برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

مصاحبه با تلویزیون صدای امریکا



شکنجه و تجاوز در بند زنان زندان اوین




مصاحبه "مینا انتظاری" با تلویزیون صدای امریکا







 







 



گم شده





گمشده!


نوزادی در میان آتش و خون ـ

بامداد یکی از روزهای اواخر مهرماه سال شصت، یک ساختمان چهار طبقه در منطقه تهرانپارس، شرق تهران، به محاصره کامل پاسداران جهل و جنایت در میاید. هدف، آپارتمانی داخل این ساختمان بود. با شلیک اولین گلوله ها توسط مهاجمین تا دندان مسلح، "هما" بسرعت نوزاد چند روزه اش را در امن ترین و محفوظ ترین نقطه خانه داخل وان حمام به امانت میگذارد و با یک بوسه به خدا میسپارد... او بلافاصله با گشودن آتش بر روی پاسداران متجاوز به "مقابله به مثل" و مقاومت جانانه دست میزند. بعد از چهار ساعت درگیری خونین، هما و همسرش حسن در اثر رگبار مسلسل و انفجار نارنجک های پاسداران سیاهی وتباهی بر خاک میافتند و سرانجام در لجّه خون گرم خود آرام میگیرند.ـ

وقتی بعد از مدتها تیراندازی و شلیک های مستمر، پاسداران هار خمینی مطمئن میشوند که دیگر مقاومتی وجود ندارد وارد آپارتمان میشوند... حال دیگر صفیر گلوله ها و صدای انفجارها خاموش شده بود و تنها صدای ضعیفی که در این خانه نیمه ویران به گوش میرسید ضجه های دلخراش یک نوزاد چند روزه بود که با فداکاری و هوشیاری پدر و مادرش از تیررس مستقیم دشمن مصون مانده بود. طفلک معصوم هیچ نمیدانست در این دنیای غریبی که به تازگی به آن قدم نهاده چه اتفاقات سهمگینی در شرف وقوع است که شاید کمترینش کشته شدن پدر و مادر جوانش در همان خانه بود... شاید هنوز هم نداند که پدر و مادر واقعی اش چه کسانی بودند و بدست چه کسانی کشته شدند!ـ

هما و حسن ــ

مجاهد خلق "هُما رُبوبی" فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی و از دبیران محبوب مدارس مشهد بود. همسرش "حسن کبیری" (فرزند ارشد مادر مجاهد معصومه شادمانی) از زندانیان سیاسی زمان شاه و از کادرهای با سابقه مجاهدین خلق بود. در دوران مبارزات سیاسی با ارتجاع حاکم، این زوج دلاور از اعضا و مسئولین بخش اجتماعی مجاهدین در تهران بودند. با شروع سرکوب خونین خمینی در فردای سی خرداد شصت، این زوج جوان همانند ده ها هزار تن از دیگر افراد اپوزیسیون آزادیخواه و ضد رژیم، مجبور به زندگی مخفی شدند.ـ
تور اختناق رژیم در همه جا گسترده شده بود و دیو ارتجاع مذهبی از هر سو تنوره میکشید. بخصوص در تابستان و پائیز سال شصت که در هر شبانه روز، هزاران تن دستگیر و صدها تن در زندانها تیرباران میشدند و دهها تن از مجاهدین و مبارزین سیاسی در خیابانها و یا خانه ها به قتل میرسیدند.ـ

البته برای چهره های شناخته شده ای همچون هما و حسن، زندگی و مبارزه تمام عیار در جامعه و فضایی بشدت نظامی-امنیتی شده تحت حاکمیت یک رژیم کودتایی-فاشیستی، بمراتب سخت تر و پر ریسک و خطرناکتر بود.ـ

در آن شرایط خفقان نفس گیر و در دوران پر اضطراب زندگی مخفی، "هما" به کمک یک پزشک انساندوست در اوایل مهرماه زایمان میکند و نوزادش را در میان دلهره و هراس اطرافیان به دنیا میاورد و با لبخندی مظلومانه عزیز دلبندش را در آغوش میکشد. ولی قبل از انکه حتی فرصت کند نامی برای فرزند دلبندش انتخاب کند و یا تولدش را در جایی ثبت کند، چند روز بعد علیرغم علایق بی پایان مادریش، جان خود را فدای مام میهن و رهایی مردم محبوبش میکند... پاسداران جانی این طفل نورسیده را همچون غنیمت جنگی با خود میبرند...ـ

مادر رُبوبی ـ

مدتها بعد از شهادت هما، "مادر رُبوبی" برای یافتن نوه مفقودش از مشهد به تهران میاید و به کمک یکی از بستگانش به هر دری میزند و به مراکز مختلف مراجعه میکند تا شاید خبری و ردی از این عزیز گمشده اش بیابد. ولی نهایتآ تنها جوابی که دریافت میکنند اینست که: "فرزند منافقین معدوم را به یک خانواده حزب اللهی سپرده اند تا اسلامی تربیت شود و دشمن منافقین بشود..." و دیگر هیچ.ـ

شرایط دهشتناک و خونبار سالهای اول دهه شصت را فقط کسانی میتوانند درک کنند و یا تصویر نسبتآ واقعی از آن داشته باشند که خودشان یا نزدیکانشان، در آن دوران، گذرشان به زندانها و دادستانی و یا سپاه و کمیته رژیم افتاده باشد. پدران و مادران داغدار و سوگوار حتی برای یافتن خبری از عزیزان ربوده شده و یا اثری از مزار فرزندان اعدام شده شان، در معرض بدترین توهینها و بیرحمانه ترین بی حرمتی ها قرار میگرفتند و چه بسا خودشان هم روانه زندان و مشمول مصادره اموال میشدند.ـ

کشته شدن هما و همسرش و مفقود شدن تنها یادگار آنان، برای مادر رُبوبی (هِروی) بسیار سخت و جانگداز بود ولی این اولین تجربه تلخ مادر در کوران تحولات سیاسی ایران نبود. او در رژیم سابق نیز به دلیل زندانی بودن دو پسر "مجاهد" و "فدایی" خود، سالها با تحمل رنج دوری آنان، مرتبآ در جلوی زندانهای تهران و مشهد در جمع دیگر مادران حضور داشت و در روزهای ملاقات با فرزندان مبارزش، همواره مونس و همدرد و پشتیبان آنان بود.ـ

اما حالا در دوران حاکمیت پلید آخوندی شرایط برای مادر بمراتب هولناکتر و مصیبتها بسا سنگین تر شده بود. دو پسر مجاهد مادر (حسین و هادی) از همان تابستان شصت درگیر زندگی مخفی و مقاومت قهرآمیز با ارتجاع خونخوار حاکم بودند که نهایتآ با پشت سر گذاردن یک دوره مبارزه طولانی و دلاورانه در داخل کشور به ارتش آزادیبخش ملی می پیوندند... مدتی بعد پسر دیگر مادر نیز دستگیر میشود و مدتها در زندان بسر میبرد.ـ

خلاصه خانه و کاشانه و محیط گرم خانوادگی مادر که در روزگاری نه چندان دور، مأمن و پناه همه آزادیخواهان در مشهد بود به یکباره همچون آشیانه ی بلازده، دستخوش طوفان شد و فرزندان دلبند مادر یا کشته یا زندانی و یا فراری و آواره شده بودند. با این وجود قلب مهربان این مادر بزرگوار همچون همیشه برای فرزندان عزیز و همه رزمندگان آزادی می تپید و از هر کمکی به مجاهدین دریغ نمیکرد.ـ

اواسط سال ١٣٦٦ پاسداران و ماموران سنگدل وزارت اطلاعات، مادر را به جرم داشتن چند تماس تلفنی با پسر مجاهدش، دستگیر و روانه زندان میکنند. همزمان با مادر، دختر دیگر و نوه شش ماهه مادر هم بازداشت میشوند. البته به بند کشیدن همزمان سه نسل، از داستانهای رایج زندان در دهه شصت بود. بهرحال حدود دو سال مادر را در شرایط غیر انسانی تحت فشارهای جسمی و روانی در زندان نگه میدارند. بعد از خلاصی از بند هم او را از هرگونه تماس با فرزندانش در "اشرف" منع میکنند.ـ

مادران، مادران!ـ

کمتر کسی است که نداند در حاکمیت ننگین آخوندی هیچ انسان شریف و آزاده ای روی آرامش و آسایش را نمی بیند، و طبعآ مادر ربوبی و دیگر مادران صلح و آزادی نیز در تمام این سی سال سیاه، از داغ فراق عزیزان خود و در آتش ظلم و ستم این جانیان بیرحم، سوختند و میسوزند. بخصوص در سالهای پر مخاطره اخیر که فرزندان مادر در "اشرف" بسر میبردند و مادر از سال شصت به بعد بی صبرانه منتظر و مشتاق دیدن روی انها بود...ـ

مادر همیشه چشم براه بود و امیدوار و البته دلواپس و نگران. هر سال تابستان بخشی از میوه های روی درخت حیاط خانه را برای فرزندان در سفرش و به امید بازگشت آنان باقی میگذاشت؛ هرچند که عاقبت آن میوه ها سهم پرندگان مهاجر میشد. حتی اتاق پسر کوچکش "هادی" و وسایل شخصی و تحصیلی او را همچنان بعد از سالیان سال دست نخورده و مرتب نگهداشته بود و دائمآ تاکید میکرد: هیچ چیز از جایش نباید تغییر کند، بچه ها بزودی به خانه باز میگردند...ـ

شنیدم که چند ماه قبل مادر ربوبی، این زن دلیر و دردمند، سرانجام در شهر مشهد چشم بر این جهان فروبست در حالیکه همواره چشم براه خبری از نوه گمشده اش و دیدن روی فرزندان عزیزش در غربت و تبعید بود.ـ

هرچند مادر مانند بسیاری دیگر از پدران و مادران زجرکشیده و داغدیده سرزمین مان، شاهد بازگشت پرستوها به خانه نبود و در حسرت در آغوش کشیدن دوباره عزیزان دلبندش یک عمر سوخت ولی بی تردید روح بزرگوار او دوشادوش "هُما"یش و دیگر شهدای راه آزادی، در جشن آزادی ایران زمین، در ایرانی پاک و مبرا از نجاست و نحوست این حاکمان پلید، در کنار همه فرزندان و نوه هایش حضوری بس شادمان و سرفراز خواهد داشت. روح بلندش همیشه شاد باد!ـ

راستی آیا خروش نسل جوان و جلودار ایران در خیابانهای پایتخت و در سراسر این میهن اشغال شده، طلیعه و نویدی از آن روز خجسته و فرخنده نیست؟!ـ

مینا انتظاری
سپتامبر 2011







سفرت بخیر امّا ...ـ



سفرت بخیر امّا ...ــ


















در سوگِ "رفتن" همبند عزیزم "عطیه امامی"ـ



اواخر زمستان سال شصت وقتی از اوین به زندان "قزل حصار" کرج منتقل شدم، حدودآ دو سالی را در بند تنبیهی ۸ با "عطیه" عزیز همبند و همسلول بودم. البته او هم به همراه تعداد دیگری از بچه های دستگیر شده کرج برای تنبیه بیشتر به بند ۸ منتقل شده بود. در همان نگاه اول با توجه به احترام خاصی که عطیه در بین بچه های کرج برخوردار بود، به خوبی شخصیت با نفوذ او در جمع دوستانش قابل تشخیص بود. البته سنش بیشتر از ما بود، چهره جدی و نگاه مهربانی داشت و پختگی رفتاریش او را بیشتر متمایز میکرد.ـ

عطیه تنها دختر خانواده خوشنام و سرشناس امامی در کرج بود. یکی از برادران او "مصطفی" کاندید مجاهدین خلق در اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی بعد از انقلاب در کرج بود... برادر دیگرش "مرتضی" از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب و از چهره های شاخص شهر بود. از همان سال ۱۳۵۷ تمام خانه و امکانات این خانواده انقلابی تبدیل به کانون و پایگاه فعال مردمی در دفاع از آزادی و بر علیه مرتجعین حاکم و عوامل فرصت طلب و تازه بقدرت رسیده محلی شان شده بود. در این میان عطیه، فارغ التحصیل رشته زبان از دانشگاه، به عنوان یک زن فعال سیاسی و یک هوادار تشکیلاتی مجاهدین، در شرایط متلاطم سالهای ۵۷ تا ۶۰ نقش و جایگاه خاصی را در شهر و محل زندگی خود داشت.ـ

طبعآ با شروع سرکوب سیستماتیک و سراسری تابستان سال ۶۰ توسط آخوندهای خونخوار، این خانواده نیز مانند هزاران خانواده دیگر مورد هدف و آماج حملات کینه توزانه پاسداران پلید قرار گرفت و همچون طعمه ای در چنگال این کرکسهای عمامه دار، بیرحمانه به خاک و خون کشیده شدند. در کمتر از یکسال، سه برادر کوچکتر عطیه، علی و مرتضی و محمد، تیرباران شدند و یا در زیر شکنجه شهید شدند. عطیه در آذر ماه سال ۶۰ دستگیر و روانه زندان شد. تمام خانه و کاشانه و املاک خانواده نیز مصادره و ملاخور شد و آدمکشان رژیم دربدر به دنبال بقیه افراد خانواده بودند که نهایتآ بعد از یکسال زندگی مخفی، پدر و مادر امامی موفق شدند به همراه پسر ارشدشان مصطفی از کشور خارج و به صفوف مقاومت به پیوندند.ـ

عطیه دو سه سال قبل از دستگیری بخاطر بیماری قلبی که داشت مورد عمل جراحی قلب باز قرار گرفته بود که لزومآ مراقبتهای مستمر دارویی و پزشکی خاصی را نیاز داشت... و حالا در زندانهای قرون وسطایی رژیم تنها چیزی که اساسآ موضوعیت نداشت مراعات و مداوای پزشکی زندانیان بیمار بود! علاوه بر این عطیه که بطور مادرزاد یک کلیه بیشتر نداشت تحت فشار و شکنجه دوران بازجویی و شرایط بسیار طاقت فرسای زندان و بندهای تنبیهی، بیخوابی های مستمر، کمبود غذا و نور و هوای تازه، آلودگی های محیطی... دچار بیماری و عفونت کلیه هم در زندان شد که بیشتر از پیش وضعیت جسمی اش را تحلیل میبرد.ـ

شاید بیشترین فشار عاطفی که عطیه با بردباری و مظلومیت خاصی در طول ۵ سال زندان تحمل میکرد این بود که هیچوقت ملاقات نداشت چرا که تمام افراد درجه اول خانواده اش یا کشته شده بودند و یا تحت تعقیب و فراری بودند. روزهای ملاقات که ما سرخوش از دیدار چند دقیقه ای با خانواده خود، از پشت شیشه کابین بودیم عطیه که از این امکان هم محروم بود آرام و صبور و تنها، چشم انتظار شادی ما و خبرهای بیرون زندان بود. شاید کسی نداند برای ما همسلولی ها چقدر سنگین بود وقتی که به ملاقات میرفتیم و او در بند یا سلول تنها میماند...ـ

علیرغم همه این داغها و دردها و رنجها، عطیه روحیه خیلی خوبی داشت. با اینکه بخاطر محیط بستهِ بند و محدودیت امکانات بهداشتی زندان، تقریبآ همه بچه ها موهای سرشان را خیلی کوتاه میکردند ولی عطیه با علاقه و توجه خاصی حتی با آب سرد از گیسوان خیلی بلند و زیبایش مراقبت میکرد و بقول خودش کسی حق نداشت به موهایش چپ نگاه کند!ـ
او از بچه های مقاوم و مطمئن و باپرنسیب زندان بود. بخاطر موقعیت فردی و خانوادگی اش، مسئولین زندان و بخصوص "حاج داوود رحمانی" رئیس رذل زندان قزل حصار، حساسیت زیادی رویش داشت. وقتی حاجی رحمانی و نوچه پاسدارانش به داخل بند هجوم میاوردند و شروع به زدن و بقول خودشان "لت و پار کردن" ما میکردند، سعی میکردیم هر جور شده برای عطیه سپری باشیم تا مبادا ضربه جدی به او وارد شود که با توجه به وضعیت قلبی اش کار دستش بدهد.ـ

همیشه نگران بچه هایی مثل عطیه بودیم. البته این نگرانی ما دور از واقعیت نبود و مدتی بعد او را به همراه تعداد دیگری از بچه های بند برای تنبیه و اعمال فشار بیشتر به انفرادی های مخوف زندان گوهردشت فرستادند. عطیه در مجموع حدود ۱۸ ماه در سلولهای انفرادی گوهردشت بسربرد و ایکاش خود او بود و "شرح این هجران و این خون جگر" را با زبان خودش برایمان بازگو میکرد. افسوس و صد افسوس!ـ
نهایتآ عطیه بعد از تحمل ۵ سال زندان آنهم در سخترین شرایط بندهای تنبیهی و سلولهای انفرادی، در حالیکه از مشکلات حاد جسمی رنج میبرد از زندان آزاد شد و مدت کوتاهی بعد مخفیانه از کشور خارج گردید و به ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوست. سالها در کنار دیگر یارانش در رزم مشترک برای آزادی شرکت فعال داشت تا اینکه سال ۱۳۷۱ در بحبوحه جنگ کویت و بمب بارانهای شبانه روزی عراق توسط امریکا و متحدینش و شرایط بسیار نامساعد و ناامن منطقه برای کودکان و پدران و مادران سالخورده، او به همراه مادر امامی و تنها فرزند برادرش به اروپا منتقل شد. ضمن اینکه در همان دوران رزم آزادیبخش نیز تنها عروس خانواده، فاطمه استاد حسن، در عملیات فروغ جاویدان در سال ۶۷ جاودانه میشود و در سال ۷۰ پدر امامی نیز جان به جان آفرین تسلیم میکند و در کنار دیگر همرزمانش در قطعه مروارید شهر اشرف به خاک سپرده میشود...ـ


سه سال پیش وقتی برای اولین بار سفری به استکهلم سوئد داشتم همانطور که قول داده بودم مستقیم به نزد مادر امامی و عطیه رفتم. مادر با یکدنیا صفا و مهربانی براستی انسان را شرمنده محبتهای بیدریغش میکند... و عطیه عزیز طبق معمول، صادق و صمیمی و بی ریا و بی ادا... درست مثل سالهای طولانی که پیش از این از او سراغ داشتم. از بدو ورود به آپارتمان پر مهر آنان، با دیدن عکسها و تصاویر فرزندان شهید خانواده که آذین بخش اتاق نشیمن بود و در بالای آنها تصویر پدر امامی قرار داشت، میشد با یک گذر لحظه ای تا حدودی داغ و درد جانسوزی را که طی سه دهه حاکمیت پلید آخوندی بر این خانواده رفته حس کرد.ـ
در آن لحظه در دلم تنها یک آرزو داشتم که خدایا این مادر و دختر را در تبعید برای یکدیگر نگهدار و نگذار جور زمانه بیش از این بر آنها روا شود. ولی گویا "هر که بامش بیش برفش بیشتر"... شاید تصور هر اتفاقی را میکردم جز اینکه مادر داغدارمان در سوگ رفتن تنها دخترش هم بنشیند. هنوز هم نمیتوانم تصور اشکهای مادر را بکنم... هرچند که این نوشته هم سراسر اشک و آه است...ـ

البته دو سه روزی که سوئد و در منزل مادر و عطیه بودیم تعداد دیگری از بچه های زندان نیز حضور داشتند و خیلی خوش گذشت و خاطرات دلپذیری برای همه ما داشت. بعد از سالها زندگی در تبعید و غربت، واقعآ احساس در خانه خود بودن و در کنار خانواده زیستن را داشتیم... هرچند عطیه فرزندی نداشت ولی "مرتضی" فرزند برادرش را که مادرش به شهادت رسیده بود عاشقانه دوست میداشت و از او بعنوان "پسرم" نام میبرد. از پیشرفت های تحصیلی او در آلمان میگفت و با احساس مادرانه ای برایش بی تابی میکرد.ـ

طی سالهای گذشته در هر سرفصلی و بخصوص در سالگرد ۳۰ خرداد در تظاهرات و گردهمای های اعتراضی علیه ملاهای فاشیست، همیشه عطیه حی و حاضر بود در سرما و گرما، چه در اروپا و یا حتی در امریکا. هر جا میدیدمش از تجدید دیدارش شادمان میشدم و با تعداد دیگری از بچه های سابق زندان و بطور خاص با بچه های "بند هشتی" جمع میشدیم و کلی صفا میکردیم و سر به سر هم میگذاشتیم و طبق معمول از خاطرات گذشته و عزیزان جاودانه یاد میکردیم و جویای احوال بقیه بچه های زندان در شهر و کشور محل اقامت همدیگر میشدیم... با اینکه وضع جسمی اش خیلی خراب بود ولی رنج سفرهای طولانی را به جان میخرید و به همراه مادر دلاورش در صحنه حضور میافت. از استکهلم به پاریس و یا واشنگتن میامد و بعنوان یک فعال سیاسی و حقوق بشری و بخصوص مدافع حقوق زنان، خواستار نفی و نابودی کامل این رژیم خونریز و خونخوار میشد.ـ

عطیه بیماری مزمن قلبی که داشت طی دوران زندان و البته به مرور زمان بدتر و حادتر شده بود. ولی مهمتر از آن وضعیت تنها کلیه اش بود که دیگر تقریبآ از کار افتاده بود و باعث ایجاد عفونتهای عمیق در ارگانهای داخلیش میشد. هر روز ساعتها خودش را به دستگاه دیالیز که در خانه داشت وصل میکرد با این وجود بخاطر وضعیت پیچیده تداخل عوارض بیماری های قلبی و کلیوی، تعادل ترکیبات خونی اش مرتبآ بهم میخورد و خلاصه یک خط در میان راهی بیمارستان میشد.ـ

البته دوستان خیلی خوبشان در استکهلم همواره همدم و همدل و همراه این خانواده داغدار و سرفراز در هر شرایطی بوده و هستند ولی بهرحال در اندرون خانه یا در دل شب یا در کنار تخت بیمارستان، این مادر و عطیه بودند که همدیگر را تیمار میکردند. واقعآ عزت نفس و غرور سرفرازانه این مادر و دختر مثال زدنی است... گاهی اوقات عطیه از مادرش در بیمارستان پرستاری میکرد و در شرایط متفاوت دیگر این مادر بود که عطیه را بر روی ویلچر به بیمارستان میبرد و گاهی هم مثل یکی دو ماه قبل هر دوی آنها بر روی تخت بیمارستان در کنار هم و در یک اتاق بستری میشدند...ـ
شاید باشند کسانی که وقتی این سطور را میخوانند برای لحظه ای تصور کنند که این فقط مرثیه و یا مصیبت خوانی یک نسل سوخته است. ولی عمیقآ معتقدم که اتفاقآ این سرود مقاومت و فداکاری خلقی است که در برابر جبار پست فطرت و پلید دوران ایستاد، هر سختی را به جان خرید، از جان و عزیزتر از جانش گذشت ولی تسلیم نشد.ـ

به توصیه پزشکان متخصص سوئد، عطیه میبایست عمل پیوند کلیه برایش انجام میگرفت و منتظر کلیه مناسب بود. تعدادی از دوستانش داوطلب هدیه کلیه شده بودند. هر وقت تلفنی صحبت میکردیم با همان فرهنگ بچه های زندان بهش میگفتم: روی من هم حساب کن من دو تا کلیه دارم یکیش مال من یکیش هم مال تو... میخندید و میگفت: اتفاقآ داوطلبهای دیگه هم از بچه های زندانند که بعید میدونم کلیه سالمی براشون مونده باشه! با خنده میگفتم: روی همین نصف و نیمه ها هم میتونی حساب کنی...ـ

در پروژه ابتکاری انتشار "بیانیه زندانیان سیاسی از بند رسته ایران" که توسط تعدادی از زندانیان سیاسی سابق شکل گرفت و محصول آن صدور چندین بیانیه با ارزش در مناسبتهای مختلف با حمایت بیسابفه حدود ۲۵۰ زندانی سیاسی سابق بود، عطیه کمک شایانی در زمینه ارتباطات و کسب حمایت بچه های سابق زندان در سوئد میکرد. در تماس هایش از یکدلی و همدردی و همبستگی بیشتر بچه های زندان احساس رضایت و غرور میکرد... مثل همیشه جدی و بی تعارف بود و واقعآ مسئله حل میکرد. یادش بخیر و روحش شاد!ـ

مشغول بستن چمدان و آماده کردن الزامات سفر بودم وامیدوار و دلخوش که در برنامه سالگرد ۳۰ خرداد امسال در پاریس، دوستان و یاران عزیزم و از جمله عطیه را دوباره میبینم که ناگهان خبر رسید او به یکباره دچار ایست قلبی شده و در یک چشم به همزدن از این دنیا پرکشید و رفت... هنوز باور نمیکنم رفتن او را هرچند در فقدان او سوگوارم... واقعآ نمیدانم چه بگویم فقط میدانم هر کجا که هست پیش برادران و خواهران و یاران و دوستانی است که در این سی سال در زندانها و یا میدانهای نبرد از کنارش پرکشیده و از جمع ما رفته بودند...ـ
به یاد دوران زندان و در هنگامه وداع آخر با چشمانی اشکبار با عطیه عزیزم زمزمه میکنم:ـ
سفرت بخیر امّا، تو و دوستی خدا را، گر از این کویر وحشت بسلامتی گذشتی، چو به بوستان رسیدی، به شکوفه ها به باران، به همه دوستان و یاران، برسان سلام ما را!ـ

مینا انتظاریایمیل: mina.entezari@yahoo.com
وبلاگ: http://www.mina-entezari.blogspot.com/


-----------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:ـ


ـ* این مطب را که سال پیش در سوگ همبندم نگاشته و تقدیم کرده بودم یکبار دیگر همزمان با فقدان دریغ انگیز "مادر امامی" فداکار و سالگرد پر کشیدن عطیه عزیزم منتشر میکنم.ـ


به ياد رضا بيک ايمانوردی، هنرمند محبوب و مردمی


به ياد رضا بيک ايمانوردی، هنرمند محبوب و مردمی


در اولین ساعات بامداد روز ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۳، هنرمند تبعيدي "رضا بيک ايمان وردی" بعد از يکسال مصاف با بيماری سرطان ريه، سرانجام در بيمارستان شهر فينيکس آريزونا، در آرامشی کامل به ابديت پيوست.ـ

بيک ايمانوردی که در جواني از قهرمانان ورزش رزمي ايران بود بعد از ورود به صحنه سينما، با اجراي نقش هاي مختلف (بازيگري و کارگرداني) در بيش از يکصد و پنجاه فيلم سينمايي، به عنوان يکي از پرکارترين و موفقترين بازيگران سينماي ايران در دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی، به محبوبيت ويژه ايي دربين مردم دست يافت و لقب "مرد هزار چهرهً پرده سينما" را کسب کرد.ـ
البته رضا بيک ايمانوردی در اوج محبوبيت و شکوفايي هنري خود، در حاليکه بسياري طرحها و برنامه ها براي آينده زندگي هنري خود و سينماي ايران در سر داشت، بعد از به حاکميت رسيدن ملايان در ميهنمان ايران مجبور به ترک وطن شد.ـ

ولي فراتر از همه موفقيتهاي هنري رضا بيک در ايران، زندگي شرافتمندانه وي در تبعيد و غربت، بطور برجسته ايي شخصيت والاي انساني و ويژه گيهاي اجتماعي او را به نمايش گذاشت.ـ

او با همه عشق و علاقه ايی که به کار هنری و تخصصی خود داشت به دليل عدم وجود شرايط مناسب و امکانات محدود در محيط هنری ايرانيان دور از وطن و محدوديت هاي بسيار ديگر و بخصوص پرهيز از مافياي حاکم، ادامه کار هنريش را با حسرت بسيار و البته با هزاران اميد و آرزو، به فرداي ايران آزاد سپرد و از ان پس زندگي سخت و ساده خود را در تبعيد در مسيري کاملاٌ متفاوت آغاز نمود.ـ


در ايالت هاي نوادا و آريزوناي آمريکا با اشتغال در پالايشگاه و سپس به عنوان رانندهً کاميون با دسترنج خود سالها ساده زيست و در کنار دوستان صميمي، به دور از هياهوي رايج بازار مکاره "هنرفروشي"، با عشق به مردم و اميد به آزادي ايران از چنگال آخوندهاي حاکم و آرزوي ادامه کار هنريش درايران آزاد در کنار هموطنانش، با قناعت و بردباري زندگي کرد.ـ

بسيار متواضع، موْدب، افتاده، مردم دوست و خوش مشرب بود. قلبي پرمحبت و روحيه ايي بالا داشت و حتي در يکسال آخر که با بيماري سرطان ريه دست و پنجه نرم ميکرد عليرغم درد و ضعف جانکاه هيچوقت ناله نکرد و هميشه به اطرافيانش روحيه و اميد ميداد.ـ

رضا بيک ايمانوردي دوستدار صميمی ميهن و مردمش بود و تا آخرين لحظه حيات، شعله اميد به آزادی ميهن و ديدار مجدد مردم و مادرش در دلش فروزان بود.

از ملايان حاکم بر ميهنمان بیزار بود و از خودفروشی و مردم فروشی در هر لباسي، بخصوص وقتي رنگ هنري ميگرفت منزجر میشد. بطور مثال با «سفيران هنري» رژيم که با ژستهاي رنگارنگ جهت اجراي برنامه هاي هنري! و کنسرت هاي «پيوند دهنده قلوب ايرانيان داخل و خارج!» عازم فرنگ ميشدند هميشه مرزبندی اخلاقی داشت و حتي بطور خاص در جريان آوردن خانم گوگوش توسط مسعود کيميايي به خارج از کشور و کارچاق کني برخي دلالان و عناصر اطلاعاتي رژيم، صراحتآ بر روي خط آزاد تلفني يکي از راديوهاي فارسي زبان موضع گرفت و توطئه رژيم آخوندي را افشا نمود.ـ

متقابلاٌ براي آزاديخواهان احترام خاصي قائل بود و همه مبارزين بخصوص مجاهدين را صميمانه دوست داشت و هميشه دعاي خيرش بدرقه راهشان بود و برايشان آرزوي پيروزي ميکرد. وقتي براي اولين بار در تظاهرات بزرگ شوراي ملي مقاومت ايران در نيويورک در سال ۲۰۰۰ که در اعتراض به حضور آخوند خاتمي در سازمان ملل متحد برگزار ميشد شرکت کرد بشدت مجذوب اتحاد، اراده و ايمان هزاران ايراني شريف و آزادهً حاضر در تظاهرات شده بود و در ميان ابراز احساسات شورانگيز هواداران مقاومت با فروتني در پشت تريبون قرار گرفت و با تشکر از محبت مردم و تجليل از مقاومت آزادي ستان، در مقابل مقر ملل متحد دادخواه ملت مظلوم ايران شد.ـ

همواره سازش ناپذيری، صداقت و فداکاری مجاهدين وهوادران مقاومت را تحسين ميکرد و نسبت به خانواده شهيدان و زندانيان سياسی ارادت خاصی ابراز می نمود. در بحبوحه جريانات جنگ امريکا با عراق خيلی دلواپس و جويای حال رزمندگان ارتش آزاديبخش بود.ـ

عليرغم اينکه در ۳-۲ ماه آخر زندگی، سايه ضعف و فرسودگي جسمي ناشي از پيشروي سرطان، بر چهره و اندام او بيشتر نمودار ميگشت ولي وقتي از برنامه تظاهرات بزرگ اپوزیسیون ايران در لندن به مناسبت سی خرداد، در سال ۲۰۰۳ و در اعتراض به برچسب تروريستي به مجاهدين مطلع شد براي شرکت در آن اعلام آمادگي کرد، هرچند که آن تظاهرات بزرگ بخاطر جريان حمله به دفتر مرکزی شورای ملی مقاومت در پاريس و پيامدهای بعدی آن نهایتآ برگزار نشد.ـ

البته با کمال تأسف ديگر رضا بيک ايمانوردی در جمع ما نيست، ولی ياد و نام خاطره انگيز اين هنرمند محبوب و مردمی و دوستدار صميمی مقاومت آزادی ستان ايران در دل همهً ايرانيان شريف و آزاده تا روز سرنگوني اين رژيم ضد ملي، ضد فرهنگ و ضد هنر، همواره زنده خواهد ماند.ـ

فقدان هنرمند تبعيدی رضا بيک ايمانوردی را به خانواده محترمش، به جامعه هنری و ورزشی ايران، به خانواده بزرگ مقاومت و به همهً ملت ايران تسليت ميگویيم.ـ


روحش شاد و يادش گرامی باد
.ـ



مينا انتظاری - فرخ حیدری



سپتامبر 2003

----------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:ـ
ـ
ـ1- لینک گزارش مراسم بزرگداشت زنده یاد بیک ایمانوردی در سال 2003 میلادی

http://farrokh-heidari.blogspot.com/p/blog-page_3259.html



کشتار ۶۷، زخمی خون چکان تا زمان التیام

کشتار ۶۷، زخمی خون چکان تا زمان التیام



تابستان ۶۷ درست در همین ایام مردادماه، "کمسیون مرگ" در زندانهای سراسر کشور، به فرمان و فتوای خمینی تبهکار، دست اندرکار ارتکاب جنایتی بود که بشریت معاصر و تاریخچه جنبشهای اجتماعی نوین، هرگز معادل آنرا ندیده و تجربه نکرده بود. پدیده غریبی که به محض بروز اولین علائم و درز اولین اخبار آن، بطور خودجوش از جانب افکار عمومی و محافل سیاسی ایران، "قتل عام زندانیان سیاسی" نام گرفت.

البته برای رژیم اسلامی که از روز اول به حاکمیت رسیدنش در فردای آن بهمن خونین، گام به گام همه مرزهای خیانت و جنایت را پشت سر می گذاشت و با عوامفریبی حیرت انگیزی تخم نفاق و فساد و تفرقه و تشنج در جامعه میکاشت و در مواجهه با مردم مشتاق آزادی و تهیدستان تشنه عدالت و شخصیتهای مستقل اجتماعی و جریانات مترقی و دگراندیش، رسمآ با زبان تهدید و ترور و با "آیه های غضب" و "شمشیر خون چکان ولایت" سخن میگفت، اساسآ هیچ حد و مرزی در شکنجه و کشتار و سنگدلی و سیاهکاری متصور نبود.

روندی که از فردای سی خرداد ۶۰ اوج، بی سابقه ای گرفت و مردم جنگزده و خمینی گزیده و بخصوص نسل جوان و جلودار جامعه، بخاطر مقاومت و پایداریشان در برابر آخوندهای تازه بقدرت رسیده، آماج کشتارهای متعدد سراسری واقع شدند. تجربه بسیار تلخ و خونباری که "نسل انقلاب" را در ابعاد دهها هزار نفری به زنجیر و زندان کشید. بخش اعظم آن زنان و مردان برنا و دانا، در همان ابتدای دهه شصت بیرحمانه "تمام کش" شدند و بر خاک افتادند. خیل زندانیان بازمانده از آن موج کشتارهای پی در پی، بدرستی باور داشتند که عملآ در "صف اعدام" قرار دارند و سیاست رژیم هم بطور واقعی "زجرکُش" کردن و یا "در خود فرو کشتن" آنان بود.

این چنین بود که از تابستان ۶۰ تا تابستان ۶۷ طی هفت سال ِ پرفراز و نشیب، و هفت سالِ پر رنج و خون، نسل جوان و آزادیخواه با همه شکستها و پیروزیهایش، با عزم و رزم، و با رشادت و شجاعت، حتی دست بسته و اسیر، حضور تاریخی و هویت سیاسی خودش را در برابر دیکتاتور دوران به ثبت رساند. این در حالی بود که رژیم حاکم با اِعمال انواع شکنحه های طاقت فرسای فیزیکی و روانی و کاربرد شیوه های بدیع درهم شکستن روح و روان زندانیان، با بیرحمی بی مانندی از تمام ظرفیت تخریبی خود استفاده میکرد.

فضای زندان و زندانیان سیاسی در مقطع بهار و اوائل تابستان ۶۷ در واقع جلوه دیگری از شکست سنگین رژیم در برابر مقاومت نسل ما بود. جمع زندانیان بسیار منسجم تر، مقاومتر و با روحیه ایی بالاتر به نسبت هفت سالی که از سر گذرانده بودند بنظر میرسید. صف طولانی زندانیان و مقاومت ریشه دار اجتماعی، یکی از بن بست ها و معضلات اصلی رژیم محسوب میشد. از سوی دیگر شکست خفت بار جمهوری اسلامی در جبهه جنگ خارجی با عراق نیز مزید بر علت شده و تمامیت آن را در موقعیت بسیار شکننده و ناپایداری قرار داده بود. شرایطی که در مجموع بطور اجتناب ناپذیری در بطن خود، خیزش و شورش مردم ستمدیده و زجرکشیده را بهمراه میداشت. درست در همین نقطه بود که روح الله خمینی برای ابقای سلطه خود و حفظ ارتجاع و میراث متعفن اش موسوم به "جمهوری اسلامی" فرمان قتل عام زندانیان سیاسی را به هدف نابودی دشمنان اصلیش صادر کرد.

البته در همین رابطه، برخی مدعیان یا منتقدین با اشاره به حرکت ارتش آزادیبخش ملی به داخل خاک کشورشان ایران و عملیات بزرگ "فروغ جاویدان"، به درجات مختلف از آن به عنوان عامل تحریک رژیم برای شروع آن کشتار بزرگ یاد میکنند. این در حالیست که علاوه بر حقایق انکارناپذیری که تا کنون از درون و بیرون رژیم لو رفته و علنی شده، بخصوص خاطرات بیشتر زندانیان سابق و جان بدر برده دوران قتل عام، همگی به صراحت گویای برنامه از قبل طراحی شده این جنایت بی سابقه توسط بالاترین مسئولین امنیتی نظام میباشد.

 با این حال حتی از دیدگاه خود رژیم هم که به آن رویداد نگاه کنیم، بارها و بارها در همان زمان گفته میشد: "منافقین و مزدوران استکبار جهانی با شکست سنگین در مرصاد عملآ نابود و مضمحل شدند". بنابراین رژیمی که "بقایای گروهک تروریستی منافقین" را در صحنه نبرد رو در روی نظامی "نابود و مضمحل" کرده، قاعدتآ میبایست با خیال راحت زندانیان و اسیرانشان را آزاد میکرد. چرا که جنگ خارجی نیز تمام شده بود و دیگر تهدیدی بعنوان "ستون پنجم" هم نمیتوانست وجود داشته باشد.

حقیقت این بود که پاشنه آشیل و تهدید اصلی و مبرم رژیم، در واقع، همان مردم به جان آمده و مقاومت سازمانیافته و زندانیان مقاوم دربند بودند... راستی از آن زمان تاکنون و بعد از نابودی چند باره "گروهکها" و "پاکسازی زندانها" آیا ماشین اعدام و کشتار رژیم متوقف شد و زندانها خالی شدند!؟ شاید بیربط نباشد یاداوری شود که بعد از اتمام جنگ خانمانسوز ایران و عراق، دولت وقت عراق فرمان آزادی زندانیان را صادر کرد و خمینی فتوی قتل عام زندانیان سیاسی ایران را اجرا کرد.

البته ویژه گیهای منحصر بفرد قتل عام تابستان ۶۷، بطور کیفی آن را از دیگر جنایات مشابه و معاصر، متمایز میکند. مقدم بر هر چیز، آن کشتار بزرگ یک جنایت بدقت سازمانیافته و از قبل طراحی شده بود. خود ما در زندان شاهد بودیم که چطور در اواخر سال ۶۶ مسئولین و عوامل دادستانی و اطلاعات در زندانها، مقدمات اجرایی و طبقه بندی اولیه آنرا به اجرا گذاشتند در حالیکه ما خبر نداشتیم چه خوابی برایمان دیده اند.

طبعآ هدف و خواست اصلی رژیم از این پروژه سیاه، نابودی کامل زندانیان سیاسی موجود در زندانها و پاک کردن "صورت مسئله" زندانهای سیاسی ایران بود. چرا که طی هفت سال سرکوب مستمر دریافته بود که علیرغم همه نشیب و فرازها، موضوع زندانیان سیاسی و مقاومت آنان همچنان "مسئله" حل ناشدنی و بن بست استراتژیک رژیم است. شاید لازم به توضیح نباشد که زندانیان سیاسی در آن زمان کسانی بودند که از موج کشتارهای سالیان جان بدر برده بودند و در همین سیستم قضایی یا "کشتارگاه" رژیم، جرمشان در حد اعدام تشخیص داده نشده و محکوم به حبس و زندان گردیده بودند. این در حالی بود که در مقطع تابستان ۶۷ بیشتر آنان بخش اعظم و چه بسا تمام مدت محکومیت شان را هم سپری کرده بودند.

یکی دیگر از وجوه تمایز قتل عام ۶۷ با دیگر کشتارهای دسته جمعی، سیاست سکوت سنگین و سانسور مطلق و حرکت با چراغ خاموش رژیم بود. در موارد و مقاطع قبلی معمولآ رژیم پیش و یا پس از هر کشتاری اقدام به فضاسازی و تشدید جو تهدید و ترور و ایجاد رعب و وحشت در سطح جامعه و بخصوص در داخل زندانها میکرد و در این رابطه با به نمایش گذاشتن پیکرهای سوراخ سوراخ شده و یا جسدهای آویخته بر دار و یا انتقال بدنهای مجروح بچه های شکنجه شده به داخل بندهای عمومی... خون و جنون مرگبار و ترسناکش را هرچه بیشتر به رخ میکشید. ضمن اینکه هیچ ابایی هم نداشت که صدای رگبار مسلسل جوخه های تیرباران و تک تیرهای خلاص، بطور مستمر در پشت دیوار بندها شنیده شود چرا که دقیقآ میدانست زندانیان در هر لحظه و با هر شلیک همراه با یاران بر خاک افتاده شان تا اعماق وجود میسوختند...

اینبار اما پروژه کشتار بزرگ با مخفی کاری تمام و حتی توطئه و تاکتیک "فریب"، چه در سطح زندانها و داخل بندها و چه در سطح جامعه و حتی لایه های پائین تر حکومتی آغاز میشود. با صدور فتوی جلاد قرن بلافاصله "کمیسیون مرگ" در تهران و شهرستانها شکل میگیرد و تحت عنوان "هیئت عفو" در زندانها مستقر میشوند و بطور روزانه و پیگیر، زندانیان سیاسی را روانه سالن های مرگ میکنند. شیوه جابجای و دسته بندی و تقسیم زندانیان و پراکندن آنان در سلولهای انفرادی و تلاش در بی اطلاع نگاه داشتن آنان از سرنوشت یکدیگر و پروسه ای که در محضر این "هیئت" طی میشود در نوع خود بی سابقه بوده است. پدیده ای که در هیچ دوره ای بچه های زندانی آنرا ندیده و تجربه نکرده بودند.

برای استتار کامل و پنهان نگاه داشتن آن جنایت هولناک در حین وقوع، تمامی سیستم و ماشین کشتار رژیم "آب بندی" میشود و تمامی ملاقاتهای زندانیان با خانواده شان و کانالهای ارتباطی یکطرفه شان با بیرون مثل رادیو و تلویزیون و روزنامه های حکومتی نیز قطع میشود. حتی پاسداران و مامورین سرسپرده رژیم هم برای جلوگیری از درز اتفاقی خبر، حق خروج از زندان را نداشتند.

گذشته از شیوه بدیع طراحی و اجرایی آن جنایت سیاه، حتی توجیه قانونی و روند حقوقی-قضایی آن نیز واقعآ منحصر بفرد و بی سابقه بوده است. تا قبل از آن قتل عام، معمولآ وقتی فردی توسط رژیم دستگیر میشد و به زندان منتقل میگردید، تحت هر شرایطی و بهر بهانه ای و با هر توجیه قانونی و آخوندی، بالاخره اتهام و جرم و پرونده ایی در رابطه با اعمال یا افکار فرد مذکور در بیرون زندان، برایش جور میکردند و او را باصطلاح محاکمه و محکوم به حبس یا مرگ می نمودند. بگذریم که هیچکدام از آن مراحل کوچکترین سنخیتی با موازین جهانی حقوق بشر نداشت.

اما در پروسه "قتل عام" عمومآ نه صحبت از جرم جدید زندانی در داخل یا خارج زندان شد و نه پرونده جدیدی در کار بود. همه بحث بر سر "هویت سیاسی" و اندیشه و اعتقادات فرد زندانی دور میزد. زندانیان سیاسی تک به تک در برابر کمیسیون مرگ به صریحترین و وقیحانه ترین شکل مورد "تفتیش عقاید" قرار میگیرند و عملآ آنان را بر سر دو راهی مرگ یا تسلیم قرار میدهند. این پروسه برای بسیاری با یک برخورد و یک سوال تمام میشود و راهی سالن مرگ و طنابهای دار میشوند و برای بسیاری دیگر بعد از چندین برخورد و سوال و جوابهای مختلف به همان سرنوشت ختم میشود.

همگی قربانیان آن جنایت هولناک قبل از هر چیز بخاطر داشتن اندیشه و افکاری مغایر با حاکمان پلید، و پای بندی و وفاداری شان به آرمانهای انسانی-اعتقادی و پرنسیبهای سیاسی، سر بر دار شدند. اتفاقآ بدلیل همین سابقه پایداری و پای بندی شان در طی هفت سال زندان، بیشتر زندانیان پیشاپیش تکلیفشان در برابر کمیسیون مرگ روشن بود.

پر واضح است که قتل عام تابستان ۶۷ تفاوت کیفی دارد با کشتارهای کور و بی حساب و کتاب و یا حتی سرکوبهای خونین سیاسی مثلآ به رگبار بستن یک تظاهرات بزرگ و یا نابودی فیزیکی افراد یک محله یا شهر، و یا یک قوم و قبیله، از زن و مرد و پیر و جوان...

جانفشانان فاجعه ملی تابستان ۶۷ صرفنظر از کمیّت چندین هزار نفری شان در زندانهای سراسر کشور، به واقع گلهای سرسبد جامعه و دست چینی از نسل انقلاب بودند. آنها براستی فرزندان رشید خلق و کیفی ترین افراد سیاسی و روشنفکر و مقاوم داخل کشور را شامل میشدند.

سبعیت و بربریت حاکم برکل پروسه آن کشتاربزرگ نیز اگر بیسابقه نباشد واقعآ کم نظیر است. از شیوه به دار کشیدن زندانیان دست بسته و بی پناه به عنوان زجرآورترین شکل اعدام، تا قتل افراد بشدت بیمار و یا دچار مشکلات حاد فیزیکی مثل قطع نخاعی یا فلج مادرزاد، و تا حلق آویز کردن دختران و زنانی که طی هفت سال زندان در شکنجه گاههایی همچون "واحد مسکونی" و "قبر یا قیامت" و "گاودانی" و سلولهای انفرادی... بارها و بارها تا یکقدمی مرگ پیش رفته بودند و تا فراسوی طاقت انسانی زجر و رنج کشیده بودند.

«قتل عام ۶۷» از آنجا که بطور خاص و در قدم اول با هدف نابودی زندانیان مجاهد خلق در مرداد ماه آغاز شد و طبق فرمان خمینی تقریبآ تمامی زندانیان زن و مرد مجاهد (بجز عده معدودی که خوشبختانه جان بدر بردند) را در زندانهای سراسر کشور به دار کشیدند، یک "نسل کشی" سیاسی-تشکیلاتی نیز محسوب میشود. بطور مثال در مقطع قتل عام، در بندهای زنان زندان اوین که شامل سه سالن در سه طبقه یک ساختمان بزرگ میشد، تمامی زندانیان مجاهد سالن یک و سالن سه اوین و بخش بزرگی از بچه های سالن دو، در جریان آن نسل کشی جاودانه شدند.

البته در پروسه قتل عام دامنه کشتار بعد از مجاهدین به دیگر زندانیان نیز گسترش یافت و چند صد نفر از زندانیان شریف وابسته به گروههای مختلف مارکسیستی از بندهای مردان نیز، دست چین و سر بر دار شدند. تعدادی نیز محکوم به حد شلاق و اجبار به خواندن نماز شدند.

این حاکمیت، از روز اول هیچ ارمغانی جز بدبختی و نکبت و نفرت و جنگ و جنایت برای مردم ایران نداشت. بدترین اَشکال خشونت و خونریزی و خیانت را بر خلق ایران روا داشت و بسیاری داغهای گران بر دل، و زخمهای عمیق و خون چکان بر روح و پیکر جامعه مصیبت زده و نسل سوخته ما بر جای گذاشت.

البته زخم خون چکان کشتار تابستان ۶۷ تا روز به زیر کشیده شدن حکومت جلادان، افشاگر و رسوا کننده آن جانیان خواهد بود. این زخم کهنه وقتی التیام خواهد یافت که تمامی دست اندرکاران آن جنایت بیسابقه در دادگاه بین المللی و در پیشگاه افکار عمومی ایران و جهان بعنوان "جنایتکاران علیه بشریت" در معرض حسابرسی و قضاوت تاریخی قرار بگیرند و تمامی حقایق و ابعاد و زوایای ناگفته آن «قتل عام و نسل کشی» ضد بشری روشن و آشکار شود.

همزمان با سالگرد شروع آن کشتار بزرگ، ادای احترام میکنم به همه یاران عزیزم که هفت سال افتخار همبندی و همراهی با آنان را در زندانهای اوین و قزل حصار داشتم و هنوز بعد از سی سال، تمامی لحظات و خاطرات با آنان بودن و یادمانده های آن دوران، برایم معنا و مفهوم سرشار و شگرفی از زندگی انسانی و آرمانی دارند. مجاهدین جانفشان و دلاوری که زندگیشان سراسر عشق و رنج و فدا بود و سرانجام در آن تابستان داغ و سوزان، سرفراز بر فراز دارها شدند.

از جایگاه یک شهروند ایرانی و یا عضوی از جامعه بشری، هر آنکس که خبر یا ردّی از آن فاجعه دارد، شایسته است که برای تکمیل این پرونده بعنوان یک دادخواهی تاریخی و حقوق بشری، با امانتداری و بدون تعصب و تنگ نظری فردی یا گروهی، گواهی دهد و ناگفته ها را بازگوید... و نسل جوان کشور که در آن زمان حضور نداشتند و یا آنانی که تا امروز بهردلیل بی خبر بودند، با دید تحقیقی و جدیت سیاسی و مسئولیت انسانی، اخبار مربوط به آن رویداد شوم را دنبال کنند و البته بهرطریق که میتوانند بازتاب دهند تا گرد و غبار فراموشی و تحریف، یک تاریخجه پر از رنج و شکنج، و دلاوری و پایداری را مکدر نکند. 
باشد تا زمینه تکرار چنین جنایاتی از بین برود و فرزندان و نسلهای بعد از ما بیشتر و بهتر بدانند که "آزادی" چه گوهر والا و گران بهایی برای مردم و میهن ما بوده است و عاشقان آزادی و حقوق بشر تا کجا فدا و نثار کرده اند.


مینا انتظاری

Mina.entezari@yahoo.com

*******************************
پانویس:

۲این مقاله که چندین سال پیش نوشته و منتشر شد، اکنون در سالگرد تابستان خونین شصت و هفت، بازنشر میشود.

مادران نسل انقلاب، مادران صلح و آزادی



مادران نسل انقلاب، مادران صلح و آزادی



وقتی از اواخر شهریورماه ۱۳۶۰ وارد بندهای عمومی زندان اوین شدم، علاوه بر طیف گسترده دختران جوان و نوجوان ِ دربند، و همچنین تعداد زیاد دخترکان خردسال و حتی اطفال نوزادی که بناچار همراه مادران جوان و اسیرشان در زندان بسر میبردند، در عین حال حضور زنان و مادران میانسال و سالخورده زندانی نیز واقعآ چشمگیر بود. در واقع سه نسل بطور همزمان و در کنار هم، در زندانهای رژیم خمینی قرار داشتند.ـ

برخلاف دیکتاتوریهای کلاسیک معاصر که در روند سرکوبهای سیاسی موسمی آنان، عمومآ پدران و مادران از تعرض مستقیم در امان میمانند و معمولآ سهم آنان تحمل داغ و دردِ اسارت عزیزانشان است - که البته این خود دست کمی هم از رنج و شکنج زندانی بودن ندارد - با اینحال در حاکمیت آخوندی همه اَشکال و عناصر و پدیده های سرکوب همچون خود ملایان، بی نظیر و بیسابقه و بی حد و حساب میباشند!ـ

در سالهای اول دهه شصت با هر موج گسترده دستگیری و گاهآ یورشهای روزانه، تعدادی از مادران "نسل انقلاب" نیز همراه با فرزندان دلیرشان روانه زندانها میشدند و چه بسیار مادران فداکاری که در این مسیر بر خاک افتادند. البته از حق نباید گذشت اگرچه این رژیم در هرزمینه ایی کارنامه سیاهی از تبعیض جنسی و نابرابری انسانی بین زن و مرد دارد ولی قطعآ در حیطه سرکوب و توزیع عادلانه خفقان و تقسیم تیرهای خلاص، اصل برابری بین زن و مرد را کاملآ مراعات کرده و حتی بعضآ با سخاوت خاصی در این زمینه سهم بیشتری را هم نصیب دختران، زنان و مادران این میهن کرده است!ـ

تاریخچه زندانهای سیاسی ایران در دهه شصت مالامال از خاطرات تلخ و شیرینی است که برای همیشه بر ذهن و ضمیر نسل ما باقی خواهد ماند. تابستان و پائیز سال ۶۰ بطور خاص، در شرایطی که همه بچه های دربند به نوعی خود را در صف اعدام میدانستیم و در آن فضای ملتهب و سنگین زندان، شبها با صدای تیرهای خلاص ِ یاران ِ جلودارمان تا اعماق وجود میسوختیم و ذوب میشدیم، حضور تعداد زیاد مادران مسن و میانسال در میان خیل نوجوانان و جوانان دربند، ناخودآگاه باعث احساس آرامش خاطر غریبی در گوشه ذهنم میشد. چرا که با یک خوش خیالی چنین تصور می کردم حتی اگر همه ما زندانیان آن بند اعدام شویم، حداقل آن مادران همبند به خاطر سنشان از اعدام در امان خواهند بود و روزی به بیرون زندان خواهند رفت و حکایت بچه های مظلوم بند را که آنچنان غریبانه درو میشدند، به گوش دیگران خواهند رساند...ـ

امّا این توهم دیری نپائید و در فاصله کوتاهی آن مادران مهربان و مقاوم بعد از تحمل بی رحمانه ترین شکنجه ها در میان بهت و حیرت ما به جوخه اعدام سپرده شدند... و حالا من بعنوان یکی از معدود بازماندگان آن دوران سیاه، همزمان با روز جهانی زن، برای ثبت در تاریخ مبارزات میهنمان، تنها به ذکر چند نمونه از آن مادران عزیزی که خود مدتها افتخار بودن در کنارشان را داشتم اکتفا می کنم.ـ

مادر ذاکری (محمدی) – زندان اوین - سال ۶۰

یکی از شبهای اوایل مهرماه، حدود اواخر شب، در ِ بند باز شد و "پاسدار راحله" مادری سالخورده را وارد بند کرد و در حالیکه تهدید کنان برایش خط و نشان میکشید میگفت:ـ
"دارم بهت میگم، اینجا دیگه زبانت را کوتاه می کنی و جلسه نمی گیری و تفسیر قرآن و نهج البلاغه راه نمی اندازی...ـ"
مادر با غرور و بی اعتنا، دست او را به کناری زد و جواب داد:ـ
"لازم نکرده به من بگی چکار کنم یا چکار نکنم، تو فکر خودت و اعمال خودت باش!ـ"
چنین برخورد جسورانه ای با پاسدار بند در آن ایّام که بعضی شبها ۱۰۰ الی ۲۰۰ نفر به جوخه اعدام سپرده می شدند، تحسین برانگیز بود.ـ

بچه هایی که مادر را می شناختند به احترام او ایستادند و راه را برای عبور او باز کردند. مادر حدود ۶۰ سال سن داشت، اما مثل اکثر مادران زحمتکش ایرانی، خیلی مسن تر از سنش و در ذهن زندانیان حدود ۷۰ ساله می نمود. به دلیل پا درد شدید، به سختی راه می رفت. با جانمازی زیر بغل، لباسی ساده ، چادری مشکی و چهره ای مهربان به داخل بند آمد. پاسدار رفت و درِ بند را بهم کوبید. بچه ها در مسیر مادر با احترام سلام میکردند و او را به بالای یکی از اتاقهای بند راهنمایی کردند. او "مادر ذاکری" (سکینه محمدی اردهالی) مادر ِ زنده یاد "ابراهیم ذاکری" (از کادرهای با سابقه مجاهدین خلق) بود.ـ
مادر ذاکری به همراه همسر و آخرین فرزندشان که دختری سیزده ساله بود دستگیر شده و چند فرزند دیگر مادر نیز همزمان در زندان بودند.ـ

در همان چند روز اول متوجه شدیم که مادر مرتب روزه می گیرد. ابتدا فکر کردیم صرفآ بدلیل اعتقادات مذهبی اینکار را می کند. امّا وقتی دقت کردیم فهمیدیم که بدلیل کمبود غذا و گرسنگی مداوم بچه ها، در واقع مادر با اینکار بخشی از جیره محدود غذای خود را به کناری می گذارد و شب هنگام، وقتی بچه هایی که در طول روز برای بازجویی و شکنجه به شعبه های دادستانی برده میشدند و شب مجروح و کوفته بازمیگشتند، یواشکی به آنها میداد.ـ

فضای بند فوق العاده سنگین بود و ماشین کشتار رژیم بی وقفه در کار بود. هیچکس از فردای خود خبر نداشت. امشب عزیزی در کنارمان بود و شبی دیگر تیرباران میشد. پس نباید می گذاشتیم این فضا بر ما غلبه کند و دچار یاس و نا امیدی شویم بلکه ما باید بر فضای فشار و سرکوب و رعب و وحشت، غلبه می کردیم و روحیه مان را بالا نگه می داشتیم. در غیر اینصورت چیزی جز تزلزل، تسلیم و نهایتآ سقوط در انتظارمان نبود. این فلسفه مقاومت زندانی سیاسی و زندگی در زندان بود. بنابراین هر سوژه ای را تبدیل به شوخی و خنده میکردیم و به شکنجه ها و اعدامها بی اعتنائی می کردیم. شبی در اتاقمان مهمانی دادیم و از مهمانان با یک حبه قند جیره زندان پذیرائی کردیم. تئاتر، جوک، پانتومیم، بیست سوالی... و خلاصه کلی توی سر و کله هم زدیم.ـ
 
صدای خنده شیرین و صمیمانه از این اتاق، توجه بچه های اتاقهای دیگر را هم جلب کرد. در این لحظه "مادر ذاکری" خوشحال از شادی بچه ها، در کنار در اتاق ما ظاهر شد. به احترام او بلند شده و به بالای اتاق هدایتشان کردیم. گفتیم و خندیدم. مادر نیز در شادیمان سهیم شد و به شوخی و طنز گفت:ـ
درزمان شاه، بچه های ما در اینطرف دیوار بودند (اشاره به زندانی بودن فرزندش ابراهیم ذاکری در آنزمان)، و ما آنطرف دیوار بودیم. ولی چون این رژیم نمیخواست که ما ناراحت باشیم و اینطرف دیوار را ندیده باشیم و امام خمینی! راضی نبود که ما اینجا را ندیده از این دنیا برویم، از شرمندگی شاه درآمد و بقیه خانواده را هم گرفتند و آوردند اینجا!ـ
همه زدیم زیر خنده، و خنده مادر چقدر معصومانه و شیرین بود...ـ

هر موقع پاسداری وارد بند می شد، حتمآ برای آزار مادر، نیش و ناسزایی نثار او می کرد که البته مادر هم با جسارت از پس شان بر میامد. تا اواخر آبانماه همبند بودیم ولی بعد از یک جابجایی، مادر بهمراه نیمی از بچه ها به بند ۲۴۶ و ما هم به بند ۲۴۰ منتقل شدیم. مادر در همه حال حامی و مدافع بچه های بند بود و مرتبآ بخاطر فشارها و تنبیه های متداولی که به بچه های بند اِعمال میشد، به پاسداران و مسئولین زندان اعتراض میکرد. بخصوص یکبار که شاهد محدودیتهای غیر انسانی در حق یکی از زندانیان باردار بود بشدت به جلادان اوین پرخاش کرده بود و بر سرشان نهیب زده بود:ـ

ـ"نامسلمان ها، اگر این زن اسیر شماست، طفل معصوم بدنیا نیامده اش چه گناهی کرده که اینقدر زجرش میدهید".ـ
در شبانگاه ۹ دیماه سال ۶۰، طبق معمول جوخه اعدام و آتش بر پا بود و دهها پرستوی خونین بال آزادی بر خاک افتادند. غروب روز بعد که تعدادی از بچه ها از شعبه بازجویی به بند بازگشتند، یکی از آنها به طور اتفاقی شنیده بود که لاجوردی در حال صحبت سرپایی با یکی از بازجویان زیردستش بیشرمانه گفته بود:ـ
"دیشب از شر آن پیرزن خلاص شدیم، زیادی شلوغ می کرد.ـ"
"مادر ذاکری" در همان شب تیرباران شده بود...ـ

مادر نعیمی (اسلامی) – زندان اوین – سال ۶۰

شهریور ۶۰ مادری حدودآ ۴۵ ساله در بند ما بود. وی چند روز قبل در خیابان مصدق تهران، بعنوان مشکوک دستگیر شده و خود را با نام مستعار "اکرم نعیمی" معرفی کرده بود. او در بازجویی اولیه با هوشیاری توضیح داده بود که برای ویزیت دکتر به مطب یکی از پزشکان در همان منطقه میرفته و البته وقت دکتر نیز از قبل گرفته بود. ما نیز او را "مادر نعیمی" صدا میکردیم. مادر دارای چند فرزند و بسیار مهربان و دوست داشتنی بود. عوامل رژیم در زندان با اینکه چیزی از او نمیدانستند و جرمی برایش نداشتند ولی کماکان او را در حبس نگه داشته بودند.ـ

اواخر آبانماه به همراه مادر به بند ۲۴۰ اوین منتقل شدیم. یکی از روزهای اوایل دیماه بود. از بلند گوی بند اعلام شد که همه زندانیان به داخل اتاقهایشان بروند. بعد از لحظاتی چهار نفر جلوی در اتاق ما ظاهر شدند. سه پاسدار گشتاپوی خمینی و یک نفر زندانی درهم شکسته بنام "فرانک- م" که در اثر شکنجه، شروع به همکاری با دشمن کرده بود. او برای شناسایی و "شکار" زندانیانی که لو نرفته بودند، آمده بود. نگاه مسموم و سریعی به همه ما کرد و ناگهان چشمانش روی "مادر نعیمی" متوقف شد و با تمسخر گفت: "به به مادر اسلامی هم که اینجا تشریف دارند!ـ"ـ

در یک لحظه انگار سقف روی سرمان آوار شد. با این وجود خشم خود را فروخوردیم. مادر سعی کرد که هیچ عکس العملی نشان ندهد. آن توّاب با پاسدارها پچ پچی کردند و بعد همگی رفتند. شکار آنروزشان را کرده بودند. "مادر نعیمی" که تا آنموقع برای بازجوها لو نرفته بود، شناسایی شده بود. روز بعد، نام مادر در بین اسامی بود که از بلند گوی بند برای بازجوئی خوانده شد. از آنروز بازجوئیهای مادر دوباره شروع شد و هر بار شلاق خورده و شکنجه شده به بند باز می گشت.ـ

یک روز عصر نام مادر و تعداد دیگری از بچه ها همچون "مریم عبدالرحیم کاشی" و یار دبستانی اش "مهناز تهرانی"، را که از هواداران بخش دانش آموزی مجاهدین خلق بودند، خواندند و از آنها خواسته شد با تمام وسایل (که معمولآ برای هر زندانی چیزی در حد یک کیسه پلاستیکی بیشتر نبود) آماده خروج از بند باشند. احضار بچه ها با تمام وسائل در آن موقع از روز معمولآ بوی مرگ میداد. بند در بغض و سکوت تلخی فرو رفت. در آن دوران کشتارها عمومآ شبهای یکشنبه و چهارشنبه حدودآ ساعت هشت و نه شب، در پشت دیوار بند ما (۲۴۰)، صورت می گرفت. آنشب باز هم صدای شلیک رگبار بود و شمارش تیرهای خلاص... چه شبهائی...ـ

حدود ساعت ده شب بود. زیر هشت بند در پائین پله ها با اندوه و در سکوت قدم میزدیم که ناگهان بالای پله ها و جلوی در ِ دفتر بند، پاسداری با یک فرد روی صندلی چرخدار ظاهر شد.ـ
یک لحظه خشکمان زد، آن فرد "مادر نعیمی" بود. خبر بلافاصله به تمام بند رسید و ظرف چند ثانیه ازدحامی در زیر هشت شد. در سکوتی مطلق به بالای پله ها خیره شدیم. زن پاسدار خواست دست مادر را بگیرد که از روی صندلی بلند شود اما مادر دست او را کنار زد و سعی کرد خودش بلند شود. ولی از شدت ضربات کابلی که خورده بود قادر به حرکت و کنترل خود نبود. پاسدار که متوجه صحنه و بازتاب آن بود با وقاحت پیشدستی کرد و گفت: "این رحمت جمهوری اسلامیه که زندانی را تا پای اعدام هم می بره ولی او را بر می گردونه."ـ

دو نفر ازبچه ها بلافاصله، بی اعتنا به پاسدار، به بالای پله ها دویدند و زیر بغل مادر را گرفتند. اینبار مادر به کمک آنها از روی صندلی بلند شد و تلاش کرد که از پله ها پائین بیاید. سراسر وجود ما احترام به مادر و مقاومت او شده بود. با چشمهایی پر از اشک و نگاهی سرشار از غرور، او را همراهی می کردیم. حالا مادر به وسط پله ها رسیده بود. سعی میکرد سرش را بالا نگه دارد، نگاهی به بچه ها کرد و دستهای بیحالش را به احترام تکان داد. راه را در مسیر عبور او باز می کردیم و مادر آرام آرام در حالی که دستهایش روی شانه های دو تا از بچه ها بود، قدم بر می داشت. علیرغم درد شدیدی که تحمل میکرد، چهره او مصمم و آرام بود.

او را به اتاق خودمان بازگرداندیم و در گوشه بالای آن جای دادیم. با امکانات محدود ولی تجربه زیادی که در این جور موارد کسب کرده بودیم، بلافاصله رسیدگی های لازم را شروع کردیم. پاهای مادر بشدت مجروح و متورم بود و تاولهای خونی عمدتآ در کف پا ایجاد شده بود. بنابراین پاهای او را در سطحی بالاتر از بدن قرار دادیم. ناگهان متوجه شدیم که روی ساق پای او با ماژیک آبی رنگ نوشته بودند: ـ"اکرم نعیمی – زندان اوین". با دیدن این صحنه مطمئن شدیم که مادر را برای اعدام برده بودند.ـ
نگران و آشفته پرسیدیم: مادر کجا بودید و چه اتفاقی افتاده است؟

مادر با غمی بزرگ در نگاهش شروع به صحبت کرد:ـ
همه ما را بردند داخل "اتاق وصیت" و کاغذ و قلمی دادند که وصیت نامه بنویسیم، منهم نوشتم. کنار من مریم (عبد الرحیم کاشی) و مهناز(همکلاسی مریم) نشسته و وصیت نامه می نوشتند، و همینجور به ردیف تعداد دیگه ای از بچه های معصوم بودند که در انتظار اعدام بودند. ناگهان لاجوردی آمد و من را صدا زد که بیام بیرون...ـ
در این لحظه بغض مادر ترکید و اشک هایش جاری شد و ادامه داد:ـ
من را جدا کردند و نگذاشتند که همراه بچه هایم باشم، آنها، گلهای من، مریم، مهناز،... همه پرپر شدند و من ماندم...ـ

برای ما نیز دیگر جائی برای نگاه داشتن بغضمان باقی نمانده بود. به همراه شهناز (علیقلی)، سوسن (صالحی)، پری و... پاهای مادر را با امکانات اولیه ای که داشتیم پانسمان کردیم و در ادامه صحبتهای جانسوز او دریافتیم که لاجوردی بیرحم، مادر را از "اتاق وصیت" به زیر شکنجه مجدد برده تا از او اعتراف و اطلاعات بگیرد، که بقول خودش شاید از اعدام رهایی یابد.ـ
ولی مادر زیر بار نمیرود و تآکید میکند که نامش اکرم نعیمی است و هیچ اطلاعاتی ندارد. لاجوردی اینبار پرکینه تر و عصبی تر به همراه بازجویان دیگر به شکنجه با کابل و ضرب و شتم او ادامه می دهند تا جائیکه خود به نفس نفس می افتند. نهایتآ با دادن مهلت چند روزه، مادر را بر روی صندلی چرخدار روانه بند میکنند.ـ

آن شب پر التهاب گذشت. پاهای مادر بشدت کبود و متورم و دچار عفونت شد و فقط به کمک بچه ها قادر به برداشتن چند قدم بود. تاولهای چرکین بر روی بدن و به ویژه پاهایش پدیدار گشت و درد و سوزش شدیدی را تحمل می کرد. البته خیلی صبور و خوددار بود. در همین فاصله یکبار دیگر او را برای بازجوئی صدا زدند، اما باز هم بی نصیب ماندند و مادر کلامی نگفت. هر بار تکرار کرده بود: نام من اکرم نعیمی است، هیچ قرار تشکیلاتی نداشتم و برای ویزیت دکتر به آن محل رفته بودم.ـ

هفته بعد از آن، چهارشنبه شبی دیگر، مادر اسلامی، از مادران تشکیلاتی مجاهدین خلق، با نام مستعار اکرم نعیمی در خروش یک رگبار به کاروان شهدای راه آزادی پیوست و به سمبلی برای فرزندان در بند خود برای ادامه سالهای سخت و طولانی زندان تبدیل شد. فرزندانی که بسیاری از آنان همچون سوسن، هفت سال بعد از آن شب، در قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ به دار آویخته شدند...ـ

سالها بعد در اوایل بهار ۶۷، در سالن ۳ اوین با دوست عزیزم "سیمین کیانی دهکردی" همبند بودم. روزی با هم قدم می زدیم و گرم گفتگو بودیم. وسط صحبت وقتی فهمید که من سال شصت در بند ۲۴۰ اوین بودم، یک دفعه با کنجکاوی و هیجان سراغ "مادر نعیمی" را گرفت و پرسید: اکرم نعیمی را دیدی؟ چطور بود؟
گفتم: او یک مادر دلاور و قهرمان به معنای واقعی بود.ـ
ـ
"سیمین" بعد از مکثی کوتاه با غرور و احترام گفت: نام واقعی او "زهرا اسلامی" و خاله من بود...ـ
(سیمین کیانی دهکردی، دانشجوی پزشکی مجتمع پزشکی طا لقانی در تهران، بعد از تحمل هفت سال زندان، خود نیز در قتل عام زندانیان سیاسی، در مرداد ۶۷ سر به دار شد.)ـ

مادر عفت شبستری (خُلدی) – زندان قزل حصار - سال ۶۲
امّا زندگی و سرگذشت مادر شبستری نمونه تکان دهنده دیگری از مادران "نسل انقلاب" است که در آتش بیداد این رژیم پلید، بطور خانوادگی سوختند ولی با ظلم نساختند. مادر در ۱۲ اردیبهشت سال ۶۱ به همراه فرزندان مجاهدش دستگیر و به پانزده سال حبس محکوم گردیده بود. او که از بیماری شدید استخوانی و آرتروز رنج می برد، با آن موهای سپید و بلندی که داشت همیشه با تبسمی گرم به بچه های بند ابراز محبت میکرد. سال ۶۲ در بند تنبیهی ۸ قزل حصار که از حداقل امکانات معمولی زندان، مثل هواخوری و فضای باز ... هم بی بهره بودیم، مادر با آن شرایط جسمی وخیمی که داشت ماهها حتی از ساعتی نور آفتاب که برایش حیاتی بود نیز محروم شده بود.ـ

داماد او مجاهد شهید "علی مثنی" در سال ۶۰ اعدام شده بود. "مادر مثنی"، مادر ِ علی، نیز به همراه دختر سیزده ساله اش در همان ایام در زندان قزل حصار بسر می بردند.ـ
میگویند در زمان شاه که لاجوردی خود در زندان بود، علی با آنکه جوانی دانشجو بود و دو فرزند داشت و کار نیز می کرد، بدلیل آشنایی خانوادگی مرتبآ به منزل او میرفت و داوطلبانه برای فرزندان لاجوردی تدریس خصوصی می کرد و اینچنین به خانواده زندانیان سیاسی ادای دین می نمود. امّا بعد از انقلاب و به حاکمیت رسیدن ملاهای مرتجع، اسدالله لاجوردی خود مستقیمآ در شکنجه و اعدام "علی" نقش داشت. همسر و فرزندان علی (زینب و زهره) در سنین پنج - شش سالگی در همان موقع به همراه مادرشان در بند عمومی چهار قزل حصار بودند. از آنجائیکه همه افراد خانواده پدری و مادری، کشته شده و یا در زندان بودند، آن کودکان خردسال نیز مدتهای طولانی در زندان بسر بردند.ـ

دختر دیگر مادر شبستری، مجاهد شهید "صغرا خُلدی" به همراه همسرش که هر دو دانشجوی دندانپزشکی بودند در تابستان ۶۱ بفاصله کوتاهی از یکدیگر اعدام شدند. پسر ِ مادر (قاسم) و دختر ِ کوچکترش رفعت (خُلدی) هم در زندان و محکوم به حبس طولانی مدت شده بودند. البته قاسم در سال ۶۶ پس از سالها تحمل زندان، بر اثر فشارهای دوران اسارت، در زندان دست به خودکشی زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.ـ

رفعت را قبل از دستگیری هم میشناختم. او در سال ۵۹ مدتی مسئول بخش ما بود و در زندان و طی بازجویی های وحشیانه، کلامی از ما نگفت و در واقع مانع از لو رفتن من و تعدادی از بچه های زندان شد. او در جریان میتینگ امجدیه در اثر حمله چماقداران ارتجاع به مردم، دندانهای ردیف جلویش کاملآ خرد شد... رفعت بعد از تحمل سالها زندان، بدلیل فشارهای طاقت فرسای روانی و غم از دست دادن عزیرانش، دچار افسردگی شدید گشته بود. سرانجام در سال ۶۸، رفعت که بهترین دوستان و یاران همبندش را در قتل عام هولناک هزاران زندانی سیاسی از دست داده بود، بیش از این تاب نمی آورد و در اثر تآلمات شدید عاطفی و روانی، در سالن ۲ اوین دست به انتحار میزند و بسوی یاران سر به دارش پر میکشد...ـ

مادر شبستری (خُلدی) که خود در بند و زندان قرار داشت و این چنین مظلومانه شاهد نابودی آشیان زندگی و خانواده اش بود، بیماریش شدت یافت و متعاقبآ بدنبال تغییراتی که در سال ۶۴ در سطح مسئولین زندان شد، او را به بیمارستان منتقل کردند و از آنجا هم بصورت حبس خانگی، مادر را در منزلش تحت نظر و کنترل یکی از بستگان حزب الهی اش قرار دادند... سرانجام بعد از مدتی نه چندان طولانی، مادر با غم جانکاه پرپر شدن عزیزانش و در اندوه ویرانی خانه و خانمان و ایرانش، چشم بر این جهان فروبست و از این دنیا رخت بربست. یادش گرامی و روحش شاد باد.ـ


مادر ملک تاج ( ملک تاج حکیمی) – زندان اوین – سال ۶۳

ـ"مادر ملک تاج" که در سال ۶۱ به همراه فرزندان مجاهدش دستگیر شده بود، در اوین به زیر شدیدترین شکنجه ها برده میشود. این مادر مهربان و مقاوم را که از زنان شجاع خطه شمال ایران بود آن چنان وحشیانه خصوصآ با کابل برق زدند که منجر به از دست دادن بینائی اش شد و شصت پایش نیز دچار عفونت و سپس قطع گردید. در همین فاصله "حسین شریفیان" فرزند دلیر وی در تیرماه سال ۶۱ تیرباران میشود.ـ


بعد از مدت طولانی حبس و شکنجه، بازجوها که دریافته بودند علیرغم تصور اولیه شان، مادر اطلاعات خاصی از فعالیتهای مخفی نداشته، بارها فریبکارانه قول آزادی او را به خانواده اش میدهند. امّا بدلیل اینکه مادر دچار نقص عضو جدی شده بود و مسئولین زندان و دادستانی قصد از بین بردن آثار جرم و جنایت شان را داشتند، سرانجام "مادر ملک تاج" را بیرحمانه در اردیبهشت ماه سال ۶۳ در سن ۴۶ سالگی تیرباران میکنند.ـ


مادر اشرف (اشرف احمدی) – زندان اوین – سال ۶۵

زمانی که در قزل حصار بودم، تعریف مادری را در اوین شنیدم که از زندانیان سیاسی زمان شاه به مدت ۴ سال بوده و حالا علیرغم بیماری و سابقه جراحی قلب و داشتن چهار فرزند، بدون جرم خاصی مدتها بود که بازداشت شده و در زندان بسر میبرد. نکته قابل تأمل این بود که مادر در دهم تیرماه سال ۶۰ دستگیر شده ولی هنوز نتوانسته بودند پرونده ای جهت محاکمه برایش تشکیل دهند. حتی طبق معیارهای خود رژیم حکم او آزادی بود ولی چون حاضر نبود که از کلمه "منافقین" به جای "مجاهدین" استفاده کند از آزادی او امتناع میشد و همچنان در زندان و مرتبآ در بندهای تنبیهی و تحت فشار بسر میبرد. لاجوردی بارها او را تحت فشار قرار داد و از طرق مختلف سعی کرد تا شاید مادر بشکند و کوتاه بیاید اما بی فایده بود. یکبار در اوین او را برای مصاحبه صدا کرده بود. وقتی لاجوردی از او می خواهد که خود را معرفی کند؛ مادر در جواب می گوید:ـ
"اشرف احمدی"
در ادامه از او اتهامش را می پرسد؛ او جواب می دهد:ـ
ـ"هواداری از مجاهدین خلق".ـ
لاجوردی می گوید: هنوز می گوئی "مجاهدین"؟
مادر با خونسردی جواب می دهد:ـ
تا زمانی که در خارج از زندان بودم نامشان این بود اما اگر اینجا اسمشان تغییر کرده من از آن بی اطلاعم!ـ
این جواب باعث خنده زندانیان و تمسخر لاجوردی شده به همین دلیل با عصبانیت به مادر می گوید:ـ
پس هنوز سر عقل نیامدی، هر وقت تغییر عقیده دادی خبرم کن تا آزادت کنم.ـ

وقتی سال ۶۵ در اوین در بندی تنبیهی با "مادر اشرف" همبند شدم با دیدن او و شخصیت والای انسانی اش بیشتر پی بردم که چرا تا به این حد مورد احترام بچه ها میباشد... او همچنان بدون داشتن هیچ حکمی در زندان بسر می برد.ـ
در سال ۶۶ در بند ۳۲۵ که هم اتاق نیز شدیم رابطه مان صمیمانه تر شد. روزی از او پرسیدم: شما که زندانهای دو رژیم را تجربه کردید، چه فرقی بین این دو می بینید؟ در جواب گفت:ـ شاه و شیخ دو روی یک سکه و هر دو دیکتاتورند، امّا در زندان شاه، در کنار همه فشارها و سرکوبها، حداقل برای زندانیان سیاسی هویت قائل بودند ولی شیخ شیاد تابع هیچ معیار و میزانی نیست، تاریخ اخیر چنین دیکتاتوری بی رحمی را تجربه نکرده بود...ـ


یکی از روزهای تابستان سال ۶۶ و روز ملاقات با خانواده ها بود. بچه های بند در سریهای بیست نفره به ملاقات میرفتند. آنروز وقتی مادر اشرف از ملاقات برگشت، حال و هوای همیشگی را نداشت. غمگین و گرفته بود و پس از مدتی به آرامی سر نماز رفت. حین خواندن نماز و نیایش احساس کردیم بی اختیار اشک می ریزد. نگران شدیم و از او حال خانواده را جویا شدیم. دریافتیم که همسر او چند روز قبل از ملاقات در یک تصادف رانندگی در جاده تهران – مشهد کشته شده است. آن روز فرزندان کوچک و نوجوان مادر به ملاقات آمده و خبر مرگ پدر و تنهاتر شدنشان را به او اطلاع داده بودند. چه ضربه سختی برای او بود و هیچ کاری هم از دستش ساخته نبود...ـ

آنروز عصر به خواست همۀ ما و بخصوص کاپیتان محبوبمان فروزان (عبدی) برنامه ورزش جمعی و مسابقات والیبال روزانه مان را تعطیل کردیم و بلافاصله به احترام "مادر اشرف" دست بکار برگزاری مراسم ختمی در اتاق محقرمان شدیم. تقریبآ همۀ بچه های بند با عقاید و گرایشات سیاسی مختلف به دیدار مادر آمده و با او همدردی کردند. سپس در جمع خودمانی تر کمی دعا از قرآن و نهج البلاغه خوانده شد و پس از آن همبند عزیزم فضیلت (علامه) ترانه خاطره انگیز "نوایی" که ترانۀ مورد علاقه مادر بود را با صدای زیبایش ترنم کرد...
ـ
قطرات اشک بر صورت مهربان مادر می غلطید و ما از غم او غمگینتر...ـ
فوت همسر و تنها ماندن فرزندان کوچک و نوجوان او نیز عاملی جهت سست شدن مادر در دفاع از آرمانهای انسانی اش نشد و علیرغم همه عواطف و تمنیات بی پایان مادریش، به میهن و مردمش پشت نکرد. سرانجام در روز ۹ مرداد سال ۶۷ و در پروسه جنایتکارانه قتل عام هزاران زندانی سیاسی، مادر مجاهد "اشرف احمدی" در سن ۴۷ سالگی، بعد از هفت سال اسارت، با دفاع از هویت سیاسی خویش سربه دار شد.ـ

بی شک در لحظۀ قرار گرفتن طناب دار بر گردن سرفرازش، او با قلب بیمار امّا به وسعت دریایش، به همۀ کودکان و مادران ایرانی تحت ستم "جمهوری جلادان" می اندیشید و با عشق به صلح و آزادی، در قلوب یک نسل و یک خلق جاودانه شد.ـ

در طی سالهای ننگین حکومت آخوندی، چه بسیار پدر و مادرانی که با داغ جانسوز شهادت فرزندان آزادیخواهشان و درد فِراق عزیزان دربندشان و یا حتی در حسرت دیدار مزار و نشانی از یوسفان گم گشته و هرگز بازنگشته خویش، ذره ذره سوختند و همچون شمع آب شدند و مظلومانه چهره در نقاب خاک کشیدند.ـ
در همین جا با احترام یاد میکنم از "مادر عسکری زاده" و "پدر نبئی" و ... که بعد از تحمل سالیان سال داغ و فراق عزیزان، در ماههای اخیر به ابدیت پیوستند.ـ
همچنین گرامی میدارم یاد مادر "حیات محمدی بهمن آبادی"، مادر ِ مریم و رضا محمدی بهمن آبادی از مجاهدین سربه دار قتل عام ۶۷، را که مدتی پیش جان به جانان سپرد. یاد چهره مهربان او در سالن ملاقات زندان قزل حصار همواره با ما خواهد بود...ـ

آری سخن از "مادران نسل انقلاب" است؛ هزاران هزار مادر فداکاری که دوشادوش فرزندان دلاور خویش، در صف "آزادی" رو در روی فاشیسم مذهبی ایستادند و با شهامت "نه" گفتند و البته بهای گزاف آن را نیز با "هست و نیست" خود پرداختند. سخن از خیل مادران آگاه و آزادیخواهی است که در بحبوحه جنگ افروزی میهن برباد ده و جنگ طلبی دیوانه وار ملایان حاکم، پشت و پناه نسل انقلاب و پیشگامان آزادی شدند و در یک کارزار پرفتنه و تاریخی، منادی "صلح" گردیدند و نه فقط در حرف و شعار، که در عمل و به قیمت جانشان و فرزندان عزیزتر از جانشان، براستی "مادران صلح و آزادی" مام میهن ما شدند.ـ

بی گمان نسل فاتح فردا، قدر و منزلت این مادران دلاور ولی گمنام را که در سیاهترین دوران تاریخ کشورمان ایران، با عزیزانشان سوختند ولی با ستم نساختند، بیشتر و بهتر باز خواهند یافت.ـ

ـ"روز جهانی زن" بر همه مادران فداکار و همه زنان شجاع و تمام انسانهای آزاده، بخصوص رزمندگان خط مقدم "آزادی" گرامی باد.ـ


مینا انتظاری
 

هشتم مارس 2008
 


********************************************

About Me