برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

پشت همین پیچ می رسیم!ـ

پشت همین پیچ می رسیم!

اواسط اسفند ماه سال ۱۳۵۷ حدود سه هفته بعد از شروع حاکمیت ملاها در ایران، در حالیکه چماقداران «حزب الله» با شعار رذیلانه "یا روسری یا توسری" برای ایجاد هراس در خیابانها جولان میدادند و علنآ زنان و دختران را تهدید به سرکوب میکردند، در سالگرد "روز جهانی زن" هزاران تن از دختران و زنان آزاده تهران با شعار "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم" در خیابانهای مرکزی پایتخت، اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را بر علیه پدیده نوظهور "فاشیسم مذهبی" و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی، انجام دادند.

از آن پس تا همین امروز، دُخت ایران زمین در مقابل دیوان و ددان حاکم بر این سرزمین ایستاده و به هرشکل و هر طریقی که میداند و میتواند مقاومت و پایداری و نافرمانی میکند و بهایش را با رنج و خون نثار میکند. سخن از نبرد نابرابر نسلی از شیرزنان این مرز و بوم است با حاکمان پست و پلیدی که جز قتل و غارت و تجاوز و اسید، شناخت دیگری از حکومت و ولایت نداشته و ندارند.

در سالگرد "روز جهانی زن" من بعنوان شاهدی زنده از آن نسل و یکی از بازماندگان نسل کشی خمینی، با افتخار تمام تجلیل میکنم از آن «دختران آفتاب» و آن سالارزنان که با آرمان «آزادی و برابری» در میدانهای تیر و صحنه های رزم بر خاک افتادند و بر فراز دارها رفتند ولی تسلیم ستم نشدند. وظیفه خود میدانم در این روز گرامی بطور سمبلیک یاد کنم از دو زن دلاور، دو همرزم و دو همبند عزیزم که با فدای جان و عزیزتر از جانشان، در ذهن من و نسل ما، و چه بسا در خاطره نسل «ایران فردا» جاودانه شدند.

*****

کوهنوردی جلودار و زندانی رازدار

کلید بر قفل در بند چرخید. پاسدار عبوسی در آستانه در ظاهر شد و همراه خود زن زندانی مجروحی را وارد سالن بند کرد. او بسختی راه می رفت اما تلاش میکرد بدون کمک پاسدار وارد بند شود... معمولآ هر روز غروب این داستان تکرار میشد. چه در مورد بچه هایی که برای بازجویی رفته بودند و شب شکنجه شده بازمی گشتند و چه آنهایی که تازه دستگیر شده بودند. زندانیان جدید غالبآ با پاهای مجروح و ورم کرده ناشی از ضربات سنگین کابل در زمان بازجویی، خون آلود و داغون به جمع بچه های بند اضافه میشدند. بخاطر گستردگی و کثرت دستگیریها که در مناطق و نقاط مختلف تهران بزرگ بطور شبانه روزی انجام میگرفت بندرت زندانیان جدید را میشناختیم.

آن شب اما زندانی تازه وارد را شناختم، افسانه رجبی بود. با پاهایی آش و لاش وارد بند شد. با تعدادی از بچه ها به کمکش شتافتیم. دستهای او را روی شانه هایمان گذاشتیم و به داخل بند آوردیم. البته در بدو ورود به بند هیچ آشنایی قبلی به همدیگر نشان ندادیم. به سختی پاهایش را می کشید و جلو میرفت.
افسانه از مسئولین بخش دانش آموزی مجاهدین در شرق تهران بود. در فاز سیاسی (فاصله بین سالهای ۵۸ تا ۶۰) روزهای جمعه که معمولآ با تیمهای مختلف تشکیلات به کوه می رفتیم، اکثر اوقات او جلودار و راهنمای صف ما میشد. دختری چالاک و محکم و مهربان بود که صف حدودآ ۱۰۰ نفره ما را در پیچ و خم کوه هدایت میکرد.

هرگاه برای استراحتی کوتاه توقف میکردیم، سر به سرش می گذاشتیم و به شوخی و جدی میگفتیم: چرا اینقدر تند میری؟! خستگی برای تو معنی و مفهومی نداره؟! لبخند شیطنت آمیزی می زد و با مهربانی می گفت:
دیگه چیزی نمانده، کمی تحمل کنید، پشت همین پیچ میرسیم! 

این داستان معمولآ تا قبل از رسیدن به مقصد چند بار تکرار میشد و ما همچنان نفس زنان بدنبال او...

حالا حدودآ اواخر شهریور و یا اوایل مهرماه سال شصت بود که ما در بند یک اوین معروف به «آپارتمان ها» بسر میبردیم. تقریبآ همه بچه ها زیر بازجویی و فشار بودند ولی وضعیت برخی مثل افسانه بدتر و حادتر از ما بود... هرچند ما مثل پروانه دور اونها میچرخیدیم و تیمارشان میکردیم ولی افسوس که مرهم و داروی مناسبی برای زخمهای بدن آنها نداشتیم جز نثار عشق و عاطفه...
افسانه بقدری شلاق و کابل خورده بود که کف پاهایش پوست و گوشت را رد کرده و عفونت شدیدی ایجاد شده بود. گاهی اوقات دو ساعت یکبار مجبور به تعویض بانداژ ساده زخمهایش می شدیم و مجددأ چرک و خون بیرون میزد. نمی دانستیم چه باید بکنیم. بچه ها همه تازه دستگیر شده بودند و لباس اضافه هم در دسترس نبود که پاهای او را ببندیم. اینکه چه دردی را تحمل می کرد فقط خود او می دانست و بس.

یکبار که برای بردنش به دستشویی، دو نفری زیر بغل او را گرفته بودیم و آهسته حرکت میکردیم، وسط راه بشوخی بهش گفتم:
یه کمی دیگه تحمل کن پشت همین پیچ میرسیم!

با نگاهی معصومانه همان لبخند قشنگ همیشگی روی چهره آرامش نقش بست. در همان چند لحظه بدون هیچ کلامی، دنیایی حرف بین ما رد و بدل شد... حالا من خیلی بهتر میفهمیدم که او در پیچ و خم کوه و سختی صعود و امید رسیدن به مقصد، خودش و ما را برای چه روزهایی آماده میکرد. او هم از اینکه در این شرایط سخت و طاقت فرسا، دستانش بر دوش دو یار و همراه و همرزم قدیمی قرار داشت آرامش خاطر خاصی احساس میکرد... آن همه همدلی و همدردی و قدرشناسی را واقعآ هیچکس نمیتواند توصیف کند.

یکی دو روز بعد او را صبح برای بازجویی بردند. عصر همراه سایر بچه ها به بند بازنگشت. دو سه روز گذشت و باز هم نیامد. مدتی بعد شنیدیم که افسانه به بهانه رفتن سر قرار در خیابان، از یک موقعیت مناسب استفاده کرده و با جسارت و با همان پاهای مجروح فرار کرده است. از رفتنش خیلی خوشحال شدیم. اما متآسفانه چند ماه بعد فهمیدیم که او را دوباره دستگیر کرده اند. دیگر هیچوقت او را ندیدم ولی میتوانستم حدس بزنم چه بلایی سر او درمیآورند....

نهایتآ در بهار ۶۲ خبر تیرباران او را به خانواده اش دادند. این چنین آن زن آزاده و مجاهد، آن کوهنورد جلودار و زندانی رازدار، با سرفرازی رفت در حالی که رازهای بسیاری از من و ما در سینه داشت.

حدود دوازده سال بعد در خارج از کشور و زندگی در تبعید مطلع شدم یکی از زنان عضو شورای رهبری مجاهدین که برای رسیدگی به وضعیت پناهندگان ایرانی به ترکیه سفر کرده بود توسط یک تیم ترور جمهوری اسلامی با همکاری یک نفوذی خائن، به قتل رسیده است.

وقتی برای اعتراض به این جنایت به محل تظاهراتی در مرکز شهرمان رفتم لحظه ای که عکس او را دیدم، حس کردم که چقدر این قیافه و بخصوص آن نگاه و آرامش چهره برایم آشناست، انگار او را قبلا دیده بودم. نام او زهرا (فائزه) رجبی بود ولی من قبل از دیدن عکسش توجه چندانی به نامش نکرده بودم. آن شباهت چهره و آن نام فامیل، مشخص بود که از یک خانواده میاید... بله فائزه خواهر بزرگتر افسانه بود و هردو برای «آزادی و برابری» دست از راحت زندگی و جان شیرین خود شستند و خونین پیکر رفتند. یاد هر دوی آن عزیزان گرامی.

*****

دختر شوخ طبع و شجاع جنوبی

یکی از چهره های محبوب زندان «فریبا دشتی» بود. هرجا که بود حتی در شرایط سخت و یاس آور هم شلوغ میکرد و شور و نشاط با خودش میاورد. حضورش همیشه باعث شادی جمع میشد و روحیه بخش بچه های همبند بود. به همین دلیل هر گاه نفرات اتاقها را تعیین می کردند، خیلی دوست داشتیم در همان اتاق یا سلولی باشیم که فریبا در آن بود.

در اوج فشار و سرکوب و هجوم پاسداران زندان، طنزهای فی البداهه و تیکه پرانی های با مزه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و با صدای خنده ها، سکوت و افسردگی در محیط از میان میرفت. خودش میگفت هیچی برام لذت بخش تر از این نیست که خنده را به لبهای بچه ها ببینم.

فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که بخاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق، همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت، برادر دلیرش «هود دشتی» دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل میرسد و دو خواهرش به رزمندگان آزادی در نوار مرزی می پیوندند.

فریبا هم سال ۶۲ دستگیر میشود و در اوین بجرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد... ما طی سالهای ۶۵ و ۶۶ مدت زیادی در اوین همبند و حتی همسلول بودیم.
اوایل سال ۶۶ فریبا بجرم «سر موضع بودن» و برای تنبیه بیشتر، بهمراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی «سالن یک» در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند.

در آنجا باز هم فشار و اذیت و آزار در اتاقهای دربسته ادامه داشت تا سال ۶۷ و آن مردادِ گران در آن تابستان سوزان، و داستان یاس ها و داس ها و دارها و فصل قتل عام گلها....

برخلاف تصور فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، داستان ستیز نسل ما با افعی های عمامه دار، بعد از رفتن حماسی آن دلاوران و سربداران و آن همه «فرو ریخته گلهای پریشان در باد» پایان نیافت و هنوز که هنوز است با جلوداری نسل جوان کشور، حکایت همچنان باقیست.

چند سال پیش بود که شنیدم خواهرزاده فریبا در ایران دستگیر شده است. حامد یازرلو، همان کودک دهه شصتی است که خیلی دلتنگ خاله فریبایش بود و فریبای عزیز هم از شیرین کاری های خردسالی او برایمان در سلول تعریف میکرد... البته بعدها در دهه هشتاد، حامد همراه پدر و مادر و برادرش دستگیر شد و بیشتر از دو سال را در حبس گذراند. او هم اینک در تبعید بسر میبرد و سالهاست که در خارج از کشور زندگی میکند.
مادرش خانم نازیلا دشتی از زندانیان سیاسی دهه شصت میباشد و پدرش دکتر یازرلو نیز بارها بازداشت و زندانی شده است. همان انسان وارسته ی که دکتر ملکی از او بعنوان پزشک شریف زندان یاد میکند....

در دهه سیاه شصت، در آن جهنم خمینی ساخته، و در سکوت و سازش سودجویان شرق و غرب عالم، فریبا در زمره آن نسل گمنام ولی نامداری بود که از همه چیز خود برای آزادی مردم میهنش گذشت و سرانجام سر به دار شد در حالیکه هیچ مزار و حتی یک سنگ قبر هم در این دنیا ندارد! 

روز جهانی زن بر تمامی زنان، بخصوص بر هزار زن اشرفی و همه زنان آزاده و رزمنده، روشنفکر و دگراندیش، مادران صلح و آزادی، و همه زنان محروم و زحمتکش، و دخترکان معصوم قربانی تجاوز و تبعیض، گرامی باد!

مینا انتظاری
اسفند ۱۳۹۳
-------------------------------------------------------
پانویس:

1- لینک مقاله «هم سلولی ها» - مینا انتظاری


زنان دلاور سر به دار

زنان دلاور سر به دار!

بسیاری از زندانیان سیاسی دهه سیاه شصت، در بند زنان زندانهای اوین و قزل حصار و گوهردشت، در هنگامه نفس گیر تراکم بندها و سلولها، و یا در سکوت سنگین شبهای تیرباران، و یا در فریاد بی صدای دوزخیان روی زمین در «تابوت و قبر و قیامت» و همینطور «واحد مسکونی» و سرانجام در راهروهای مرگ، خاطرات فراموش ناشدنی و البته تلخ و شیرینی از «یاران سر به دار» خود به امانت دارند. یادمانده هایی از خیل آن «کبوتران طوقی» و تک تک «دختران آفتاب» با گلوبندی از شبق و ردی از طناب دار بر گردنهایافراشته شان.... دلاوران سر به داری همچون شِکر محمدزاده، منیره رجوی، فروزان عبدی....

*****
پرستاری مهربان در میانۀ میدان


سال ۶۱ که به بند تنبیهی ۸  قزلحصار منتقل شدم، در ازدحام و شلوغی بند، دختری قد بلند، خنده رو و مهربانی را دیدم که "شِکر" صدایش میکردند. تا اون موقع چنین اسمی نشنیده بودم و برایم جالب بود. بخصوص که فهمیدم او از پرستاران بیمارستان سینای تهران بوده و یکی دو روز بعد از سی خرداد شصت، بجرم پرستاری و مراقبت از زخمیها و مجروحین تظاهرات سی خرداد و هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود. نام کامل او شِکر محمدزاده بود.

خصوصیات اخلاقی و اسم و شغلش، ترکیب دوست داشتنی از او ارائه میداد و خیلی هم متناسب بود. البته همبند بودن ما طولی نکشید چون او را بهمراه تعداد زیادی از بچه ها برای تنبیه بیشتر به انفرادیهای زندان گوهر دشت منتقل کردند. مدتی بعد او را به همراه ۵۰ - ۶۰ نفر از دیگر زندانیان زن مجاهد به شکنجه گاه مخوفی بنام «واحد مسکونی» در قزلحصار منتقل کردند که در آنزنمان هیچکدام از بچه های زندان هیچ اطلاعی از وجود چنین جایی نداشتند.

در آن شکنجه گاه که حدودآ ۱۳ ماه طول کشیده بود، در اثر هولناکترین شکنجه های روانی و ضرب و شتم های مداوم همراه با بازجوییهای مستمر و بیست و چهار ساعته که توسط تعدادی از بازجوهای کارکشته اوین اِعمال میشد، جسم و جان، و روح و روان حساس شکر بسختی آسیب دیده بود و او مثل دیگر قربانیان «واحد مسکونی» به لحاظ روحی شدیدآ بهم ریخته بود.

اواسط سال ۶۳ در اثر اعتراضات گسترده خانواده ها بخاطر بی اطلاعی طولانی از سرنوشت فرزندان و عزیزانشان و پیگیری دفتر آقای منتظری، مسئولین تبهکار دادستانی و زندان مجبور به تعطیل کردن این شکنجه گاه مخوف و همینطور شکنجه گاه دیگری به نام «قبر و قیامت» شدند که توسط باند حاج داوود رحمانی، رئیس قزلحصار به راه انداخته شده بود.

بهرحال بعد از یک دوره سخت و جانفرسا، شِکر محمدزاده و پروانه معدنچی و سایر بچه های مفقود شده را از آن دوزخ مجسم به بند ۸  و به نزد ما بازگرداندند. اینبار اما بچه ها، آن بچه های خنده رو و سرحال دو سال قبل نبودند. آنها با هیچکس حرف نمی زدند، بدنی نحیف و چهره ای غمگین و افسرده پیدا کرده بودند. "شِکر" گوشه ای می نشست و با کسی  حرف نمی زد و از درد شدید و خونریزی معده، چیزی نمی توانست بخورد. دائم بغض می کرد و بی اختیار اشک روانه صورت قشنگش می شد و با نگاه مظلومانه و پردردی به نقطه ای خیره میماند....

حتی ما همبندان و یاران نزدیک هم قادر نبودیم بفهمیم که با آنها چه کرده اند و در این مدت کجا بودند... بفاصله کوتاهی، بچه های دیگری از شکنجه گاه «قبر و قیامت» به بند ما بازگردانده شدند. آنها نیز ماهها در بدترین شرایط، با چشم بند و چادر، نشسته رو به دیوار، در محل هایی به اندازه یک قبر محصور با تخته های چوب، در سکوت و انزوا محبوس شده بودند. در آن جمعی که از قبر آمدند یاران عزیزم ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی، سپیده زرگر، شورانگیز کریمیان و همچنین پرستار مهربان دیگری به اسم "هنگامه حاج حسن" حضور داشت که از بیرون زندان  با "شکر" دوست صمیمی و همکار بودند.

"هنگامه" تنها کسی بود که در آن شرایط بحرانی، توانست اعتماد پریشان شده "شِکر" را جلب کند.... او سرانجام لب به سخن گشود و با محبتهای بیدریغ "هنگامه" کم کم شروع به بیان درد و رنج درونی خود از آن دوران و شرایط خردکننده کرد. خوشبختانه "شکر"  بعد از مدتی که در جمع یاران عزیزش و شرایط عادی بند عمومی قرار گرفت بتدریج حالش بهتر شد و دوباره در جمع زندانیان مقاوم و مجاهد، موقعیت اصلی خودش را در میانه میدان و در صف مقدم مقاومت بازیافت. بهمین دلیل بعدآ دوباره از قزلحصار برای فشار بیشتر به  اوین و گوهردشت فرستاده شد.

بهرحال در اواخر سال ۶۶ شکر به بند تنبیهی و اتاقهای دربسته سالن یک اوین منتقل شد و همراه با دهها تن از دیگر زنان همبندش، زیر فشار مستمر و محرومیت از ساده ترین امکانات در زندان قرار داشت تا سرانجام پرستار مهربان ما و مجاهد دلاور و دردمند بند زنان اوین، در مرداد شصت و هفت سر به دار و جاودانه شد.

*****
 زندانی محبوب و مقاوم تهران

اوایل سال ۶۵  که برای تنبیه بیشتر از زندان قزلحصار به اوین منتقل شدیم برای اولین بار «منیره رجوی» را دیدم. البته خبر دستگیری او را در سال ۶۱ همه شنیده بودیم اما این اولین دیدارم با او بود. منیره همراه همسرش اصغر ناظم، در حالی که دو دختر خردسال بنامهای مریم و مرجان داشتند دستگیر شده بودند و بارها آنها را در مقابل فرزندان کوچکشان بازجویی و شکنجه کرده بودند. او زنی مهربان، کم حرف، متواضع و بسیار دوست داشتنی بود.

زمانی که با او همبند شدم، ساعتی مردانه بدست داشت که توجهم را جلب میکرد. بعدها شنیدم این ساعت را همسرش اصغر، در آخرین ملاقات و زمانی که اواخر سال ۶۳ برای اعدام برده می شد به او داده بود... درست در همان زمانی که مامور اعدام مجتبی حلوایی قاتل، بر سر این زوج جوان فریاد می زد: زود باشین زود باشین وقت نداریم و آنها را جدا کرده و اصغر را برای اعدام میبرد، در آخرین لحظات همسر دلاورش ساعتش را بیادگار به او میدهد.

 بچه های بند احترام خاصی برای منیر قائل بودند، هم برای شخصیت انسانی و دوست داشتنی خودش وهم بخاطر اینکه خواهر "مسعود" بود. البته به همین دلیل رژیم نیز حساسیت ویژه ای روی او داشت و فشار مضاعفی روی او می آورد. اما علیرغم همه فشارها و تهدیدها، منیر همیشه کنار بچه ها و در بندهای تنبیهی بود و این حساسیت خاص باعث نمی شد که خودش را ازجمع بچه ها کنار بکشد و پا بپای همگی میآمد.

بند ما در اوین، دائم در معرض حمله و هجوم  پاسداران تبهکار بود و اینجور مواقع من خودم از جمله کسانی بودم که وسط درگیری ها، منیر را به پشت سر خودم میکشیدم که به اصطلاح دم چک مهاجمین نباشد و آن اوباش رذل او را بخصوص بدلیل کینه نسبت به برادرش، بیرون نکشند و به خارج از بند برای ضرب و شتم بیشتر نبرند. اما لحظاتی بعد متوجه می شدیم که او در نقطه دیگری در کنار بچه ها به جلوی صف رفته و در معرض هر ریسک و خطری قرار میگرفت.
مهر و دوستی و دلسوزیهای او زبانزد بیشتر بچه های بند بود و همواره مورد احترام غالب همبندانش با هر عقیده ای بود. به نقل از زندانی سیاسی سابق فریبا ثابت از دوستان همبند چپ، نمونه ای را نقل میکنم که شخصیت انسانی «منیر» را به زیبای ترسیم میکند:

« من ملاقات نداشتم و پول و لباسی دریافت نمی‌کردم. بچه‌های اتاق برای دخترم سحر لباس می‌دوختند با قیچی کردن لباس‌های خودشان اسباب بازی درست می‌کردند، لباس‌های کاموایی‌شان را می‌شکافتند و با سنجاق قفلی بافتنی می‌بافتند و علاوه بر این‌ها گاهاً قوطی شیر، وسایل بهداشتی و پول در کارتن مخصوص سحر می‌دیدم و یا یکی دوبار پس از ملاقات پستانک و جوراب بچه‌گانه به همین صورت برای سحر آوردند. چه کسی این کار را می‌کرد؟
آن روز، روز ملاقات بود. بند شور و هیجان ملاقات داشت اما سحر که چند روزی بود پستانک را گم کرده بود مرتباً بهانه می‌گرفت. او را بغل زده در راهرو راه می‌رفتم و برایش قصه می‌خواندم. منیر را برای ملاقات صدا زدند، یک بار در میان ملاقات داشت. موقع رفتن گفت که هر دو کودکش مریم و مرجان به ملاقاتش می‌آیند، سحر را بوسید و رفت، من همچنان برای سحر قصه می‌خواندم تا روی شانه‌هایم به خواب رفت.

 گروه‌های ملاقات‌کننده کم کم به بند باز می‌گشتند، منیر هم برگشت. به اتاق رفتم، سحر را آرام در جایش خواباندم، منیر خوشحال بود و چادرش را تا می‌زد. یکی از هم‌اتاقی‌ها پرسید راستی منیر چرا مرجان را به گریه انداختی، چرا پستانک او را گرفتی. پستانکی در دست منیر بود و من چیزی مثل برق از ذهنم گذشت. منیر را در آغوش گرفتم، بغضی گلویم را می‌فشرد. این همه محبت خالصانه! منیر پستانک را از دهن دخترش می‌گرفت، جوراب او را می‌‌آورد. شیر، پول، کار منیر بود.

 او در جواب احساسات من گفت که این کمترین وظیفه است و این کار را به این دلیل علنی نمی‌کرده تا مرا دچار محظور نکند. حس احترام عمیقی به او داشتم، اما فروتنی او اجازه نداد که ابرازش کنم، بعدها طی سال‌های زندان حتا وقتی با هم نبودیم محبت او را احساس می‌کردم، و آخرین خداحافظی با او در سال ۶۷ جز زیباترین و دردناک‌ترین خاطرات من از زندان شد.»

منیر بدلیل اینکه قبل از انقلاب بهمراه همسرش در انگلستان تحصیل می کرد و مسلط به زبان انگلیسی بود، به بچه های بند درس زبان می داد.... واقعآ لذت می بردم هروقت که باهاش تمرین مکالمه انگلیسی می کردم و یا گاهی اوقات که برخی جملات طنز فارسی را به شکل کمدی به انگلیسی ترجمه میکردیم خیلی می خندیدیم. حکم اولیه او که فکر میکنم دو سال بود سال ۶۳ تمام شده بود ولی او را ظاهرآ با یک محکومیت دیگر تا سال ۶۷ در زندان نگه داشته بودند.

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ زنان اوین خواندند که با تمام وسایل آماده خروج از بند باشم برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. در راهروی بند بچه ها با عجله به صف شدند، تک تک آنها را در آغوش می گرفتم و می بوسیدم.....

وقتی به منیره رجوی رسیدم با همان متانت و تواضع همیشگی ایستاده بود و لبخند پرمهری بر لب داشت. با صورتی خیس از اشک بوسیدمش. زیر گوشم زمزمه کرد: امیدوارم هرچه زودتر بتونی برادرت را ببینی و سلام من را هم به "مسعود" برسون و بگو که همیشه در قلب منی و خیلی مشتاق دیدنش هستم. با بغض گفتم: خودت بزودی میایی و شخصآ اینکارو می کنی (اشاره من به اتمام حکمش در پائیز ۶۷ بود). با لبخند تلخی گفت: فکر نمیکنم با این نام فامیلی اینها دست از سر من بردارند...
منیر واقعآ حق داشت او یک گروگان مظلوم ولی سرفراز بود که در مرداد ماه با یک دنیا عشق به مردم و میهنش و با پافشاری بر راه و آرمانش، سر به دار شد.

*****
سپیدار بر دار

با «فروزان عبدی» طی سال ۱۳۶۱ ماهها در بند تنبیهی ۸ قزل حصار بودم و چه دوران سخت و طاقت فرسا و البته خاطره انگیزی در کنار هم داشتیم. در یکی از آن روزهای وحشت و خشونت، حوالی شروع سال ۶۲ بود که فروزان را بهمراه جمع دیگری از زندانیان مقاوم و مجاهد، برای آزار و شکنجه بیشتر و جهت انتقال به سلولهای انفرادی گوهردشت از بند ۸  خارج کردند. که در همین فاصله، چندین ماه نیز به همراه گروهی از همان بچه ها و از جمله مجاهد دلیر اشرف فدایی تبریزی، در توالتهای زندان محبوس بودند. خلاصه تا یکسال و نیم بعد دیگر او را ندیدیم.

تا اینکه در اواسط سال ۶۳ بدنبال برخی تغییرات در سطح مسئولین زندان و آمدن نمایندگان منتظری و خروج باند لاجوردی، او را بهمراه سایر بچه ها از انفرادیهای گوهردشت به بند عمومی ۳ قزلحصار منتقل کردند. بدنبال همان تغییرات و باصطلاح رفرم موقت در داخل زندان بود، که ما را هم از بند تنبیهی ۸ بعد از دو سال به بند عمومی ۴ که در مجاورت بند ۳ بود، منتقل کردند. همین ایام بود که بیشتر عصرها صدای ولوله و شور و نشاط بچه های بند ۳ را می شنیدیم. طبق معمول فروزان با راه انداختن بازی جمعی والیبال، توی بند همه را مشغول و مجذوب میکرد. ما هم گاهآ برای دیدنش به دور از چشم «آنتن» های رژیم، به بالای پنجره بند میرفتیم و به تماشای آنها می نشستیم. 

"فروزان عبدی" قبل از دستگیری دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران بود که طبعآ در بازی و  ورزش داخل زندان نیز سرآمد همه بود، و ما با صمیمیت شیطنت آمیزی او را "کاپیتان" صدا میکردیم. وی که در بازی با توپ و حرکات داخل زمین و روی تور، تبحر فوق العاده ای داشت، با وارستگی و افتادگی خاصی همچون یک مربی دلسوز هیچ فرصتی را برای آموزش همبندان خود، حتی با مینیمم امکانات از دست نمیداد. گاهی اوقات در شرایط محرومیت کامل حتی اگر توپی هم در کار نبود، نگاهی به دور و بر خود میکرد و با جمع آوری چند تکه پارچه و به بهم پیچیدن آنها ظاهرا توپی درست میکرد و بچه ها را برای بازی راه میانداخت.

البته او فقط یک قهرمان ملی پوش در قلمرو ورزش نبود که در حیطه انسانیت و ارزشهای والای انسانی نیز سرچشمۀ زلالی بود از پاکی و صداقت و دریائی بود بیکران از مهر و عطوفت.

بهار سال ۶۵ بود که دوباره بصورت تنبیهی از زندان قزل حصار به زندان مخوف اوین منتقل شدیم و باز با کاپیتان محبوبمان همبند شدم. فکر میکنم تابستان سال ۶۵ بود که نام تعدادی از زندانیانی را که حکم پنج سال زندان آنان به اتمام رسیده بود متناوبآ برای بازجویی می خواندند. ازآن جمله بچه هایی مثل فروزان عبدی، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی ... بودند که برای آزادی شان، پیش شرط مصاحبه ویدیویی و محکوم کردن مجاهدین را از آنها طلب میکردند، که تقریبآ همۀ آن بچه ها جواب رد داده بودند. 

نهایتا مسئولین زندان و دادستانی حتی به یک تعهدنامه کتبی و فرمالیستی مبنی بر عدم فعالیت سیاسی بعد از آزادی نیز رضایت داده بودند، که بچه ها زیر بار آن هم نرفته بودند و در آخر آنها را با ناسزا و توهین و تهدید به بند برگرداندند. بدین ترتیب فروزان نیز به جمع زندانیان "ملی کش" بند اضافه شد.

طی سالهای ۶۵  تا ۶۷ همچون سالهای قبل از آن، فروزان در زمره مقاومترین و محبوبترین زندانیان سیاسی بود و در تمامی حرکتهای جمعی و اصولی زندانیان، رو در روی رژیم در هر بندی و تحت هر شرایطی و با هر ریسکی، مسئولانه شرکت میکرد و البته خود همیشه جلودار بود و در خط مقدم قرار میگرفت.

تنظیم رابطه فروزان بعنوان یک زندانی مجاهد خلق، با محیط و افراد و جریانات سیاسی دیگر، فراتر از همه تفاوتهای نظری، سیاسی و رفتاری موجود، بسیار مثبت و سازنده و بلند نظرانه بود. او مورد احترام و اعتماد همه بچه های زندان بود. دوستان همبند مارکسیست از هر گروه و با هر گرایش سیاسی، احساس نزدیکی زیادی با فروزان داشتند و احترام خاصی برای وی قائل بودند. بانوان بهایی همبند نیز خصائل والای انسانی فروزان را ستایش میکردند و او را بسیار دوست میداشتند و خلاصه هر آن کس که در مصاف با رژیم جهل و جنایت، ایستادگی میکرد فروزان را پشت و پناه خود در زندان میدانست.

حوالی نوروز ۶۷ بود که فروزان را بهمراه جمع دیگری از بچه های «ملی کش» بند ما یعنی سالن ۳، به سالن ۱ که اتاقهای در بسته و شرایط سخت تری داشت منتقل کردند... من نیز چندی قبل از شروع قتل عام تابستان ۶۷، بعد از حدود هفت سال حبس بطور موقت از زندان اوین مرخص شدم و بلافاصله به خارج از کشور آمدم.

در قتل عام هولناک و جنایتکارانه تابستان ۶۷ تمامی زنان زندانی مجاهد در سالن ۱ و سالن ۳ و بسیاری هم از سالن ۲ اوین بدار آویخته شدند. هر چند تا کنون اطلاعات بسیار اندک و ناقصی از جزئیات و چگونگی این کشتار بزرگ، بخصوص در بند زنان منتشر شده، ولی در مورد فروزان بطور خاص میدانیم که کاپیتان محبوب ما در زمره عاشقان شرزه ای بود که اواسط مرداد ماه با قامتی افراشته بر فراز سکوی اعدام، «طناب دار» این مدال افتخار دفاع از آزادی و حقوق زنان در پیکار با ارتجاع حاکم را، به گردن آویخت و جاودانه شد و برای همیشه در قلوب مردم محبوبش آرام گرفت.

فروزان قهرمان در آخرین ساعات عمر و شاید هم بعنوان آخرین وداع، برای رساندن خبر اعدام خود بدیگر یاران در بندش، بطور سمبلیک و نیایش گونه در گوشه ایی از دیوار سلول انفرادی پیامی با چنین مضمونی مینویسد: « خدایا کمکم کن تا همچون عبدی شایسته، شمع فروزان راه تو باشم »

در سالگرد قتل عام تابستان ۶۷ به همه ی شمعهای فروزانی که در صف مقدم مبارزه با این رژیم زن ستیز و فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنم ایران همچنان میسوزند و نور آگاهی می افشانند و گرمی امید می بخشند درود میفرستم.

مینا انتظاری

۲۸ مرداد ۱۳۹۳

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

1- کتاب  یاد های زندان. ف. ثابت. صفحات ۶۰  و ۶۱

2- «آنتن» اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان بکار می بردند.

3- هدف اصلی از زندان نگاری و انتشار خاطرات زندان، علاوه بر روشنگری در مورد جنایات قبلی رژیم و گرامیداشت یاد یاران جانفشان، بطور خاص مبارزه با «فراموشی» در حافظه جمعی است و همینطور اعلام «دادخواهی» علیه جانیانی میباشد که هم اکنون نیز حاکم هستند.

بر میهنم چه رفته است؟

در حالی که به نظر می‌رسید تمام این جریان و سیر پیوسته‌ی تحولات، واقعاً به یک تار موی بند باشد که هر لحظه می‌توانست در نقطه‌ای پاره شود و همه چیز متوقف گردد، ولی به هر تقدیر و با هر حکمتی که بود، این تار موی پاره نشد و من در شرایطی کاملاً استثنایی از آن جهنمی که آخوندها به نام بهشت آفریده بودند، نهایتاً جستم! 
*****

این روزها حال و احوال خاص و احساس متناقضی دارم. اکثر اوقات بی تاب و دل نگرانم... بیشتر از گذشته چهره یاران و همبندان دلبندم، در یاد و خاطره ام نقش می بندند. همانها که با نسیم «بهار آزادی» آمدند ولی با طوفان مهیب ارتجاع مذهبی بیرحمانه بر باد رفتند. البته درخشندگی آن چهره ها بیش از سه دهه است که برای اکثر ما بچه های زندان و معدود بازماندگان کشتارهای سیاسی دهه سیاه شصت همواره وجود داشته است. این روزها اما برخی خبرها و بعضی رویدادهای سیاسی و تحولات اجتماعی بیشتر از پیش من و ما را دچار دست انداز عاطفی و آشفتگی درونی میکند...

وقتی اخبار مربوط به محرومیتها و محدودیتهای مفرط در ورزش زنان و دختران میهنم را میشنوم و آپارتاید جنسیتی حاکم را در تمامی عرصه های ورزشی و حتی در کنار زمین های فوتبال و روی سکوی تماشگران در استادیوم ها میبینم، وقتی آثار سونامی پرپر شدن استعداد دخترکان دستفروش و گل فروش حاشیه خیابانها و نگون بختی زنان خیابانی و دختران کارتن خواب و قربانیان اعتیاد را می بینم، وقتی تصاویر جان کندن انسانها بر فراز چوبه های دار، صفحات رسانه ها در شبکه های اجتماعی و فضای مجازی را پر میکند، و وقتی این همه ظلم و ستم عریان و تداوم بیشرمانه تبعیض جنسیتی را در میهنم میبینم واقعآ طاقتم طاق میشود.

همزمان وقتی گوشه ی از فساد و تبهکاری فوق تصور مافیای ملاها و آقازاده ها از پرده برون میافتد، وقتی به تلخی شاهد شیادی آخوندهای هفت خطی که سابقه سی و چند ساله در خدعه و فریب و تظاهر و تحریف دارند و با انبوهی پرونده جنایی همچنان طیفی از جامعه را بدنبال سراب اصلاح و میانه روی و اعتدال به ناکجا آباد میبرند، و البته وقتی هویت انسانی سلب شده و تحقیر رقت انگیز مردم میهنم را در صف توزیع «سبد کالا» میبینم در حالیکه گاه جامه همدیگر را میدرند... به تلخی در خودم فرو میروم. براستی بر میهنم چه رفته است؟

در چنین هنگامه ی، وقتی که چند هزار رزمنده آزادی بعد از سه دهه رزم و رنج و جانفشانی، با بدنی مجروح و خون چکان، با توطئه دلالان «نفت و خون» در قتلگاهی بنام «لیبرتی» محصور شده اند و هر آن در معرض یک کشتار و نسل کشی خونین قرار دارند، و بطور حیرت انگیزی از سوی برخی نارفیقان و مدعیان اپوزیسیون، پیشاپیش و رسمآ مسئولیت قتل عام شدن احتمالی شان به گردن خودشان انداخته میشود! نیشخند «سردار قاسم سلیمانی» را میتوانم تصور کنم.

براستی تا این حد سقوط سیاسی و اخلاقی، واقعآ مایه تاسف نیست؟... اصلآ فرض بگیریم هر واقعه بد و زشت و خطایی که در صحنه سیاسی ایران طی این ۳۵ سال اتفاق افتاده و هر چه ناکامی در طیف اپوزیسیون بوده و بخصوص هر آنچه باعث گرفتار شدن این «گروهک» در چنین شرایط خطرناکی مابین «مرگ تدریجی و مرگ با تیرخلاص» گردیده است، همه و همه ناشی از عملکرد خود این «فرقه»  سراپا تقصیر بوده باشد... ولی بطور واقعی و صرفنظر از همه حرف و حدیث ها، تنها سوالی که روی هیچ میزی منتظر پاسخ نمیماند اینست که برای آخوندهای بیرحم و تشنه به خون مجاهدین، در این شرایط خطیر و حساس، چنین موضعگیریهای نفرت انگیزی علیه پناهندگان سیاسی دست بسته، آن هم با پوش خیرخواهی و بعنوان اپوزیسیون رژیم، واقعآ چه معنا و پیام دیگری دربردارد؟ آیا بوی خون مباح به مشام این قاتلین حرفه ایی نمیرساند؟

تلخی بیشتر این داستان برای من از آن جهت است که برخی از پاکبازترین و صادقترین یاران زندانم در آن جمع محاصره شده در زندان لیبرتی قرار دارند در حالیکه توسط دشمنان خونخوار و نفتخوار، عملآ و تا این لحظه برایشان انتخاب دیگری غیر از "ایستادن" تا پای مرگ و یا "تسلیم" باقی نگذاشته اند. بگذریم که پیشاپیش نیز توسط همان دایه های مهربان تر از مادر، بعنوان مسئول مرگ خودشان معرفی شده اند! همچنان که رذیلانه حتی مسئولیت قتل زندانی دلاور غلامرضا خسروی را نیز که سه روز پیش توسط جوخه مرگ زندان گوهردشت سر به دار شد، بنوعی به گردن راهبران و رهروان راهش میاندازند و با شرارت بی مانندی مرگ او را مایه سرمستی و سورچرانی دوستان و یاران داغدارش می انگارند...

در سوی دیگر اصلاح طلبان حکومتی در داخل و اپوزیسیون قلابی صادراتی در خارج، با هیاهوی بسیار کماکان راه حل معادله سیاسی ایران را در حیطه قدرت چند آخوند هفت خط و تبهکار همچون خامنه ی و هاشمی و روحانی و خاتمی ... تحلیل میکنند و همچون سالیان گذشته «کلید» این قفل ۳۵ ساله را بطور نوبه ای به دست یک ملّای شیاد دیگر میسپارند.

کار بجایی رسیده که بخش بزرگی از مردم مستاصل و مایوس و ستمزده میهن، بخصوص طیفی از دختران و زنان تحقیر شده و تهدید شده، سطح انتظاراتشان از آزادیهای واقعی و مدنی به محدوده ی از آزادی در فضای مجازی آن هم بصورت «یواشکی» تقلیل یافته است. در نقطه مقابل، حاکمان ظالم و طماع و پادوهای هرزه شان تا آنجا افسار گسیخته شده اند که رسمآ در رسانه های حکومتی، حق «تجاوز» به زنان و دختران را به صرف «بد حجابی» و بطور «فطری» برای «مردان» محفوظ و مجاز میدانند!
فاجعه به همین جا ختم نمیشود. 
بیاد میاورم اولین «روز زن» ۳۵ سال پیش را که هزاران زن شجاع و روشنفکر در خیابانهای مرکزی پایتخت به دفاع از حق آزادی و حرمت انسانی خود برخاستند و علیه «حجاب اجباری» خروشیدند در حالیکه بخشی از آنان بطور آزادانه دارای حجاب و پوشش انتخابی خود بودند... آنهم در ایامی که خمینی نابکار و خیل ملاهای تبهکار در اوج قدرت سیاسی و مقبولیت اجتماعی بودند و با یک اشاره، صدها چماقدار و چاقوکش حزب اللهی را برای سرکوب مخالفین و دگراندیشان جامعه و بخصوص دختران و زنان آزاده، روانه خیابانها میکردند... حالا بعد از گذشت سالیان، کاترین اشتون نماینده ارشد دولتهای متمدن و خیلی دمکراتیک اروپایی، درست در همان روز جهانی زن، با پذیرش تحقیرآمیز «حجاب اجباری» به ملاقات شاگردان و کارگزاران همان امام فرومایه میرود! واقعآ روزگار غریبی ست!

فرار از جهنم و سالمرگ خمینی

گفتم که این روزها حال و هوای دیگری دارم... در چنین ایامی بود که بعد از هفت سال حبس، از در بزرگ آهنی اوین بیرون آمدم... بهمین خاطر ناخودآگاه دلم پرمیکشد سوی یاران عزیزی که سالها در سخت ترین دوران با هم بودیم و در کنار هم حبس کشیدیم و دست در دست هم مقاومت کردیم و مدت کوتاهی بعد از آن روز همگی سرفراز و سربدار رفتند و من ماندم.
٢٨ اردیبهشت ماه سال شصت و هفت و آخرین روز ماه رمضان و روز قبل از عید فطر بود. ظاهراً مراحل اداری قرار سپردن وثیقه و ضامن شخصی... تا عصر طول کشیده بود و پدرم بعد از ساعت‌ها انتظار در جلوی اوین، تا حدودی ناامید از به انجام رسیدن این امر در آن روز، قصد داشت که قبل از غروب آفتاب به خانه برگردد تا روز بعد از عید فطر برای تحویل گرفتن من مراجعه کند. ولی یکی از بستگان نزدیک که پدرم را آن روز همراهی می‌کرد و انسان دوراندیش، باتجربه و دنیا دیده ای هم بود، به پدرم سفارش می‌کند که «حتماً باید امروز این کار را تمام کنیم و این دختر را تحویل بگیریم؛ کسی چه می‌داند فردا چه می‌شود؟!».

وقتی به همراه پدرم و آن آشنای نزدیک با ماشین شخصی راهی خانه بودیم مادامی که اوین و دیوارها و ساختمان‌هایش از جلوی چشمانم محو نشده بود، تمام نگاه اشک آلود و هوش و حواسم به آن جا بود و با کسی حرفی نمی‌زدم. با خودم فکر می‌کردم آیا واقعاً مردم بیرون می‌دانند پشت این دیوارها چه خبر است و در آن جا چه گل‌هایی سال‌هاست که نشکفته پرپر می‌شوند؟ بی اختیار دلم شور می‌زد؛ احساس خوبی نبود. با شناخت عینی و عمیقی که از شقاوت رژیم داشتم، می‌دانستم آن‌ها چه بسا تا نابودی کامل بچه‌های زندانی پیش بروند. بارها لاجوردی و دیگر جلادان به صراحت و با تأکید به ما می‌گفتند که لحظه‌ای اگر احساس کنیم نظام در خطر سرنگونی است، مطمئن باشید قبل از آن همه‌ی شما را نابود خواهیم کرد و نمی‌گذاریم که شماها قهرمان و فاتح از این جا خارج شوید!

به هنگام گذشتن از خیابان‌های مرکزی تهران، غرق افکار خودم بودم. چقدر همه جا بدون بچه‌ها سرد و بی روح بود. به خانه رسیدیم. مادرم با اسپند و قران به استقبالم آمد. بعد از هفت سال دوباره دست‌های مهربان مادرم را لمس می‌کردم...
حدودآ دو هفته ی از خروج موقتم از زندان ‌گذشت و ظاهراً همه چیز به طور عادی پیش می‌رفت؛ هیچ کار خلافی هم انجام نگرفته بود. پدرم به سرعت مقدمات و الزامات کار را آماده کرد و بعد برای رسیدن به مرز ترکیه به سوی تبریز پرواز کردیم
آخرین قسمت عبور از مرز زمینی بازرگان را در یک نیمه شب بهاری، با اتوبوس طی کردیم و من در حالتی بین خواب و بیداری در اواخر شامگاه سیزده خرداد به مرز رسیدم... وقتی بعد از انجام مراحل قانونی، در اولین ساعات بامداد روز چهارده خرداد ماه، از مرز زمینی بسلامت گذشتیم و قدم برخاک ترکیه گذاشتیم، در آن تاریکی شب ناگهان مادرم را دیدم که در قسمت بلوارمانند وسط خیابان و در روی زمین خاکی، نماز و سجده‌ی شکر به جا می‌آورد و اشک می‌ریزد. از پدرم پرسیدم این چه وقت نماز خواندن است؟! او در جواب همراه با بغض گفت: «هیچ وقت فکر نمی‌کردیم روزی بتوانیم تو را از چنگال آن گرگها، زنده به این جا بیاوریم!».

من هنوز گیج و منگ بودم و احساسی داشتم که هیچ وقت نتوانستم آنرا بازگو کنم. پشت سرم، وطنم و مردمم و عزیزترین یارانم در بند بودند؛ خودم در خاک غربت با آینده‌ای نامعلوم؛ و برادر بیمارم در آن سوی کره زمین، چشم انتظار...
 در آن دو هفته‌ای که  از زندان بیرون آمده بودم، آن قدر اتفاقات و تحولات مختلف و گوناگون و پی در پی برایم پیش آمده بود که نمی‌توانستم ذهنم را کاملاً متمرکز کنم. خروج ناگهانی از زندان و دوری از هم بندان، افتادن وسط یک شهر جنگ زده وغم زده؛ و بعد غوطه خوردن در میان امواج محبت صدها فامیل و دوست و آشنا، رفت و آمدها و دید و بازدیدهای فشرده و مستمر و روزانه، و بعد خروج سریع از کشور...

در حالی که به نظر می‌رسید تمام این جریان و سیر پیوسته‌ی تحولات، واقعاً به یک تار موی بند باشد و هر لحظه می‌توانست در نقطه‌ای پاره شود و همه چیز متوقف گردد. ولی به هر تقدیر و با هر حکمتی که بود، این تار موی پاره نشد و من در شرایطی کاملاً استثنایی از آن جهنمی که آخوندها به نام بهشت آفریده بودند، نهایتاً جستم!  

بعدها شنیدم درست روز بعد از این که ما خانه را ترک و به سوی مرز ترکیه حرکت کردیم و در زمانی که هنوز در خاک ایران بودیم، یک ماشین از طرف دادستانی، ظاهراً با حکم لغو مرخصی من، برای برگرداندنم به زندان، به منزل ما مراجعه کرده بود. یکی از همسایگان شریف که متوجه قضیه و نیت افراد مذکور شده بود، با هوشیاری آن‌ها را دست به سر کرده و گفته بود این خانواده هفته‌ی قبل عازم خارج کشور شده و احتمالاً حالا باید در آمریکا باشند! به این ترتیب، در آخرین لحظه نیز آن تار موی پاره نشد!

هنوز بعد از سالیان، صدای حداد، دادیار وقت اوین (قاضی حداد کنونی) در گوشم زنگ می‌زند که روز قبل از خروجم از زندان سرم داد می‌زد و می‌گفت: «من این حکم را امضاء نمی‌کنم و نمی‌گذارم این منافق پدرسوخته‌ که هفت سال این جا جلوی ما ایستاده، همین جوری قِسِر دربره!».

یکسال بعد، درست در همان روز و ساعاتی که من موفق به فرار از جهنم خمینی شدم، خمینی آن روح پلید شیطان مُرد و رهسپار همان جهنمی شد که طی یک دهه، دجالانه با لهیب آتش گدازان آن، بناحق و بنام خدا، مردم ستمزده ایران و بخصوص نسل ستم ستیز ما را عذاب داد و سوزاند و مرتکب بسیاری جنایتها شد که چه بسا فراتر از حافظه تاریخی بشریت معاصر باشد ... لعنت ابدی بر او و بر دودمان جنایتکارش باد!

مینا انتظاری

۱۴ خرداد ۹۳

------------------------------------------
پانویس
  • منبع: ماهنامه شماره پنج دیدگاه
  • حق تجاوز مردان!

About Me