده، مثل باران اشک بریزیم... ولی چه کنیم که با یاران خود و برای آرمان آزادی عهد بسته بودیم در مقابل دشمن بیرحم و سنگدل، ضعف نشان ندهیم و تسلیم نشویم حتی با فدای عشق و علایق و عواطف بی پایان خود!

حکم آزادی در دست حاجی رحمانی

اواخر زمستان سال ۶۲ و حوالی عید نوروز ۶۳ بود، یک روز حاج داوود رحمانی رئیس نابکار و بیرحم قزل حصار وارد بند تنبیهی ما، بند هشت شد و گفت اسامی که میخونم بیاند بیرون. اسامی تعدادی از بچه‌ها از ‌جمله مرا برای خارج شدن از بند خواند. با توجه به شرایط آن دوره‌ی زندان و ترکیب اسم‌ها، اولین حدس‌مان این بود که نوبتِ ما رسیده و راهی شکنجه‌گاه «قبر یا قیامت» هستیم و یا احتمالآ برای یک نوبت کتک خوردن به بیرون بند احضار شده ایم. برای همین بسرعت دو دست لباسی را که داشتیم روی هم پوشیدیم تا لااقل زیر مشت و لگدها کمتر درد بکشیم و آسیب ببینیم... و راه افتادیم.

اما حاجی که متوجه آماده سازی های یواشکی ما شده بود، در حالیکه جلوی درب بند ایستاده بود با لمپنی گفت:
« هیچ گوری نمی برمتون، ایندفعه خیره!! »

کمی بعد متوجه شدیم که داستان چیز دیگری است. ظاهراً در یک تجدید نظر کلی از طرف دادستانی و هم زمان با «دهه‌ی زجر» برخی احکام سنگین زندانیان شکسته شده بود؛ مثلاً حبس ابد به ۱۵ سال... تقلیل یافته بود و حالا حاج رحمانی قرار بود که احکام جدید را ابلاغ کند. این وسط حکم آزادی مشروط من هم به دستش رسیده بود. البته همه‌ی این‌ها منوط به یک شرط ساده و لازم الاجرا بود: ابراز انزجار از «گروهک تروریستی منافقین!»
وقتی حاجی همه‌ی ما را بیرون از بند به خط کرده بود، قیافه‌اش واقعاً دیدنی بود. او در حالی که با ناباوری برگه‌های احکام دادستانی را در دستش بُر می‌زد، با غیض به تک تک ما نگاه می‌کرد و با غرولند می‌گفت: «مسئولین باید دیوونه شده باشن... شاید هم نمی‌دونن شماها توی چه بندی هستین!» حتی حاضر نشد که احکام جدید را به بچه‌ها ابلاغ کند.

به من که رسید با حالتی که انگار جواب سؤالش را پیشاپیش می‌داند، پرسید: «حاضری مصاحبه کنی؟». من ساده و صریح گفتم: نه! حاجی نگاهی به ورقه اش کرد، چیزی نوشت و بعد با تندی گفت:
« برو گمشو توی بند منافق فلان فلان شده، شماها حتی به فکر خانواده تون هم نیستید...»

بعدها فهمیدم حکم آزادیم که با تلاش بسیار پدر و مادرم در ایران و برادرانم از طریق وکیل حقوقی و متخصصین پزشکی در امریکا و مخصوصآ بواسطه یکی دو پارتی بسیار صاحب نفوذ مذهبی در قم صادر شده بود و با عبور از هفت خوان به دست حاجی رسیده بود، همان روز به آن راحتی توسط او به اوین برگردانده شد.

 ناصریان و شرط آزادی

یک سال و نیم بعد، به دنبال پیگیری‌ها و دوندگی‌های بی پایان خانواده و به خصوص مادرم، باز از کانال همان افراد بسیار با نفوذ و صاحب منصب مربوطه، پرونده و حکم آزادی من به جریان افتاد و دوباره پشت در اتاق آزادی! قرار گرفتم. این بار تابستان ٦٤ بود، از سنگینی فضای عمومی و جو حاکم بر زندان‌ها تا حدودی کاسته شده بود و تعداد نسبتاً زیادی از بچه‌های زندانی، به خصوص در بند زنان، با شرایط سبک‌تر و سهل‌تری آزاد می‌شدند.

در یکی از همان روزها، ناصریان (آخوند مقیسه) دادیار بی رحم اوین و قزل‌حصار مرا احضار کرد. در همان یکی دو برخورد اول متوجه شدم که حکم آزادی من زیر دست او قرار گرفته است. از من پرسید: «مصاحبه می‌کنی؟». به آرامی گفتم: نه! عکس العملی نشان نداد. بعد یک مرتبه پرسید: «منافقین بند کی‌ها هستند؟». من هم خونسرد اسم مسئول بند که از توابین زندان بود را گفتم. در لحظه‌ی اول، از این که در پاسخ این سؤالش با کلماتی هم چون: «نمی‌دانم؛ خبر ندارم؛ از کجا بدانم؛ به من چه مربوط و...» جواب سربالا نداده بودم، در چهره و چشم‌هایش ناخودآگاه حالت رضایت همراه با تعجب دیده شد.

ولی چند لحظه بعد، انگار که تازه متوجه قضیه شده باشد، با خشم به طرفم خیز برداشت و فریاد زد:
« منافق پدرسوخته، اسم توابین را به جای منافق به من می‌گی.؟! »
در حالی که خودم را روی صندلی آماده مشت و لگدهایش می‌کردم، با قیافه‌ی حق به جانبی گفتم:
« خب می‌پرسید منافق کیه، منم می‌گم همین‌ها هستند که هر روز به یک رنگی در میاند! »

خلاصه این بار هم با توهین و ناسزا به بند برگشتم و در کنار یاران باوفایم آرام گرفتم. خیلی خوب می‌دانستم برادر عزیزم محسن هیچوقت راضی نمی‌شود که من برای نجات جان او، به آرمانم و به یارانم، به خودم و به خلقم خیانت کنم.

رهایی از بند

اواخر اردیبهشت ۶۷، وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟ 

بعدها فهمیدم که پس از تلاش‌ها و دوندگی‌های مستمر و خستگی ناپذیر خانواده‌ام و ملاقات‌هایی که با مقامات قضایی داشتند و البته سفارشات خاصی که شده بود، نهایتاً بعد از حدود هفت سال، حکم خروج موقت من از طرف دادستانی صادر می‌شود، با این عنوان که مدت کوتاه باقی مانده‌ی زندانم را به صورت مرخصی اضطراری طی کنم تا بعداً در مورد صدور حکم آزادیم تصمیم گرفته شود.

پیچیدگی قضیه را می‌دانستم در کجاست... حکم آزادی مشروط روی پرونده بود ولی «حداد»، قاضی حداد کنونی و دادیار وقت زندان در آن زمان، مخالف بود. چرا که حداقل شرط آزادی، انجام مصاحبه یا نوشتن انزجارنامه بود که من زیر بار نرفته بودم. بهرحال وقتی این حکم جدید به زندان می‌رسد، «حسین زاده» مسئول اوین که همیشه تأکید می‌کرد «هیچ کس از سالن ۳ پایش به بیرون نخواهد رسید» ظاهراً برای به کرسی نشاندن حرف خودش، مرا ابتدا از سالن ۳ به مدت دو روز به انفرادی فرستاد و بعد هم ۴۸ ساعت به سالن ۲ منتقل کرد تا از آن جا حکم مرخصی من از زندان به اجرا گذاشته شود.

آن شب در سلول انفرادی، با همان لباس و مانتوی که بوی عطر عزیزان هم بندم را می‌داد، تا صبح به دیوار تکیه دادم و بی صدا سوختم و اشک ریختم. نمی‌دانم چرا، ولی خیلی نگران‌شان بودم. شاید هم فکر می‌کردم دیگر آن‌ها را نخواهم دید.
بالاخره چند روز بعد با یک حکم موقت، با دو ضامن معتبر و وثیقه سند کامل خانه از زندان بیرون آمدم.

فرار از جهنم

آخرین قسمت عبور از مرز زمینی بازرگان را در یک نیمه شب بهاری با اتوبوس طی کردیم و من در حالتی بین خواب و بیداری به مرز رسیدم. وقتی بعد از انجام مراحل قانونی از مرز زمینی گذشتیم و قدم برخاک ترکیه گذاشتیم، در آن تاریکی شب ناگهان مادرم را دیدم که در قسمت بلوارمانند وسط خیابان و در روی زمین خاکی، نماز و سجده‌ی شکر به جا می‌آورد و اشک می‌ریزد. از پدرم پرسیدم این چه وقت نماز خواندن است؟! او در جواب همراه با بغض گفت: «هیچ وقت فکر نمی‌کردیم روزی بتوانیم تو را از چنگال آن گرگها، زنده به این جا بیاوریم!». من هنوز گیج و منگ بودم و احساسی داشتم که هیچ وقت نتوانستم آنرا بازگو کنم. پشت سرم، وطنم و مردمم و عزیزترین یارانم در بند بودند؛ خودم در خاک غربت با آینده‌ای نامعلوم؛ و برادر بیمارم در آن سوی کره زمین، چشم انتظار...

بعدها شنیدم درست روز بعد از این که ما خانه را ترک و به سوی مرز ترکیه حرکت کردیم و در زمانی که هنوز در خاک ایران بودیم، یک ماشین از طرف دادستانی، ظاهراً با حکم لغو مرخصی من، برای برگرداندنم به زندان، به منزل ما مراجعه کرده بود. یکی از همسایگان شریف که متوجه قضیه و نیت افراد مذکور شده بود، با هوشیاری آن‌ها را دست به سر کرده و گفته بود این خانواده هفته‌ی قبل عازم خارج کشور شده و احتمالاً حالا باید در آمریکا باشند! به این ترتیب، در آخرین لحظه نیز آن تار موی پاره نشد!
هنوز بعد از سالیان، صدای حداد، دادیار وقت اوین در گوشم زنگ می‌زند که روز قبل از خروجم از زندان سرم داد می‌زد و می‌گفت:
« من این حکم را امضاء نمی‌کنم و نمی‌گذارم این منافق پدرسوخته‌ که هفت سال این جا جلوی ما وایساده، همین جوری قِسِر دربره! »

دیدار دوباره با محسن

اوایل مرداد ماه سال ٦٧، بعد از یک ماه و نیم انتظار و پیگیری، بالاخره به همراه مادرم به امریکا رسیدیم....  در آستانه‌ی درب خانه از پشت حباب بلوری اشک‌هایم محسن را دیدم که با قامتی کشیده ولی نحیف و با لبخندی برلب در حالی که به سختی راه می‌رفت، به استقبالم آمد. با شاخه گلی در دست به گرمی و با مهربانی گفت: «به خانه خوش آمدی!». به آغوشش پریدم، با بغض و خنده بوسیدمش و مثل دوران کودکی سربه سر هم گذاشتیم. ٩ سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. او که جوانی خوش سیما، قد بلند و ورزشکار بود و در رشته مهندسی مکانیک تحصیل میکرد، حالا تقریبآ آب شده بود و بسیار وزن کم کرده بود. بخاطر آن تاخیر پنج ساله متاسفانه کار از کار گذشته بود و برای عمل جراحی و پیوند مغز استخوان زمان از دست رفته بود و هیچ کار دیگری نیز برای درمان او موثر نبود.

تمام آن چند ماه را در کنار برادر عزیزم بودم و سعی میکردم لحظات را از دست ندهم. حالش اصلآ خوب نبود ولی همیشه با هم گفتگوهای صمیمی و سازنده داشتیم. وجود او سرشار از دانش و بینش بود و من هم تا آنجا که باعث بهم خوردن شرایط روحی و ناراحتی او نمیشد از زندان و یاران و همبندانم برایش میگفتم. گاهی وقتها ناخوداگاه خودم را جای او میگذاشتم و دچار این وسوسه میشدم که شاید اگر به یارانم پشت میکردم و زودتر میامدم او چنین سرنوشتی نمیداشت؟! ولی هیچوقت، هیچوقت چنین احساسی را حتی در چشمان نجیب او ندیدم ... روزها و شبها با التهاب میگذشت. مادرم مثل پروانه دور ما میچرخید و برادر بزرگتر دیگرم، هفت روز هفته مشغول کار بود و تآمین هزینه سرسام آور خانه و درمان را بعهده داشت.

شخصیت انسانی، مهربانی، فروتنی و روشن بینی‌ محسن همیشه برایم قابل تحسین بود. هنوز هم مثل گذشته خیلی مطالعه می‌کرد. کمتر حرف می‌زد و سنجیده سخن می‌گفت. به لحاظ سیاسی دیدگاه‌های چپ مستقل با گرایش به سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت) داشت و متقابلاً احترام خاصی برای افکار و مواضع سیاسی من قائل بود. توی جمع‌های محفلی با دوستانش، در مقابل تکه پرانی‌ها و نیش زدن‌های به اصطلاح سیاسی برخی افراد به جریانات سیاسی دیگر، موضع می‌گرفت و برخورد جدی می‌کرد.

دوستان ایرانیش که بیشتر از بچه های سیاسی بودند بطور روزانه به دیدن او و ما میامدند و طبعآ در کنار همه صحبتها، بحث های سیاسی روز هم براه بود. روزی یکی از دوستانش که ادعای چپ داشت، با حالت متلک در مورد مجاهدین سوالی از من کرد. نگاه معنی داری به او کردم و قبل از اینکه پاسخی بدهم، محسن برآشفت و به او گفت:
« مواظب حرف زدنت باش، خواهر من با این اعتقاد، هفت سال از بهترین سالهای عمرش را در مقابل این رژیم فاشیست ایستاده، عزیزترین دوستانش را دارند اعدام میکنند، تو چکار کردی؟ اینجا آمریکاست و هر کس عقیده خودش را دارد، یاد بگیر به عقیده دیگران احترام بگذاری...»
طرف حسابی از این برخورد محسن جا خورده بود.

روزهای سخت و اخبار تلخ

مدت کوتاهی بعد از ورود به آمریکا خبر رسید که پدرم بعد از برگشتن از ترکیه به ایران، از طرف دادستانی انقلاب احضار شده و ضمن اعلام لغو مرخصی من، برگشت و تحویل مرا از او خواستار شده بودند. نهایتاً هم او را به اتهام فراری دادن من و در واقع به عنوان گروگان در ازای بازگشت من، بازداشت و به زندان اوین منتقل می‌کنند. ایام بسیار سختی برای کل خانواده‌ی ما در غربت و به خصوص خود من بود. محسن حال خوبی نداشت و هر روز بدتر می‌شد. شیمی درمانی هم جواب نداده بود و بیشتر اوقات تب و درد داشت.

با این که خیلی آشفته خاطر و نگران بودم، ولی در جمع و به خصوص در حضور محسن، با گفتن و خندیدن، نگرانیم را بروز نمیدادم. خدا می‌دانست در دلم چه غوغایی بود. اتفاقاً خود او در بستر بیماری و در آخرین مراحل کشاکش با بیماری مهلک سرطان روحیه‌ی فوق العاده‌ای داشت و هم چنان در حال خواندن و مطالعه بود. حتا در روی تخت بیمارستان، در حالی که به خاطر درد شدید، سرُم مرفین در دست داشت، در همان حال کتاب "مادر" ماکسیم گورکی را به زبان انگلیسی می‌خواند. طفلک معصوم همچون شمع در جلوی چشم‌مان در حال ذوب شدن بود و ما جز رسیدگی و نثار عشق و محبت با تمام وجودمان، کار دیگری نمی‌توانستیم برای او انجام دهیم. در شروع این داستان تلخ قرار بود که من اسباب نجات و ناجی او باشم، ولی نهایتاً او به خاطر بیماری و رنج و دردی که دچارش شده بود، اسباب نجات و ناجی من شده بود.

در آن تابستان گرم و سوزان سال ٦٧، هم زمان با بیماری حاد محسن، به طور پراکنده اخباری از قتل عام زندانیان سیاسی در ایران به گوش می‌رسید. به تدریج در پائیز اخبار بیشتری منتشر می‌شد و ابعاد فاجعه مشخص‌تر می‌گردید. تنها کانال ارتباطی من با دنیای پشت سرم، تلفن خبری مجاهدین بود و از این طریق هر روز اسامی تعدادی از بهترین دوستانم را که در موج قتل عام رفته بودند، می‌شنیدم. یاران مجاهدم: فروزان عبدی، منیره رجوی، میترا اسکندری، سپیده زرگر، مریم گلزاده غفوری، مریم محمدی بهمن آبادی، مژگان سربی، ناهید تحصیلی، اعظم عطاری، شورانگیز و مهری کریمیان، سهیلا و مهری محمدرحیمی، فریبا دشتی، سوسن صالحی، ملیحه اقوامی، فرزانه ضیاءمیرزایی، مهتاب، محبوبه، مهین، صنوبر، سیمین، سارا، شهین، فضیلت، فهیمه، زهرا، فرنگیس، شهناز، مریم، مهناز، هما، طیبه، فریده، اشرف، آفاق، مهری ... حتا شبی نام خودم را نیز در بین اسامی شنیدم.

برای من شنیدن نام هر کدام از آن بچه‌ها تیر جانسوزی بود که بر قلبم فرو می‌رفت. در همان ایام اسامی برخی از بچه‌هایی که در عملیات «فروغ جاویدان» به کاروان شهدای خلق پیوسته بودند هم منتشر می‌شد و من جمع دیگری از بهترین دوستان همرزم و یاران هم بندم را در زمره‌ی این اسامی می‌یافتم. عزیزانی هم چون شهنازعلیقلی، نازی رحیمی، اعظم یوسفی، راضیه هاشمی، مرضیه اعتمادی، مهین رضایی، رضا درودی ...

وداع با محسن

روزها و شب‌های متمادی، یا در کنار تخت محسن با درد و تب او می‌سوختم و یا در گوشه‌ای خلوت با یاد یاران از دست رفته ام می‌گذراندم. آن چنان فشار سنگینی قلبم را می‌فشرد که بعضی وقت‌ها حتا دلم برای خودم هم می‌سوخت. گاه پیش خودم فکر می‌کردم که آیا این روزگار غدّار می‌توانست سخت‌تر از این هم بر من بگیرد؟ راستی گناه نسل ما چه بود؟ مگر ما چه کرده بودیم؟ جز آرزوی دنیایی بهتر و زیباتر و تحمل رنج و اسارت! حتا حالا هم که به آن ایام فکر می‌کنم بی اختیار و از ته دل بر خمینی و دودمان فکری و سیاسی‌اش لعنت می‌فرستم.
برادرم با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد؛ عزیزترین یارانم یا بر دار و یا بر خاک افتاده بودند؛ پدر سالخورده‌ام گروگان و در بند بود و خودم با هزار داغ و درد بر قلب و جگرم، تک و تنها و دور از یاران، در غربت غریبانه و در دنیایی که حتا برای شنیدن درد دل نسل سوخته‌ی ما، گوش شنوایی هم یافت نمی‌شد...

شب اول ژانویه آن سال که همه جا جشن و سرور بود، خانه ما حال و هوای دیگری داشت. آنشب بیست و چهار ساعت بود که نخوابیده بودم و بالای سر محسن بودم، وقتی می خواستم برای کمی استراحت به اتاقم بروم، دستم را گرفت و آرام گفت:
« مینا جون نرو، امشبم پیشم بمون... »

تنم لرزید، دستان تبدارش رو در دستم گرفتم و بوسیدم و کنارش نشستم. آن شب آخرین شب زندگی او بود و ما همگی در کنارش بودیم، و روز اول ژانویه در اولین سالی که در آمریکا بودم او را که ٢٩ سال بیشتر نداشت ناباورانه از دست دادیم... این چنین برادر من، دوست و رفیق من، یار و غم خوار من، و ناجی من هم رفت و من یک بار دیگر مات و مبهوت بر جای ماندم.

امسال هم مثل سالهای قبل، روز اول ژانویه اصلآ حال و هوای سال نو را نداشتم... و ترجیح دادم روز تولدش یعنی سوم ژانویه پیش او بروم و بر سر مزارش باشم. وقتی به نزدش و به آرامگاهش رسیدم با تمام عشق و علاقه یک خواهر «بی عاطفه!» به او گفتم:
محسن عزیزم، برادر و رفیق نازنینم تولدت مبارک!


مینا انتظاری
ژانویه 2016

------------------------------------------------------------------
پانویس:
۱- سروده زیبایی که برادر عزیزم محسن در تابستان سال ۱۳۶۵ موقعی که در زندان بودم در دفتر یاداشتی برایم نوشته بود و سال ٦٧ آن را بدست خودم داد. برگردان این سروده از انگلیسی به فارسی که توسط دوست گرامی، ناصر مهاجر انجام گرفته چنین است:



به خواهرم مينا  - (تابستان ۶۵)

از كوه پرسيدم،
                   در بلندا:
                               چگونه چنين سر برافراشتى؟

كوه پاسخ داد:
                هزاره‌ها از سر بگذراندم
                                               تا چنين بلندايى بنا سازم!

از رود پرسيدم:
                 ميدانى از كجا مى‌آيى
                                             به كجا مى‌روى؟

در حالى كه بر صخره اى فرود مى‌آمد، گفت:
                                                      به تسخير اقيانوس مى‌روم!

از درخت پرسيدم:
                        چگونه بلند بالا شدى
                                                  در برابر بادها و تند بادها؟

درخت گفت:
                 كنار هم مى‌ايستيم
                                         و
                                              جنگلى مى‌سازيم.
 

۲- منبع مقاله: گریز ناگزیر، جلد اول - برگرفته از مطلب «چند پرده از یک زندگی» همراه با برخی افزوده های تکمیلی.

----------------------------------------------------------------------------------

زنی که حق وجود ندارد

زنی که حق وجود ندارد!

تمام دهه سیاه و خونین شصت را در زندان و بندهای سیاسی بسربرد، ده سال! آنهم در شکنجه گاههایی همچون اوین مخوف و قزل حصار و گوهردشت، در آن دورانی که دژخیم لاجوردی در دادستانی با خط امامیهای هفت خط، در جنایت و خونریزی علیه گلهای سرسبد نسل انقلاب، در پیشگاه آن امام کذّاب، کورس و رقابت بیرحمانه ای با هم داشتند... اتاقهای تعزیر آغشته در چرک و خون، شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص، وداع های آخر با یاران و وصیت نوشتن نوجوانان، شبهای بینهایت و فجایع واحد مسکونی و قبر و قیامت...

حدود هفت سالش را باهم در همان زندان و شرایط هولناک، همزنجیر و گاه همبند بودیم... در فاجعه ملی «قتل عام» تابستان ۶۷ در صف اعدام بود، از معدود شاهدان و بازماندگان در آن هنگامه ی بود که یاران همبندش را بسوی طناب های دار میبردند و خدا میداند که شاهد چه صحنه هایی بوده... وقتی هم که از بند و زندان رها شد و حتی تشکیل خانواده داد باز هم آرام و قرار نداشت. سرانجام بعد از چند سال، کودک دو ساله اش را که پاره تنش بود به خانواده اش سپرد و برای ادامه مبارزه با ملایان تبهکار راهی خط مقدم نبرد در «اشرف» و خطرناک ترین جایی شد که جز جنگ و جراحت و زندگی سنگری و محاصره و بمباران و کشته شدن چیز بهتری برایش متصور نبود.

بارها تا یک قدمی مرگ پیش رفت و شاهد بدنهای مجروح و یا پیکرهای تکه تکه شده یاران عزیزش بود. در این مسیر و برای وقف تمام عیار زندگیش بخاطر آرمانش، حتی از همسرش نیز جدا شد. شرایط سیاسی و نظامی تیره و تار بود و چشم انداز روشنی در پیش نبود ولی این «زن» همراه با خیل یارانش جا نزد در حالیکه برخی دیگر و از جمله همسر سابقش، با هر توجیهی، ترجیح دادند که به همرزمان سابق شان پشت کنند و رفتند. او با سی و چند سال سابقه زندگی سیاسی و مبارزاتی بعنوان یک رزمنده آزادی، هنوز با یک امید و آرزو زندگی میکند: سرنگونی فاشیسم مذهبی!

او حالا در لیبرتی در شرایط بسیار طاقت فرسای زیستی و محاصره پزشکی، در کنار همان یاران و دلاورانی بسر میبرد که پس از سالیان بر سوگندشان برای آزادی و به پیمانشان با خلق محبوبشان همچنان وفادار مانده اند، در حالیکه در هر شب و هر روز و یا حتی هر لحظه، سایه موشکهای مرگبار سفارشی از جانب ملایان و لهیب آتش انفجار و نفیر سوت قبل از انفجارشان را بر روی قتلگاه خود میتوانند حس کنند... ولی هنوز ایستاده اند البته با غرور و افتخار!

اسمش پروین است، پروین فیروزان، شاید اگر ایرانی و مجاهد نبود الان در ادبیات سیاسی معاصر و در محافل مبارزان تبعیدی، بسا درودها و سرودها به افتخارش ترّنم و طنین انداز میشد و چه بسا در رزمندگی و پایداری و فداکاری، حتی از «رزا لوکزامبورگ» و یا «تانیا» همرزم چه گوارا و «جمیله بوپاشا» و بسیاری دیگر از زنان پارتیزان و مبارزان جانفشان معروف جهان، منزلتی بالاتر میافت.
شاید هم کافی بود او زن کُردی باشد از اهالی شجاع کوبانی یا چریکی چپ در جنگلهای بولیوی... آنوقت فیلمها و کلیپ های واقعی از فرازهای زندگیش ساخته میشد ... حتی بی بی سی هم برای خالی نبودن عریضه برای او و یارانش برنامه ویژه میگذاشت، البته با دعوت از دوستانش و نه دشمنانش!
ولی هیهات که فعلآ در چهارچوب سیاست جهانی مماشات و تبانی ارتجاع داخلی و استعمار خارجی بر علیه منافع مردم ایران، این چنین مقرر شده که مجاهدین ایرانی کاملآ سانسور شوند و بدتر از آن سنگسار سیاسی شوند و البته ریختن خونشان هم که مباح است، حتی دست بسته و بی سلاح و بیدفاع...

همه ما، ملاهای تبهکار را خوب میشناسیم، همان قاتلین آزادیخواهان ایران زمین و غاصبین حق حاکمیت مردم ایران، که البته دشمن اصلی ما، همه ما، و از جمله پروین و یارانش هستند. ولی اوضاع و احوال روزگار ما بسا فراتر و پیچیده تر از این حرفهاست، بخصوص وقتی پای نارفیقان نابکار و خائنین خنجر بدست هم به میان میاید...
من در حد همان خاطرات سایه روشن دوران زندان، پروین را دختری متواضع و مهربان بیاد دارم. در تمامی سالهای تبعید هم با اینکه از طریق سیمای آزادی و یا سایتهای اینترنتی با اشتیاق دنبال میکردم، بندرت میدیدم که او از دلاوری و درد و رنج و یا خاطرات تلخ و شیرین خودش چه در زندان و چه در میدانهای رزم آزادیبخش سخن بگوید... چند روز پیش اما، او با همه بردباری و ازخودگذشتگی که در برابر ناملایمات و نامردمی ها، بخصوص طی سالهای پرفتنه اخیر داشته و خودش را سنگ زیرین آسیاب کرده بود، برای مقابله با یک جنگ کثیف روانی، نامه روشنگری نوشت و از مجامع حقوق بشری تقاضای کمک کرد.

ماجرا بسادگی از این قرار است که همسر سابق پروین، یعنی عباس محمدرحیمی، در حالیکه ۱۸ سال پیش رسمآ از یکدیگر جدا شده و طلاق گرفتند و ۱۱ سال قبل هم عباس از کلیه روابط مجاهدین جدا شده و سالهاست که در انگلستان زندگی شخصی خودش را دارد و حالا متاسفانه بخاطر بیماری مزمن سرطان در بیمارستانی در لندن بستری است، بناگاه در یک نامه چند خطی، آمرانه از رهبری مجاهدین میخواهد که پروین را هرچه زودتر از «لیبرتی» نزد او و پسرش به «لندن» بیاورند! و اگر این کار نشود آنوقت همان کاری را میکنند که الان دارند میکنند! یعنی سیلابی از اتهام علیه مجاهدین و رهبرانش...

من خانواده «محمدرحیمی» را لااقل از دوران زندان بخوبی میشناسم. دو دختر دلاور این خانواده یعنی مهری و سهیلا محمدرحیمی از عزیزترین یاران مجاهدم بودند که در تابستان ۶۷ سربدار شدند. دو پسر دلیر این خانواده، عزیز و هوشنگ نیز یکی فدایی و یکی مجاهد، جان شیرین را فدای راه آزادی کردند. همینطور یک نوه شانزده ساله این خانواده هم بنام حسین مجیدی به جرم مجاهد بودن تیرباران شد. حتی پدر و مادر این خانواده هم یکی دو سالی در بندهای سیاسی بودند. خود عباس هم بعنوان هوادار مجاهدین ده سال زندان بوده، هفت سالی هم در اشرف بوده...

ولی اصل داستان نه عباس و بیماریش است نه عاطفه خانوادگی و نه ارزشهای انسانی و یا پرنسیبهای سیاسی... همه اینها ابزاری است که رذیلانه توسط ایرج مصداقی در صفحات مجازی، برای سربریدن حقیقت و انکار واقعیت بکار گرفته میشود. جفاکاریی که در اولین قدم با نامردی تمام «وجود یک زن سالار» یعنی همبند عزیزم پروین را کاملآ نفی میکند و در قدم بعد شریرانه تمامیت یک جنبش، تشکیلات و رهبری آن را میالاید.
برای او درد و رنج دیگران، و مرگ پدران و مادران، و کشته شدن مجاهدان و رزمندگان، و هر شکست و پیروزی جنبش آزادیخواهانه مردم ایران و خلاصه هر اتفاق کوچک و بزرگ دیگری در صحنه سیاسی ایران، قبل از هرچیز در ذهن بیمار و مالیخولیای او «سوژه ای» است برای نفرت پراکنی و هرزه نویسی علیه مجاهدین و رهبری آن!

شاید باورش و یا درکش مشکل باشد ولی متاسفانه حقیقت دارد. همین بیماری و بستری شدن عباس (ابراهیم) را ببینید، چند سال پیش هم او با همین بیماری سرطان مغز در همان کشور محل سکونتش یعنی انگلستان بستری شد، جراحی شد و حتی متاسفانه در زیر عمل دچار سکته مغزی شد... حالش هم اصلآ خوب نبود ولی عباس اصلآ بخودش این حق را نداد که «زن» سابقش را بعنوان «مایملک» دائمش از اشرف احضار کند و تازه مثل اینبار بقول خودش «افشاگری» هم بکند.

مشخص است که در این جنگ روانی جدید هم مثل تمام سوژه های دو سه سال اخیر، باز هم کانون نفرت و انبان کینه و منبع این کینه ورزی ویرانگر خود مصداقی است. نمیشود از سوئد به لندن برود و با سواستفاده ناجوانمردانه از درد و رنج یک خانواده داغدار که اتفاقآ افتخار و سربلندی عزیزان جانفشان شان با اعتبار خانواده بزرگ مجاهدین و فدایی عجین است، زهر و کین پایان ناپذیرش را بر سر و روی همین مجاهدین سراپا خونین تخلیه نکند.
به تاریخ نوشتن نامه احضاریه از طرف عباس و پسرش و انتشارش در سایت پژواک مصداقی توجه کنید، کار خودش است.... ادامه اش هم مثل سوژه های قبلی است، ورود باند قلمزن مربوطه و فرافکنی منجلاب درونی، و بعد انتشار نامه دادخواهی از طرف خانواده با همان ادبیات مصداقی و تولید فیلم و مصاحبه و هزار دروغ و دغل دیگر.. البته تمام این «روشنگریهای» فی سبیل الله هم، بی کم و کاست در دهها سایت آلوده «وزارتی» ساعت به ساعت با عکس و تفصیلات چاپ و بازنشر میشود!

راستش در این یکی دو سال و در پروسه این جنگ کثیف روانی، به تلخی سعی میکردم از ورود و دخالت مستقیم در آن پرهیز کنم چرا که فکر میکردم این فضای آلوده و آشفته هرچه بیشتر مورد سواستفاده وزارت جهنمی اطلاعات آخوندی قرار میگیرد. ولی بتدریج برایم محرز شد که اتفاقآ تمام این اتفاقات در چهارچوب همان پروژه پلید «شیطان سازی» و بی اعتبار کردن اپوزیسیون ملایان، توسط خود «وزارت» و ستاد «نفاق» آن هماهنگ و هدایت میشود. چگونگی و مکانیزم این کنترل، نقش و ماهیت بازیگران این کارزار نامشروع، و رابطه مستقیم یا غیرمستقیم و آگاهانه یا ناآگاهانه آنان، چندان تفاوتی در نتیجه کار ندارد. از نظر من و در یک تصویر کلی تر، در این جنگ سیاسی روانی ما با خود وزارت اطلاعات طرف هستیم.

بهرحال داشتم از همبند عزیزم، آن زن آزاده و مجاهد خلق پروین فیروزان میگفتم و اینکه او در برابر اِعمال نظر و دخالت این مردان صاحب اختیار! به حریم زندگی شخصی و سیاسی اش و سواستفاده دشمن حاکم، در یک نامه سرگشاده به کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل مینویسد:
« سایت‌های وزارت اطلاعات مدت‌هاست در مقالات و نامه‌هایی توسط همسر سابق من بنام ابراهیم محمد‌رحیمی که ۱۸ سال پیش از یکدیگر طلاق گرفته و هیچ نسبتی با من ندارد، علیه شخص من لجن پراکنی نموده و چنین وانمود می‌کند که من خلاف انتخاب خودم در لیبرتی هستم و خواستار دیدار با من شده است.... من یک دختر جوان نیستم که فریب کسی را بخورم. من زندگی و مسیرم را خودم انتخاب کرده‌ام و به آن  عشق  می‌ورزم. من  ۵۳ ساله و لیسانس هستم و به ‌اندازۀ کافی سرد و گرم‌ چشیده‌ام که استقلال رأی داشته باشم.... »

آنوقت در برابر این درخواست و دادخواهی ساده و حداقلی یک زن آزاده با آن سوابق و دانش و تجربه، بلافاصله مصداقی با تهمت و تحریف وارد میشود و همان اول کار در هرزنامه خود، تمام شخصیت و منزلت و درک و شعور و حتی موجودیت این «زن رزمنده» را لگدکوب میکند و با رذالت مدعی میشود این نامه را مسعود رجوی نوشته است و پروین فقط امضا کرده است! یعنی که این «ضعیفه» اساسآ چنین حق و توانایی ندارد، شعور و اراده ای از خود ندارد، بلد نیست چیزی بنویسد، حتی زبان گفتن هم ندارد، اصلآ حق وجود ندارد!

تصورش را بکنید سوگلی سایتهای بدنام وزارت اطلاعات در حالیکه خودش حتی یکساعت شرایط سخت و پیچیده زندگی و مبارزات شیرزنانی همچون پروین را در میدانهای نبرد آزادیبخش و جنگ سیاسی و بمبارانهای مهیب و محاصره و تحریم و تهدیدهای مداوم، نه تجربه کرده و نه حتی توان و انگیزه فهمش را دارد، چه تصویری از یک زن فرمانده و عضو شورای رهبری مجاهدین میدهد... زنانی بی اراده، بی سواد، بی هویت و بزدل که مسحور و اسیر یک رهبری «بزدل و فراری» در یک «فرقه تاریک اندیش» شده اند!

نفرت پراکنی او به همین جا ختم نمیشود. در همین هرزنامه، پروین و پروین ها توسط این فرد فرومایه متهم میشوند که در مناسبات داخلی خود با رهبری مجاهدین آلوده به روابط جنسی بوده اند... واقعآ تنم میلرزد از اینهمه بی شرافتی وقتی چنین اتهاماتی را میخوانم. در آن سالهای خون و جنون در زندانهای خمینی، حتی لاجوردی و حاج داوود رحمانی هم برای زدن چنین اتهاماتی به ما دچار دست انداز میشدند... بسیاری میدانند و تجربه کرده اند و عمیقآ باور دارند که در تاریخ سیاسی معاصر ایران، نسل دختران و زنان مجاهد خلق در زمره پاکترین، پاکبازترین و پرهیزکارترین بوده اند. چنین اتهامات اخلاقی و کثیفی فقط از درون ذهنی تراوش میکند که یا خودش آلوده و ناپاک بوده است و یا در سقوط و انحطاط به چنین منجلابی رسیده است.

حالا عدالت و انصاف را ببینید، زنی رزمنده و آزاده با کوله باری از تجربیات گرانبارِ یک نسل، با پنجاه و چند سال سن حق ندارد در مورد زندگی و آینده خودش و نقشه مسیر و مشی مبارزاتی اش تصمیم بگیرد و انتخاب کند ولی بدخواهانش و دشمنان سازمان آرمانیش این حق را دارند که از راه دور برای او تصمیم بگیرند و او را وادار کنند از اصول اعتقادی و سیاسی که سی چهل سال برایش جنگیده دست بشوید، به همسنگران و همرزمانش پشت کند... و بفرموده هرچه زودتر خودش را از «لیبرتی» به لندن و نزد شوهر سابق اش که بیمار است برساند.

سالها پیش وقتی عباس، بهردلیلی تصمیم به ترک پایگاه اشرف و جدایی از یاران  مجاهدش گرفت قاعدتآ پروین معترض او نشد که جاگذاشتن همسر سابق آنهم یک زن در وسط بیابانهای عراق با مرام «لوطی گری و جوانمردی» جور در نمیاید... چرا که بحث بر سر دو انتخاب و دو مسیر کاملآ متفاوت از زندگی بود و آن دو دیگر هیچ پیوند و تعهد خانوادگی نسبت به هم نداشتند. یکی برای ادامه مبارزه با فاشیسم مذهبی در کنار یاران ماند و ایستاد و دیگری بدنبال زندگی شخصی خود رفت...
بنگرید حالا که پروین فقط با یک نامه از حق انسانی و استقلال نظر خود دفاع کرده، تازه طلبکار هم شده اند که چرا ول نمیکنی و نمیایی پیش ما! میدانم ممکن است باور نکنید ولی بروید نگاهی به سایت پژواک مصداقی و دیگر سایتهای آلوده وزارت اطلاعات بکنید تا ابعاد این فاجعه را بهتر متوجه شوید.

طنز روزگار را می بینید! در فرهنگ منحط مصداقی و باندش هرکس که از مجاهدین جدا شود و ترک صحنه نبرد و مقاومت علیه رژیم را بکند میشود «منتقد دلسوز» و اگر با پایداری و وفاداری بایستد و جانفشانی کند میشود «اسیر فرقه رجوی» و موجودی بی هویت تا حد یک «امضا» پای یک نوشته! و البته با دهها و صدها صفحه یاوه گویی و ردیه نویسی و نفرت پراکنی علیه شان و راه و راهبرانشان... ولی وای به روزی که کسی مثل پروین فقط با یک نوشته تک برگی، دست آنها را رو کند و بساط فریبکاری و شیادی شان را بهم بزند آنوقت در صفحات مجازی هوار هوار میکنند که این «فروریختن انسانیت» است، این «اوج حضیض و بیرحمی و بیشرمی» است... و ما «داد خواهیم این بیداد را»!

بله متاسفانه عباس بیمار است و در یکی از بهترین بیمارستانهای لندن بستری و تحت نظر میباشد و به لحاظ پزشکی هرکاری که نیاز باشد قطعآ از او دریغ نمیشود... حالا موج موشک پرانی و سونامی آتش و خون در لیبرتی به کنار، ولی آیا مدعیان «بیداد» پروین، از درد و رنج و بیماری او و یارانش هم سخنی میگویند؟ آیا نمیدانند که پروین و پروین ها در زندان لیبرتی از حداقل امکانات پزشکی و درمانی نیز محروم هستند و در حال «زجرکُش» شدن هستند؟ آیا نمیدانند برخی از آنان با چه بیماریهای طاقت فرسایی تا لحظه مرگ درد میکشند ولی حتی دریغ از یک داروی مناسب و مسکّن.... آیا نمیدانند که بعضی از آن زنان و مردان پاکباز با یک بیماری ساده ویروسی یا عفونی که بسادگی قابل درمان است بخاطر ممانعت عمدی مزدوران رژیم درعراق و عدم معالجه بموقع، دچار کوری یا ناشنوایی یا حتی فلج و نقص عضو میشوند؟ آیا آن مدعیان و «منتقدین دلسوز» مجاهدین نمیدانند که حتی بیماران صعب العلاج ساکن لیبرتی را هم به این سادگی اجازه خروج و رفتن به امریکا و اروپا و جایی مثل لندن نمیدهند؟

من خودم هیچوقت در اشرف و شرایط نظامی و جنگ آزادیبخش نبودم و چنین انتخابی نکردم ولی به انتخاب یاران و همبندان دلاورم مثل پروین با افتخار احترام میگذارم. همانطور که در همین متن نیز صرفآ از حق انتخاب آنان دفاع میکنم و معتقدم آنان، همه آن سالار زنان، در خط مقدم مقاومت برای آزادی مردم ایران قرار دارند...

در زندگی خانوادگیم نیز تجربه تلخ از دست دادن برادر عزیز و جوانم محسن را بخاطر بیماری سرطان در دهه شصت داشته ام. در حالیکه بنا بر تشخیص پزشکان فوق متخصص امریکایی در آن زمان، من میتوانستم حتی ناجی او باشم ولی زندان و عدم پذیرش شرایط زندانبانان رذلی همچون حاج داوود رحمانی و ناصریان یا همان آخوند مقیسه سفاک... باعث تاخیر پنج ساله ای شد که نهایتآ برادر مهربان و روشنفکرم چند ماه بعد از رهایی من از بند و زندان، در اولین روز ژانویه سال 1989 از آغوشم پرکشید و رفت... میخواهم بگویم که با تاسف و تاثر میتوانم شرایط خانواده داغدار محمدرحیمی را درک کنم و برای عباس صمیمانه آرزوی سلامتی دارم.

روی صحبتم اما با آن فرومایگانی است که بدنبال یافتن سوراخ یا حلقه ضعیفی در خانواده های زجرکشیده و سوخته دل مجاهدین، از هر سوژه ایی برای تخریب حیثیتی و تشدید تضادهای فرعی درون اپوزیسیون، علیه مجاهدین و رهبرانش، به شکل تنفرانگیزی سواستفاده میکنند. مسئله فقط به دو سه سال اخیر مربوط نمیشود و ریشه در سالهای دورتر دارد. من نمونه اینکار زشت و ناشایست را در رابطه با بستگان و دوستان نزدیک خودم نیز شاهد بودم و از این بی پرنسیبی واقعآ جاخوردم. داستان مربوط به دهسال پیش است زمانی که من و همسرم، ایرج مصداقی را بعنوان یک «دوست همدرد و همراه» به خانه و زندگی خودمان دعوت کردیم و او را محرم و مورد اعتماد میدانستیم و به بستگان و دوستان نزدیک معرفی کردیم... ولی متاسفانه مدتی بعد متوجه شدم که یکی از اهداف شخصی او در هر محیط یا خانواده مجاهدی که برده میشد و یا وصل میشد، یافتن حلقه ضعیف برای مسئله دار کردن و ایجاد سوراخ در روابط و مناسبات منسجم و صمیمی بچه ها بود... جزئیات این تجربه و خاطره خیلی ناخوشایند را فعلآ ازش درمیگذرم.

دیروز وقتی صحبتهای پسر بیست ساله پروین و عباس را روی نت شنیدم و اینکه با سادگی از صحبت تلفنی با مادرش در لیبرتی میگفت: « به مامانم گفتم بیا بیرون از اونجا، اونجا برات خوب نیست...» واقعآ متاثر شدم. امروز هم باصطلاح نامه ای که بنام او منتشر کردند را دیدم. نوشته ای که در آن زهر و کین مصداقی در تمام خطوط آن موج میزند، اصلآ دست خط خود مصداقی ست... راستش وقتی خودم را بعنوان یک مادر جای پروین میگذارم قلبم به سختی میگیرد که اینها چطور با بی پرنسیبی پسر جوانش را که چیز چندانی از مسایل سیاسی نمیداند در مقابل او قرار داده اند و چطور با شیادی از او و عواطفش بعنوان یک وسیله و اهرم فشار روی پروین استفاده میکنند که از انتخابش دست بکشد.
تازه ایکاش ابعاد مسئله فقط در حد درگیری و تنش عاطفی درون یک خانواده بود. چیزی که این پسر جوان، مثل پسر خود من، هیچ اطلاعی از آن ندارد ولی قطعآ امثال مصداقی کاملآ به ابعاد و تاثیرات بیرونی آن آگاهی و اشراف دارند این است که همه این اتفاقات و جنجالهای ناجوانمردانه، صرفنظر از اینکه از کجا و توسط چه کسی استارت میخورد، حلقات متصل پروژه بزرگی است که توسط مدیرکل ستاد «نفاق» در وزارت جهنمی اطلاعات برای لجن مال کردن نیروی محوری اپوزیسیون، هماهنگ و مدیریت میشود.

قطعآ این نه اولین سوژه جنگ روانی دشمن غدار علیه فرزندان مجاهد و مبارز میهنمان ایران است و نه آخرین آن خواهد بود. ولی در پس همه این ماجراهای تلخ و ناگوار، درس و تجربه آموزنده ای نیز وجود دارد. از جمله عبرت انگیز است وضعیت فردی که روزگاری خودش را سخنگوی زندانیان سیاسی مجاهد و صدای سربداران راهروهای مرگ و فعال مستقل حقوق بشری... قلمداد میکرد و حالا در جمع اکثریت عظیم زندانیان سیاسی مجاهد در داخل و خارج از کشور، مطرود و منفور است. بخصوص بیشتر بچه های زندانی سیاسی کنونی که در رویارویی مستقیم با جلادان و بازجویان اسلامی، و تجربیات روزانه شان از شکنجه های روانی درون زندان، شناخت عینی تر و عمیقتری از نقش مکمل این گونه نارفیقان در جنگ روانی دشمن ضدبشری علیه زندانیان سیاسی دارند. در این مورد جای صحبت بسیار است که فعلآ بماند....

البته او خودش بهتر از هرکس دیگری از این تنفر گسترده اطلاع دارد و برای همین در سایت پژواک جرئت نمیکند به سرشناسترین و شجاعترین زندانیان سیاسی کنونی ایران حتی نزدیک شود. دلیرانی همچون علی معّزی، سعید ماسوری، صالح کهن دل، ماشالله حائری، مریم اکبری منفرد، افشین بایمانی، میثاق یزدان نژاد، فرزاد مددزاده و...  که هیچ مطلب یا خبر یا بیانیه ی از آنها چاپ نمیکند. یا بطور مثال در رابطه با درگذشت مادران دلاوری همچون مادر داعی و مادر دشتی ... که همین هفته های اخیر، با عکس و فیلم در صدر اخبار طیف گسترده اپوزیسیون قرار داشتند جرئت نمیکند در سایتش چیزی از اخبار و رویدادهای عالمگیر مرتبط با آنان انتشار دهد. حتی صحبتهای طوفانی دکتر ملکی بر سر مزار مادران مجاهد را هم سانسور کامل میکند... چرا که مصداقی پس از آن سقوط و انحطاط سیاسی و اخلاقی و هم کاسه شدن با اطلاعات آخوندی، تمام وجودش مملو از نفرت و کینه است نسبت به نام رجوی و راه مجاهدین و هر آنکس که به آنان وفادارست. وضعیت رقت انگیز و البته عبرت انگیزی است!

بدون تردید آینده سیاسی ایران به حذف فاشیسم مذهبی و سقوط ملایان راه خواهد برد. این قانون تکامل و اراده خلق و مشیّت الهی است. کی و کجا و چگونه؟ من نمیدانم! ولی مطمئن هستم در آن روز تک تک ما، همه ما، چه زنده و چه مرده، در پیشگاه تاریخ و نسل پیروز فردا، مورد قضاوت عادلانه و بدون اغماضی قرار خواهیم گرفت که در سخترین و مهیب ترین دوران حیات مردم و میهن خود در کدام سوی تاریخ قرار گرفتیم و حرکت کردیم: 
آیا در میانه میدان جنگ سیاسی و نظامی، با رزمندگان آزادی همسو بودیم یا با دشمنان آزادی؟ با جلادان حاکم هم جبهه شدیم یا با مجاهدان محکوم؟

مینا انتظاری
۸ دی ماه ۱۳۹۴
----------------------------------------------------------------------
پانویس:

۱- لینک نامه پروین فیروزان به کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل

۲- لینک مقاله دختران آفتاب با گلوبندی از شبق در مورد یاران همبندم و از جمله مهری و سهیلا محمدرحیمی

۳- یک لینک نمونه از میان دهها سایت آلوده وزارت اطلاعات در بازنشر بدون کم و کاست نفرت پراکنی های اخیر باند مصداقی

۴این مورد خاص کیس پروین، برای دوستان فعال حقوق زنان و رفقای فمنیست، میتواند خیلی قابل توجه باشد... مخصوصآ از آن دوستان مارکسیستی که زندانی سابق و همبند خود من و یا پروین بودند انتظار میرود صرفنظر از همه اختلافات نظری و سیاسی و سازمانی، موضعگیری مشخصی داشته باشند.
سوال اساسی از فعالین حقوق زنان و فمنیست های اصولی این است: آیا زیرپا گذاشتن یا نقض حق انتخاب یک «زن» توسط شوهر سابق در فرهنگ فمنیستی قابل پذیرش است؟ آن هم زن مبارزی که حدود دو دهه است آگاهانه زندگیش را و همه علایق و عواطف فردی و خانوادگیش را وقف آزادی مردم میهنش کرده است.



About Me