برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

اینجا اوین است

اینجا اوین است!

بهار سال ۱۳۶۵ که دسته دسته بصورت تنبیهی از بند زنان زندان قزل حصار دوباره به زندان مخوف اوین منتقل میشدیم با مهناز فتحی گوهردانه آشنا شدم و خیلی زود دوستی صمیمانه مان شکل گرفت.... بعد از پنج سال تحمل درد و رنج و حبس و حرمان در زندانهای رژیم آخوندی، گویی این جابجایی ها و فشار و سرکوب های مستمر هیچ نقطه پایان و انتهائی هم نداشت.


همان روزهای اول ورود به بند جدید بود که حمله و هجوم نوبتی مجتبی حلوائی شکنجه گر بدنام اوین و اوباش پاسدارش برای منکوب کردن ما آغاز شد. آنها بیرحمانه ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و تا نفس داشتند با پوتینهای نظامی شان بچه ها را زدند. بطوریکه خودشان به نفس نفس افتاده بودند و در برابر اعتراض ما میگفتند: " شماها اگه آدم شدنی بودید توی این پنج سال شده بودید حالا فقط میخوایم یادتون بیاریم که اینجا اوین است!"
البته ما، همه ما، آن روزهای خون و جنون بازجویی در اتاقهای شکنجه اوین در زیر سیطره لاجوردی جلاد و شبهای تیرباران یاران و کابوس شمارش تیرهای خلاص عزیزان همبندمان را در سال شصت کاملآ بیاد داشتیم و خیلی از ما هنوز از آثار زخمهای عمیق جسمی و روحی آن ایام رنج میبردیم.... و ابدآ به یاداوری مجتبی حلوایی، آن دژخیم مسئول جوخه اعدام اوین، نیازی نداشتیم!

بخصوص که ما از قزل حصار میامدیم و بسیاری از خواهران ما شکنجه گاه «تابوت، قبر یا قیامت» حاج داوود رحمانی و همینطور «واحد مسکونی» مخوف را پشت سر گذارده بودند. در واقع ما «دوزخیان روی زمین» چند سال بود که با تمام وجود و با جسم و جان خویش «دوران طلایی» آن امام شقاوت پیشگان را تجربه میکردیم...
در چنین فضایی از سرکوب که مستمرآ اِعمال میشد، دوستی های ما با یاران همدرد و همبندمان نیز دوام و قوام بیشتری می یافت تا جائیکه حالا بعد از پنج سال رنج و شکنج و پایداری، جمع مجاهدین زندانی با انسجام و اتحاد خاصی، در هر بند و تحت هر شرایطی، همچون تن واحد عمل میکردیم...

مهناز (آسیه) و برادر کوچکترش حسین فتحی از دستگیری های سال شصت بودند که به جرم فعالیت سیاسی در ارتباط با مجاهدین خلق، بعد از طی مراحل سخت بازجویی در بیدادگاه آخوندی محکوم شده بودند. حکم زندان مهناز ۱۰ سال بود و برادر دلیرش فکر میکنم ۷ یا ۸ سال حکم داشت.

بهرحال زندگی حتی در بند و زندان نیز ادامه داشت و ما در سخت ترین شرایط هم سعی میکردیم با آرمان «آزادی» و مرام آزادگی، روح و جوهر زندگی شرافتمندانه و شعله «امید» را همبسته با یاران، در وجود خودمان «زنده» نگه داریم. از همین روی، مظاهر زیبای زندگی همچون مهر و دوستی و همدلی و همدردی و همینطور شور و نشاط و سرزندگی، در زندگی روزانه و روابط انسانی مان موج  میزد و عامل تقویت روحیه و مقاومت در مقابل دشمن مشترکمان میشد.

 آری، آری، زندگی زیباست
 زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست
 گر بیفروزیش
 رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

والیبال در زندان

در ادامه جابجایی ها، حوالی تابستان سال ۶۶ برای مدتی در بند ۳۲۵ اوین بودیم که حیاط کوچک و امکانات خیلی محدودی هم داشت. کاپیتان محبوبمان فروزان عبدی عضو تیم ملی والیبال زنان ایران، هر روز صبح زود با برپایی ورزش جمعی و یک ساعتی هم تمرین والیبال و عصر هم با به راه انداختن مسابقه والیبال، هلهله و جنب و جوش خاصی در بند ایجاد میکرد. از بچه های ثابت بازی هایمان، علاوه بر فروزان تا انجا که بیاد میاورم: ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی و مهناز فتحی... بودند.

توی تیم بندی های بازی والیبال که معمولآ توسط فروزان تعیین میشد من را بیشتر اوقات در قسمت عقب زمین و پشت خودش میگذاشت... و به شوخی میگفت تو مثل بازیکنان تیم کره جنوبی! توپهای جاخالی یا ضربات آبشار را خوب جمع میکنی... از طرف دیگر مهناز فتحی که قد بلند و ضربات آبشار سنگینی داشت معمولآ در تیم مقابل بازی میکرد و بخاطر صمیمیتی که با هم داشتیم بیشتر مواقع حین بازی با شیطنت مرا نشان میکرد و آبشارش را روی من آوار میکرد... و خدا میداند چقدر با آن یاران دلاور و عزیزان هم بند صفا میکردیم...

یکی دیگر از بازیکنان زبل تیم والیبال، همبند عزیزم ملیحه اقوامی بود. البته او در پینگ پنگ هم تبحر خاصی داشت و در دوران زودگذر رفرم زندان، سال ۶۴ در قزل حصار، هنگام هواخوری و در مدت کوتاه نوبت بازی که در بند ۴ داشتیم از خجالت هم در برد و باخت در می آمدیم... ضمن اینکه از شعرخوانی ها و بذله گویی هایش همیشه و در هر شرایطی بهره می بردیم.

ملیحه از بچه های مجاهد شاهرود بود که یکبار در سال شصت دستگیر میشود و بهمراه تعداد دیگری از زندانیان مقاوم شاهرودی برای فشار بیشتر به زندان قزل حصار کرج تبعید میشوند. فکر میکنم اولین بار تابستان سال ۶۱ بود که او را در بند عمومی ۴ می دیدم ولی چون همان ایام برای تنبیه به بند ۸ قزل حصار منتقل شدم دیگر او را ندیدم و بعدآ شنیدم که در سال ۶۲ آزاد شده است.
تابستان سال ۱۳۶۳ که با تعطیلی موقت بندهای تنبیهی به بند عمومی منتقل شدیم دوباره با تعجب ملیحه را دیدم... بعدها وقتی رابطه صمیمانه تر و خیلی نزدیکتری بین ما برقرار شد، برایم تعریف کرد که به فاصله کوتاهی پس از آزادیش از زندان، با وجود امکانات خوب زندگی و حتی پیشنهاد ازدواج و تشکیل خانواده مستقل که برایش فراهم بود، تصمیم میگیرد برای ادامه مبارزه با فاشیسم خمینی، به نیروهای رزمی و «پیشمرگه های مجاهد خلق» در نوار مرزی بپیوندد و در همین راستا تلاش میکند که از طریق مرز سیستان و بلوچستان از کشور خارج شود ولی متاسفانه شناسایی و دستگیر میشود و دوباره به اوین و قزل حصار منتقل میگردد....

وقتی ماجرای دستگیریش را برایم تعریف می کرد از آنجایی که بسیار شوخ طبع بود با حسرت و حالت کمدی خاصی می گفت: « نمیدونی چقدر لباس بلوچی بهم میومد ولی بخشکه شانس که لو رفتیم و خلاصه دوباره سر از اینجا در آوردیم...» از آن پس با ملیحه مهربان که حالا یک حکم سنگین ۱۵ ساله را هم یدک میکشید، همدل و همراز و همراه بودم و در سخت ترین شرایط در قزل حصار و اوین، و تا روز آخر زندانم، یاران جدانشدنی شدیم.

ملیحه نازنین، طبع لطیف شعر و حافظۀ قوی هم داشت و اشعار زیادی از شاملو و مولوی و شفیعی کدکنی... را حفظ بود و بیشتر اوقات، محاوره او با شعر شروع میشد. بخصوص با همبند عزیزمان «مهری محمدرحیمی» که او نیز استعداد خاصی در این زمینه داشت همیشه هماوردی میکرد و گاهآ با هم به مشاعره می پرداختند... بیشتر مواقع وقتی که میخواستیم داخل بند یا در هواخوری باهم قدم بزنیم اولش ملیحه  با لحن دوست داشتنی و خیلی شیرینی این شعر مولانا را برایم میخواند:
 نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم – در این سراب فنا چشمه حیات منم
 وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز من – به عاقبت به من آیی که منتهات منم
.....
خودش خوب میدانست که من چقدر از دوستی و مصاحبت با او و از شخصیت و صمیمیت و محبت بیکران او لذت میبردم... این روزها که در فقدان آن یاران، حال و هوایم بد جوری ابری و بارانی ست، تکیه کلام دل انگیز او در گوشم می پیچد:
 نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم! نگفتمت!؟

ملاقات داخلی

پائیز سال ۶۶ در ایام پر آشوب اوین، یکروز غروب پاسدار بند، دم در ظاهر شد و اسامی چند تن از بچه ها را برای خروج از بند خواند. معمولا دلیل آن را ذکر نمی کردند و ما به تجربه از حالت پاسدار حدس می زدیم که آیا خبر بدی در راه است یا نه! معمولا وقتی احضار برای بازجویی و یا بردن برای ضرب و شتم بچه ها بود طبعآ پاسدارها با چموشی و اشتیاق موذیانه ای نام بچه ها را می خواندند و اگر خبر خوشایندی برای زندانی بود، لحن پاسدارها بیشتر با اکراه و بی میلی بود. در بین اسامی که آن روز خوانده شد، نام مهناز ( آسیه) فتحی، آن دختر خندان، شجاع و بی آلایش شمالی اهل لاهیجان نیز وجود داشت. مهناز رفت و ساعتی بعد به بند بازگشت.


وقتی آمد خوشحال و سرحال بود و این ما را نیز از نگرانی در می آورد. جویا شدیم که کجا رفته بود. با خنده گفت، ملاقات داخلی بود و برادرم حسین را دیدم. هر دو ششمین سال زندان را پشت سر میگذاشتند... ملاقات زندانیان با برادر و خواهر و یا همسر زندانیشان به دو دلیل مهم بود، یکی اینکه زندانی بعد از مدتها، شاید چند سال یکبار، با یکی از عزیزان خانواده اش دیداری میداشت... و هم اینکه از این طریق تا حدودی از بندهای دیگر و شرایطی که سایر زندانیان داشتند و مواضعی که در مقابل رژیم اتخاذ میکردند خبر میگرفتیم و مطلع می شدیم.

از حال و احوال حسین پرسیدیم و مهناز با غرور و رضایت خاطر پاسخ داد که حالش خوب و با روحیه بود و بعد با شیطنت و خنده همیشگی ادامه داد که به حسین گفتم: « اگر روزی در مقابل این آدمکشها کوتاه بیایی، برادر من نیستی ها! » حسین هم با صلابت به خواهر بزرگترش اطمینان داده بود که : « آبجی خیالت راحت باشه... »

کتاب درژینسکی

در همین ایام به طریقی، کتابی در رابطه با خاطرات «درژینسکی» بدست بچه های بند ما در سالن ۳ اوین رسیده بود که از زبان یکی از یاران لنین، انقلاب اکتبر در قالب یک رمان زیبا تشریح میشد. در مجموع کتاب آموزنده ای بود و بالا و پایین شدن انقلابیون را در سالهای سخت مبارزه به نگارش درآورده بود. در این کتاب تضادهای درونی انسان در واکنش به روزهای سخت مقاومت و شرایط طاقت فرسای مبارزاتی، زندگی مخفی، دستگیریها، شکستها و پیروزیها.... توضیح داده میشد و این طبعآ برای جمع ما زندانیان، بحث قابل تامل و جالبی بود.

طبیعی بود که با چنین سوژه ایی همه بچه های بند مشتاق باشند که آنرا بخوانند. بنابراین با حفظ شرایط امنیتی و دور از چشم پاسدارها، بچه ها کتاب را به چند قسمت تقسیم کردند و پس از صحافی مجدد و جلد کردن آنها با روزنامه، آن مجموعه بصورت درژینسکی ۱ و ۲ و ۳ ... شماره بندی شد. سپس با توجه به لیست بچه های متقاضی، زمان بندی یکساعته ای تعیین شد تا اینکه وقت به همه کسانی که در لیست بودند برسد و بتوانند تعداد زیادی همزمان آنرا بخوانند.

طبق این جدول فکر میکنم ساعت ۹ شب نوبت مهناز بود و ۱۰ شب نوبت من. هر کس موظف بود در آخر وقتش پس از یکساعت، کتاب را به نفر بعد از خود برساند و این داستان چندین روز ادامه می یافت تا همه فرصت کافی برای خواندن کامل کتاب را داشته باشند. با این زمان بندی من که معمولآ روی تخت طبقه بالا دراز کشیده و منتظر میماندم، گاهی وقتها خوابم میبرد و حدود ساعت ۱۰ شب مهناز با شوخ طبعی که خصلتش بود از تختم آویزان میشد و کتاب را به من تحویل میداد و با لهجه شیرین شمالی میگفت: «پاشو! ترا قربان، بخون ببین اونها انقلاب کردند ما هم انقلاب کردیم ها!»

خلاصه در مدت کوتاهی دهها نفر از بچه های بند با نظم و اشتیاق این یک جلد کتاب را خواندند چون می دانستیم فرصت زیادی نیست و هر آن امکان دارد در یک گشت و حمله و هجوم به بند، این کتاب هم توسط پاسداران به غارت برده شود...

غارت باغ گلها در تابستان فاجعه

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی سالن ۳ اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و اصلآ قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. وداع آخر با همبندان دلبندم ملیحه، مهناز، منیره، مریم، میترا، فضیلت، سهیلا، سیمین، مهین، اشرف، زهرا، محبوبه... را هیچوقت نتوانستم توصیف کنم... از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟ همه آنها با همه پاکی و لطافت طبعشان و با همه صلابت و پایداریشان، گلهای سرسبد بوستانی بودند که «مسعود» نامی باغبانش بود.
 
مدت کوتاهی بعد از آنروز، در نیمه مرداد ماه، مهناز و حسین این دو خواهر و برادر مجاهد و مقاوم، و ملیحه دلاور همراه با هزاران جان شیفته دیگر، با عشق به زندگی و در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود، به فرمان و فتوای جلاد جماران، به جرم دفاع از هویت اعتقادی خود و حرمت نام «مجاهدین» سر به دار شدند.

خانواده زحمتکش مهناز و حسین فتحی که سالها از شمال ایران برای ملاقات، به زندان اوین می آمدند و در دو روز متفاوت فرزندان نازنین و دلبندشان را ملاقات می کردند، در حالیکه مدت زیادی به پایان حکم آنان باقی نمانده بود، همانند هزاران خانواده رنج کشیده دیگر، تنها یک ساک از وسایل فرزندان جوان خود را تحویل گرفتند و دیگر هیچ...


از ملیحه عزیز نیز برای خانواده داغدارش فقط یک یاداشت کوتاه (که در آخرین ساعات قبل از اعدام، مخفیانه به بیرون فرستاده بود) برجا مانده و همینطور یک سنگ قبر در بهشت زهرا... و البته کابوس پایان ناپذیر معصومیت به غارت رفته زیباترین فرزندان آفتاب و باد...  

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...


مینا انتظاری
مرداد ۱۳۹۴


سخنرانی مینا انتظاری در تورنتو


در سالگرد کشتار تابستان شصت و هفت

تورنتو - کانادا





پشت همین پیچ می رسیم!ـ

پشت همین پیچ می رسیم!

اواسط اسفند ماه سال ۱۳۵۷ حدود سه هفته بعد از شروع حاکمیت ملاها در ایران، در حالیکه چماقداران «حزب الله» با شعار رذیلانه "یا روسری یا توسری" برای ایجاد هراس در خیابانها جولان میدادند و علنآ زنان و دختران را تهدید به سرکوب میکردند، در سالگرد "روز جهانی زن" هزاران تن از دختران و زنان آزاده تهران با شعار "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم" در خیابانهای مرکزی پایتخت، اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را بر علیه پدیده نوظهور "فاشیسم مذهبی" و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی، انجام دادند.

از آن پس تا همین امروز، دُخت ایران زمین در مقابل دیوان و ددان حاکم بر این سرزمین ایستاده و به هرشکل و هر طریقی که میداند و میتواند مقاومت و پایداری و نافرمانی میکند و بهایش را با رنج و خون نثار میکند. سخن از نبرد نابرابر نسلی از شیرزنان این مرز و بوم است با حاکمان پست و پلیدی که جز قتل و غارت و تجاوز و اسید، شناخت دیگری از حکومت و ولایت نداشته و ندارند.

در سالگرد "روز جهانی زن" من بعنوان شاهدی زنده از آن نسل و یکی از بازماندگان نسل کشی خمینی، با افتخار تمام تجلیل میکنم از آن «دختران آفتاب» و آن سالارزنان که با آرمان «آزادی و برابری» در میدانهای تیر و صحنه های رزم بر خاک افتادند و بر فراز دارها رفتند ولی تسلیم ستم نشدند. وظیفه خود میدانم در این روز گرامی بطور سمبلیک یاد کنم از دو زن دلاور، دو همرزم و دو همبند عزیزم که با فدای جان و عزیزتر از جانشان، در ذهن من و نسل ما، و چه بسا در خاطره نسل «ایران فردا» جاودانه شدند.

*****

کوهنوردی جلودار و زندانی رازدار

کلید بر قفل در بند چرخید. پاسدار عبوسی در آستانه در ظاهر شد و همراه خود زن زندانی مجروحی را وارد سالن بند کرد. او بسختی راه می رفت اما تلاش میکرد بدون کمک پاسدار وارد بند شود... معمولآ هر روز غروب این داستان تکرار میشد. چه در مورد بچه هایی که برای بازجویی رفته بودند و شب شکنجه شده بازمی گشتند و چه آنهایی که تازه دستگیر شده بودند. زندانیان جدید غالبآ با پاهای مجروح و ورم کرده ناشی از ضربات سنگین کابل در زمان بازجویی، خون آلود و داغون به جمع بچه های بند اضافه میشدند. بخاطر گستردگی و کثرت دستگیریها که در مناطق و نقاط مختلف تهران بزرگ بطور شبانه روزی انجام میگرفت بندرت زندانیان جدید را میشناختیم.

آن شب اما زندانی تازه وارد را شناختم، افسانه رجبی بود. با پاهایی آش و لاش وارد بند شد. با تعدادی از بچه ها به کمکش شتافتیم. دستهای او را روی شانه هایمان گذاشتیم و به داخل بند آوردیم. البته در بدو ورود به بند هیچ آشنایی قبلی به همدیگر نشان ندادیم. به سختی پاهایش را می کشید و جلو میرفت.
افسانه از مسئولین بخش دانش آموزی مجاهدین در شرق تهران بود. در فاز سیاسی (فاصله بین سالهای ۵۸ تا ۶۰) روزهای جمعه که معمولآ با تیمهای مختلف تشکیلات به کوه می رفتیم، اکثر اوقات او جلودار و راهنمای صف ما میشد. دختری چالاک و محکم و مهربان بود که صف حدودآ ۱۰۰ نفره ما را در پیچ و خم کوه هدایت میکرد.

هرگاه برای استراحتی کوتاه توقف میکردیم، سر به سرش می گذاشتیم و به شوخی و جدی میگفتیم: چرا اینقدر تند میری؟! خستگی برای تو معنی و مفهومی نداره؟! لبخند شیطنت آمیزی می زد و با مهربانی می گفت:
دیگه چیزی نمانده، کمی تحمل کنید، پشت همین پیچ میرسیم! 

این داستان معمولآ تا قبل از رسیدن به مقصد چند بار تکرار میشد و ما همچنان نفس زنان بدنبال او...

حالا حدودآ اواخر شهریور و یا اوایل مهرماه سال شصت بود که ما در بند یک اوین معروف به «آپارتمان ها» بسر میبردیم. تقریبآ همه بچه ها زیر بازجویی و فشار بودند ولی وضعیت برخی مثل افسانه بدتر و حادتر از ما بود... هرچند ما مثل پروانه دور اونها میچرخیدیم و تیمارشان میکردیم ولی افسوس که مرهم و داروی مناسبی برای زخمهای بدن آنها نداشتیم جز نثار عشق و عاطفه...
افسانه بقدری شلاق و کابل خورده بود که کف پاهایش پوست و گوشت را رد کرده و عفونت شدیدی ایجاد شده بود. گاهی اوقات دو ساعت یکبار مجبور به تعویض بانداژ ساده زخمهایش می شدیم و مجددأ چرک و خون بیرون میزد. نمی دانستیم چه باید بکنیم. بچه ها همه تازه دستگیر شده بودند و لباس اضافه هم در دسترس نبود که پاهای او را ببندیم. اینکه چه دردی را تحمل می کرد فقط خود او می دانست و بس.

یکبار که برای بردنش به دستشویی، دو نفری زیر بغل او را گرفته بودیم و آهسته حرکت میکردیم، وسط راه بشوخی بهش گفتم:
یه کمی دیگه تحمل کن پشت همین پیچ میرسیم!

با نگاهی معصومانه همان لبخند قشنگ همیشگی روی چهره آرامش نقش بست. در همان چند لحظه بدون هیچ کلامی، دنیایی حرف بین ما رد و بدل شد... حالا من خیلی بهتر میفهمیدم که او در پیچ و خم کوه و سختی صعود و امید رسیدن به مقصد، خودش و ما را برای چه روزهایی آماده میکرد. او هم از اینکه در این شرایط سخت و طاقت فرسا، دستانش بر دوش دو یار و همراه و همرزم قدیمی قرار داشت آرامش خاطر خاصی احساس میکرد... آن همه همدلی و همدردی و قدرشناسی را واقعآ هیچکس نمیتواند توصیف کند.

یکی دو روز بعد او را صبح برای بازجویی بردند. عصر همراه سایر بچه ها به بند بازنگشت. دو سه روز گذشت و باز هم نیامد. مدتی بعد شنیدیم که افسانه به بهانه رفتن سر قرار در خیابان، از یک موقعیت مناسب استفاده کرده و با جسارت و با همان پاهای مجروح فرار کرده است. از رفتنش خیلی خوشحال شدیم. اما متآسفانه چند ماه بعد فهمیدیم که او را دوباره دستگیر کرده اند. دیگر هیچوقت او را ندیدم ولی میتوانستم حدس بزنم چه بلایی سر او درمیآورند....

نهایتآ در بهار ۶۲ خبر تیرباران او را به خانواده اش دادند. این چنین آن زن آزاده و مجاهد، آن کوهنورد جلودار و زندانی رازدار، با سرفرازی رفت در حالی که رازهای بسیاری از من و ما در سینه داشت.

حدود دوازده سال بعد در خارج از کشور و زندگی در تبعید مطلع شدم یکی از زنان عضو شورای رهبری مجاهدین که برای رسیدگی به وضعیت پناهندگان ایرانی به ترکیه سفر کرده بود توسط یک تیم ترور جمهوری اسلامی با همکاری یک نفوذی خائن، به قتل رسیده است.

وقتی برای اعتراض به این جنایت به محل تظاهراتی در مرکز شهرمان رفتم لحظه ای که عکس او را دیدم، حس کردم که چقدر این قیافه و بخصوص آن نگاه و آرامش چهره برایم آشناست، انگار او را قبلا دیده بودم. نام او زهرا (فائزه) رجبی بود ولی من قبل از دیدن عکسش توجه چندانی به نامش نکرده بودم. آن شباهت چهره و آن نام فامیل، مشخص بود که از یک خانواده میاید... بله فائزه خواهر بزرگتر افسانه بود و هردو برای «آزادی و برابری» دست از راحت زندگی و جان شیرین خود شستند و خونین پیکر رفتند. یاد هر دوی آن عزیزان گرامی.

*****

دختر شوخ طبع و شجاع جنوبی

یکی از چهره های محبوب زندان «فریبا دشتی» بود. هرجا که بود حتی در شرایط سخت و یاس آور هم شلوغ میکرد و شور و نشاط با خودش میاورد. حضورش همیشه باعث شادی جمع میشد و روحیه بخش بچه های همبند بود. به همین دلیل هر گاه نفرات اتاقها را تعیین می کردند، خیلی دوست داشتیم در همان اتاق یا سلولی باشیم که فریبا در آن بود.

در اوج فشار و سرکوب و هجوم پاسداران زندان، طنزهای فی البداهه و تیکه پرانی های با مزه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و با صدای خنده ها، سکوت و افسردگی در محیط از میان میرفت. خودش میگفت هیچی برام لذت بخش تر از این نیست که خنده را به لبهای بچه ها ببینم.

فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که بخاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق، همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت، برادر دلیرش «هود دشتی» دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل میرسد و دو خواهرش به رزمندگان آزادی در نوار مرزی می پیوندند.

فریبا هم سال ۶۲ دستگیر میشود و در اوین بجرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد... ما طی سالهای ۶۵ و ۶۶ مدت زیادی در اوین همبند و حتی همسلول بودیم.
اوایل سال ۶۶ فریبا بجرم «سر موضع بودن» و برای تنبیه بیشتر، بهمراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی «سالن یک» در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند.

در آنجا باز هم فشار و اذیت و آزار در اتاقهای دربسته ادامه داشت تا سال ۶۷ و آن مردادِ گران در آن تابستان سوزان، و داستان یاس ها و داس ها و دارها و فصل قتل عام گلها....

برخلاف تصور فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، داستان ستیز نسل ما با افعی های عمامه دار، بعد از رفتن حماسی آن دلاوران و سربداران و آن همه «فرو ریخته گلهای پریشان در باد» پایان نیافت و هنوز که هنوز است با جلوداری نسل جوان کشور، حکایت همچنان باقیست.

چند سال پیش بود که شنیدم خواهرزاده فریبا در ایران دستگیر شده است. حامد یازرلو، همان کودک دهه شصتی است که خیلی دلتنگ خاله فریبایش بود و فریبای عزیز هم از شیرین کاری های خردسالی او برایمان در سلول تعریف میکرد... البته بعدها در دهه هشتاد، حامد همراه پدر و مادر و برادرش دستگیر شد و بیشتر از دو سال را در حبس گذراند. او هم اینک در تبعید بسر میبرد و سالهاست که در خارج از کشور زندگی میکند.
مادرش خانم نازیلا دشتی از زندانیان سیاسی دهه شصت میباشد و پدرش دکتر یازرلو نیز بارها بازداشت و زندانی شده است. همان انسان وارسته ی که دکتر ملکی از او بعنوان پزشک شریف زندان یاد میکند....

در دهه سیاه شصت، در آن جهنم خمینی ساخته، و در سکوت و سازش سودجویان شرق و غرب عالم، فریبا در زمره آن نسل گمنام ولی نامداری بود که از همه چیز خود برای آزادی مردم میهنش گذشت و سرانجام سر به دار شد در حالیکه هیچ مزار و حتی یک سنگ قبر هم در این دنیا ندارد! 

روز جهانی زن بر تمامی زنان، بخصوص بر هزار زن اشرفی و همه زنان آزاده و رزمنده، روشنفکر و دگراندیش، مادران صلح و آزادی، و همه زنان محروم و زحمتکش، و دخترکان معصوم قربانی تجاوز و تبعیض، گرامی باد!

مینا انتظاری
اسفند ۱۳۹۳
-------------------------------------------------------
پانویس:

1- لینک مقاله «هم سلولی ها» - مینا انتظاری


زنان دلاور سر به دار

زنان دلاور سر به دار!

بسیاری از زندانیان سیاسی دهه سیاه شصت، در بند زنان زندانهای اوین و قزل حصار و گوهردشت، در هنگامه نفس گیر تراکم بندها و سلولها، و یا در سکوت سنگین شبهای تیرباران، و یا در فریاد بی صدای دوزخیان روی زمین در «تابوت و قبر و قیامت» و همینطور «واحد مسکونی» و سرانجام در راهروهای مرگ، خاطرات فراموش ناشدنی و البته تلخ و شیرینی از «یاران سر به دار» خود به امانت دارند. یادمانده هایی از خیل آن «کبوتران طوقی» و تک تک «دختران آفتاب» با گلوبندی از شبق و ردی از طناب دار بر گردنهایافراشته شان.... دلاوران سر به داری همچون شِکر محمدزاده، منیره رجوی، فروزان عبدی....

*****
پرستاری مهربان در میانۀ میدان


سال ۶۱ که به بند تنبیهی ۸  قزلحصار منتقل شدم، در ازدحام و شلوغی بند، دختری قد بلند، خنده رو و مهربانی را دیدم که "شِکر" صدایش میکردند. تا اون موقع چنین اسمی نشنیده بودم و برایم جالب بود. بخصوص که فهمیدم او از پرستاران بیمارستان سینای تهران بوده و یکی دو روز بعد از سی خرداد شصت، بجرم پرستاری و مراقبت از زخمیها و مجروحین تظاهرات سی خرداد و هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود. نام کامل او شِکر محمدزاده بود.

خصوصیات اخلاقی و اسم و شغلش، ترکیب دوست داشتنی از او ارائه میداد و خیلی هم متناسب بود. البته همبند بودن ما طولی نکشید چون او را بهمراه تعداد زیادی از بچه ها برای تنبیه بیشتر به انفرادیهای زندان گوهر دشت منتقل کردند. مدتی بعد او را به همراه ۵۰ - ۶۰ نفر از دیگر زندانیان زن مجاهد به شکنجه گاه مخوفی بنام «واحد مسکونی» در قزلحصار منتقل کردند که در آنزنمان هیچکدام از بچه های زندان هیچ اطلاعی از وجود چنین جایی نداشتند.

در آن شکنجه گاه که حدودآ ۱۳ ماه طول کشیده بود، در اثر هولناکترین شکنجه های روانی و ضرب و شتم های مداوم همراه با بازجوییهای مستمر و بیست و چهار ساعته که توسط تعدادی از بازجوهای کارکشته اوین اِعمال میشد، جسم و جان، و روح و روان حساس شکر بسختی آسیب دیده بود و او مثل دیگر قربانیان «واحد مسکونی» به لحاظ روحی شدیدآ بهم ریخته بود.

اواسط سال ۶۳ در اثر اعتراضات گسترده خانواده ها بخاطر بی اطلاعی طولانی از سرنوشت فرزندان و عزیزانشان و پیگیری دفتر آقای منتظری، مسئولین تبهکار دادستانی و زندان مجبور به تعطیل کردن این شکنجه گاه مخوف و همینطور شکنجه گاه دیگری به نام «قبر و قیامت» شدند که توسط باند حاج داوود رحمانی، رئیس قزلحصار به راه انداخته شده بود.

بهرحال بعد از یک دوره سخت و جانفرسا، شِکر محمدزاده و پروانه معدنچی و سایر بچه های مفقود شده را از آن دوزخ مجسم به بند ۸  و به نزد ما بازگرداندند. اینبار اما بچه ها، آن بچه های خنده رو و سرحال دو سال قبل نبودند. آنها با هیچکس حرف نمی زدند، بدنی نحیف و چهره ای غمگین و افسرده پیدا کرده بودند. "شِکر" گوشه ای می نشست و با کسی  حرف نمی زد و از درد شدید و خونریزی معده، چیزی نمی توانست بخورد. دائم بغض می کرد و بی اختیار اشک روانه صورت قشنگش می شد و با نگاه مظلومانه و پردردی به نقطه ای خیره میماند....

حتی ما همبندان و یاران نزدیک هم قادر نبودیم بفهمیم که با آنها چه کرده اند و در این مدت کجا بودند... بفاصله کوتاهی، بچه های دیگری از شکنجه گاه «قبر و قیامت» به بند ما بازگردانده شدند. آنها نیز ماهها در بدترین شرایط، با چشم بند و چادر، نشسته رو به دیوار، در محل هایی به اندازه یک قبر محصور با تخته های چوب، در سکوت و انزوا محبوس شده بودند. در آن جمعی که از قبر آمدند یاران عزیزم ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی، سپیده زرگر، شورانگیز کریمیان و همچنین پرستار مهربان دیگری به اسم "هنگامه حاج حسن" حضور داشت که از بیرون زندان  با "شکر" دوست صمیمی و همکار بودند.

"هنگامه" تنها کسی بود که در آن شرایط بحرانی، توانست اعتماد پریشان شده "شِکر" را جلب کند.... او سرانجام لب به سخن گشود و با محبتهای بیدریغ "هنگامه" کم کم شروع به بیان درد و رنج درونی خود از آن دوران و شرایط خردکننده کرد. خوشبختانه "شکر"  بعد از مدتی که در جمع یاران عزیزش و شرایط عادی بند عمومی قرار گرفت بتدریج حالش بهتر شد و دوباره در جمع زندانیان مقاوم و مجاهد، موقعیت اصلی خودش را در میانه میدان و در صف مقدم مقاومت بازیافت. بهمین دلیل بعدآ دوباره از قزلحصار برای فشار بیشتر به  اوین و گوهردشت فرستاده شد.

بهرحال در اواخر سال ۶۶ شکر به بند تنبیهی و اتاقهای دربسته سالن یک اوین منتقل شد و همراه با دهها تن از دیگر زنان همبندش، زیر فشار مستمر و محرومیت از ساده ترین امکانات در زندان قرار داشت تا سرانجام پرستار مهربان ما و مجاهد دلاور و دردمند بند زنان اوین، در مرداد شصت و هفت سر به دار و جاودانه شد.

*****
 زندانی محبوب و مقاوم تهران

اوایل سال ۶۵  که برای تنبیه بیشتر از زندان قزلحصار به اوین منتقل شدیم برای اولین بار «منیره رجوی» را دیدم. البته خبر دستگیری او را در سال ۶۱ همه شنیده بودیم اما این اولین دیدارم با او بود. منیره همراه همسرش اصغر ناظم، در حالی که دو دختر خردسال بنامهای مریم و مرجان داشتند دستگیر شده بودند و بارها آنها را در مقابل فرزندان کوچکشان بازجویی و شکنجه کرده بودند. او زنی مهربان، کم حرف، متواضع و بسیار دوست داشتنی بود.

زمانی که با او همبند شدم، ساعتی مردانه بدست داشت که توجهم را جلب میکرد. بعدها شنیدم این ساعت را همسرش اصغر، در آخرین ملاقات و زمانی که اواخر سال ۶۳ برای اعدام برده می شد به او داده بود... درست در همان زمانی که مامور اعدام مجتبی حلوایی قاتل، بر سر این زوج جوان فریاد می زد: زود باشین زود باشین وقت نداریم و آنها را جدا کرده و اصغر را برای اعدام میبرد، در آخرین لحظات همسر دلاورش ساعتش را بیادگار به او میدهد.

 بچه های بند احترام خاصی برای منیر قائل بودند، هم برای شخصیت انسانی و دوست داشتنی خودش وهم بخاطر اینکه خواهر "مسعود" بود. البته به همین دلیل رژیم نیز حساسیت ویژه ای روی او داشت و فشار مضاعفی روی او می آورد. اما علیرغم همه فشارها و تهدیدها، منیر همیشه کنار بچه ها و در بندهای تنبیهی بود و این حساسیت خاص باعث نمی شد که خودش را ازجمع بچه ها کنار بکشد و پا بپای همگی میآمد.

بند ما در اوین، دائم در معرض حمله و هجوم  پاسداران تبهکار بود و اینجور مواقع من خودم از جمله کسانی بودم که وسط درگیری ها، منیر را به پشت سر خودم میکشیدم که به اصطلاح دم چک مهاجمین نباشد و آن اوباش رذل او را بخصوص بدلیل کینه نسبت به برادرش، بیرون نکشند و به خارج از بند برای ضرب و شتم بیشتر نبرند. اما لحظاتی بعد متوجه می شدیم که او در نقطه دیگری در کنار بچه ها به جلوی صف رفته و در معرض هر ریسک و خطری قرار میگرفت.
مهر و دوستی و دلسوزیهای او زبانزد بیشتر بچه های بند بود و همواره مورد احترام غالب همبندانش با هر عقیده ای بود. به نقل از زندانی سیاسی سابق فریبا ثابت از دوستان همبند چپ، نمونه ای را نقل میکنم که شخصیت انسانی «منیر» را به زیبای ترسیم میکند:

« من ملاقات نداشتم و پول و لباسی دریافت نمی‌کردم. بچه‌های اتاق برای دخترم سحر لباس می‌دوختند با قیچی کردن لباس‌های خودشان اسباب بازی درست می‌کردند، لباس‌های کاموایی‌شان را می‌شکافتند و با سنجاق قفلی بافتنی می‌بافتند و علاوه بر این‌ها گاهاً قوطی شیر، وسایل بهداشتی و پول در کارتن مخصوص سحر می‌دیدم و یا یکی دوبار پس از ملاقات پستانک و جوراب بچه‌گانه به همین صورت برای سحر آوردند. چه کسی این کار را می‌کرد؟
آن روز، روز ملاقات بود. بند شور و هیجان ملاقات داشت اما سحر که چند روزی بود پستانک را گم کرده بود مرتباً بهانه می‌گرفت. او را بغل زده در راهرو راه می‌رفتم و برایش قصه می‌خواندم. منیر را برای ملاقات صدا زدند، یک بار در میان ملاقات داشت. موقع رفتن گفت که هر دو کودکش مریم و مرجان به ملاقاتش می‌آیند، سحر را بوسید و رفت، من همچنان برای سحر قصه می‌خواندم تا روی شانه‌هایم به خواب رفت.

 گروه‌های ملاقات‌کننده کم کم به بند باز می‌گشتند، منیر هم برگشت. به اتاق رفتم، سحر را آرام در جایش خواباندم، منیر خوشحال بود و چادرش را تا می‌زد. یکی از هم‌اتاقی‌ها پرسید راستی منیر چرا مرجان را به گریه انداختی، چرا پستانک او را گرفتی. پستانکی در دست منیر بود و من چیزی مثل برق از ذهنم گذشت. منیر را در آغوش گرفتم، بغضی گلویم را می‌فشرد. این همه محبت خالصانه! منیر پستانک را از دهن دخترش می‌گرفت، جوراب او را می‌‌آورد. شیر، پول، کار منیر بود.

 او در جواب احساسات من گفت که این کمترین وظیفه است و این کار را به این دلیل علنی نمی‌کرده تا مرا دچار محظور نکند. حس احترام عمیقی به او داشتم، اما فروتنی او اجازه نداد که ابرازش کنم، بعدها طی سال‌های زندان حتا وقتی با هم نبودیم محبت او را احساس می‌کردم، و آخرین خداحافظی با او در سال ۶۷ جز زیباترین و دردناک‌ترین خاطرات من از زندان شد.»

منیر بدلیل اینکه قبل از انقلاب بهمراه همسرش در انگلستان تحصیل می کرد و مسلط به زبان انگلیسی بود، به بچه های بند درس زبان می داد.... واقعآ لذت می بردم هروقت که باهاش تمرین مکالمه انگلیسی می کردم و یا گاهی اوقات که برخی جملات طنز فارسی را به شکل کمدی به انگلیسی ترجمه میکردیم خیلی می خندیدیم. حکم اولیه او که فکر میکنم دو سال بود سال ۶۳ تمام شده بود ولی او را ظاهرآ با یک محکومیت دیگر تا سال ۶۷ در زندان نگه داشته بودند.

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ زنان اوین خواندند که با تمام وسایل آماده خروج از بند باشم برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. در راهروی بند بچه ها با عجله به صف شدند، تک تک آنها را در آغوش می گرفتم و می بوسیدم.....

وقتی به منیره رجوی رسیدم با همان متانت و تواضع همیشگی ایستاده بود و لبخند پرمهری بر لب داشت. با صورتی خیس از اشک بوسیدمش. زیر گوشم زمزمه کرد: امیدوارم هرچه زودتر بتونی برادرت را ببینی و سلام من را هم به "مسعود" برسون و بگو که همیشه در قلب منی و خیلی مشتاق دیدنش هستم. با بغض گفتم: خودت بزودی میایی و شخصآ اینکارو می کنی (اشاره من به اتمام حکمش در پائیز ۶۷ بود). با لبخند تلخی گفت: فکر نمیکنم با این نام فامیلی اینها دست از سر من بردارند...
منیر واقعآ حق داشت او یک گروگان مظلوم ولی سرفراز بود که در مرداد ماه با یک دنیا عشق به مردم و میهنش و با پافشاری بر راه و آرمانش، سر به دار شد.

*****
سپیدار بر دار

با «فروزان عبدی» طی سال ۱۳۶۱ ماهها در بند تنبیهی ۸ قزل حصار بودم و چه دوران سخت و طاقت فرسا و البته خاطره انگیزی در کنار هم داشتیم. در یکی از آن روزهای وحشت و خشونت، حوالی شروع سال ۶۲ بود که فروزان را بهمراه جمع دیگری از زندانیان مقاوم و مجاهد، برای آزار و شکنجه بیشتر و جهت انتقال به سلولهای انفرادی گوهردشت از بند ۸  خارج کردند. که در همین فاصله، چندین ماه نیز به همراه گروهی از همان بچه ها و از جمله مجاهد دلیر اشرف فدایی تبریزی، در توالتهای زندان محبوس بودند. خلاصه تا یکسال و نیم بعد دیگر او را ندیدیم.

تا اینکه در اواسط سال ۶۳ بدنبال برخی تغییرات در سطح مسئولین زندان و آمدن نمایندگان منتظری و خروج باند لاجوردی، او را بهمراه سایر بچه ها از انفرادیهای گوهردشت به بند عمومی ۳ قزلحصار منتقل کردند. بدنبال همان تغییرات و باصطلاح رفرم موقت در داخل زندان بود، که ما را هم از بند تنبیهی ۸ بعد از دو سال به بند عمومی ۴ که در مجاورت بند ۳ بود، منتقل کردند. همین ایام بود که بیشتر عصرها صدای ولوله و شور و نشاط بچه های بند ۳ را می شنیدیم. طبق معمول فروزان با راه انداختن بازی جمعی والیبال، توی بند همه را مشغول و مجذوب میکرد. ما هم گاهآ برای دیدنش به دور از چشم «آنتن» های رژیم، به بالای پنجره بند میرفتیم و به تماشای آنها می نشستیم. 

"فروزان عبدی" قبل از دستگیری دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران بود که طبعآ در بازی و  ورزش داخل زندان نیز سرآمد همه بود، و ما با صمیمیت شیطنت آمیزی او را "کاپیتان" صدا میکردیم. وی که در بازی با توپ و حرکات داخل زمین و روی تور، تبحر فوق العاده ای داشت، با وارستگی و افتادگی خاصی همچون یک مربی دلسوز هیچ فرصتی را برای آموزش همبندان خود، حتی با مینیمم امکانات از دست نمیداد. گاهی اوقات در شرایط محرومیت کامل حتی اگر توپی هم در کار نبود، نگاهی به دور و بر خود میکرد و با جمع آوری چند تکه پارچه و به بهم پیچیدن آنها ظاهرا توپی درست میکرد و بچه ها را برای بازی راه میانداخت.

البته او فقط یک قهرمان ملی پوش در قلمرو ورزش نبود که در حیطه انسانیت و ارزشهای والای انسانی نیز سرچشمۀ زلالی بود از پاکی و صداقت و دریائی بود بیکران از مهر و عطوفت.

بهار سال ۶۵ بود که دوباره بصورت تنبیهی از زندان قزل حصار به زندان مخوف اوین منتقل شدیم و باز با کاپیتان محبوبمان همبند شدم. فکر میکنم تابستان سال ۶۵ بود که نام تعدادی از زندانیانی را که حکم پنج سال زندان آنان به اتمام رسیده بود متناوبآ برای بازجویی می خواندند. ازآن جمله بچه هایی مثل فروزان عبدی، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی ... بودند که برای آزادی شان، پیش شرط مصاحبه ویدیویی و محکوم کردن مجاهدین را از آنها طلب میکردند، که تقریبآ همۀ آن بچه ها جواب رد داده بودند. 

نهایتا مسئولین زندان و دادستانی حتی به یک تعهدنامه کتبی و فرمالیستی مبنی بر عدم فعالیت سیاسی بعد از آزادی نیز رضایت داده بودند، که بچه ها زیر بار آن هم نرفته بودند و در آخر آنها را با ناسزا و توهین و تهدید به بند برگرداندند. بدین ترتیب فروزان نیز به جمع زندانیان "ملی کش" بند اضافه شد.

طی سالهای ۶۵  تا ۶۷ همچون سالهای قبل از آن، فروزان در زمره مقاومترین و محبوبترین زندانیان سیاسی بود و در تمامی حرکتهای جمعی و اصولی زندانیان، رو در روی رژیم در هر بندی و تحت هر شرایطی و با هر ریسکی، مسئولانه شرکت میکرد و البته خود همیشه جلودار بود و در خط مقدم قرار میگرفت.

تنظیم رابطه فروزان بعنوان یک زندانی مجاهد خلق، با محیط و افراد و جریانات سیاسی دیگر، فراتر از همه تفاوتهای نظری، سیاسی و رفتاری موجود، بسیار مثبت و سازنده و بلند نظرانه بود. او مورد احترام و اعتماد همه بچه های زندان بود. دوستان همبند مارکسیست از هر گروه و با هر گرایش سیاسی، احساس نزدیکی زیادی با فروزان داشتند و احترام خاصی برای وی قائل بودند. بانوان بهایی همبند نیز خصائل والای انسانی فروزان را ستایش میکردند و او را بسیار دوست میداشتند و خلاصه هر آن کس که در مصاف با رژیم جهل و جنایت، ایستادگی میکرد فروزان را پشت و پناه خود در زندان میدانست.

حوالی نوروز ۶۷ بود که فروزان را بهمراه جمع دیگری از بچه های «ملی کش» بند ما یعنی سالن ۳، به سالن ۱ که اتاقهای در بسته و شرایط سخت تری داشت منتقل کردند... من نیز چندی قبل از شروع قتل عام تابستان ۶۷، بعد از حدود هفت سال حبس بطور موقت از زندان اوین مرخص شدم و بلافاصله به خارج از کشور آمدم.

در قتل عام هولناک و جنایتکارانه تابستان ۶۷ تمامی زنان زندانی مجاهد در سالن ۱ و سالن ۳ و بسیاری هم از سالن ۲ اوین بدار آویخته شدند. هر چند تا کنون اطلاعات بسیار اندک و ناقصی از جزئیات و چگونگی این کشتار بزرگ، بخصوص در بند زنان منتشر شده، ولی در مورد فروزان بطور خاص میدانیم که کاپیتان محبوب ما در زمره عاشقان شرزه ای بود که اواسط مرداد ماه با قامتی افراشته بر فراز سکوی اعدام، «طناب دار» این مدال افتخار دفاع از آزادی و حقوق زنان در پیکار با ارتجاع حاکم را، به گردن آویخت و جاودانه شد و برای همیشه در قلوب مردم محبوبش آرام گرفت.

فروزان قهرمان در آخرین ساعات عمر و شاید هم بعنوان آخرین وداع، برای رساندن خبر اعدام خود بدیگر یاران در بندش، بطور سمبلیک و نیایش گونه در گوشه ایی از دیوار سلول انفرادی پیامی با چنین مضمونی مینویسد: « خدایا کمکم کن تا همچون عبدی شایسته، شمع فروزان راه تو باشم »

در سالگرد قتل عام تابستان ۶۷ به همه ی شمعهای فروزانی که در صف مقدم مبارزه با این رژیم زن ستیز و فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنم ایران همچنان میسوزند و نور آگاهی می افشانند و گرمی امید می بخشند درود میفرستم.

مینا انتظاری

۲۸ مرداد ۱۳۹۳

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

1- کتاب  یاد های زندان. ف. ثابت. صفحات ۶۰  و ۶۱

2- «آنتن» اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان بکار می بردند.

3- هدف اصلی از زندان نگاری و انتشار خاطرات زندان، علاوه بر روشنگری در مورد جنایات قبلی رژیم و گرامیداشت یاد یاران جانفشان، بطور خاص مبارزه با «فراموشی» در حافظه جمعی است و همینطور اعلام «دادخواهی» علیه جانیانی میباشد که هم اکنون نیز حاکم هستند.

About Me