برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

سه زن!ـ

سه زن!
  


سخن از نسلی است که در جریان "انقلاب بهمن" و تحولات پرشتاب آن، سرزنده و سرشار از شور و عشق و امید، هر چند با تجربیاتی اندک، پا به عرصه پر سنگلاخ سیاست نهاد. نسلی از زنان و دختران جوان و نوجوان که در تمامی جوشش‌های اجتماعی و تظاهرات خیابانی آن دوران حضوری خیره کننده داشتند و البته آرمان و آرزویی هم جز " آزادی و آبادی" برای مردم و میهن خود،  در سر و در دل نداشتند.
 
اما در فردای "سقوط ۵۷" و در اواسط اسفند همان سال، در سالگرد "روز جهانی زن" و در شرایطی که تب و تاب "انقلاب اسلامی" فضای کشور را بشدت ملتهب کرده بود و تمثال و تصاویر "امام امت" سراسر محیط جامعه را اشغال کرده بود و تبلیغات و تهدیدات "یا روسری یا توسری" توسط "حزب الله" مسلح به ژ- ث و پنجه بوکس در حال شکل گیری بود، بخشی از همین نسل زنان و دختران آزاده با شعار "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم" در چند خیابان مرکزی پایتخت، اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را علیه "ظهور فاشیسم" و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی، با جسارت به نمایش گذاشتند.
 
این سرآغاز کشاکش و رویایی "نسل انقلاب" و بخصوص دختران و زنان بپاخاسته ایران زمین با ارتجاع مهیب مذهبی بود که حالا در آستانه سی و پنجمین سالگرد آن، همچنان ادامه دارد. نبرد نابرابر نسلی از شیرزنان این میهن با رژیم اسلامی و حاکمان پست و پلیدی که جز قتل و غارت و تجاوز، شناخت دیگری از حکومت و ولایت نداشتند... در این میان اما دهها هزار تن از زنان دلیر و دخترکان معصوم کشورمان به جرم "ترویج حقیقت" و تبلیغ برای آزادی و دفاع از حقوق اولیه انسانی و مقاومت در مقابل ملاهای فاشیست، روانه زندانها شدند و در میدانهای تیر و صحنه های رزم بر خاک افتادند و بر فراز دارها شدند و بسا جنایتها و بی حرمتی های دیگر که نسل ما مستقیمآ شاهدش بود... ولی به جرئت و با افتخار میتوانم شهادت بدهم که نسل زنان آزادیخواه و مبارزه جوی ایران زمین در دوران حاکمیت سیاه آخوندی، هیچگاه تسلیم نشد و همچنان که صحنه سیاسی کنونی نیز نشان میدهد این رزم و پایداری تا به زیر کشیدن جمهوری جهل و جنون ادامه خواهد یافت.
 
لازم میدانم در همین جا, بطور سمبلیک، از سه زن، سه یار، سه دلاور و سه چهره نامدار ولی گمنام! یاد کنم که در راه آزادی میهن و مردم محبوبشان با تحمل درد و رنج بسیار و با فدای جان و عزیزتر از جانشان، در ذهن من و ما و نسل ما و چه بسا در خاطره نسل ایران فردا جاودانه شدند.
 
فهیمه تحصیلی
دکتر فهیمه تحصیلی، انترن جوان دانشگاه تهران در مرداد ماه سال شصت به جرم همکاری با "امداد پزشکی مجاهدین" در دوران فعالیت سیاسی، به همراه سه برادر و خواهرش دستگیر شد...
یکی از دوستان همکلاسی فهیمه در دوران دانشگاه این چنین از شخصیت والای انسانی و فعالیت های سیاسی-اجتماعی او یاد میکند:
« طی چند سالی که او را میشناختم از محبوبترین دانشجویان دوره پزشکی بود. شخصیت ویژه و حس نوع دوستی خاصی داشت. در هر فرصتی اقدام به جمع آوری لباس و دیگر مایحتاج اولیه زندگی در جمع دوستان و دانشجویان میکرد و در این زمینه خودش پیشقدم میشد و بعد آنها را برای مردم محروم در حومه جنوبی تهران میبرد... در ایام انقلاب سال ۵۷ او از فعالین جنبش دانشجویی بود و بعد از انقلاب، او یکی از مسئولین انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین بود و همچنین مسئولیت کتابخانه انجمن دانشجویان را بعهده داشت و کلاسهای آموزش سیاسی و تئوریک برگزار میکرد... طی این دوران و تا قبل از حاکمیت مطلق باند  "حزب الله " در بیمارستان هزار تخت خوابی (پهلوی - خمینی) تهران، فهیمه بعنوان نماینده منتخب دانشجویان پزشکی بیمارستان، با روحیه عمیقآ مردمی و انسان دوستی که داشت پزشکان و دیگر دانشجویان سطوح مختلف در بیمارستان را قانع کرد که سالن غذاخوری جداگانه پزشکان و پرستاران و کارگران شاغل در بیمارستان هزار تختخوابی یکی شود... و البته بازهم از هر کمکی در رابطه با کارگران زحمتکش بیمارستان دریغ نمیکرد... بخاطر شخصیت برجسته و رفتار بسیار دوست داشتنی و همینطور مجموعه عملکردها و فداکاریهایش، به چنان محبوبیتی در دانشکده پزشکی و بیمارستان نائل شده بود که وقتی خبر اعدام او پخش شد حتی دانشجویان و کارکنان حزب اللهی حامی حکومت در دانشگاه و بیمارستان، در مقابل دیگر دانشجویان و کارمندان خجالت زده و سرافکنده شده بودند چرا که با هیچ توضیح و یا عوامفریبی نمیتوانستند قتل آن زن آزاده و آن انسان شریف را توجیه کنند...»
تا چندی پیش دانسته های ما فقط در این حد بود که وی بعد از تحمل شکنجه های وحشیانه سرانجام در یکی از شبهای اواخر شهریورماه ۶۰ تیرباران شده است...

اخیرآ دوستی که بطور اتفاقی شاهد صحنه های فجیعی در بهداری زندان اوین بوده گوشه ی از مشاهداتش را که برای اولین بار منتشر میکنم اینطور برایم بازگو میکند: «... به سختی ملافه های غرق در خون را از زیر بدن له شده اش درآوردیم... دختری با صورتی به معصومیت و زیبایی تابلو مهر مادری اما از کمر له شده... دکتر شیخ الاسلام اُرتوپد، مبهوت و مستاصل دستکش به دست ایستاده بود... نمیتونی تصورش رو بکنی که چه دیدیم و چه گذشت بر ما... روی کاردکس کنار تختش نوشته شده بود فهیمه تحصیلی...»
 
واقعیت این بوده که فهیمه عزیز در زیر شکنجه آدرس یک قرار جعلی را میدهد و هنگامی که گروه ضربت اوین او را به سرِ قرار در بیرون زندان میبرند، او علیرغم ناتوانی جسمی ناشی از شکنجه ها با جسارت اقدام به فرار میکند ولی با یک کامیون عبوری تصادف میکند و در زیر چرخهای آن از ناحیه کمر له میشود... و نهایتآ ساعاتی بعد در بهداری زندان اوین با حفظ انبوهی اطلاعات دست نخورده از یاران و همرزمانش، چشم بر این جهان فرو می بندد. او براستی یک سالارزن و از گلهای سرسبد دانشجویان پزشکی دانشگاه تهران در آن دوران بود.
 
اشرف احمدی
 
سال ۶۴ زمانی که در زندان قزل حصار بودم، تعریف مادری را در اوین شنیدم که ۴ سال زندانی سیاسی زمان شاه بود و حالا علیرغم بیماری و سابقه جراحی قلب و داشتن چهار فرزند، بدون جرم مشخصی مدتها بود که بازداشت شده و در زندان بسر میبرد. نکته قابل تأمل این بود که "مادر اشرف" در تیرماه سال ۶۰ در حالیکه بیمار قلبی بود صرفآ بخاطر وابستگی به خانواده مجاهدین دستگیر شده بود ولی بعد از چند سال هنوز پرونده ای جهت محاکمه برایش تشکیل نداده بودند. حتی طبق معیارهای دادگاههای آخوندی، حکم او آزادی بود ولی چون حاضر نبود در بازجویی و مصاحبه از کلمه "منافقین" به جای "مجاهدین" استفاده کند مانع آزادی او میشدند و همچنان در زندان و مرتبآ در بندهای تنبیهی و تحت فشار بسر میبرد. لاجوردی بارها او را تحت فشار قرار داد و از طرق مختلف سعی کرد تا شاید اشرف بشکند و کوتاه بیاید اما بی فایده بود...
 
وقتی سال ۶۵ در اوین در بندی تنبیهی با اشرف احمدی همبند شدم با دیدن او و شخصیت والای انسانی اش بیشتر پی بردم که چرا تا به این حد مورد احترام بچه ها میباشد... او همچنان بدون داشتن هیچ حکمی در زندان بسر می برد. البته در سال ۶۶ وقتی در بند ۳۲۵ هم اتاق نیز شدیم رابطه مان خیلی نزدیکتر و صمیمانه تر شد...
 
یکی از روزهای تابستان سال ۶۶ و روز ملاقات با خانواده ها که بچه های بند در دسته های بیست نفره به ملاقات میرفتند، وقتی اشرف از ملاقات برگشت، حال و هوای همیشگی را نداشت. غمگین و گرفته بود و پس از مدتی به آرامی سر نماز رفت. حین خواندن نماز و نیایش احساس کردیم بی اختیار اشک می ریزد. نگران شدیم و از او حال خانواده را جویا شدیم. دریافتیم که همسر او چند روز قبل از ملاقات در یک تصادف رانندگی در جاده تهران - مشهد کشته شده است. آن روز فرزندان کوچک و نوجوان مادر به ملاقات آمده و خبر مرگ پدر و تنهاتر شدنشان را به او اطلاع داده بودند... آن حادثه ضربه بسیار سنگین عاطفی و خانوادگی برای او بود و هیچ کاری هم از دستش ساخته نبود.

آنروز عصر به خواست بچه های بند و بخصوص کاپیتان محبوبمان فروزان (عبدی) برنامه ورزش جمعی و مسابقات والیبال روزانه مان را تعطیل کردیم و بلافاصله به احترام "اشرف" دست بکار برگزاری مراسم ختمی در اتاق محقرمان شدیم. تقریبآ همۀ بچه های بند با عقاید و گرایشات سیاسی مختلف به دیدار او آمده و همدردی کردند. سپس در جمع خصوصی تری، کمی دعا و نیایش کردیم و پس از آن همبند عزیزم فضیلت (علامه) ترانه خاطره انگیز "نوایی" را که ترانۀ مورد علاقه اشرف احمدی بود با صدای زیبایش ترنم کرد.
قطرات اشک بر صورت مهربان اشرف می غلطید و ما از غم او غمگین تر...
 
در آن دوران، من و بسیاری از دختران جوان همبندم به مادرانی همچون اشرف احمدی بیشتر بعنوان یک همرزم و همبند و یار و خواهر بزرگتر نگاه و تنظیم رابطه میکردیم. ولی حالا که خودم مادر و صاحب فرزند هستم میتوانم بفهمم که یک زن و یک مادر همچون اشرف عزیز چقدر باید دریادل و فداکار باشد که حتی بخاطر فرزندان عزیزتر از جانش در شرایط سخت تنهایی و در فقدان پدر، آن هم در حساسترین سنین خردسالی و نوجوانی، حاضر نشد تسلیم "امام فرومایگان" شود و به یاران دربند و آرمانهای انسانیش پشت کند... و کیست که نداند برای یک مادر تحمل لحظه لحظه این رنج و فراق جانسوز و پایان ناپذیر، چقدر سنگین و خردکننده است...
 
سرانجام در روز ۹ مرداد سال ۶۷ و در پروسه جنایتکارانه قتل عام هزاران زندانی سیاسی، مجاهد خلق "اشرف احمدی" در سن ۴۷ سالگی، بعد از هفت سال اسارت در حالیکه هنوز هیچ حکم زندانی نداشت، با دفاع از هویت سیاسی و شخصیت انسانی خود در برابر "کمیسیون مرگ" ایستاد و سربه دار شد. با شناخت عمیقی که از روحیه و شخصیت والای او دارم، بی تردید در لحظۀ قرار گرفتن طناب دار بر گردن سرفرازش، او با قلب بیمار و دل دردمندش، علاوه بر فرزندان و دیگر عزیزانش به همۀ کودکان و مادران ایرانی تحت ستم در "جمهوری جلادان" می اندیشید و با عشق به صلح و آزادی، در قلوب یک نسل و در خاطرات یارانش جاودانه شد.
 
محبوبه حاجی علی
 
محبوبه که در مقطع قیام بهمن، یک دانش آموز ۱۶ ساله بود در سال شصت به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر و بعد از تحمل شکنجه های متداول، به ۵ سال زندان محکوم شد. طی جابجایی های مختلف در بندهای زندان اوین و قزلحصار بخصوص در شرایط تنبیهی بندها، گاهآ او را میدیدم. دختری زیبارو با چشمانی رنگی و با خنده های قشنگش که دنیایی از صداقت و پاکی در چهره اش موج میزد.
 
تابستان سال ۶۳ وقتی بخاطر مقاومت و پایداری سه ساله زندانیان و همینطور دخالت هیئت اعزامی از طرف دفتر آقای منتظری، دوران رفرم و اصلاحات موقت بر زندانها حاکم شده بود و شکنجه گاههای مخوف "واحد مسکونی" و "قبر و قیامت" و انفرادیهای گوهردشت و بندهای تنبیهی  برای مدت کوتاهی تعطیل شد، همه بچه ها به بندهای عمومی منتقل شدند... در همین پروسه جمع ما از بند تنیهی ۸ زنان قزلحصار و محبوبه نیز به همراه تعدادی دیگر از بند تنبیهی ۷ به بند عمومی ۴ منتقل شدیم.
 
حدود دو سالی بود که از حیاط و هواخوری روزانه محروم بودیم و حالا بخاطر وجود حیاط در بند عمومی، موقعیت را غنیمت شمرده و با طلوع آفتاب و باز شدن درب هواخوری، به حیاط می رفتیم و درهوای تازه، حتی گاهی با دمپایی چندین بار وصله پینه شده توسط خودمان! شروع به ورزش و نرمش می کردیم. ورزش یکی از عوامل مهم در بالا نگه داشتن روحیه زندانی بود. بهمین دلیل معمولآ اولین فشاری که روی زندانی اعمال می شد، ممنوع کردن ورزش و بویژه ورزش جمعی بود. هر چند که بچه ها در هر موقعیتی حتی در سلولهای دربسته از انجام آن غافل نمیشدند و اکثر اوقات، بهای آن را نیز با تحمل تنبیهات و محرومیت بیشتر پرداخت می کردند.
 
در آن ایام به محض باز شدن درِ هواخوری، معمولآ دو نفر از بچه ها که غالبآ من و فرح و یا ناهید (تحصیلی) بودیم شروع به دویدن میکردیم که در پی ما بچه های دیگرهمچون محبوبه (حاجی علی)، زهره (حاج میراسماعیلی)، فرشته (حمیدی)، ناهید (زرگانی)، سهیلا و مهری (محمد رحیمی) و... یک صف دو نفره را شکل میدادیم و به فاصله چند دقیقه با پیوستن بقیه دوستان همبند، صفی طولانی و منظم در حال دویدن به دور محوطه هواخوری تشکیل میشد که ضرب آهنگ ریتمیک  صدای پاهایمان در سکوت حیاط بند، طنین دلپذیری داشت... بعد از حدود یکساعت دویدن و ورزش جمعی به داخل بند برمی گشتیم.
 
در صفحه خاطراتم از آن روزگار، چهره محجوب و گونه های گل انداخته محبوبه بعد از هر ورزش صبحگاهی، بخوبی نقش بسته و تا همین امروز هم، حضور او و آن جمع بچه ها را در حال ورزش و شیطنت، در تابلوی زندگی حس می کنم... بهرحال دوره باصطلاح "اصلاحات" در زندان، خیلی زود بسر رسید و دوباره بهمراه خیل بچه ها دسته دسته بصورت تنبیهی روانه اوین شدیم.
 
پس از پشت سرگذاشتن بسیاری اتفاقات، بالاخره درسال ۶۵ محبوبه و تعدادی دیگر از یاران همبند، با اتمام حکمشان آزاد شدند... البته علیرغم شرایط رعب انگیز و سرکوب سهمگین آن دوران که خیلی از مدعیان مبارزه را هم خانه نشین کرده بود، محبوبه و بسیاری از دیگر زندانیان تازه از بند رسته، با پذیرش ریسک بسیار بالای دستگیری مجدد و حتی اعدام صحرایی، تصمیم گرفتند که برای ادامه مبارزه سازمان یافته علیه رژیم خمینی، به مجاهدین در نوار مرزی بپیوندند.
 
در این میان تعداد زیادی از زندانیان سیاسی سابق به تدریج موفق به خروج از کشور و پیوستن به "ارتش آزادی" شدند اما محبوبه و تعداد دیگری از بچه ها، حین خروج غیرقانونی در نواحی مرزی دستگیر و مجددآ به زیر بازجویی و شکنجه کشیده شدند... هرچند از دستگیری مجدد یاران عزیزمان و شرایط سختی که دوباره دچارش شده بودند واقعآ دلگیر و پریشان میشدیم ولی در عین حال شهامت، جسارت و پیگیر بودن آنان را در جهت تداوم مبارزه برای آزادی، صمیمانه تقدیر و تحسین میکردیم.
 
همبند عزیزم محبوبه حاجی علی، سرانجام در تابستان سیاه سال ۶۷ علیرغم داشتن حکم مجدد زندان، بعنوان نماینده ی از نسل دختران دلاوری که از فردای بهمن ۵۷ به ملاهای فاشیست نه گفتند، در برابر "کمیسیون مرگ" نیز از حقوق انسانی و هویت سیاسی خود دفاع کرد و مظلومانه بسوی طنابهای دار در بند ۲۰۹ اوین برده شد...
 
***
 
داستان زندگی این سه زن، ماجرای جنگ زنان شجاع و فداکاریست که تنها آرزویشان رهایی مردم میهنشان از چنگال سرکوب و ستم و تبعیض و نابرابری بوده و هست. سرگذشت بیش از سه دهه کشاکش و رویارویی با افعی بنیادگرایی و ارتجاع مذهبی است... این سه چهره دوست داشتنی فقط نمونه ی هستند از صدها چهره برجسته دیگر در ذهن و خاطرات من و بسیاری از هم نسلان من... همچنانکه طی این سی و چند سال اخیر، صدها و هزاران چهره شاخص دیگر در حافظه و خاطره هر مبارز و فعال سیاسی یا مدافع حقوق بشری و هر انسان آزادیخواه دیگری، نقش بسته و جاودانه شده است... زنان و دختران شایسته و شاخصی از طیف چپ، سکولار، دینی، قومی، ملی، مبارز، مجاهد... که با جسم و جان و استخوان خویش، پرچم آزادی و برابری را در هنگامه ارتجاع و استبداد همچنان برافراشته نگهداشتند...
 
روزجهانی زن بر همه زنان آزاده و رزمنده، و روشنفکر و دگراندیش و همه مادران صلح و آزادی و همه زنان محروم و دخترکان معصوم قربانی تجاوز و تبعیض گرامی باد!
 
مینا انتظاری
 
8 - March - 2013
 
ایمیل:    mina.entezari@yahoo.com
 
 
 
پانویس:
-----------------------------------------------------------------------
 


یک نابغه در ۲۰۹

یک نابغه در ۲۰۹




اوایل مهر ماه سال شصت، توی بند ۱ زندان اوین، زمانی که همگی زیر بازجویی و بعبارتی در صف اعدام بودیم، و در شرایطی که "امام امت" و تنها "حکومت الله" بر روی زمینِ خدا، بی پروا و افسارگسیخته بیداد میکردند، برای ما "دوزخیان روی زمین" نیز همه چیز رنگ خون به خود گرفته بود... بدنهای شرحه شرحه و پاهای ورم کرده و خون آلود، موج دستگیریهای روزانه و البته شبهای تیرباران و کابوس شمارش تیرهای خلاص... در آن ایام هولناک، تنها کانال ارتباطی ما با دنیای بیرون از زندان دو روزنامه حکومتی کیهان و اطلاعات بود که آنها هم آئینه تمام نمایی بودند از همان رژیم جنگ و جنایت و خون و جنون...

آخرِ شبها معمولآ هیاهو و تلاطم بچه ها در آن بند متراکم و پرجمعیت بطور نسبی فروکش میکرد و همه با دلهره و تشویش منتظر روز بعد و فردای نامعلوم خود میشدیم. یکی از آن شبها در خلوت خودم اخبار را مرور میکردم که ناگهان خبری به این مضمون در گوشه روزنامه توجهم رو جلب کرد: « ساسان سعیدپور، یکی از اعضای سازمان منافقین در یک درگیری خیابانی به هلاکت رسید...». بی اختیار به دیوار تکیه دادم و با حسرت و اندوه به روزها و سالهای گذشته سفر کردم...

تابستان سال ۵۶ بود. دو برادر بزرگتر من که در آمریکا تحصیل میکردند، مدتی بود که برای تعطیلات به ایران آمده بودند. با آمدن آنان شادی و خرّمی خانه و خانواده ما و حتی جمع بچه های فامیل، دوچندان شده بود. هر دو برادرم از دوستان بسیار صمیمی و یار دبستانی سابق سعید و ساسان سعیدپور بودند. بهمین دلیل آنها اولین مهمانان برادرانم بودند که برای دیدارشان می آمدند و معمولآ بهترین ایام را در دوران فراغت تحصیلی با هم داشتند. یک روز موقع صرف غذا در جمع خانواده، "محسن" دومین برادرم رو به ما کرد و گفت:


منکه می گفتم این پسر نابغه است. حالا دیدید؟
پرسیدیم کی؟ مگه چی شده؟
با خنده گفت: "ساسان" رشته مهندسی دانشگاه علم و صنعت قبول شده...
با تعجب پرسیدم: ساسان! اونکه باید مثل من تازه دبیرستانی شده باشه.
جواب داد: خب همین دیگه، ساسان ۱۵ ساله دیپلم گرفت...


در واقع ساسان بعنوان یک دانش آموز تیزهوش، دوره تحصیلات زیر دیپلم خود را بصورت جهشی به پایان رسانده بود. البته قبلآ "سعید" برادر بزرگتر ساسان هم در سن نوجوانی وارد دانشگاه صنعتی شده بود که بعدآ تغییر رشته داد و برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی به دانشگاه کرج رفت... نبوغ تحصیلی در این خانواده مختص فرزندان نبود، چرا که مادر عزیز آنها (مادر همدم) نیز بخاطر اینکه در سنین نوجوانی ازدواج کرده بود بعدها علیرغم داشتن پنج فرزند، به تحصیل ادامه  داد و همزمان با مادر من که شرایط مشابهی داشتند، برای تکمیل دوره دیپلم به دبیرستان شبانه می رفتند. "مادر همدم" با اینکه روزها مدرسه خصوصی خودشان را اداره می کرد، در کلاسهای شبانه نیز از شاگردان ممتاز ناحیه بشمار می رفت و همیشه در بین فامیل، از استعداد و پشتکار او و فرزندان ممتازش به نیکی یاد می شد...

تابستان و پاییز سال ۶۰ از سیاه ترین و خونبارترین دوران سرکوب سیاسی این رژیم پلید بود. دستگیریها و کشتار بی وقفه و بیسابقه در تهران و شهرستانها ادامه داشت. تقربیآ هر یکشنبه و چهارشنبه جوخه های آتش در اوین براه بود. حدود عصر که می شد اسامی تعدادی از بچه های زندان و هم بندان ما را از طریق بلندگوی بند می خواندند که با تمام وسایل (چیزی در حد یک کیسه وسایل شخصی) به خارج از بند بروند. فراخواندن آنان در آنموقع و به آن شکل، معنایی جز مرگ و اجرای حکم اعدام نداشت... آخر شب بعد از هر کشتار، باز ما میماندیم و داغ جانسوز "وداع آخر" با یاران هم بندمان در آن روزگار تلختر از تلخ!

هنوز بخاطر دارم که در یک غروب غم انگیز دی ماه همان سال، دربند ۲۴۰ که دو طبقه بود باز هم نام تعدادی از زندانیان خوانده شد که به خارج از بند بروند. اسامی برخی از آن عزیزان که بوسیله یک بلندگو در هر دو طبقه بند خوانده میشد و بیادم مانده عبارت بودند از: شیرین مظاهری، مریم عبدالرحیم کاشی، اکرم نعیمی (نام مستعار مادر زهرا اسلامی)... البته همان شب، مهناز تهرانی را هم که همکلاسی و یار دبستانی مریم عبدالرحیم بود و هر دو دانش آموز سال آخر دبیرستان هشترودی بودند، از بند دیگری صدا کرده بودند. 

حدود ساعت ۸ و ۹ شب بود که یکباره صدای شلیک همزمان رگبار مسلسلها همچون انفجاری مهیب، در پشت بند ما بلند شد و به فاصله کوتاهی شلیک تیرهای خلاص بود که به مغز یارانمان می زدند... نمیدانم شاید بیش از صد تیر خلاص... در حین شلیک تیرهای خلاص و در لحظاتی که با تلخی، بغض و کین خود را فرو میخوردیم و صدا در گلویمان خفه شده بود، ناگهان صدای یک فریاد از طبقه بالای بند بگوش رسید که با ضجّه نام "شیرین" را صدا میکرد... 
بعدها شنیدم او سوسن خواهر کوچکتر شیرین مظاهری بوده که ساعاتی قبل، خواهر عزیزش را از کنارش برای اعدام برده بودند... چقدر وحشتناک بود.

آن شب یعنی ۱۲ دی ماه سال شصت، ساسان، همان نابغه ۱۵ ساله محله دوستی های ما در قبل از انقلاب، در زمره زندانیان دلاوری بود که در پشت دیوار بند ما تیرباران شد در حالیکه همزمان مادرش، مادر همدم، در همان بند ۲۴۰ بالا و در هنگامه رگبارها و تیرهای خلاص، مشغول دلداری و تیمار همبند نوجوان و پریشان حالش یعنی سوسن بود.
ماجرا از این قرار بود که ساسان سعیدپور در مهرماه حین درگیری با پاسداران تبهکار، مجروح و زنده دستگیر میشود ولی مسئولان اطلاعاتی سپاه و دادستانی با طرح فریب امنیتی، خبر کشته شدن او را در روزنامه رسمی اعلام میکنند. از آن پس به مدت سه ماه او را در بند ۲۰۹ اوین زیر شدیدترین شکنجه ها قرار میدهند تا شاید بتوانند اطلاعاتی از یاران و همرزمان ساسان بدست بیاورند.

در آن دوران، بند ۲۰۹ اوین در اختیار فاشیستهای خط امامی و کسانی بود که این روزها خیلی "اصلاح طلب" و بشدت مخالف "خشونت" شده اند. بخصوص برخی از هم دانشگاهی های ساسان موسوم به "باند علم و صنعت" و بازجوی بیرحمی همچون "صالح" که زندانیان ۲۰۹ را به معنای واقعی کلمه سلاخی میکردند. بهرحال ساسان تا سرحد مرگ شکنجه میشود ولی کوچکترین اطلاعاتی به دژخیمان نمیدهد... آنطور که همسلولی های او بعدآ نقل کرده اند او حتی برای مدتی قادر به راه رفتن نبوده و برای اینکه روحیه همسلولی هایش تضعیف نشود بشوخی روی دست راه می رفته و می گفته: «مگه آدم باید فقط روی پا راه بره؟ خب بعضی وقتها هم می شه روی دست راه رفت...»

اما شکنجه ها پایانی نداشتند و بازجوها که از کسب اطلاعات نسوخته او ناامید شده بودند به او پیشنهاد میدهند که برای خلاصی از شکنجه و زودتر اعدام کردنش باید در مصاحبه تلویزیونی برای محکوم کردن مجاهدین خلق شرکت کند. در واقع شرط اعدام او انجام مصاحبه تلویزیونی و اظهار ندامت بود! به گفته همسلولیش، دست آخر یک روز که بازجو و پاسداران مثل دفعات قبل او را در اتاق شکنجه به زیر ضربات مشت و لگد میگیرند، ساسان با نیّت قبلی در یک لحظه زبان خود را بین دندانهایش قرار میدهد و متعاقبآ با ضربه سنگینی که به فک و آرواره پائینش میخورد بخشی از زبانش پاره و بریده میشود... و با دهان غرق در خون، شکنجه گران بیرحم خود را مطمئن میکند که دیگر حتی نمیتواند حرف بزند وهرگز مصاحبه نخواهد کرد
بدین سان درشبانگاه ۱۲ دی ماه، مجاهد خلق ساسان سعیدپور بعد از تحمل شکنجه های طاقت فرسا، همراه با حدود ۱۲۰ نفر از بهترین فرزندان ایران زمین، در مقابل جوخه تیرباران قرار میگیرد.

بیشتر از یکماه بعد، در درگیری های خونین حماسه ۱۹ بهمن سال شصت، که امروز سالگردش را گرامی میداریم، "سعید" برادر بزرگتر ساسان نیز بهمراه سردار خلق "موسی" و سالارزن آزادی "اشرف" و دیگر افسران ارشد میدان رزم و پایداری، دلاورانه جنگید و سرانجام تسلیم ناپذیر بر خاک افتاد.

البته در طی همان ماههای پرآشوب بعد از سی خرداد شصت، تمامی خانواده "مادر همدم" بجز یک دخترش، همگی دستگیر و روانه زندان شده بودند. تابستان سال ۶۱ در بند ۴ عمومی قزلحصار، "فروزان" خواهر کوچکتر سعید و ساسان را دیدم. او در تظاهرات خرداد شصت، زمانیکه ۱۳ سال بیشتر نداشت دستگیر و به ۴ سال زندان محکوم شده بود. جمعی از آن بچه ها در اوایل دستگیری، بعنوان اعتراض از دادن اسم خودشان به مامورین زندان خودداری کرده بودند و بهمین خاطر زندانیان هر سلول با انتخاب نام خاصی از میان شعرا، پرندگان، سبزیجات، حیوانات و ...، یکدیگر را صدا میکردند. مثلآ در آن ایام چون فروزان در سلول پرندگان بود، بدلیل سن کم و جثه کوچکش نام گنجشک را انتخاب کرده بود که تا مدتها بعد بچه ها به شوخی او را با همین نام صدا می زدند.

در همان تابستان سال ۶۱ ، بعد از انتقال به زندان قزل حصار و جابجایی بندها، یکروز بناگاه در جمع جدید انتقالی از اوین "مادر همدم" را در بند عمومی قزل حصار دیدم. با خوشحالی و ذوق زدگی درونی به سویش رفتم... او را مثل همیشه با روحیه و قوی یافتم. فکر نمی کنم کسی در آن بند به اندازه من از زندگی و خانواده و شخصیت این زن دلاور در آن زمان اطلاع داشت و شاید در آن ایام کسی بدرستی نمی دانست که چه گل های سرسبدی را از بوستان خانواده آن مادر به غارت برده اند. راستش اولش پیش خودم فکر میکردم چطور باید راجع به فرزندان دلیرش سر صحبت را با آن مادر داغدار باز کنم و چگونه میتوانم تسّلی خاطر او باشم. ولی در همان لحظه ای که  می خواستم در فقدان فرزندان قهرمانش با مادر همدلی کنم، روحیه و صلابت او مرا مات کرد و قبل از اینکه من صحبتی بکنم مادر همدم گفت: «خوشحالم که سعید زنده به دست پاسداران و این جانیان نیافتاد...»

طنز تلخ روزگار را می بینید! شکنجه ها و شقاوت رژیم در حق زندانیان و بطور مثال بلاهایی که جلادان ۲۰۹ بر سر ساسان در آورده بودند بحدی بود که مادر خدا را شکر می کرد فرزند دیگرش سعید زنده بدست پاسداران نیافتاده است... بی تردید زبان حقیقت گوی تاریخ، بسا ناگفته ها از نسل ما و جنایات ملاها برای نسلهای آینده خواهد داشت.

در همان سالهای سیاه، برادر من محسن که در آمریکا مشغول تحصیل در رشته مهندسی مکانیک بود و یک فعال سیاسی و از مخالفین سر سخت رژیم محسوب میشد، دچار بیماری سرطان خون شد. پزشکان متخصص چاره درمان او را "پیوند مغز استخوان" که در آن زمان یک شیوه کاملآ جدید و نوین بود دانستند و من کاندیدای بسیار مناسبی برای این عمل بودم و چه بسا میتوانستم ناجی او باشم... بعد از هفت سال زندان، متاسفانه وقتی به او رسیدم که دیگر خیلی دیر شده بود و کاری نمیشد کرد. 

بفاصله چند ماه بعد از آمدنم به امریکا، درست در شب اول ژانویه همان سال (1988)، آخرین شب زندگی محسن عزیزم را در کنار تختش سپری کردم... نمیدانم چه تقدیری بود که آن دو یار دبستانی و دو دوست با وفا، برادرم محسن و ساسان سعیدپور در یک شب و به فاصله ۷ سال پر کشیدند و رفتند.

همبند عزیزم فروزان سعیدپور پس از رهایی از زندان، در سال ۶۶ به قرارگاه اشرف رفت و هنوز بعد از ۲۵ سال، همچنان یک رزمنده اشرفی است. همبند بزرگوارم خانم همدم امامی (مادر همدم) نیز بیش از دو دهه است که در غربت و تبعید، همچنان در صف اول مبارزه برای آزادی و دفاع ار حفوق مردم میهنش، در هر شهر و دیاری در تبعید حضور دارد و من هنوز با دیدن او انگیزه و انرژی می گیرم.

تنها سروده ساسان در بند ۲۰۹ اوین
دریا
غروب آفتابی در کنار ساحلی خونرنگ
یکی ساحل نشینی با دلی پردرد
نظاره مینمود آن صحنه های غم
که ناگه جمع مرغان سبکبال سپید اندام خوش اوا
زدند فریاد
بپاخیز ای فرو بنشسته بر خارا
شبی اینگونه ظلمانی
جدا افتاده ای از صحبت یاران
مگر آهنگ راهت نیست
مگر عزم پگاهت نیست
مگر نشنیده ای گلبانگ طوفان را
به خود بنگر ای ناظر
جامه فکرت سیاه آمد در این سرداب
قصد نداری جامه ات شویی درین دریا
یا از این سردابه سرد و سکوت سهو
پرکشی آن سوی ساحل ها
صدا نالنده پاسخ داد
که ای مرغان دریایی
قصد دارم رهگذار مقصد فردای خود باشم
وین ره دشوار را یکسر به پای جان بپیمایم
یا که حتی مهجه* ام را بر گل لاله بیافشانم
ولی برگو چگونه، با کدامین توشه راهم را بیاغازم
مرغ دریا پاسخش گفتا که ای ناظر
بایدت برگیری از تن جامه خود را
سپس با آن زلالین آب
بشویی همه هر گرد و خاک تیره جان را
بدین سان اندک اندک تا شنا کردن فراگیری
و بتوانی که با عفریت تن پولاد شب
این خصم انسان، سخت بستیزی
خلاصه گویمت ناظر
که ره خود گویدت
باید که چون آنسوی ساحلها
فراخیزی فراخیزی...
* مهجه: خونابه
ساسان (مسعود) سعیدپور
پائیز ۱۳۶۰ – بند ۲۰۹ زندان اوین


مینا انتظاری
بهمن ۱۳۹۱
ایمیل:    mina.entezari@yahoo.com

پانویس:
-----------------------------------------------------------------------
http://mina-entezari1.blogspot.com/2008/02/blog-post.html
2-  منبع: سیامک سعیدپور برادر کوچکتر سعید و ساسان، با شش سال سابقه زندان در دهه شصت









About Me