برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

جنایت و کشتار بی سابقه در بند زنان زندان اوین

جنایت و کشتار بی سابقه در بند زنان زندان اوین

از تابستان شصت تا تابستان شصت و هفت

مینا انتظاری

شبکه جهانی تلویزیون پارس – برنامه ایران آزاد




"آزاده طبیب"، طراوت و معصومیت غارت شده یک نسل

 

 
آزاده طبیب
طراوت و معصومیت غارت شده یک نسل
 
بسیاری از زندانیان سیاسی دهه سیاه شصت در بند زنان زندانهای اوین و قزل حصار و گوهردشت، در هنگامه نفس گیر تراکم بندها و سلولها، و یا در سکوت سنگین شبهای تیرباران، و یا در فریاد بی صدای دوزخیان روی زمین در "تابوت" و "قیامت" و "واحد مسکونی" و سرانجام در راهروهای مرگ، خاطره های فراموش نشدنی و البته تلخ و شیرینی از "آزاده طبیب" در یادها به امانت دارند... دختری خوش رو، پاکدل و نیک کردار که نامش با تحمل وحشیانه ترین شکنجه ها و بردباری بی مانندی عجین شده است...

*****
 
 
 "آزاده" فرزند دکتر حسین طبیب یکی از وکلای مجلس شورای ملی دوره شاه بود. او علیرغم زندگی مرفه خانوادگی و امکانات خاصی که داشت نسبت به محیط اجتماعی پیرامونش بی تفاوت و بی توجه نبود و درد و رنج مردم محروم را درک و حس میکرد. بهمین خاطر پس از آن "بهمن" پرامید و پرفریب در حالیکه شانزده سال بیشتر نداشت، با آرزوی تحقق آرمان "آزادی و برابری" وارد صحنه فعالیتهای سیاسی در سطح جامعه و بخصوص در محیط دبیرستان میشود و در صفوف هوادران مجاهدین خلق قرار میگیرد.
 
 
فرازهای آخرین دهه از زندگی کوتاه ولی پربار و پر رنج آزاده عزیز را در آئینه خاطرات دوستان و از دریچه نگاه نزدیکترین یارانش، بطور فشرده و خلاصه با هم بازخوانی میکنیم:
 
 
 "همکلاسی آزاده" که از سال اول نظری در دبیرستان مرجان تهران تا آخرین سال دوره دبیرستان، دوست صمیمی و همکلاسی او بوده "آزاده" را انسانی والا، دختری شایسته و دانش آموزی ممتاز توصیف میکند که با دنیایی از خاطرات شیرین دوران نوجوانی همراه با تاثیرات زیادی که از ویژه گیهای رفتاری و شخصیتی وی داشته، سرانجام یار دبستانی مهربانش را در نیمه خرداد سال شصت گم میکند. او داستان خواندنی خاطراتش را این چنین آغاز میکند:
 « آزاده یکی از پنج مجاهد کلاسمان در سال ۶۰ بود که همگی آنها برسر امتحانات نهائی غایب شدند. آنها نه تنها از تحصیل محروم که اسیر شده بودند...»
 
 
 "خندان" دوست و هم بند "آزاده" در خاطرات در دست انتشارش توضیح میدهد که در جریان تظاهرات پراکنده خیابانی که روزانه هزاران تن از هواداران مجاهدین و دیگر جوانان آزادیخواه، علیه کودتای ارتجاعی حزب چماق بدستان و در اعتراض به یورش باندهای سیاه حزب الله به آخرین سنگرها و کانونهای مترقی جامعه، در اواخر خرداد ماه و روزهای پیش از ۳۰ خرداد در نقاط مختلف تهران برگزار میکردند، به همراه "آزاده" و حدود ۹۰ دانش آموز دیگر توسط کمیته چی ها دستگیر میشوند که پس از چند روز، آنان را بعلت کثرت دستگیریهای روز سی خرداد، از کمیته عشرت آباد به اصطبل کثیفی معروف به باغ جهانبانی در حومه کرج میبرند و در هر سلول که در واقع یک طویله بود، بجای اسب و قاطر و چهارپا، تعدادی از آن دختران جوان را محبوس میکنند...
 
 
 در آن ایام معمولآ بچه های بازداشت شده بعنوان اعتراض به دستگیری غیر قانونی شان، تا مدتها از دادن اسم خودداری میکردند و برای صدا کردن همدیگر قرار گذاشته بودند که هر سلول یک نام خاص داشته باشد. مثلآ بچه های یک سلول هرکدام نام یک گل را بر خود نهاده بودند؛ همچون پیچک، یاس ... سلول دیگر نام پرندگان را انتخاب کرده بودند مثل گنجشک، پرستو، زاغی، هدهد ... بچه های سلول دیگر نام شعرا را برگزیده بودند مثل حافظ، عطار، سعدی، مولوی ... و یک سلول نام سبزیجات و یک سلول اسم حیوانات را انتخاب کرده بودند. اتفاقآ در سلولی که بچه ها نام شعرا را روی خود گذاشته بودند، "آزاده طبیب" نام "حافظ" را برمیگزیند. او اشعار و ابیات بسیاری را از حفظ داشت و همیشه میخواند.
 
 
 بهرحال "آزاده" طی یک پروسه پرفراز و نشیب و با پشت سر گذاشتن اتفاقات گوناگون در زندان قزل حصار و اوین، بعلت فقدان مدرک قابل ملاحظه ی در ارتباط با تشکیلات در پرونده اش، بعد از حدود دو سال از بند رها میشود.... در حالیکه در تمام آن مدت چهره پرطراوت و شاداب او و معصومیت و پاکی کم نظیرش به اضافه هوش و ذکاوت استثنایی که داشت، در هر شرایطی زبانزد همه دوستان و یاران و همبندانش بود...
 
 
 مدت کوتاهی بعد از آزادی، او به همراه دو سه نفر از یارانش دست به تشکیل یک هسته مقاومت مخفی میزند و با تهیه و توزیع اخبار زندان و زندگینامه دوستان تیرباران شده اش تلاش میکند تا حد توان، با کار تبلیغی علیه جنایات رژیم و روشنگری سیاسی و حقوق بشری، مبشر امید و پایداری در فضای یاس و انفعال محیط پیرامونش باشد... تا اینکه در اردیبشت ۶۳ هسته تبلیغی شان لو میرود و دوباره دستگیر میشود.
 
 
 در این مرحله "آزاده" بعنوان یک زندانی دستگیری مجدد و مسئول یک هسته تبلیغی به زیر کابل و شکنجه میرود. در حالیکه عوامل امنیتی رژیم پیش از بازداشت او، از طریق کنترل تلفنی متوجه بسیاری از فعالیتهای هسته او شده بودند، با این وجود آزاده بطور حیرت انگیزی در زیر شکنجه هیچ نمیگوید و حتی فریاد هم نمیزند و این باعث میشود که جلادان شعبه بازجویی با خشم بیشتری فقط برای شکستن و تسلیم کردن او بدون اینکه چندان نیازی به کسب اطلاعات از او داشته باشند روزهای متوالی جسم ظریف او را با کابل برق میکوبند... در این نبرد نابرابر و ناعادلانه، در یک طرف "آزاده" قرار داشت با پیکری نحیف و شکننده، دست بسته و چشم بسته ولی با اراده و ایمانی استوار و در طرف دیگر گوریلهای وحشی شعبه بازجویی با تعصبی کور و خشمی حیوانی و تمامی ابزار شکنجه و سرکوب ... در نتیجه این نبرد ناتمام، بدن مجروح و بیهوش آزاده چند بار لای یک پتوی سربازی به بهداری اوین منتقل میشود و این شرایط جانکاه تا ماهها ادامه میابد که تبعات بعدی آن منجر به سه بار عمل جراحی روی پاهای نسبتآ متلاشی شده او میشود...
 
 
 هم بند عزیزم "مهین لطیف" نویسنده کتاب "اگر دیوارها لب می گشودند" در باره شرایط و روحیه آزاده عزیز در آن ایام میگوید:
«.. طی یك ماهی كه در بهداری اوین بستری بودم، دختری خنده رو و صبور و  بسیار لاغر و نحیف در همان اتاق بستری بود كه بعدآ فهمیدم همان مجاهد قهرمان آزاده طبیب است. او را وحشیانه شكنجه كرده بودند، چند بار زیر شكنجه بیهوش شده بود، تاجایی كه یك بار بازجوها فكركردند مرده است‌. او را روی‌ پتو انداخته و به بهداری منتقل كردند‌. حین شكنجه، آزاده نه هیچ تكانی می‌خورد و نه هیچ صدایی می‌كرد و همین كارش به ‌غایت بازجویان را كلافه كرده بود، از این ‌كه هیچ دادی نمی‌كشید و كاملاً ساكت بود مستاصل شده بودند، به ‌او می‌گفتند اصلا از تو اطلاعات نمی‌خواهیم، فقط باید داد بكشی.‌ اما او بازهم هیچ نمی‌گفت، پاهایش آن قدر درب و داغان بود كه نمی‌شد به‌ آنها نگاه كرد‌. خون مردگی تا بالای رانهایش پیشرفت كرده بود‌. هم در كف پا و هم روی پاهایش پوست و گوشتی نمانده بود‌. شب­ها تب می‌كرد و هذیان می‌گفت‌...»
 
 
مدتی بعد از انتقال به بندهای عمومی اوین، آزاده دلیر بصورت تنبیهی به انفرادیهای مخوف گوهردشت منتقل میشود و با بدنی آسیب دیده و ضعیف، بیشتر از یکسال در آن سلولها، تحت فشار و فرسایش روانی، مورد ظلم و ستم بسا بزرگتری قرار میگیرد...
 
  
"آزاده" عزیز در تمام سالهای زندان در هر شرایط و در هر محیطی بخصوص در بندهای عمومی با حداقل امکانات موجود، لحظه ای از یادگیری و مطالعه غافل نبود. او همواره یا در حال آموختن و یا آموزش دادن بود و تبحّر خاصی در دروس ریاضیات مثل جبر و مثلثات و هندسه داشت که در هر فرصتی برای هم بندانش تدریس میکرد. او علاوه بر تسلط کامل بر زبان انگلیسی و اسپرانتو، زبانهای ترکی و فرانسه را نیز در زندان فرا گرفت و بطور مثال آنقدر روان و بدون لهجه با دوستان آذری خود صحبت میکرد که بعضی بچه ها فکر می کردند شاید او اصالتآ تُرک بوده است.
 
 
 آخرین باری که "آزاده" را دیدم اواسط بهار ۶۷ در سالن ۲ اوین بود. او درحالیکه هنوز عواقب فیزیکی آن شکنجه ها را با خودش یدک میکشید و همچنان از دردهای متعدد ناشی از آن در رنج بود، مثل همیشه با متانت و صبوری خاص خودش و لبخندی که بر لب داشت، در کنار دیوار بند مشغول خواندن و مطالعه کتابی بود...
 
 
 در حالیکه حکم زندان "آزاده" قاعدتآ اواسط پائیز  ۶۷ به اتمام میرسید، بناگاه در آن تابستان داغ و سوزان و آن مرداد جانسوز، فصل سیاه درو کردن یاس ها با داس ها فرا میرسد... یکی از هم بندان "آزاده" رفتن بدون بازگشت او را چنین نقل میکند:
« ... یکی از روزهای مرداد ماه ۱۳۶۷ بود که نوبت ما هم رسید و ما را برای به اصطلاح بیدادگاه های مرگ صدا زدند. همراه آزاده طبیب، اشرف فدایی و منیره عابدینی راهی شدیم... البته آن سه مجاهد پاکباز دیگر هرگز به بند برنگشتند. در مدت کوتاهی که "زیر هشت" بند منتظر نشسته بودیم تا ببینیم به سوی کدامین سرنوشت میرویم لحظات زیبایی بود که هرگز فراموش نمیکنم. شهید اشرف فدایی و آزاده طبیب در خلوت خویش مشغول حفظ کردن سرودی بودند که آزاده آن سرود را به آهستگی میخواند و تکرار میکرد که یادش نرود و اشرف با خنده های شیطنت آمیزی که همیشه داشت آن سرود را تکرار میکرد... »
 
 
 آن چنان که "بهناز" از زندانیان مارکسیست و همبند "آزاده" در خاطرات خود نقل میکند وقتی "آزاده" را از سالن ۲ اوین روانه راهروهای مرگ میکنند، بعد از چند روز بسر بردن در سلول انفرادی و انتظار در صف اعدام، سرانجام روز ۲۲ مرداد ماه صدای سرفه های مزمن او قطع میشود و شمع وجود نازنین او برای همیشه خاموش و یاد و نام آن یار مهربان جاودانه میگردد. آری، پیکر پاک و تکیده و دردمند آزاده عزیز، بر فراز دار شقاوت ملایان، مظهر طراوت و معصومیت غارت شده یک نسل میشود...
 
 
 "آزاده طبیب" متعلق به نسلی بود که همزمان با تحولات بهمن ۵۷ در عنفوان جوانی، با طراوت و شاداب، با هزار امید و آرزو، صمیمانه و معصومانه بدون هیچ چشمداشت شخصی، قدم در راه پر سنگلاخ سیاست گذاشت. نسلی که همچون گلِ تازه شکفته، سرشار از عشق و استعداد و انرژی بود و تشنه آموختن و تجربه کردن... نسلی که از فردای ۲۲ بهمن با آرمان آزادی و بهروزی میهن و مردمش، رو در روی خمینی پلید و ملاهای تازه به قدرت خزیده ایستاد، جان و جوانیش را فدا کرد ولی تسلیم نشد.
 
 
 "آزاده" نمونه و نماد نسلی بود که در شب تاریک ارتجاع برای رسیدن به "صبح آزادی توده ها" از همه چیزش گذشت ولی "شب پرستان" حتی یک سنگ قبر هم برایش نگذاشتند. نسلی که علیرغم گرد و غبار روزگار و بسیاری طعن و لعن ها و بسا فتنه ها و فداکاریها، همچنان پرامید دست در دست نسل جدید و جوان کشور در ایران و در هر گوشه از این جهان، چشم به "صبح روشن فردا" دوخته است... هرچند آزاده و اشرف و منیره و ندا و ترانه و موسی و جعفر و سهراب و کیانوش و هزاران هزار "شمع شبانه" سوختند و رفتند ولی بی تردید آینده تابناک، سزاوار ملتی است که چنین فرزندانی در دامان خود می پروراند... و چه بسا که خیزش خیره کننده ۸۸ نیز پرتوی از آن "چشمه ی خورشید جهان افروز" باشد... و البته که این هنوز از نتایج سحر است، باش تا دودمان دولتش به باد دهد!

 
مینا انتظاری
 
سپتامبر 2012 

 پانویس:
-----------------------------------------------------------------------

 3- خاطرات بهناز همبند آزاده:
 


یادمان سربداران تابستان 67 در ونکوور کانادا - پیام ویدئویی


یادمان سربداران تابستان 67 در ونکوور کانادا

مینا انتظاری

پیام ویدئویی و پاسخ به چند سوال حزب چپ مستقل ایران


آخوندها، تشنه به خون آزادی خواهان - تلویزیون پارس


آخوندها، تشنه به خون آزادی خواهان
رزمندگان آزادی و پناهندگان سیاسی ایران در "اشرف" و تهدید کشتاری دیگر 
مینا انتظاری

شبکه جهانی تلویزیون پارس – برنامه ایران آزاد




شاهد جنایت و کشتار در زندانهای جمهوری اسلامی - تلویزیون پارس


شبکه جهانی تلویزیون پارس – برنامه ایران آزاد








آخرین بهار زندان با رقص شکوفه ها

آخرین بهار زندان با رقص شکوفه ها

بهار ۱۳۵۸ :  رویای نسل خوشبخت - در بهار آزادی جای "آزادی" خالی!
در فردای پیروزی انقلاب ۵۷ و در فضای نسبتاً دموکراتیک متعاقب آن، علاوه بر همه‌ی تحولات و تغییرات اساسی و چشمگیری که از سر تا به پای جامعه را فراگرفته بود، حضور فعال خیل عظیم دختران جوان و نوجوان در جوشش‌های اجتماعی و سیاسی کشور و در تظاهرات خیابانی، خیره کننده بود. نسلی بپاخاسته و تازه هویت یافته، تشنه‌ی آزادی و سرشار از انرژی که به طور طبیعی می‌بایست در تداوم انقلاب و استمرار دستاوردهای دموکراتیک آن، هرچه شکوفاتر و رویان‌تر و سرسبزتر می‌شد.
در شرایطی نوروز و بهار ۵۸ را که "بهار آزادی" نام گرفته بود شادمانه جشن میگرفتیم و تجربه میکردیم که با ۱۶ سال سن و به عنوان قطره‌ای از آن اقیانوس بیکران، با یک دنیا امید و آرزو و شور زندگی با خود می‌اندیشیدم: چقدر نسل خوشبختی هستیم که بالاخره بعد از قرن‌ها ستم و استبداد، این شانس و شایستگی را داشتیم که شاهد پیروزی را در آغوش بگیریم و در بهار آزادی، با آرمان‌های والای انسانی و در فضایی فارغ از هرگونه بیم و ترس و ناامنی، بتوانیم آزاد باشیم، درس بخوانیم، کار کنیم، درخت بکاریم، آباد کنیم، بسازیم، و همه با صلح و صفا و دوستی زندگی کنیم.
رویای شیرینی که با اولین ضربه‌ مشتی که با شعار "یا روسری یا توسری" بر سرمان خورد و با اولین چماق و پنجه بوکسی که با شعار "حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله" دریافت کردیم، خیلی زود به تلخی رنگ باخت و دو سال و نیم بعد در زندان اوین و در صف اعدام تبدیل به کابوسی هولناک و پایان ناپذیر شد...

بهار ۱۳۶۷ :  آخرین بهار زندان با رقص شکوفه ها - فرار از جهنم!
در سالن ۳ اوین، مثل تمام بندها و سلولهای دیگر زندان، همه بچه ها با همه محدودیتها و محرومیتهای موجود مشغول آماده سازی و در تدارک جشن نوروز بودند. این هفتمین بهاری بود که در زندان بودم. به رسم و سنت سالهای پیشین، به تمیز کردن اساسی بند پرداختیم... گردگیری تمام وسایل و برق انداختن دیوارها، تختها، کف اتاقها و راهروی بند... و بالاخره سفره هفت سین با شور و سروری خاص و البته با سادگی تمام پهن شد. همزمان با تحویل سال نو، ترانه خاطره انگیز "بهاران خجسته باد" را علیرغم ریسک پذیری بالای آن، بطور جمعی خواندیم. همه بچه های بند از طیف چپ، مجاهدین و بهایی، با تبریک متقابل عید، روبوسی کردیم و دلتنگی و نگرانی خود را با لبخند پوشاندیم.
دقایقی بعد جشن در اتاق ما ادامه پیدا کرد. فریبا (عمومی)، دانشجوی ریاضی دانشگاه تهران، با صدای زیبایش ترانه بیاد ماندنی "رقص شکوفه ها" از زنده یاد ویگن را برایمان ترنم کرد و فضیلت (علامه)، دانشجوی مهندسی الکترونیک دانشگاه فنی تهران، با ترانه خاطره انگیز "کوهستان" ما را به کوه و دشت برد...."فریبا" تنها فرزند خانواده اش بود که هنوز اعدام نشده بود و "فضیلت" بعد از چند سال، هنوز آثار شکنجه و آسیبهای ناشی از ضربات کابل بر روی پاهایش دیده میشد. صفا و صمیمیت و عشق و دوستی در آن فضای تنگ و در آن جمع محدود موج میزد... هیچ کس نمی دانست که برای خیل زندانیان مجاهد بند، این آخرین عید و پایان بهار زندگی کوتاهشان خواهد بود.
انگار همین پارسال بود! علیرغم گذشت سالیان، چهره دوست داشتنی و حالت تک تک اون بچه ها و حتی نقطه ی از اتاق که آن روز نشسته بودند در ذهنم نقش بسته....منیره رجوی (مادر دو کودک خردسال)، زهرا شب زنده دار، فریده صدقی، اشرف موسوی، محبوبه صفایی، میترا اسکندری، مهین قربانی، سپیده زرگر، مهین حیدریان، مریم گلزاده غفوری......
روز بعد، برای ساعتی اجازه رفتن به هواخوری داده شد. به محض رسیدن به محوطه باز هواخوری با بچه های سالن ۱  که در اتاقهای دربسته طبقه اول ساختمان در شرایط تنبیهی بودند به سبک معمول و شیوه خاص آن زندان، تماس و ارتباط گرفتیم و به یاران عزیزمان همچون رقیه حنیفی، سوسن صالحی، فریده رازبان، سیمین صفایی، مهتاب فیروزی، لیدا حمیدی، لیلا حاجیان، مریم پاکباز، فرح وفایی زاده، شیرین حیدری، ناهید زرگانی، مژگان کمالی، پروین حائری، اشرف فدایی، فرنگیس کیوانی ... شادباش نوروزی و تبریک فرارسیدن بهار طبیعت را با مهر و دوستی نثار کردیم. "فضیلت" به بهانه نشستن کنار دیوار، در نزدیکترین نقطه به پنجره آنها با صدای زیبایش از نغمه های بهاری برایشان خواند. تعدادی از ما نیز با کشیک دادن مواظب آمدن پاسداران بند بودیم. با بچه های سالن دو نیز که در طبقه دوم مستقر بودند از طریق پنجره ها و با حرکات دست و ایما و اشاره و البته با خرمنی از بوسه، خوش و بش کردیم و تبریک سال نو را تقدیم شان کردیم...
اواخر اردیبهشت ماه بود که نامم از بلندگوی بند، برای باز جویی خوانده شد. شب هنگام بود. با چادر و چشم بند به دفتر زندان هدایت شدم. در آنجا "حسین زاده" رئیس زندان نشسته بود. به دستور او، نشستم و چشم بندم را برداشتم. پرونده ای روی میزش بود. بعد از مکثی طولانی پرسید که چه موقع حکمم تمام می شود. در جواب گفتم : اوائل همین تابستان (تابستان ۶۷)... بعد ادامه داد: می دانی که کسی از سالن سه به خارج زندان نمی رود؟ اشاره او به وضعیت بچه های بند بعنوان زندانیان سر موضعی بود. فقط نگاهش کردم. یکی دو سوال دیگر در مورد مسآله خانواده ام پرسید و مرا به بند باز گرداند.روز بعد دوباره صدایم زدند و به دفتر دادستانی رفتم. این بار با حداد (دادیار وقت اوین و قاضی حداد کنونی) روبروشدم. اولین بار بود که او را با چهره می دیدم. روبروی من ایستاده بود و به برگه ای که در دست داشت نگاه می کرد. یکباره سرم داد زد: منافق پدر....نمیذارم از اینجا قِصر در بری. امضا نمی کنم امضا نمی کنم (منظور او برگه مرخصی اضطراری بود).
شب بعد وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و اصلآ قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟
بعدها فهمیدم که پس از تلاش‌ها و دوندگی‌های مستمر و خستگی ناپذیر خانواده‌ام و ملاقات‌هایی که با مقامات قضایی داشتند و البته سفارشات خاصی که شده بود، نهایتاً بعد از حدود هفت سال، به دلیل یک موضوع خاص پزشکی که از سال ۶۲ وارد پرونده ام شده بود، حکم خروج موقت من از طرف دادستانی صادر می‌شود، با این عنوان که مدت کوتاه باقی مانده‌ی زندانم را به صورت مرخصی اضطراری طی کنم تا بعداً در مورد صدور حکم آزادیم تصیم گرفته شود.
البته پیچیدگی قضیه به این خاطر بود که حکم آزادی موقت روی پرونده بود ولی "حداد" دادیار زندان و همینطور نماینده‌ی وزارت اطلاعات در زندان مخالف این امر بودند، ضمن این که حداقل شرط آزادی، انجام مصاحبه یا نوشتن انزجارنامه بود که من زیر بار نرفته بودم. بهرحال وقتی این حکم جدید به زندان می‌رسد، "حسین زاده" مسئول اوین که همیشه تأکید می‌کرد هیچ کس از سالن ۳ پایش به بیرون نخواهد رسید، ظاهراً برای به کرسی نشاندن حرف خودش، مرا ابتدا از سالن ۳ به سلولهای انفرادی ۳۱۱ فرستاد و بعد هم به سالن ۲ منتقل کرد تا از آن جا حکم مرخصی من از زندان به اجرا گذاشته شود.
وقتی موقتآ به انفرادی ۳۱۱ منتقل شدم پس از لحظاتی سکوت، صدای ناله ای از سلول بغلی توجه ام را جلب کرد. مدتی بعد، از صحبتهای پاسداران شیفت شب متوجه شدم که آن زندانی بی پناه، "فرزانه عمویی" بود که در سالهای ۶۲ - ۶۳ درشکنجه گاه ضد انسانی "واحد مسکونی" در قزلحصار، بر اثر شکنجه های هولناک چندین ماهه، دچار شکست عصبی و روانپریشی کامل شده بود و از آن پس دیگر هیچ کنترلی روی رفتار خود نداشت وحتی فرزند خردسالش را هم نمی شناخت. با این وجود مسئولین زندان برای زجرکش کردن خودش و تحقیر و تنبیه بقیه زندانیان بند، هنوز او را با آن شرایط دردناک سالها در زندان نگه داشته بودند.... البته مدتی بود که خبری از او نداشتیم و فکر میکردیم لابد بخاطر اعتراضاتی که قبلا برای بهبود وضعیت او کرده بودیم او را به بیرون زندان فرستاده اند. غافل از اینکه با آن حال وخیم همچنان در انفرادی بود... آنشب از صحبتهای عبوری پاسداران متوجه شدم که فرزانه حدود چهل روز بوده که غدای چندانی نمی خورده و به موجودی رنجور و ناتوان در گوشه سلول تبدیل شده بود...
بالاخره در شب عید فطر با چشمانی اشکبار و سرنوشتی نامعلوم، درب فولادی و دیوارهای قطور اوین را پشت سر گذاشتم و دو هفته بعد، در نیمه خرداد سال شصت و هفت، در یک شرایط خاص و استثنایی از کشور خارج شدم و از آن جهنم مجسم بیرون جستم...

بهار ۱۳۹۱ :  ایران زیباترین وطن -  کمدی و تراژدی جمهوری اسلامی
بهار ۹۱ را در حالی سپری کردیم که ایران زمین این زیباترین وطن، در عطش و اشتیاق "آزادی" این رویای نیمه تمامِ سه نسل، همچنان میسوزد. بخصوص برای نسل ما که خاطرات تلخ و خونین سرکوب دهه سیاه شصت و البته کوله بار گرانبار تجربیات خوب و بد مبارزه با فاشیسم مذهبی را نیز بر دوش میکشد. ضمن اینکه بعد از سه دهه جنایت، با حسرت و حرمان بسیار، شاهد به ناکامی کشاندن "جنبش سبز" و قیام پرشکوه نسل جدید و جوان کشور در سال ۸۸ توسط همانانی بودیم که "همه با هم" در دوران طلایی امام راحل، بقول خودشان نسل ما را "تمام کش" کردند.
بعد از سی و سه سال سیاه، منحنی جنایت و چپاول "جمهوری اسلامی" بی گمان در بالاترین مدار خود قرار گرفته است. ماشین کشتار کماکان بدون توقف در کار است. فعالین سیاسی در زندان همچنان شرایط سخت و طاقت فرسایی را تحمل میکنند. زندانیان مقاوم و برانداز، یا در صف اعدام هستند و یا بیمار و بدون حداقل امکانات، زجرکش میشوند... در زمینه اقتصادی واحد دزدی و غارت باندهای خودی و "برادران قاچاقچی"، دیگر هزار و صدهزار و میلیون نیست بلکه میلیارد میباشد آنهم نه به نرخ ریال یا تومان، بلکه با شاخص دلار و صد البته به قیمت شناور بازار!
در مملکتی که برخلاف تمام دنیای استکباری، "آزادترین" کشور جهان است و بجای گرانی مشکلش "ارزانی" میباشد، تهدید جدی نظام، موی زنان و دیش ماهواره و پارتی شبانه میشود، آنهم در جامعه ی با هفتاد درصد زیر خط فقر... از طرف دیگر در حالیکه حضرات مدعی اند در فن آوری هسته ی و فضایی "رکورد" زده اند و وارد کلوب ابرقدرتها شده اند، آنوقت میخ و پونز و تازیانه و تسبیح و سنگ قبر از چین کمونیست وارد میکنند.
در کمدی - تراژدی جمهوری اسلامی، دروغ و فریب و عوامفریبی کماکان حرف اول را میزند و دامنه آن همه بخشهای پیدا و پنهان این رژیم در داخل و خارج کشور را در برگرفته است. در دنیایی که حتی یک لقمه نان و یا یک جرعه آب، مجانی یافت نمیشود و هر چیزی بها و قیمت خاص خود را دارد به ناگاه کشف میشود که برای "آزادی" مردم ایران از چنگال این رژیم غدار و غارتگر باید راه مبارزه "بی هزینه" را برگزید. برهمین منوال مراسم بزرگداشت سالگرد حضور میلیونی مردم در "خیابانهای اعتراض" همچون مجالس ترحیم، در"سکوت پیاده روها" ختم به خیر میشود! وقتی قرار بر "حفظ نظام" باشد به توپ بستن مردم ترکمن و بمباران کردستان مجروح و قتل عام زندانیان سیاسی و کشتار مخالفین و قربانی کردن نوجوانان برای "مین روبی" در جبهه های جنگ و کهریزکی کردن جوانان و هزاران جنایت دیگر، نه تنها مجاز بلکه "اوجب واجبات" میشود. ولی اگر کسی در برابر ظلم و ستم این رژیم متجاور ایستادگی و مقاومت کند و از جان و مال و ناموس و عقیده خود دفاع کند خشونت طلب و تروریست و عامل بیگانه و البته مفسد فی الارض میشود...
در صحنه بین المللی نیز تجارت پرمنفعت "نفت و خون" همچنان برقرار است و سیاست ننگین مماشات "شیطان بزرگ" با ملایان شیاد هنوز رونق دارد. قدرتهای غربی بجای حمایت سیاسی و دیپلماتیک از جنبش رنگین کمان مردم و مقاومت سازمانیافته ایران، کماکان به مذاکرات بی حاصل و بی پایان با آخوندهای خدعه گر ادامه میدهند و فارغ از هر حرف و شعاری، آنچه اساسآ مطرح نیست وضعیت نقض فاحش حقوق بشر در ایران است و حتی برای خوشایند ملاهای غنی شده، رزمندگان آزادی و با سابقه ترین پناهندگان سیاسی ایران در "اشرف" را نیز با نامگذاری تروریستی و در "زندان آزادی" به بند میکشند...
*****
شکوفه های سرخ آزادی که در ابتدای بهار ۵۸ بر شاخسار درخت تنومند این کهن دیار روئیده بود در انتهای بهار ۶۰ و در ۳۰ خرداد با بیرحمی بیسابقه ای درو شدند و هفت سال بعد، بهار ۶۷ به آخرین بهار زندگی هزاران زندانی سیاسی دلاور و از جمله صدها تن از یاران و همبندان عزیز مجاهدم در بند زنان اوین، تبدیل گردید. آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد....
بعد از سی سال سیاه، در بهار ۸۸ با خروش نسل جدید و جوان کشور، این میهن کهنسال یکبار دیگر شاهد رویش جوانه های سبز امید بود ولی دریغ و صد دریغ... و حالا در واپسین روزهای بهار ۹۱ سوال خاصی که چه بسا بطور مشترک در فکر و ذکر سه نسل معاصر از مردم ایران، همچنان بدون پاسخ مانده است اینست که براستی "بهاران آزادی" این میهن کی و کجا و چگونه فرا خواهد رسید؟ البته تردیدی نیست که مردم دلیر و فداکار ایران زمین دارای بیشترین شایستگی و واقعآ سزاوار کسب پیروزی در این کارزار سی و سه ساله علیه حاکمیت جهل و جنون و جنایت، در جهت نیل به "آزادی" هستند و دیر یا زود دودمان ظلم و ستم را از این سرزمین خواهند زدود.
مینا انتظاری
30 خرداد 1391

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:
 1- طنز گزنده روزگار!
 2- خرداد ۶۰، ماهی که به خون نشست


طنز گزنده روزگار

طنز گزنده روزگار!


یکسال پیش در همین ایام، یک اتفاق تلخ و تکان دهنده و البته عجیب و غریب، بازتاب رسانه ی وسیعی در محافل سیاسی داخل و خارج کشور و بخصوص در جامعه ایرانیان در تبعید داشت که تاثیرات پیدا و پنهان آن در روند تحولات بعدی بسیار قابل تامل است. شاید در نگاه اول، بُعد انسانی کشتار فجیع دهها پناهنده سیاسی ایرانی در "اشرف" و از پای درآوردن صدها زن و مرد بیدفاع و بی سلاح و البته "حفاظت شده بر اساس کنوانسیون چهارم ژنو" آنهم در روز روشن و در یک تهاجم نظامی و زرهی، توجهات بسیاری را جلب کرده باشد. ولی ابعاد و تبعات دیگر این واقعه، چه بسا با اهمیت تر و شایان بذل توجه بیشتری است.
پر واضح است که این جنایت توسط ارتش تحت امر دولتی انجام گرفت که مثلآ تحفه دمکراسی غرب برای کشور عراق بود و قرار بود الگوی دموکراتیکی از حاکمیت مدرن و مردمی برای "خاورمیانه بزرگ" باشد! رژیمی که عمده سرانش همچون حکیم و مالکی و طالبانی و مقتدا صدر و چلبی و ... زیر چتر حمایتی نیروهای ناتو و در امنیت کامل، در پی یک جنگ مهیب و ویرانگر، سوار بر هلی کوپترهای انگلیسی و تانک های امریکایی در بصره و بغداد مستقر شدند ولی در نیمه راه، گوش به فرمان ولی فقیه و ملاهای همزادش در تهران و قم شدند و همزمان فوج فوج آخوند و پاسدار در کسوت زائر و تاجر راهی نجف و کربلا شدند... و نهایتآ کار بجایی رسید که با تصمیم خروج کامل نیروهای رزمی امریکا توسط دولت اوباما، مجموعه خطاهای استراتژیک "بوش پسر" در حمله به عراق تکمیل شد و عراقِ مجروح بعنوان "عمق استراتژیک" رژیم ایران، عملآ تبدیل به میدان مانور "سردار قاسم سلیمانی" و سپاه تروریستی "قدس" گردید.
در این میان اما، اشرف همچون زورقی در میان امواج سهمگین اقیانوس، طوفانی از حوادث و بلایا را از سر گذراند ولی به شکل غیرقابل تصوری نابود و غرق نشد... از بمباران سنگین و Carpet Bombing اشرف توسط صدها فروند هواپیمای امریکا و انگلیس گرفته که دهها عضو ارشد مجاهدین را به خاک و خون کشید و هیچ سقفی را بر روی هیچ دیواری باقی نگذاشت، تا طرح خلع سلاح کامل آنان تحت فرماندهی ژنرال اودیرنو، که بعدآ به مقام سرفرماندهی کل نیروهای امریکا در عراق ارتقا درجه یافت، تا داستان ایجاد کمپ مجاور اشرف و تشویق افراد به جدا شدن از مجاهدین با وعده های بسیار و بیگاریها و آوارگی های بعدی ...
وقتی امریکا در گام بعدیِ توافقات و عقب نشینی سیاسی- نظامی در باتلاق عراق، مسئولیت کامل حفاظت ساکنان بیدفاع اشرف را به دولت دست نشانده مالکی سپرد، فاجعه انسانی و جنایت علیه بشریت ابعاد بیسابقه ی به خود گرفت: محاصره غذایی و سوختی، محاصره دارویی و درمانی، زجرکش کردن بیماران، محرومیت کامل از دیدار و ملاقات با خانواده و وکلای حقوقی و حامیان اشرف، جنگ روانی و امواج صوتی کرکننده و شبانه روزی سیصد بلندگو، و سرانجام حمله و هجوم و کشتار...
راستی چرا؟
در ورای گرد و غبار ناشی از حوادث و اتفاقات پی در پی در عراق و بحرانهای فزاینده در این منطقه پرآشوب، پرسشی که از طرف ناظرین بیطرف و منتقدین مجاهدین مطرح میشده اینست که ادامه حضور در عراقی که به لحاظ ژئوپلتیک چه بسا ناامن ترین نقطه جهان کنونی است و هر روز چندین انفجار و کُشت و کشتار فرقه ی در آن به وقوع می پیوندد چه ضرورت یا نتایجی داشته است؟ بخصوص در جایی که رژیم جمهوری اسلامی نفوذ بسیار گسترده ای در تمامی سیستم حکومتی و نهادهای نظامی و امنیتی آن دارد و بطور خاص نیروهای نظامی تا دندان مسلحی همچون جیش المهدی (مقتدا صدر) و سپاه بدر (عمار حکیم) و تیپ های ویژه امنیتی (مالکی) و آدمکشان حزب الله که سرسپرده ولی فقیه و تشنه به خون مجاهدین هستند از چهار طرف منتظر و مترصد دریدن و قتل عام ساکنان اشرف هستند. سوالی که قطعآ مسئولین مجاهدین و اشرف پاسخگوی آن هستند.
اینکه چرا ملاهای تبهکار، در میان انبوهی از مسائل و معضلات متفاوت داخلی و بین المللی، تا این حد نسبت به "بقایای گروهک مضمحل شده منافقین" که در وسط بیابانهای عراق بیدفاع و بی سلاح و در محاصره کامل میباشند، حساس و نگران هستند و در هر مذاکره و معامله ای با عراق و دول غربی، بطور خاص خواهان حذف و نفی آنان هستند، خیلی سوال سختی نیست. چرا که آخوندهای حاکم به تجربه و طی این سی و سه سال، تهدیدات و تضمینات بقای خود را بهتر از هرکس دیگری میدانند...
در عین حال پرسش مهمتری که در همین رابطه و از همین منظر، بیشتر به ذهن میزند نحوه تنظیم رابطه قدرتهای غربی بخصوص امریکا با اپوزیسیون برانداز رژیم ایران و بطور خاص مجاهدین خلق است. در سرزمین سوخته ای مثل عراق که غولهای نظامی و نفتی غربی جولان میدهند همه آنان بخوبی میدانند و معترفند که در لب همان مرز، غول بی شاخ و دم جمهوری اسلامی این پدرخوانده تروریسم انتحاری و بنیادگرایی مخوف مذهبی که حالا میرود تا به آرواره های اتمی نیز مجهر شود، به کمین نشسته است. البته اختاپوس جنایت که قلبش در تهران می تپد و دست و پایش را تا فراسوی دجله و فرات هم رسانده است، مستمرآ با بمبهای جهنده و کنار جاده ای و یا ترور و گروگان گیری و کشتار، حیات و حضور مرگبار خود را به "شیطان بزرگ" و "قوای متجاوز استکبار" گوشزد میکند...
ولی تا آن جا که به سیاست قدرتهای غربی و بخصوص امریکا مربوط میشود سوالات بسیار بحث برانگیزی مطرح است که در بطن خود میتواند برای ما مردم ایران خیلی روشنگر و عبرت انگیز باشد:
چرا بایستی اپوزیسیون محکوم و تبعیدی یک رژیم تروریست و تروریست پرور که هنوز هم حاکم است و 33 سال حکومت وحشت و ترور را هم در سابقه خود دارد، در لیست تروریستی ابر قدرت شماره یک جهان یعنی امریکا در آن سوی کره زمین قرار بگیرد؟ مجاهدینی که سی سال است عامل هیچ تخاصم و تهدیدی برای امریکا نبوده اند و بیشترین کمک را جهت افشای طرحهای شوم تروریستی و پروژه های هولناک اتمی رژیم ایران به جامعه جهانی کرده اند و با هیچ کسی غیر از ملاهای حاکم سر جنگ و ستیز ندارند...
آیا وجود سفره های عظیم نفتی و منابع کلان استراتژیک انرژی در ایران و خلیج فارس نقش اساسی در این تصمیم گیری آخوند پسندانه دارد؟ چرا لابیستها و دلالهای قدرتمند نفتی همواره طی این سالها خواهان ادامه مذاکره با فاشیسم مذهبی در ایران و همزمان حفظ مجاهدین در لیست سیاه امریکا و اروپا بوده اند؟
چطور است که در افغانستان و عراق و لیبی و ... امریکا و دیگر دول ذی نفع اروپایی با جمع آوری و استخدام افراد و گروه هایی، حتی بطور دست ساز اقدام به تشکیل اپوزیسیون و سازماندهی نیروهای مخالف و ایجاد "دولت یا پارلمان در تبعید" و "شورای ملی یا انتقالی" و "ارتش آزادی" میکنند و با قدرت بلامنازع آتش هوایی و زمینی ناتو برایشان انقلاب میکنند! ولی وقتی به ایران ما میرسد تمام تلاش سیاسی و دیپلماتیک و حتی نظامی غرب معطوف به طرد و منزوی کردن طیف گسترده اپوزیسیون برانداز رژیم اسلامی میشود و صریحآ وزارت خارجه امریکا اعلام میکند که حتی ساختار تشکیلاتی نیروی رزمنده موجود (ارتش آزادیبخش خلع سلاح شده) نیز باید متفرق و متلاشی شود! آیا هیچ کدام از دیکتاتورهای ساقط شده و یا در شُرُف سقوط در جهان معاصر، به لحاظ جرم و جنایت مرتکب شده حتی به گرد پای جباران حاکم بر ایران هم میرسند؟ البته طیف گسترده نیروهای با سابقه و مترقی اپوزیسیون ایران به صراحت اعلام کرده اند که نیازی به حمایتهای آن چنانی قدرتهای غربی ندارند. ولی آیا این خواستهً غیردموکراتیک و بیجایی است که قدرت های جهانی لااقل در تقابل بین مردم ایران و رژیم حاکم بر ایران، جانب ملایان جلاد را نگیرند و بیطرف بمانند؟
و سوالات بسیاری دیگر که بماند...

نگاهی دیگر به آن کشتار
یکسال پیش وقتی نیروهای دست نشانده عراقی با ماشین های زرهی و (Humvee) هاموی های امریکایی، ساکنان اشرف را زیر میگرفتند و تک تیراندازان هم جنس پاسداران، با بیرحمی پناهندگان سیاسی ایرانی را همچون شکارچیان آهو تک به تک هدف میگرفتند و به خاک میافکندند خیلیها مات و متحیر شدند که آن همه شقاوت و درندگی از کجا نشأت گرفته و به خواست کیست، و در طرف دیگر، این همه مظلومیت و مقاومت ریشه در کجا دارد و از برای چیست... البته برای بعضی ها حیرت انگیزترین وجه آن ماجرا، بی تفاوتی و بی عملی مقامات مسئول امریکایی و سازمان ملل در جلوگیری از وقوع قابل پیش بینی آن فاجعه بود...
بهر روی پخش ماهواره ی صحنه های آن واقعه، بسا حقایق را عیان نمود و خیلی وجدانها را بیدار کرد و بسیاری پرده ها را به کناری زد. ولی تصویربرداری آن فاجعه انسانی به سادگی میسر نبود و لااقل به قیمت جان دو دختر شجاع انجام گرفت. "نسترن عظیمی" از بچه های نسل سوم و از فعالین جنبش دانشجویی دهه هشتاد در تهران بود که در حین انجام ماموریت رسانه ی خود در اشرف، هدف شلیک مستقیم قرار گرفت و همچون پرستویی خونین بال در آغوش یارانش به ابدیت پیوست. "آسیه رخشانی" دختر شجاع و دلاوری بود که از کالیفرنیا به یارانش در اشرف پیوسته بود و در حین فیلم برداری با اصابت گلوله بر خاک افتاد. وقتی دوربین ش از حرکت بازایستاد خودش نیز به سوی جاودانگی پرکشید.
البته دیدن صحنه پیکر جزغاله شده "علیرضا طاهرلو" با سابقه دهسال زندان در رژیم جمهوری اسلامی و از معدود بازماندگان قتل عام تابستان 67 واقعآ تکان دهنده بود. پیکر غرق به خون "فائزه رجبی" بیست ساله، پرستویی که با بهار آمد و با بهار رفت، روی دستهای برادرش شاید با قلم قابل توصیف نباشد. پدر فائزه نیز سال 84 به جرم هواداری از مجاهدین توسط رژیم به دار کشیده شده بود. اما چگونگی قتل "صبا هفت برادران" واقعیت تلخ دیگری را در معرض قضاوت وجدانهای بیدار بشریت در حال و آینده قرار داد.
"صبا" در زندان اوین بدنیا آمد، تا دو سالگی در زندان بود و بیست سال بعد در مسیر آزادی همانند بسیاری دیگر به ارتش آزادی پیوست و سرانجام در فروردین سال گذشته در اشرف بر خاک افتاد...البته با یک پیام ساده که خیلیها را تکان داد: تا آخرش می ایستیم!
حالا بعد از یکسال هنوز یک سوال ساده بی پاسخ مانده است: چرا باید دختر جوانی همچون صبا بخاطر اصابت یک گلوله به پایش در فقدان امکانات پزشکی در کمتر از 24 ساعت جان بدهد در حالیکه در فاصله 30 کیلومتری اشرف بیمارستان مجهزنظامی امریکایی قرار داشت... پاسخ این سوال را "رابرت گیتس" وزیر دفاع وقت امریکا که اتفاقآ در همان روزها در عراق حضور داشت و در جریان مستقیم اتفاقات هم بود شاید بهتر بداند.
طنز گزنده روزگار!

شاید جالب باشد بدانیم که چندین سال پیش وقتی در جنگ و دعوای جناحهای داخلی رژیم آخوندی، "سعید حجاریان" توسط یک "بسیجی خودسر" هدف گلوله  قرار گرفت و از ناحیه فک بشدت مجروح شد علیرغم وجود امکانات فوق تخصصی برای معالجه و مراقبتهای ویژه در تهران و آلمان که همواره در اختیار وی بود، در اولین فرصت او را با هواپیما به امریکا منتقل کردند و در بیمارستان مجهز نیویورک تحت معالجات مخصوص قرار گرفت. مسلمآ این موضوع فراتر از ملاحظات انسانی بود...
لازم به توضیح نیست که سعید حجاریان از بنیانگزاران سازمان مخوف اطلاعات و امنیت رژیم اسلامی بود. او و دوستانش از طراحان سرکوب گروههای سیاسی در سالهای اول بعد از انقلاب در ایران بودند. از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند و مسئله گروگان گیری را براه انداختند و بعد به اسم انقلاب فرهنگی، دانشگاههای ایران را به خاک و خون کشیدند. خشونت و بیرحمی او و دوستان خط امامیش را زندانیان سیاسی دهه شصت در بند 209 با گوشت و پوست خود حس کردند و بسیاری جنایات دیگر... اتفاقآ در همان دورانی که "خط امامی" ها و از جمله سعید حجاریان در نهادهای امنیتی و دادستانی و زندانها بیداد میکردند صبای معصوم ما در زندان بدنیا آمد در حالیکه صدها تن از خاله ها و عموهایش تیرباران میشدند.
طنز تلخ روزگار را می بینید! صبا و یارانش که برای آزادی و نجات مردم ایران و جهان از شر فاشیسم مذهبی میجنگند، "فرقه خشونت طلب تروریستی" میشوند آنوقت کسانی که سالها همدست و همکار ملایان خونریز بودند به یاری دلارهای نفتی، منادیان "مسالمت و اعتدال و اصلاحات" میشوند. این یکی را علیرغم درخواست مستمر مسئولین اشرف برای انجام یک عمل جراحی ساده ولی فوری جهت جلوگیری از خونریزی، حتی حاضر نمیشوند با هلی کوپتر به بیمارستان "بلد" که فقط یک ربع ساعت فاصله داشت ببرند، ولی آن یکی را از تهران با هواپیمای مخصوص به بیمارستان مجهز نیویورک میاورند.
در حالیکه برخی بیماران سرطانی و صعب العلاج اشرف در محاصره کامل پزشکی زجرکش میشوند و هر از چند گاهی یکی از آنان با درد و رنج بسیار بدرود حیات میگوید، بخاطر همین مارک "تروریستی" امریکا هیچ کشور دیگری نیز اقدام به پذیرش آنان نمیکنند. آنوقت "حسین موسویان" سفیر سابق و هماهنگ کننده اصلی تروریسم رژیم در آلمان و بخصوص جنایت میکونوس، به عنوان پژوهشگر و کارشناس، با ویزای مخصوص، استاد افتخاری دانشگاه پرینستون امریکا میشود... طنز روزگار را می بینید!
درحالیکه برخی نهادهای قدرت و محافل حامی "سیاست مماشات با ملایان" در غرب، بر کشتار و سرکوب جنایتکارانه مجاهدین "واقعی" در بیابانهای عراق چشم می بندند و سکوت میکنند ولی بناگاه از قول یک مقام ناشناس امنیتی کشف میشود که گویا مجاهدین "مجازی" در بیابانهای نوادای امریکا در حال آموزش نظامی بوده اند!  مجاهدینی که با قریب نیم قرن تجربه کار تشکیلاتی و سه دهه کار چریکی و نظامی (از اواخر دهه چهل تا اواخر دهه هفتاد شمسی) در شرایطی که بطور مثال با عملیات بزرگ چریکی همچون خمپاره باران کاخ محل اقامت خامنه ای یا کوبیدن ساختمان مرکزی وزارت اطلاعات در قلب پایتخت مانور میدادند، ظاهرآ آنقدر کارشان لنگ میشود و معطل میمانند که "رمزی یوسف" تروریست انتحاری القاعده "یک بمب 5 کیلویی" برایشان درست میکند و با عبور از چند کشور مجاور آنرا "تحویل مجاهدین خلق ایران" میدهد تا آنها آن "بمب را در حرم امام رضا منفجر کنند"... طنز روزگار را می بینید! آیا این همنوایی عوامل ارتجاع و استعمار سابقه تاریخی در ایران ندارد؟!
بی جهت نیست که "محسن کدیور" دینکار دغلکاری که چشم در چشم میلیونها بیننده تلویزیونی با صراحت دروغ میگوید و شعار جوانان قیام را تحریف میکنند، به همراه تعدادی دیگر، از وزارت خارجه امریکا درخواست میکند که مبادا مجاهدین را از لیست تروریستی خارج کنید. البته در مورد سرنوشت مجاهدین، ایشان همواره از "به درک واصل شدن منافقین در مرصاد" خوشنود بوده اند ولی طنز گزنده اینست که در روزگاری نه چندان دور ایشان و دوستان همفکرشان از شدت احساسات "ضد استکباری" و نفرت از "شیطان بزرگ"، حتی هنگام ورود یا خروج از دستشویی و آبریزگاه عمومی محل کارشان نیز میبایست از روی پرچم امریکا که در جلوی در روی زمین منقوش شده بود عبور میکردند و حالا دست به دامن خانم وزیر خارجه همان امریکای جهانخوار میشوند...
وقتی موضوع حمایت غرب از قیام مردم و جنبش سبز بر علیه رژیم اسلامی مطرح میشد ایشان در نهان و آشکار به مقامات امریکایی توصیه میکردند در امور داخلی ایران دخالت نکنند. ولی وقتی قرار بر سربریدن اپوزیسیون برانداز و سازمان یافته رژیم میشود ایشان رسمآ مشوق وزارت خارجه امریکا برای حفظ لیست سیاه و زمینه سازی برای حذف کامل مجاهدین از صحنه سیاسی میشود. می بینید چقدر دموکرات و مسالمت جو هستند!
جالب است که یکی از امضا کنندگان آن نامه، "گری سیک" مشاور سابق امنیت ملی امریکا و دلال کارکشته نفتی طی سالهای اخیر بوده است. گزارش بحث برانگیز "خروج ممنوع" که بطور کاملآ جانبدارانه ی در سال 2005 بر علیه مجاهدین مستقر در اشرف تهیه و تنظیم و منتشر شد در واقع تحت مدیریت مستقیم "گری سیک" در "سازمان دیدبان حقوق بشر" انجام گرفت و متن آن گزارش توسط "هادی قائمی" که عضو شورای اجرایی "نایاک" لابی شناخته شده رژیم در امریکا بود، نوشته شده است.
برای توجیه لیست تروریستی و "سنگسار سیاسی" مجاهدین خلق توسط جناح "ایران گیتی" وزارت خارجه امریکا، لابیست های حرفه ی "نایاک" که بطور طعنه آمیزی نقش مشاوران میز ایران در وزارت خارجه را هم بازی میکنند مدعی بودند که مجاهدین اساسآ "فرقه ی مطرود و تروریست" هستند که "هیچ پایگاه اجتماعی در ایران" ندارند و "هیچ نقشی در تحولات سیاسی فعلی یا آتی ایران" نخواهند داشت.
حال که با حکم دادگاه استیناف امریکا، وزارت خارجه امریکا علیرغم تأخیر بیست ماهه، زیر فشارِ تجدید نظر در مورد این لیست سیاه قرار گرفته است مدعی میشود که موضوع مجاهدین خلق به "منافع اقتصادی و امنیت دفاعی امریکا" مربوط میشود و امریکا را در معرض "حساسترین موضوعات امنیت ملی" در روابط بین المللی قرار میدهد... طنز گزنده را در بطن این استدلال می بینید؟ یک گروه اندکِ محاصره شده و خلع سلاح شده و کاملآ مانیتور شده و البته بدون "هیچ" پشتوانه اجتماعی در خاک خود و فاقد هر نقش اساسی در سیر تحولات آتی، دیگر چه نیازی است که علیرغم اعتراضات گسترده افکار عمومی و مقامات و شخصیتهای برجسته امریکایی و اروپایی، کماکان در لیست سیاه باقی بمانند و از آن مهمتر چطور ممکن است رفع برچسب تروریستی از این "گروهک"، منافع و امنیت ملی ابرقدرت جهان را به مخاطره بیاندازد...
این روزها ماجرای "کمپ لیبرتی" که به "زندان آزادی" نیز تعبیر شده، جدیدترین نمونه از طنز گزنده روزگار ماست... و حکایت همچنان باقیست.
یکسال پیش در همین ایام و بعد از فاجعه کشتار در اشرف، تمامی افراد و شخصیتهای سیاسی و طیف گسترده گروهها و جریانات اپوزیسیون رژیم اسلامی، علیرغم همه انتقادات و اختلافاتشان با مجاهدین، بدون استثنا چه از موضع سیاسی و چه از منظر انسانی، آن جنایت هولناک را محکوم کردند و با زبانهای گوناگون با قربانیان همدلی و همدردی کردند. این حرکت عظیم و بی سابقه شایان بیشترین تحسین و قدردانی است و البته بهترین پاسخ به حاکمان خونریز در ایران و عراق هم بود. پرواضح است که مجاهدین همچون دیگر افراد و گروهها میتوانند متهم به هر اتهامی باشند و در پیشگاه مردم و تاریخ همواره در معرض قضاوت بوده و هستند و البته پاسخگوی تمامی اعمال کوچک و بزرگ و درست و نادرست خود میباشند. تردیدی نیست که این "مجاهدین" فرزندان "خلق ایران" هستند و مسلمآ تقدیر و فرجام آنان نهایتآ با سرنوشت "ایران" این زیباترین وطن، رقم میخورد. ولی بطور قطع قضاوت در مورد فرزندان ایران زمین، به هیچ وجه در صلاحیت دشمنان مردم ایران یعنی رژیم پلید اسلامی و دلالان و حامیان بین المللی اش نبوده و نیست.
 مینا انتظاری - فرخ حیدری

فروردین 1391


----------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

1- مینا انتظاری و فرخ حیدری از زندانیان سیاسی سابق در ایران و از فعالین سیاسی و حقوق بشری در خارج از کشور میباشند.

2- مقام ارشد وزارت خارجه امریکا - فایلو دیبل: مجاهدین "هیچ" حمایتی در ایران ندارند... (دقیقه چهاردهم)
3- تحریف شعار قیام 88 توسط محسن کدیور در تلویزیون صدای امریکا
4-  نامه محسن کدیور و گری سیک و تعدادی دیگر به وزارت خارجه امریکا جهت تداوم لیست گذاری تروریستی مجاهدین
5- پاسخ وزارت خارجه امریکا به دادگاه در رابطه با تاخیر در بازبینی وضعیت مجاهدین خلق
6- گزارش ان.بی.سی. و بی.بی.سی. در مورد ارتباط مجاهدین و القاعده و  ترور کارشناسان اتمی رژیم
7- ادعای سیمور هرش در مورد آموزش مجاهدین در بیابانهای نوادا از قول مقامات ناشناس
8- و حکایت همچنان باقیست

About Me