برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

راستی گناه نسل ما چه بود؟


راستی گناه نسل ما چه بود؟!

از نسلی سخن می گویم که با انقلاب ۵۷ به قوام شخصیتی و بلوغ اجتماعی رسید و جوانسال و سرزنده و پرطراوت، هر چند کم تجربه، پا به عرصه پر سنگلاخ سیاست نهاد. نسلی سرشار از شور و شوق و عشق و ایثار که به مانند یک خانواده در خانه و خاکی به بزرگی «ایران» حضوری پر طنین داشت. خانواده ای که علیرغم همۀ تفاوتهای فرهنگی، ملیتی، سیاسی و ایدئولوژیکی فرزندانش، همگی آرمان و آرزوی مشترک "آزادی و برابری" را در سر و در دل داشتند.

از بد حادثه و شاید هم از سر تقدیر، همزمان با تولد اجتماعی "نسل انقلاب"، مام میهن در چنگال دیو شریر و شیّادی قرار گرفت که هر چند از اعماق تاریخ بربریت و ارتجاع سر بر آورده بود ولی در "ماه" رخ می نمود!
هیولای مهیب و مرگ زایی که در فضای "جیمی کراسی" از حفره های تاریک تاریخ بیرون خزید، بر امواج "بی بی سی" سوار شد و با "ایر فرانس" فرود آمد.

دیو پلیدی که با همۀ ایل و تبارش و ظرفیت تخریبی بی حسابش، رسالت تاریخیش چیزی نبود جز حاکمیت سیاهی و تباهی، وحشت و خشونت، و جهل و جنون و جنایت. پدیده ای که تاریخ و بشریت معاصر نمونۀ آن را نه دیده بود، نه تجربه کرده بود و نه حتی در اواخر قرن بیستم کسی تصورش را میکرد.

البته نسل ما، نسل مجاهد خلق و فدایی خلق، نسلی که بار اصلی قیام برای آزادی را به دوش کشید، هنوز رایحه اولین "بهار آزادی" را نچشیده بود که بناگاه "ضد انقلاب" و "ضد خلق" شد!

برای خانوادۀ بزرگ این نسل، فاجعه تازه آغاز شده بود...
فرزندان این خانواده در کردستان به یکباره "تجزیه طلب" و "ضد دین" گردیدند و بر روی برانکارد تیرباران شدند و در شهر و روستا به توپ بسته شدند.
فرزندان ترکمن این نسل "آشوب طلب" و "توطئه گر" شدند و شبانه ربوده و سر به نیست گردیدند.
فرزندان عرب در خوزستان، "جدائی طلب" و "ستون پنجم" شدند و سپس درو شدند.
فرزندان بلوچ و یلان سیستان، "قاچاقچی" و "اشرار" شدند و در ملاء عام بر جراثقال ها آویزان شدند.

در تهران و سراسر ایران فرزندان مجاهد این نسل که در پاکبازی و صداقت و ایمان سرآمد آزادیخواهان بودند، "التقاطی" و "منافق کوردل" و "از خدا بی خبر" شدند و هزار هزار به قربانگاه برده شدند.

فرزندان مردم دوست و برابری خواه این نسل در کسوت کمونیست، "کافر" و "مرتد" و "سد راه خدا" شدند و دسته دسته ذبح شرعی شدند.

میهن دوستان و ملیون این نسل هم "بی وطن" و "وطن فروش" شدند و در گوشه و کنارسلاخی شدند.

نویسندگان و هنرمندان این نسل نیز "قلم به مزد" و "مرّوج فسق و فجور" و "حامی طاغوت" شدند و از حجلۀ عروسی ربوده و به تیرک اعدام بسته شدند... 
در این بین پیروان دیگر ادیان و مذاهب هم امان نیافتند.

خلاصه اقشار آگاه تر و لایه های کیفی و بالاتر این نسل را با انواع اتهامها از دم تیغ گذراندند و لایه های پائین تر و نیروی کار این نسل را نیز در تنور یک جنگ خانمان سوز و بی حاصل سوزاندند...

مسئله فقط کشتن و سر به نیست کردن این نسل نبود چرا که دیو جماران، مقدم بر هر چیزی، هدفش نابودی هویت و همۀ ارزشها و آرمانهای متبلور در این نسل بود. زیرا که به طور غریزی می دانست اثبات و تثبیت خودش فقط در گرو نفی و انهدام این نسل و سمبلها و آرمانهایش است. بنابراین پا به پای ماشین جنگ و کشتار، دستگاه جهنمی شیخ شیّاد، همۀ واژه ها و ارزشها و نوامیس فرهنگی و اعتقادی متعلق به این نسل را نیز لوث و لجن مال می کرد.

نسلی که زُلالی و پاکی و پروای انسانی و اخلاقیش زبانزد خاص و عام بود و تاریخ ایران زمین نمونه آن را بخود ندیده بود، وقتی منازل مسکونی یا مراکز سیاسی شان توسط چماقداران و گزمه های قداره بند مورد یورش و تعرض قرار می گرفت، در وسایل ارتباط جمعی رسمی و بر منابر مذهبی و در مجالس عمومی متهم می شدند که دارای «فساد اخلاق و آلات و ادوات لهو و لعب همچون منقل و وافور و تریاک و ورق پاسور و قرصهای ضد بارداری و...» هستند!

نسلی که تمام دار و ندارش را فدای خلق محرومش می کرد متهم می شد به «آتش زدن خرمن های روستائیان» و «دزدی از اموال بیت المال...»
نسلی که در لحظۀ تولد اجتماعیش اولین کلماتی که بر زبان داشت «استقلال و آزادی» بود، متهم می شد به "مزدور استکبار جهانی"، "جاسوس بیگانه"، "عامل صهیونیسم"، "ستون پنجم دشمن بعثی"...

نسلی که تمام وجودش لبریز از عشق و مهر و محّبت بود متهم می شد که «بی عاطفه» و «سنگدل» و «کینه جو و خشونت طلب» است.

وقتی با چوب و چماق و دشنه و زنجیر، قاصدکان این نسل را به جرم در دست داشتن نشریه و پیامی یا پلاکاردی، در معابر عمومی بیرحمانه می کوبیدند و آنها با بردباری و تحّمل بی مانندی، بخاطر پایبندی به الزامات زندگی مسالمت آمیز سیاسی از حق «دفاع از خود» هم می گذشتند و با چهره های خونین و بدنهای مجروح فقط افشاء می کردند، متهم می شدند که «مظلوم نمایی و خود زنی» می کنند؛ و هنگامی که این نسل پس از اتمام حجّت و پایان مرحلۀ مسالمت، به دفاع از خود و مقابله به مثل برخاستند، «باغی و یاغی و طاغی و مفسد و محارب و مهدورالدم» شدند.

نسلی که در زندانها و سیاهچالها و در برابر جوخه های تیرباران و بر فراز دارها همچنان مظلومانه ایستاد و مقاومت کرد و از هویت خودش دفاع نمود، هر چند گماشتگان دیو پلید از هیچ جنایت و رذالتی در حق آنان دریغ نکردند. آنها را "زجرکُش" و حتی مجروحان شان را هم "تمام کُش" کردند. بر جنازۀ سرداران و سالاران ِ بر خاک افتاده مان شادی و پایکوبی کردند و با انبانی از نفرت و کینه، سیلی از تهمت های چرکین را نثار سمبلها و راهبران هنوز زنده و حاضرمان کردند... در این میان رفیقان نیمه راه نیز ناجوانمردانه در آستان دیو خونخوار بسا خوشرقصی ها کردند.

وقتی بعد از هفت سال سیاه در آن تابستان سوزان، باقیمانده اسیران دربند را به دار می کشیدند باز هم قبل از نابودی فیزیکی این نسل در صدد لگد کوب کردن هویتشان بودند. بی دلیل نبود که سرنوشت و مرگ و زندگی هر کدام از آن سربداران در گرو پاسخی بود که در مورد هویت سیاسی و اعتقادیشان می دادند... و البته که آن دلاوران چه جانانه از هویت خود دفاع کردند.

نسلی که زنانش پیشتاز شدند و حماسه ها آفریدند. نسلی که سوخت و همزمان والدین پیر و کودکان نونهالشان را هم با ستم سوزاندند. نسلی که پیکرهای بر دار شده و بر خاک افتاده اش را یا گمنام و بی نام و نشان در زیر خروارها خاک مدفون کردند تا هیچکس اثری از آنان نیابد و یا حتی سنگهای قبرشان را نیز متلاشی و محو کردند شاید که یادی و نامی از آنان برجای نماند.... چه تلخ است نسلی که همه چیزش را در طبق اخلاص گذاشت حتی یک سنگ قبر هم برایش نگذاشتند!



دودمان ددمنش دیو و سفیران فرهنگی و همسفره های فرنگی آنها هنوز هم دست از سر این نسل بر نمی دارند و از هر سو آنها را سانسور و سنگسار می کنند و در یک ارکستر هماهنگ هر چند با دو زبان، باز هم آنان را به هر انگ و رنگی می آلایند: فرقه یا سکت، خرابکار یا تروریست، منزوی یا ایزوله، متعصب یا فناتیک، خشک اندیش یا دُگم، ماجراجو یا آنارشیست ...

با همۀ این احوال، این نسل شعله امید در دلش هنوز زنده و پر فروغ است و همچنان حامل همان مشعل و پرچمی است که از سه چهار دهۀ پیش در دست گرفته است. نسلی پاکباز و فداکار، مظلوم و مقاوم، رزمنده و بی باک، با آرمان «آزادی و آبادی» برای خلق و میهنش...

بخشی از این نسل همچون بذرهای ماندگار در جای جای میهن هرازگاهی سر بر میاورند، گُر میگیرند و شعله ها می افروزند. بخش دیگر این نسل بطور متحد در کسوت یک ارتش آزادیبخش، در ناامن ترین و نامساعدترین و مرگبارترین منطقۀ زیست محیطی و ژئوپولیتیکی جهان امروز، در میان طوفان فتنه ها، همچنان پیشقراول و مشعل دار رهائی خلق محبوبشان هستند... بخش دیگری از این نسل آواره، در گوشه و کنار جهان بطور پراکنده در کانونها و نهادها و بنیادها و سایتها و انجمن ها و محافل فکری، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مختلف، همچون نوری در دوردست سوسو می زنند و گاه در همایش های تبعیدیان چشمها را خیره میکنند.

بله! سخن از نسل آرمانها و ارزشهاست، نسل امیدها و آرزوها، نسل وفا و ایمان، نسل پایداری تا فراسوی طاقت انسان، نسلی که متهم به هر اتهامی شد و ارتجاع و استعمار هر بلائی که خواستند و توانستند بر سرش آوردند.

راستی چرا؟ مگر گناه نسل ما چه بود؟!

بهرحال در تقدیر این نسل هر سرانجامی هم که باشد، بعنوان فردی متعلق به آن، با اطمینان و افتخار ادعا میکنم که نسلهای آینده در کنار همۀ مقدساتشان، هر چه که باشد، به این نسل و پایداری و وفاداریش سوگند خواهند خورد؛ نسلی که ایستاد و تسلیم نشد. تاریخ گواهی خواهد داد.


مینا انتظاری - فرَخ حیدری
تیرماه ۱۳۹۵


-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:
۱- این مقاله چند سال پیش نوشته و منتشر شد، اکنون بعد از بازبینی، در سالگرد تابستان خونین شصت، بطور گزینشی بازنشر میشود.

۲- نسل بی عاطفه!  -  مینا انتظاری
http://mina-entezari1.blogspot.com/2016/01/blog-post.html

----------------------------------------------------------------

یاد یاران یاد باد

یاد یاران یاد باد!ـ
در ذهن و ضمیر آدمی و البته در سایه روشن صفحات پر فراز و فرود تاریخ، معمولآ دو گونه از چهره ها در گذر زمان ماندنی تر
 و پر نقش ترند. یکی سیمای پر فروغ انسانهایی که مظهر نیکی، پاکی و تکاملند و دیگری چهره نفرت انگیز آنانیکه جز زشتی و پستی و پلیدی اثری از خود به جا نمی گذارند. اگر بخواهم تمام صفات خوب انسانی را چه از نظر فردی و چه در کادر مناسبات اجتماعی و چه از نظرگاه پرنسیبهای سیاسی در یک نفر تصویر و تمثیل کنم، بی شک یکی از کسانی را که بدون درنگ نام خواهم برد "علیرضا خرّم هنرنما" خواهد بود. آنچه خوبان یک به یک دارند او همه را یکجا داشت. 
این نظر محدود به نزدیکان و دوستان و آشنایان خانوادگی او نبود بلکه هرکس آشنایی و شناخت نسبی هم از او پیدا میکرد قطعآ به همین برداشت و نظر از شخصیت او میرسید. علیرضا متولد سال ۱۳۳۴ در تهران و از دانشجویان فعال و خوشنام دانشگاه تهران در قبل از انقلاب بود. او پس از انقلاب بهمن نیز در زمره دانشجویان مترقی و از چهره های محبوب و ممتاز دانشگاه محسوب میشد و در سال ۱۳۵۹ با عالیترین رتبه در رشته دندانپزشکی فارغ التحصیل گردید. البته به عنوان دندانپزشک رتبه اول دانشگاه تهران، بورس خاصی نیز برای ادامه تحصیل در خارج از کشور به وی تعلق میگرفت که او بخاطر ادامه مبارزه با باند مرتجع حاکم در داخل کشور، بسادگی از آن چشم پوشید. او جوانی بود با بهترین موقعیت اجتماعی و خانوادگی و بسیار عزیز و قابل احترام در محل زندگی، محیط دانشجویی و محافل سیاسی آن دوران. با این حال همیشه آرمان آزادی و بهروزی مردم محروم را بر آسایش و آینده زندگی فردی و شخصی خود مقدم و مرجح میدانست. 
 آن ایام یعنی سال تحصیلی ۵۸ ـ ۵۹ که من دانش آموز سال آخر دبیرستان بودم، با تعدادی از دوستان نزدیکم توسط علیرضا که آشنایی خانوادگی با هم داشتیم، به بخش دانش آموزی انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین خلق دانشگاه تهران وصل شدیم. طی مدت چند ماهی که با آن انجمن کار سیاسی-تشکیلاتی میکردیم علیرضا همچون مسئول و معلمی دلسوز راهنما و پاسخگوی سوالات، ابهامات و مشکلات ما در شرایط سیاسی پیچیده و پر دست انداز مبارزه با ارتجاع تازه به قدرت رسیده در آن مرحله بود. به یاد میاورم که در انتخابات دور اول مجلس شورای ملی در اواخر زمستان ۵۸ در یکی از حوزه های انتخاباتی شرق تهران به عنوان داوطلب شرکت کردم و در روزهای رای گیری و شمارش آرای آن شعبه، نظارت و همکاری مستمر داشتم. آن حوزه مسجد بزرگی در خیابان پیروزی و تحت سرپرستی یک فرد حزب اللهی بنام محمدرضا موحدی و برادرش بود که گویا برادرزاده یا عموزاده آخوند موحدی کرمانی نیز بودند. از جمع بیست نفر افراد دست اندرکار آن حوزه به غیر از دو نفر بقیه حزب اللهی و از اعضای حزب جمهوری اسلامی بودند. شب دوم شمارش آراء علیرضا برای بررسی و برآورد اوضاع، سری به حوزه ما زد و آنجا بود که من میزان شناخته شدگی و اعتبار و احترام او را در بین افراد آن محله بیشتر متوجه شدم، و البته حزب اللهی های آن حوزه نیز متوجه ارتباطات سیاسی و آشنایی قبلی من با علیرضا شدند. 
 از آن شب تا چند شبانه روز بعد که شمارش آراء در آن حوزه ادامه داشت حزب اللهی های آنجا که متوجه نامحرم بودن من شده بودند سعی میکردند حتی الامکان تقلبات و دخل و تصرّف در شمارش آرای مردم را بدور از چشم من و یک ناظر دیگر انجام دهند. در یک فاصله کوتاه نیز موحدی سرپرست حوزه که "علیرضا" را بخاطر فعالیتهای سیاسی او در قبل از انقلاب میشناخت برایم درددل مختصری کرد و با حسرت و البته غیض خاصی گفت: راستش میدونید چیه؟ علیرضا یکی از بهترین دوستان من بود و اگر از من بپرسند پاکترین و بهترین جوان شرق تهران کیست و پشت سر چه کسی نماز می خوانی، حتمآ خواهم گفت "علیرضا". ولی افسوس که مجاهدین او را از ما دزدیدند!!ـ بالاخره بعد از حدود یک هفته، شمارش آرای آن حوزه به اتمام رسید و موحدی با زَهرخند خاصی یک کپی از نتایج شمارش آراء را به دست من داد و با تحکم گفت: اینهم مال دفتر مجاهدین!ـ علیرغم همه اعمال نظرها و دخل و تصرّف هایی که چه در روز رای گیری و چه روزها و شبهای شمارش آراء علیه نیروهای مخالف حزب جمهوری اسلامی انجام گرفته بود، در آن شعبه از مجموع تقریبی ۵۰۰۰ رای حدود ۳۷۰۰ رای برای "مسعود رجوی" بعنوان کاندید اول لیست ائتلاف نیروهای مترقی و انقلابی به صندوق ریخته شده بود. آن شب احساس پیروزی خاصی داشتم و خوشحال بودم که توانستم امانتدار و حافظ بخشی از آرای انتخاباتی مردم باشم
 اواسط سال ۵۹ که پاسداران هار ارتجاع در سطح شهر جولان میدادند و با حکم رسمی دادستان! لاجوردی تقریبآ تمامی مراکز و دفاتر علنی جریانات سیاسی مترقی و حتی نهادهای فرهنگی و روزنامه های مستقل کشور را تسخیر و تعطیل کرده بودند، به درخواست علیرضا برای یکی از نزدیکترین و بهترین دوستانش محلی را برای زندگی فراهم کردم. او "رضا دَرودی" از زندانیان سیاسی زمان شاه و از کادرهای ارزشمند مجاهدین خلق بود که به همراه همسرش قصد اقامت در محل جدیدی را داشتند. علیرضا از من خواست که هرچه در توان دارم برای "رضا" انجام دهم و همچون چشمهایم از او مراقبت کنم و من نیز چنین کردم. چقدر شخصیت آن دو یار و برادر شبیه یکدیگر بود. آنها مثل یک جان در دو تن بودند. شاید هم بدلیل مرام و آرمانی بود که هر دو به آن پای بند و مومن بودند. مرامی که شخصیت و هویت چنین انسانهایی را به زیبایی شکل میداد. بدلیل نزدیک شدن محل زندگیمان، در 
واقع هر روز "رضا" را میدیدم و او نیز همچون برادری بزرگتر، راهنمای من در مسیر مبارزه سیاسی با حاکمیت آخوندی بود. شرایط روز به روز سخت تر و چشم انداز اوضاع تیره و تارتر میشد. شبی همگی دور هم جمع بودیم، به شوخی گفتم: از الان بهتون بگم روی من یکی حساب باز نکنید، چون من یک روز هم تحمل زندان و دیوار و شکنجه را ندارم... علیرضا طبق معمول با مهربانی و خوشرویی گفت: تو اگر توانائی و ظرفیتهای انسانی خودت را بیشتر دریابی می بینی که تحملت خیلی هم زیاد خواهد بود و آمادگی برای همه چیز و همه شرایط را خواهی داشت...ـ در فردای سرفصل ۳۰ خرداد و آغاز دوران جدید مبارزه، دیو کریه ارتجاع از هرسو تنوره میکشید. رژیم جهل و جنایت همه مرزهای شقاوت را درنوردید و ماشین کشتارش رسمآ و علنآ هر عنصر آزادیخواه و هر جریان ترقی خواهی را از دم تیغ سرکوب میگذراند و البته "تمام کش" کردن نسل انقلاب هدف نخستین و مقدم خمینی بود. اختناق سیاهی که شاید هیچگاه با تمام ابعادش در حافظه تاریخ هم نگنجد؛ و درچنین شرایطی زندگی انسانهای مبارز و آزادیخواه هر روز و شب و ساعت و لحظاتش قرین درد و رنج و خون و شکنج جانکاهی بود...ـ
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر

یکی از روزهای آخر شهریور سال ۶۰ بود. فضای شهر کاملا نظامی بود و "پاسداران شب" در هر کوی و برزنی در کمین پرستوهای خونین بال آزادی بودند. هر روز خبر دستگیری، شکنجه و اعدام تعدادی از عزیزان را می شنیدیم. برای انجام کاری قراری با "رضا" داشتم، ضمن دیدار و صحبتی که با او داشتم خبر دستگیری "علیرضا" را در همان روز بهم داد. طی یکسالی که هر روز او را می دیدم هیچوقت چهره او را این چنین غمگین ندیده بودم. احساس کردم نیمی از وجودش را از دست داده است... سفارش کرد که مراقبت بیشتری از خودم بکنم. وقتی از او جدا شدم حتی راه رفتن برایم دشوار بود. آنروز در واقع آخرین دیدارم با رضای عزیز نیز بود زیرا که یکی دو روز بعد خودم هم در محل زندگی خانوادگیم دستگیر شدم. 
 سالهای سخت و طولانی زندان را با یاد آن انسانهای شریف و نیک نام تحّمل کردم و همیشه سعی میکردم مبادا قدمی بردارم که پای روی آن خونهای پاک بگذارم. در طی دوران اسارت از کانالها و افراد مختلف در بندها و سلولهای زندان، بطور خاص جویای وضعیت و سرنوشت برخی از دوستان مفقود بودم و بعدها برایم مسلم شد که "علیرضا" را به هیچ بند عمومی منتقل نکردند و فقط نام او بر روی دیوار یکی از سلولهای بند ۲۰۹ اوین دیده شده بود که گواه خاموشی ابدی او در آن بند مخوف میباشد و البته تمام اطلاعات یاران همرزمش را نیز در سینه رازدارش حفظ کرد. 
بنا به تجربیات سالهای زندان، اگر عضو و کادری از مجاهدین زنده دستگیر میگردید بلافاصله برای بازجویی به سلولهای انفرادی و اتاقهای شکنجه برده میشد و عمومآ هم بصورت مخفی به شهادت میرسیدند و کمتر کسی از آنان در بند عمومی دیده میشدند... سالها بعد شنیدم که جنازه غرق در خون مجاهد خلق "دکتر علیرضا خرّم هنرنما" بهمراه مجاهد شهید "دکتر علی بنازاده (بنان)" در یکی از روزهای پائیز همان سال ۶۰ به بهشت زهرا منتقل و در کنار هم بخاک سپرده شده اند
 زندگی سراسر رزم فرمانده "رضا دَرودی" نیز آمیخته ایی از رشادت و حماسه است. او در جریان حمله و هجومهای سراسری رژیم چهار بار در محاصره و تور کامل نظامی پاسداران و نیروهای ضربت دادستانی تهران قرار میگیرد و هربار با جسارت و شجاعت، حلقه محاصره را در زیر آتش دشمن میشکند و بسلامت از چنگ آنها می جهد. حتی روزی در زندان شنیدیم که رادیوی رژیم یکبار خبر کشته شدن رضا را در درگیری اعلام کرده بود... او در سال ۱۳۶۱ از کشور خارج میشود و سالها از کادرهای برجسته مقاومت و از محافظین "مسعود" بود. سرانجام در عملیات کبیر "فروغ جاویدان" بعد از سه شبانه روز نبرد بی امان با دشمن ضد بشری، "رضا درودی" و تیپ تحت فرمانش با ایستادگی و فداکاری بی مانندی خود را سپر حملات گله های پاسدار و آتشباری هوایی و زمینی دشمن میکنند تا رزمندگان دیگر تیپ ها بتوانند بسلامت صحنه نبرد را ترک کنند و بدین سان "فرمانده رضا دَرودی" روز ۵ مرداد ۶۷ در خاک میهن و در راه آزادی وطن اسیرش بر خاک میافتد و جاودانه میشود.
 بی تردید نسل ما امانتدار آن خونهای پاک و جانهای شیفته میباشد و در هر شرایطی راه و آرمان آنان را پاس خواهیم داشت و پیام "آگاهی" و سرود "آزادی" شان را همچون مشعلی فروزان در هر کجای این کره خاکی به ارمغان می بریم. چرا که خاموشی امروز ما فراموشی فردا را بدنبال خواهد داشت. از آن عاشقان شرزه و یاران جاودانه آموختیم که در مقابل فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان باید ایستاد و سر خم نکرد؛ چه در زندان وسیاهچال، چه در جای جای میهن، و چه در غربت و تبعید. بی شک روزی فراخواهد رسید که آرزوی همیشگی "رضا" و "علیرضا" و هزاران هزار زن و مرد دلاور دیگر که در سودای رهایی خلق محبوبشان به خون غلتیدند و بر خاک افتادند، با نابودی جمهوری جلادان، در ایران آباد و آزاد فردا به بار خواهد نشست...ـ 
راستی آیا این آرزویی است دست نیافتنی!؟ قاطعیت جاودانه فروغها در نبرد با دشمن پلید این چنین پاسخ میدهد: نه!ـ 
  
  مینا انتظاری



------------------------------------------------------------------------------

اوين دانشجو می پذيرد



اوين دانشجو می پذيرد!ـ



چند روز پیش بود که دانشجویان مبارز پلی تکنیک در اعتراض به دستگیری تعدادی از یارانشان، علیرغم تاخت و تاز باندهای سیاه و دسته جات چماقدار وابسته به رژیم، در صحن دانشگاه امیرکبیر با جسارت دست به اعتراض و تحصن و اعتصاب غذا زدند.ـ
همانند میلیونها هموطن دردمندم، با تحسین و اشتیاق اخبار حرکت دلیرانه دانشجویان پلی تکنیک تهران را از طریق رسانه های اپوزیسیون دنبال میکردم. گوشه ای از خبر چنین بود:ـ

دانشجويان دانشگاه پلي تكنيك امروز در اعتراض به ادامه بازداشت ۷ تن از دانشجويان اين دانشگاه دست به اعتصاب غذا زدند... در كنار هر ظرف غذا عكسي از دانشجويان بازداشتي و جمله‌هايي همچون «هفت ستاره در اوين»، «دانشگاه اوين»، «همكلاسي‌‏هايمان را آزاد كنيد» و «احضارهاي فله‌‏اي را متوقف كنيد» به چشم مي‌‏خورد...ـ
در حاشیه اخبار گفتاری و نوشتاری از جوشش و خروش دانشجویان در سنگر آزادی، تصاویر دیدنی و صحنه های ویدئویی کوتاهی نیز از آن خیزش شجاعانه منتشر و منعکس میشد که یک تصویر و صحنه آن برایم واقعآ چشمگیر بود. روی یک پوستر ساده و سفید این نوشته دست نویس به چشم میخورد: "اوین دانشجو می پذیرد."ـ

همین سه کلمه مثل برق و باد مرا بر بال خاطراتم به ۲۵ سال قبل برد. سالهای ۶۰ ـ ۶۱ بود و دانشگاهها و تمامی مراکز آموزش عالی در سراسر ایران، بدنبال توطئه "انقلاب فرهنگی" مدل خمینی، تعطیل و خالی از دانشجو شده بود. در عوض دانشجویان بی پناه را فوج فوج راهی اوین و دیگر زندانهای کشور میکردند. براستی "اوین" از فعالترین مراکز جذب دانشجویان مبارز و مترقی و آزادیخواه شده بود.ـ
اتفاقآ همان ایام لاجوردی جلاد در مقام دادستان انقلاب تهران، برای تجلیل از همدست به هلاکت رسیده اش "محمد کچویی" رئیس سابق اوین، با نصب یک تابلوی بزرگ، زندان اوین را به "دانشگاه محمد" ملقب کرده بود. بدین سان در آن سالهای سیاهتر از شب، اوین تنها "دانشگاه" باز و فعالی بود که شبانه روز دانشجو می پذیرفت. شاید بهتر باشد گفته شود: دانشجو میگرفت!ـ

دانشگاهی که نه کنکور داشت و نه شرط سنی، و نه حتی میزان تحصیلات خاصی برای ورود لازم داشت. هیچ تبعیض و پارتی بازی هم در کار نبود. ممتازترین دانش آموزان دبیرستانی و حتی مدارس راهنمایی را میگرفت. زبده ترین دانشجویان دیگر دانشگاههای پلمب شده را می ربود. استادان و آموزگاران سرآمد و سرشناس را احضار میکرد. متخصصان، پزشکان، پرستاران، کارمندان و کارگران آگاه را دست چین میکرد... هیچ فرقی نمیگذاشت، از زن و مرد و پیر و جوان و دختر و پسر را "همه با هم" میگرفت و در یک کلاس و یک رده جا میداد. البته ظرفیت جا و مکانش محدود بود ولی تعداد پذیرشش محدودیتی نداشت.ـ

این دانشگاهِ منحصر بفرد و البته طراز مکتب خمینی که بیست و چهار ساعته و هفت روز هفته در کار و تلاش برای آموزش و ارشاد و انهدام یک نسل گمراه بود، بخش ها و شعبات مختلفی هم داشت. از بخش فیزیولوژی اُرگان گرفته تا تشریح و آناتومی بدن انسان زنده در زیر کابل؛ بخش فیزیک اجسام معلق و آونگ تا کارکرد قرقره و قپان؛ بخش روانکاوی و روان درمانی سلولی- بالینی تا شستشوی مغزی و روان گردانی به سبک حاج داوود رحمانی؛ بخش آزمایشگاهی سم شناسی و سیانور و آرسنیک تا دیالیز و پیوند پوست کف پا و کشیدن خون جوانان؛ بخش مهندسی تبدیل مادیات به معنویات و سرموضعی به تواب؛ ... دست آخر هم بخش مربوط به انتقال روزانه دهها یا صدها فارغ التحصیل "منافق" و "محارب" و "ملحد" از این دنیای فانی به سرای باقی...ـ

برخی از استادان خبره و جامع الشرایط این "دانشگاه" تباهی عبارت بودند از لاجوردی، کچویی، حاجی رحمانی، حسین شریعتمداری (سردبیر فعلی کیهان)، علی ربیعی (با نام مستعار عباد، مشاور امنیتی خاتمی)،... و آخوندهای هفت خطی همچون موسوی تبریزی، موسوی اردبیلی، گیلانی، نیری، رئیسی، مبشری، هادی خامنه ای (برادر ولی فقیه)، هادی غفاری (سرچماقدار سابق و اصلاح طلب فعلی)، ناصریان (آخوند مقیسه)، پورمحمدی (عضو کمیسیون مرگ، وزیر کشور فعلی)... که همگی بالاترین مدارج آدمکشی و جنایت پیشگی را در این مرکز فاشیستی کسب کردند.ـ

البته در این ربع قرن خیلی اتفاقات و تحولات رخ داده است و تمام دانشگاهها هم دوباره باز و فعال شده اند. ولی بقول بچه های پلی تکنیک "اوین" هم چنان دانشجو می پذیرد. درواقع اوین همچون خفاشی پیر هنوز از پیکر مجروح و خونین دانشگاهها و دانشجویان آزادیخواه خون میمکد. شاید به همین دلیل است که نسل جدید تصمیم گرفته "رویای نیمه تمام" نسل انقلاب ۵۷ را به انجام برساند. ایرانی آزاد و آباد! آرزویی که تا کنون هزاران دانشجوی فداکار و از جمله دهها تن از دانشجویان دلیر و آزاده پلی تکنیک بخاطرش سر به دار شده اند و یا بر خاک افتاده اند...ـ

اهورائیان دلاوری همچون مجاهد خلق "میترا چوپانزاده" (فرزند فدایی شهید خلق محمد چوپانزاده، یار و همرزم پیشتاز جنبش فدایی "بیژن جزنی")، که دانشجوی مهندسی شیمی پلی تکنیک بود و در سال ۱۳۶۱ در اوین تیرباران شد. و یا مجاهد خلق "حمید (محمد علی) امامیان" دانشجوی مهندسی الکترونیک پلی تکنیک که در سن ۲۳ سالگی در مرداد ۱۳۶۰ به تیرک اعدام سپرده شد. و ...ـ

امروز دانشجویان مبارز و آزادیخوه پلی تکنیک دست در دست دیگر دانشجویان دلیر دانشگاههای سراسر کشور و در کنار معلمان آگاه و کارگران بیدار و زنان شجاع و جوانان بی باک ایران زمین همچنان به پیش میروند.ـ
دور نیست روزیکه اوین نه "دانشگاه محمد" که موزه "جنایت علیه بشریت" گردد.ـ
پس به امید آن روز، همراه با بچه های "نسل سوم" زمزمه میکنیم:ـ

تو فضای شهر تاریک،-- وقت شورش میشه نزدیک،-- باز دوباره گرُ میگیره، -- رزمگاه پلی تکنیک
همه شون مثل ستارن، -- همه شون ستاره دارن،-- این مدال سرخ فخره،-- که رو سینه شون میذارن



مینا انتظاری
mina.entezari@yahoo.com

ـ* مجاهد خلق "مسعود متحدین"، همسر میترا چوپانزاده نیز در سال ۶۳ تیرباران شد.ـ
-----------------------------------------------------------------------------------

سلام بر سروهای سرفراز آزادی




سلام بر سروهای سرفراز آزادی!ـ

بهار ۱۳۶۱ در میانه راه بود. پیاده نظام سبزه ها و سواره نظام غنچه ها در باغ طبیعت خرامان رژه میرفتند و بر قامت سروهای استوار سلام میدادند... در دوزخ حاکمیت آخوندی اما، زندانیان سیاسی با زخمهای عمیق بر تن و جان خویش در مصاف با شحنگان پیر و پاسداران کهنگی و تاریکی روزگار سختی را میگذراندند.ـ

در سطح جامعه هم، حمله و هجوم رژیم به نیروهای سیاسی فعال و درگیر با ارتجاع، بلاوقفه ادامه داشت. تمام گروههای مخالف رژیم ضربات سنگین نظامی و تشکیلاتی خورده بودند. بچه های فدایی، سربداران، پیکار، راه کارگر، پیشمرگه های کُرد و... در تعرضهای جنایتکارانه رژیم، تعداد زیادی از اعضا و کادرهای رهبری خود را از دست داده بودند. بخصوص ضربه ۱۹ بهمن به مجاهدین خلق و شهادت موسی و اشرف و دیگر یارانشان بسیار تکان دهنده بود.

اخبار رویدادهای ناگوار کم و بیش به گوش میرسید. ما در زندان عمدتآ از طریق روزنامه های رژیم و رادیوی بند با اضطراب خبرها را دنبال می کردیم. بخصوص اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر رادیو که از بلندگوی بند پخش می شد، با سکوت کامل بچه ها همراه بود.

علاوه بر مهم بودن سرنوشت جریانات سیاسی و مبارز که خودِ ما نیز بخشی از آن بودیم، تعداد زیادی از عزیزان و خویشان زندانیان نیز در بیرون از زندان، در شرایط زندگی مخفی و تحت تعقیبِ رژیم بودند که این خود ضریب نگرانی را برای همه ما زیادتر می کرد.

در اخبار ظهر روز ۱۲ اردیبهشت، خبر درگیریهای گسترده در شهر تهران و شهادت نزدیک به شصت تن از کادرهای مجاهدین پخش شد که اسامی تعدادی از آنها نیز در رادیو خوانده شد.
بیاد میآورم که خواهر و یا خویشان چند تن از شهدای آنروز در بند ۸ قزل حصار بودند که با شنیدن نام عزیزان خود با دلی سوخته و نگاهی سوگوار، ولی سربلند و استوار، با گرفتن وضو به نماز ایستادند و در سکوت خلوت خود به نیایش پرداختند.
شب هنگام نیز در اخبار ساعت ۸، تلویزیون رژیم سناریوی ۱۹ بهمن را تکرار کرد و جنازهً تعدادی از آن عزیزان را به نمایش گذاشت. براستی کسانی که خود اسیر رژیم بودند آنهم با سرنوشتی نامعلوم، وقتی جنازهً برادر، همسر و یا همرزم خود را در تلویزیون مشاهده میکردند و بچه های خردسال و مجروحشان را در چنگ رژیم می دیدند، چه باید می کردند؟ البته من نیز با تعدادی از آن شهدای والامقام در بیرون زندان آشنایی نزدیک داشتم.


پایگاه مجاهد شهید مهندس "حمید خادمی"، از اعضای مرکزیت مجاهدین و همسرش "فرشته ازهدی" و مادر همسرش "ایران بازرگان"، بعد از ساعتها درگیری و مقاومت، توسط هلیکوپتر و با آر. پی. جی. مورد حمله قرار گرفته و به اتش کشیده شده بود. تمام افراد مستقر در آن خانه به شهادت رسیده بودند و فرزند یکسال و نیم آنها "ناصر" با جراحاتی عمیق، به بیمارستان منتقل شد.


"حمید" از اقوام ما بود و به هنگام شهادت، خواهر او نیز در بند تنبیهی ۸ بسر میبرد. او که از خانواده ی سرشناس و تنها پسر آن خانواده بود، در ضربه سال ۱۳۵۴ توسط ساواک شاه دستگیر و به زیر شدیدترین شکنجه ها کشیده شد و متعاقبآ به حبس ابد با اعمال شاقه محکوم گردید. از همان زمان همیشه در بین افراد فامیل و آشنایان صحبت از دلاوری و مقاومتهای او بود.  

حمید در بحبوحه انقلاب همراه با یکی از آخرین سری زندانیان سیاسی در اواخر دی ماه سال ۱۳۵۷ از زندان آزاد گردید. بعد از آزادی به شهر زادگاهش گلپایگان رفت و با استقبال بی نظیر چند ده هزار نفری مردم در ورودی شهرمواجه شد که در همانجا سخنرانی پرشوری نیز ایراد کرد. بهمین دلیل از محبوبیت زیادی بخصوص در بین جوانان شهر برخوردار بود.

در انتخابات دور اول مجلس شورای ملی بعد از انقلاب، او کاندیدای مجاهدین خلق در شهر گلپایگان شد که در حلقۀ حمایتی ممتازترین جوانان آن شهر و در کارزار آن مبارزه سیاسی و انتخاباتی، تا دورافتاده ترین روستاهای آن دیار، منادی راستین پیام آزادی و ضدیت با جهل و ارتجاع بود. در آن انتخابات حدود هشتاد درصد جوانان شهر به او رای دادند... بعدها دهها تن از یاران و جوانان دلیر همراه و همشهری حمید در مقاطع مختلف و در گوشه وکنار این میهن خونبار جاودانه شدند. آزادیخواهان جانفشانی همچون سعید و ساسان سعیدپور (دانشجویان مهندسی دانشگاههای کرج و علم و صنعت تهران) ، حمید امامیان (دانشجوی الکترونیک دانشگاه پلی تکنیک)، علیرضا اشراقی (دانشجوی اراک) ، ناهید جوادی (دانشجوی تهران)، فرشته نوربخش (دانشجوی پزشکی تهران)، شاهرخ نوری (دانش آموز)، شهناز علیقلی (دانش آموز) و...ـ

وقتی سال ۱۳۵۹ تنها فرزند حمید و فرشته به دنیا آمد، نام او را به یاد میلیشیای شهید، "ناصر محمدی" که در سن هیجده سالگی بدست چماقداران رژیم به شهادت رسیده بود، ناصر نهادند.

در سکوت سنگین بچه های زندان، اسامی شهدا از رادیو و بلندگوی بند خوانده می شد: محمد ضابطی، نصرت رمضانی، سوسن میرزایی، حمید جلالزاده، زکیه محدث،....ـ
با شنیدن نام "زکیه" به دنیای خاطرات دو سه سال قبلم پر کشیدم و سعی کردم با یاداوری لحظات زیبا و ایام دلنشینی که با آن عزیزان داشتم، غم از دست دادنشان را در وجودم تسکین دهم...

اوایل پائیز سال ۵۸ و شروع مدارس بود که با معرفی آشنای خانوادگی مان، "دکتر علیرضا خُرّم هنرنما" که آخرین سال تحصیل خود در رشته دندانپزشکی دانشگاه تهران را می گذراند و از مجاهدین فعال آن دانشگاه بود، به بخش دانش آموزی انجمن دانشگاه تهران وصل شدم. تقریبآ اکثر اوقات بعد از مدرسه به آنجا می رفتم و با آنها کار می کردم. علیرضا همچون دوست و معلمی دلسوز همیشه پاسخگوی من در مقابل سوالات و ابهامات سیاسی و اجتماعی ام بود. او نیز در اواسط شهریور ۶۰، در تهران دستگیر و بعد از تحمل شدیدترین شکنجه ها به شهادت رسید.

در اواخر زمستان سال ۵۸، بدنبال تغییراتی درانجمن دانشگاه تهران، همانند دیگر بچه های دانش آموز شرق تهران به دفتر جنبش ملی مجاهدین واقع در منطقه نارمک تهران وصل شدم و از آن پس "زکیه محدث" مسئول ما بود. برای هر کاری به سراغ او می رفتم. حتی گاهی کار خاصی در رابطه با تشکیلات نداشتم و تنها با شوق و علاقه ی دیدار و گفتگو با او، به دفتر جنبش می رفتم چون می دانستم زکیه همیشه با روی باز و چهرهً مهربانش پذیرای ماست و آماده پاسخگوئی به دنیایی از سؤالات بچه هایی مثل من میباشد. هوا خیلی سرد بود اما وقتی وارد دفتر می شدم، زکیه در هر کجای ساختمان که بود بسرعت خودش را می رساند و با لبخند محبت آمیزش به استقبال میامد. بلافاصله یک چای داغ می آورد و با خوشرویی می گفت: اول اینو بخور تا یکمی گرم بشی و بعد بگو ببینم حالت چطوره.

دستهایم را که از سرما حس نداشت توی دستهای گرمش می گرفت و من که انگار سواره نظام دنبالم کرده باشد تند تند حرف میزدم و پشت سر هم از اخبار می گفتم و می پرسیدم و در رابطه با کتابها و مطالب جدیدی که خوانده بودم سوالاتم را مطرح میکردم؛ از اقتصاد سیاسی لنین تا پرتوی از قرآن پدر طالقانی... و او با حوصله و متانت خاصی حرفهایم را می شنید و سر فرصت جوابگوی من بود. همواره از مصاحبت با او انرژی و جان تازه ای می گرفتم. برای من انگار تمام آن ساختمان روح داشت؛ در واقع وجود آن بچه های پاک بود که به همه چیز روح، یکرنگی وزیبایی می داد.

وقتی در اردیبهشت سال ۶۱، زکیه به همراه همسرش حمید جلالزاده و دهها کادر ارزنده مجاهدین، آن سروهای سرسبز و سرفراز، در راه آزادی خلق و میهنشان، ایستاده جانفشانی کردند؛ آن روح زیبا نیز به آسمان پر کشید و در تمام آن سالهای اسارت، گویی که بر فراز دیوارهای بلند زندان نظاره گر ما بود که چگونه امانتدار آن خونهای پاک در زندان هستیم.

باغ سلام ميکند، سرو قيام ميکند ----- سبزه پياده ميرود، غنچه سوار ميرسد


مینا انتظاری
اردیبهشت ۱۳۸۵
-----------------------------------------------

پانویس:
 
1- این مقاله برگرفته از کتاب خاطرات زندانم میباشد که در دست نگارش و انتشار دارم.
 
2- "ناصر خادمی" تنها فرزند مجاهدین شهید فرشته و حمید، هم اکنون در صف دلاوران سبزپوش ارتش آزادی در زندان لیبرتی میباشد.
 
3- لینک ویدئوی آزادی زندانیان سیاسی همچون زنده یاد حمید خادمی و مادر شادمانی و ... در ۲۱ دی ماه ۱۳۵۷
 
 
----------------------------------------------------------------------------------------


شراره های شصت وهفت! بخش چهارم

*****

شراره های شصت و هفت 

  (بخش - چهارم)

آخرین پرده نمایش در آمفی تئاتر زندان گوهردشت

ـ
برای نسل انقلاب ۵۷ و همه آزادیخواهانی که بهاران دلپذیر و البته بسیار زودگذر آزادی را تجربه کردند، شاید آن دوران زیباترین و خاطره انگیزترین ایام زندگیشان باشد. دورانی که دانشگاهها، مدارس، ادارات، کارخانجات، پارکها، میادین شهرها ... و هرکوی و برزنی، محل برخورد افکار و تبادل اندیشه ها و طبعآ رشد و آگاهی فردی و اجتماعی شده بود. 
برخلاف امروز که بیشتر سمبلها، ارزشها، مفاهیم و مظاهر ترقی و تمدن و تکامل مورد سؤاستفاده و دستبرد و تجاوز ارتجاع حاکم واقع شده، در آن ایام اما، کلمات، واژه ها، و ارزشهای والای اجتماعی و سیاسی و انقلابی، معنا و مفهوم ِ تروتازه خاص خود را داشتند و هنوز بی محتوا و مسخ و لجن مال نشده بودند. 
از همین روی، برخی کلمات کلیدی با همان معنا و مفهوم اصیل و اصلی شان، از همان ایام در ذهنمان نقش بسته و حک شده است. واژه هایی همچون دانشگاه: سنگر آزادی و آگاهی؛ دانشجو: عنصر آگاه اجتماعی؛ هنرمند: بیان کننده دردها و رنجها و البته شادیهای جامعه؛ انقلابی: آزادی خواهی تا پای جان؛ و آزادی یعنی روح، جان و ناموس زندگی، تاریخ و تکامل.
 
 در آن دوره، میعادگاه بسیاری از نوجوانان و جوانان ساکن شهرهای بزرگ، عمدتآ دانشگاهها بود؛ ضمن اینکه برای پایتخت نشینان به ویژه، قلب آزادی و انقلاب در دانشگاه تهران می تپید. بیشتر روزهای هفته بعد از تعطیلی مدرسه، به شوق خرید کتابی جدید و مرور نشریات و اطلاعیه های مختلف جریانات سیاسی و همینطور شرکت در مناسبتها ومیتینگها و یا حضور در بحث های داغ سیاسی و یا تماشای برنامه های هنری گروه های مترقی و روشنفکر دانشجویی، از آن سوی شهر به صحن دانشگاه تهران میرفتم، و البته چرخی هم در فضای پر جوش و خروش پیاده روی خیابان انقلاب در جلوی دانشگاه میزدم. گویی که مرکز تمام اخبار و تحولات عالم بود و نبض زمان در آنجا میزد! 

واقعیت این بود که در "بهار آزادی" نیاز شدیدی به تنفس رایحه روح بخش آزادی داشتیم و صد افسوس که چقدر زود گرفتار خفقان سیاه تاریک اندیشان سیاه دل و تبهکار شدیم...ـ در یکی از همان روزها که به دفتر انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین دانشگاه تهران رفته بودم، بهمراه تعدادی از دوستان نزدیک و بچه های دانشجو، برای تماشای یک برنامه تئاتر دانشجویی عازم دانشگاه اقتصاد شدیم. نمایشی که روی صحنه میرفت تئاتری بود کمدی- سیاسی، با تشبیهی از رینگ بوکس که در آن دو حریف در قالب آمریکا و شوروی(سابق)، در فضای جنگ سرد و قطب بندی های موجود آن دوران، بر سر تقسیم جهان به مقابله برخاسته بودند. 
گزارشگر صحنه مسابقه که نقش اصلی را اجرا میکرد در واقع سمبل مردم عادی و فرودست جهان بود که معمولآ نظاره گر و بعضآ قربانی این زدوخوردها بودند. او که با هنرمندی و تسلط بالایی اجرای نقش میکرد، ضمن گزارش و رپرتاژ لحظه به لحظه آن مسابقه مهیج بصورت فکاهی و با طنز گزنده ای که بشدت مورد استقبال تماشاگران قرار میگرفت، مرتب از این طرف به آنطرف رینگ می پرید و هرازگاهی مشتی نیز از طرفین دعوا دریافت میکرد و نقش زمین میشد!

اجرای ماهرانه نقش آن گزارشگر را "قاسم سیفان" به عهده داشت. چندی بعد در بهار سال ۱۳۵۹ در تالار مولوی، تئاتر کیفی دیگری توسط همان گروه هنری دانشجویان اقتصاد تهران به روی صحنه رفت که بااستقبال بی سابقه نسل جوان و طیفهای سیاسی گوناگون مواجه شد و طی چند شب متوالی اجرای نمایش، تمامی بلیطهای آن پیش فروش شد. این تئاتر با نام "اتحاد شوراها"، مشکلات و مصائب کارگران میهنمان را به تصویر میکشید و راه حل آن نابسامانیها و ظلم و اجحافات را، با رهنمودِ تشکیل اتحادیه شوراهای کارگری و بدست گرفتن مقدرات و مدیریت مراکز تولیدی، به خوبی و متناسب با شرایط آنزمان مطرح میکرد.
 
برای اجرای این تئاتر، "قاسم" علاوه بر مشارکت در امر کارگردانی، نقش یک کارگر انقلابی را نیز به عهده داشت که در طول برنامه مورد تشویق ممتد تماشاگران قرار میگرفت. قاسم سیفان دانشجوی دانشگاه اقتصاد دانشگاه تهران و از زندانیان سیاسی زمان شاه، هنرمندی بود مردمی و متعهد، که در زمینه بازیگری و کارگردانی تئاتر فعالیت میکرد و ضمنآ طبع زیبایی نیز در سرودن شعر داشت و از خطاطان انجمن دانشجویان تهران بود. او بعنوان یک انقلابی، با هنر خود زبان گویای دردها و رنجهای مردم محروم میهنش بود و همچون هنرمند و فدایی شهید "سعید سلطانپور" علاقه بسیاری به اجرای تئاترهای خیابانی در میان مردم داشت و بیشترین فعالیت سیاسی-هنری او در این زمینه شکل گرفت. 

بطور مشخص در ایام اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی بعد از انقلاب و انتخابات ریاست جمهوری و کاندیداتوری "مسعود" به عنوان کاندیدای نسل انقلاب بود که قاسم به همراه گروه هنریش با اجرای تئاترهای خیابانی، با جسارت و در قالب طنز، انحصارطلبی های دزدان انقلاب و مرتجعین دین فروش را در به توبره کشیدن حقوق خلق و لگدمال کردن دستاوردهای دمکراتیک انقلاب بهمن، در حضور اقشار مختلف اجتماعی افشا میکردند و با اجراهای هنری در گوشه و کنار شهر و بخصوص بلوار اطراف دانشگاه تهران، حزب چماق بدستان و سرانش را رسوا می نمودند. از همین روی، او و گروه هنریش بارها مورد حمله و هجوم چماقداران و باندهای سیاه رژیم هنرکُش و بی فرهنگ قرار می گرفتند.

در پائیز سال ۱۳۶۱ قاسم به جرم ارتباط با بخش اجتماعی مجاهدین خلق به همراه همسر و فرزند یکسال و نیم اش دستگیر و روانه زندان اوین شد. او پس از تحمل فشار و شکنجه های بسیار به ده سال زندان محکوم گردید. در طی سالهای زندان نیز او در زمرۀ زندانیان مقاوم زندانهای اوین، قزل حصار وگوهردشت بود. همسر او (زهرا) نیز از زندانیان مقاوم بندهای زنان در اوین و قزلحصار بود و دخترک خردسال آنها (سارا) هم سالها پدر و مادر عزیزش را فقط در روزهای ملاقات و از پشت میله های سرد و بیروح زندان میدید و حس میکرد... 
سال ۶۴ که با دوست عزیزم زهرا (همسر قاسم) در بند چهار قزلحصار همبند بودم روزیکه او بعد از مدتها برای یک ملاقات داخلی به دیدار قاسم میرفت، از طرف بچه های بند سلامهایی گرم برای وی و دیگر برادران همزنجیرمان داشتیم.

پس از بازگشت او از ملاقات، علاوه بر دریافت اخبار مقاومت و مواضع بچه ها در بندهای مردان، در ضمن مطلع شدیم که قاسم در زندان نیز، البته بدور از چشم نامحرم پاسداران ظلمت و تباهی، بهمراه تعداد دیگری از بچه های خوش ذوق بند، گروه هنری تشکیل داه اند و در مناسبتهای مختلف سیاسی، تاریخی، ملی و یا مذهبی با اجرای برنامه های جالب هنری به سبک تئاترهای خیابانی و یا پانتومیم، روحیه بخش همبندان و فضای عمومی بند میشوند...

زندانیان سیاسی از بند رسته و دوستان همبند قاسم در آن دوران، نقل میکنند که وی طی سالیان اسارت بخاطر مرزبندی تیز و مواضع و برخوردهای قاطعش در برابر پاسداران و خائنین خودفروش داخل بند، در جمع بچه ها احترام خاصی داشت و به "آقا سیف" (سیف به معنی شمشیر) معروف بود و به همین دلیل بارها توسط مسئولین زندان بصورت تنبیهی به سلولهای انفرادی فرستاده شد و ممنوع الملاقات گردید.
 
در عین حالیکه بخاطر طبع لطیف، ذوق هنری و عواطف سرشار انسانیش، معمولآ بخش قابل توجهی از برنامه روزانه اش را اختصاص به مطالعه و کار کیفی روی اشعار و آثار ادبی بزرگانی همچون حافظ قرار میداد؛ و ضمنآ بخش اعظم آیات قران و اشعار حافظ را هم حفظ بود. تقریبآ تمامی دست نوشته های به جا مانده از وی و نامه های پنج خطی محدودی که نوشتنش مجاز بوده و اززندان برای خانواده اش فرستاده، در قالب شعر و با نثری وزین و منظوم و بسیار موزون میباشد... بخصوص وقتی از پشت دیوار زندان با کودک دلبندش به زبان ساده و محبت پدرانه سخن میگوید، دریایی از عشق و امید و آرزو موج میزند...

سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
دور از توام، ای دخترم، یادت ولی در خاطرم، 
همچون گلی، جان دلی، از من ترا صدها سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
تا نامه ات بر من رسید، از شادیش قلبم تپید، 
خواندم در آن با خط خوش، بنوشته بود: بابا سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام
دیشب ترا دیدم بخواب، چون تشنه کو بیند سراب،
رویت چو ماه کردم نگاه، گفتم بر این سیما سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
مامان خود دوستش بدار، حرفش شنو بونه نیار، 
از من رسان بر مادرت، اندازه ی دنیا سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
از رحمت پروردگار، پایان رسد این انتظار، 
فردا ز بند گردم رها، تا آید آن فردا 
سلام سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام         (شهریور ۶۵ – زندان قزل حصار) 

همبند خوبم "زهرا" علیرغم داشتن حکم رسمی دو سال زندان، نهایتآ بعد از تحمل چهار سال حبس، در سال ۶۵ اززندان آزاد شد. از آن پس او باز هم یار و یاور همسرش بود و در سرما و گرما و از راه دور به همراه فرزند خردسالش به ملاقات قاسم میشتافت. این خانواده کوچک، هر از چند گاهی این امکان را میافتند که در دو طرف میله های زندان و از پشت شیشه کیوسک سالن ملاقات، فقط برای چند دقیقه دیداری داشته باشند. 
"سارا" کوچولو که حالا بعد از سالها، مادر فداکار و مهربانش را در کنار خود داشت، روزشمار زمانی بود که پدر دلاور و پرمهرش نیز به آشیانه گرم خانواده بازگردد و برای یکبار هم که شده شبی را در کنار پدر و مادر عزیزش بدون اضطراب و غم و اندوه سر بر بالین بگذارد... اما حاکمان جهل و جنایت و دودمان سنگدل آخوندی سرنوشت دیگری را برای نسل انقلاب و بالطبع برای بچه های معصومی همچون سارا تدارک دیده بودند.
 
سارای نازنینم مینا و یاسمینم 
عید آمده دوباره، بنفشه گل بیاره 
پرنده در گلستان، شادی کند بهاران 
به به چه خوش هوایی، هوای دلگشایی
پایان رسید زمستان، سرما و برف و بوران
فرخنده باد نوروز، باشی همیشه پیروز
افسوس کز تو دورم، با این همه صبورم
بادا دوباره یکروز، گیریم جشن نوروز
سارا کنار بابا، مامان کنار سارا
همراه با عزیزان، گردش کنیم در ایران
تا آن خجسته بهار، مارا خدا نگهدار                 (بهار ۶۶ – زندان گوهردشت) 

قاسم که در طی سالهای اسارت از مجاهدین مقاوم زندان بود، در تیرماه سال ۶۷ در آخرین نامه خود از زندان به همسر و فرزند دلبندش، با هوشیاری و در پوشش نوشتن یکی از سروده های عاطفی اش، ضمن بیان احساسات پاک انسانیش نسبت به عزیزان خانواده و به نمایش گذاشتن روحیه بالایی که درآن ایام داشته، در عین حال بطور سمبلیک اشاراتی هم دارد به برخی اتفاقات مهم آن مقطع همچون عملیات بزرگ "آفتاب" و سیر تحولات پر شتاب و در چشم انداز آن سه ماه "خرداد و تیر و مرداد" و فصل "نشستن دانه به بار" و موسم "برداشت محصول و حاصل پیکار"...

بنام هستی بخش آفتاب آفرین
 برای دلبرم، دل 
فدای جانان، جان 
بهر موران، تن 
سارای نازنینم 
مینا و یاسمینم 
دارم برایت سلام 
بوسه به رویت مدام 
در پی ماه خرداد رسیده تیر و مرداد 
از پس آن همه کار 
دانه نشسته به بار در باغ و در کشتزار 
مدرسه کشتزار تو 
دانش و علم بار تو حاصل پیکار تو .... 
می گویمت شادباش، از غمها آزاد باش

دانشجوی مبارز، هنرمند مردمی، و آزادیخواه مجاهد خلق "قاسم سیفان" در سال ۶۷ در تب و تاب پر التهاب قتل عام هزاران زندانی سیاسی دربند، درست در نیمه آن تابستان سوزان، ۱۵ مردادماه، یکبار دیگر برای ایفای نقش به روی سن نمایش میرود، اما اینبار در سالن آمفی تئاتر زندان گوهردشت و با چشم بند و دستبند و البته باز هم برای پژواک دردها و رنجهای خلق محبوب و دفاع از حقوق مردم اسیر میهنش... 

وقتی به سبک تئاترهای خیابانی روی چهارپایه (سکوی اعدام) میرود و دژخیم طناب دار را بر گردن افراشته اش حلقه میکند، آخرین پرده نمایش زندگی مبارزاتی و هنری اش را جانانه و عاشقانه به اجرا درمیاورد و در قلوب یک خلق و بر پرچم پرافتخار تاریخ یک میهن جاودانه میشود.
 
  دیرگاهی است کز یار خود دورم کنون ـــــ
بسته در زنجیر و رنجورم کنون 
در دل سلول و در تاریک شب ـــــ 
راهی فردای پر نورم کنون 

مینا انتظاری
ـ
------------------------------------------------------
پانویس:
۱ـ اشعار و قطعات منظوم در متن این مقاله، تمامآ از معدود دست نوشته ها و نامه های به جامانده از جاودانه فروغ آزادی "قاسم سیفان" میباشد.
ـ
۲ـ در یکی از سروده های عاطفی که قاسم در سال شصت و پنج از زندان برای دخترک دلبندش فرستاده و با ظرافت تکنیکی خاصی تنظیم شده، حروف اول در ابتدا و انتهای هر بیت و مصرع آن، بطور عمودی نام "سارا" را نمایان میکند:
سلام ای کودکم برگ گل یاس            سلام ای گونه ات همرنگ گیلاس 
اَلا دختر که هستی خوب و رعنا         از آن رویت بده بوسی به بابا 
رسد گر لحظه ی شیرین دیدار         رها گردم من از غمهای بسیار 
از آفات جهان فرزند ما را           امان گردان تو همواره خدایا 
ـ
۳ـ یکی از سروده های قاسم که توسط همبندش مخفیانه به بیرون از زندان انتقال یافت، شعر گیرایی است که در رابطه با بنیانگزاران مجاهدین و برای تنظیم بر روی یک آهنگ زیبا و معروف کردی سروده شده و بخشی از آن چنین است:ـ
شبی که بُد خفته همای سعادت به روزگاری که نمانده رشادت
حنیف و محسن و اصغر شمائید طلایه داران جهاد و شهادت
رسیده ماه خرداد، مه قیام و فریاد، خروشت ای مجاهد، نوید مرگ بیداد...

ـ ۴ـ سالن آمفی تئاتر زندان گوهردشت همان محلی است که بعدآ توسط مسئولین زندان، "حسینیه" نامیده شد و در قتل عام هولناک تابستان شصت و هفت، زندانیان گوهردشت را دسته دسته در آن سالن بطور مخفیانه به دار آویختند.
ـ
--------------------------------------------------------------------------------

مسیح مصلوب، ملاهای منفور، قربانیان مظلوم



مسیح مصلوب، ملاهای منفور، قربانیان مظلوم

در ایام زادروز عیسی مسیح، روح خدا و پیامبر محبت و رحمت، یکبار دیگر تلألوی پرفروغ نور شمعها و طنین دل انگیز صدای ناقوسها و ترنم روح بخش ترانه ها و سرودها در گوشه و کنار این کره خاکی درهم میامیزد و جلوه آسمانی مییابد. بدین سان جامعه بزرگ مسیحیان جهان، با شور و شوق خاصی این میلاد پر راز و رمز و پر شکوه را در آستانۀ سال نو جشن میگیرند؛ در حالیکه با عشق و ایمان و با نیاز و نیایش، به مصلوب محبوبی چشم دوخته اند که ندا در میداد: " بیائید نزد من ای تمام زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید."ـ

در ایران ما امّا، دیرزمانی است که تحت حاکمیت و اِشغال ملاهای منفور و پاسداران جهل و جنون، هرآنچه که بوی عشق میدهد و رنگ محبت و دوستی دارد، و نوا و ندای آزادی و آزادگی داشته باشد و نور آگاهی و روشنگری در آن باشد، بی محابا به مسلخ برده میشود و تکه تکه یا سوراخ سوراخ میشود و یا بر دار و به صلیب کشیده میشود...؛
در میان خیل عظیم شهدا و قربانیان این نبرد نور با ظلمت، تعدادی از مسیحیان شریف و کشیشان والامقامی به چشم میخورند که مظلومانه بر خاک افتادند و همچون "بذر آگاهی" در ضمیر انسانهای بیشماری جوانه شدند...؛

زمانی خواهد رسید که هر کس شما را بکشد، می پندارد که خدا را خدمت کرده است." یوحنا 1:2 "

هنوز یکهفته از به قدرت رسیدن آخوندهای شیاد نگذشته بود که در ۳۰ بهمن ۱۳۵۷، کشیش "ارسطو سیاح" در محل کارش در شیراز به قتل رسید.؛

دراردیبهشت ۱۳۵۹ آدمکشان رژیم قصد ترور "اسقف دهقانی" را داشتند که منجر به قتل پسر وی گردید.؛
قربانی بعدی کشیش "حسین سودمند" بود که بعداز چندبار دستگیری و بازداشت و بازجویی، نهایتآ در سوم دسامبر سال 1990 در محوطه زندان مشهد، مظلومانه و غریبانه بدار آویخته شد و در مخروبه ایی در حومه شهر بخاک سپرده شد. زنده یاد "سودمند" اولین کشیشی بود که رسمآ توسط مقامات قضایی حکومت ملاها به خاطر عدم انکار ایمان مسیحی خود و بجرم "ارتداد" اعدام گردید.

مهدی دیباج از کشیشان برجسته شورای کلیساهای ایران، قربانی بعدی بود که ابتدا در سال 1985 به اتهامهای واهی ولی در حقیقت به جرم دگراندیشی و ایمان به آئین مسیحیت دستگیر میشود؛ و در شرایط زیر اعدام، حدود دو سال نیز در سلول انفرادی تحت آزار و شکنجه قرون وسطایی قرار میگیرد. در این میان اسقف هایک هوسپیان مهر شجاعانه و فداکارانه به کمک هموطن و برادر دینی خود می شتابد و بیدریغ برای نجات جان کشیش دیباج تلاش مینماید و صدای مظلومیت و اعتراض دیگر هموطنان مسیحی را در سطح جهان طنین انداز میکند.؛
کشیش دیباج در بیدادگاه تفتیش عقاید جلادان عمامه دار، شجاعانه از عقاید خود و حرمت انسانیش دفاع میکند و متعاقبآ محکوم به اعدام میشود. در رأی صادره دادگاه آمده بود: "... نامبرده بدلیل عدم توبه و پافشاری بر عقاید غیر اسلامی خود به اعدام محکوم میگردد..."؛

البته در اثر پیگیریها و تلاشهای مسیحیان آزاده و بطور خاص اسقف هوسپیان مهر، سرانجام تحت فشارهای بین المللی، رژیم مجبور میشود کشیش دیباج را بعد از نه سال اسارت در ژانویه سال 1994 موقتآ از زندان آزاد کند... ولی آخوندهای شیطان صفت نقشه شوم دیگری در سر داشتند... چند ماه بعد در روز 24 ژوئن، زنده یاد مهدی دیباج هنگامی که از باغ کلیسا واقع در زیبادشت کرج برای شرکت در جشن تولد دخترش فرشته عازم منزل بود توسط ماموران بدنام ساواک آخوندی ربوده میشود و متعاقبآ با چاقو بطرز فجیعی سلاخی و پیکرش قطعه قطعه میشود...

 کشیش دیباج در قسمت پایانی دفاعیه اعتقادی خود در بیدادگاه رژیم گفته بود:

 " برای من، زندگی یعنی مجالی كه به مسیح خدمت كنم و مرگ یعنی فرصت بهتری كه با مسیح باشم. پس نه فقط راضی ام به احترام نام مقدس خدا در زندان باشم، بلكه حاضرم به خاطر عیسی مسیح خداوند جان بدهم و زودتر به ملكوت خدا برسم. جائی كه برگزیدگان خدا به حیات جاودانی میروند اما شریران به عذاب جاودانی..."

 
اسقف "هایک هوسپیان مهر" مدیر عالی شورای کلیساهای تجمع برای خدا و رئیس شورای کشیشان پروتستان، از چهره های شناخته شده و از برجسته ترین شخصیتهای جامعه ارامنه ایران بود که بعد از سالها تلاش برای دفاع از حقوق دگراندیشان و اقلیتهای مذهبی و نجات جان هموطنان دربندش، بجرم آزادیخواهی و تن ندادن به شانتاژ شیادان دین فروش حاکم، سه روز بعد از آزادی کشیش دیباج، آماج انتقام آدمکشان سنگدل قرار گرفت و در تاریخ 19 ژانویه 1994 در حالیکه برای دیدار یکی از دوستانش عازم فرودگاه مهراباد بود دربین راه ربوده شد و مظلومانه به قتل رسید... در آخرین نامه بجا مانده از وی، زنده یاد هایک می نویسد: "... من آماده ام که در کلیسا جان خود را تقدیم کنم باشد که دیگران بتوانند در آرامش و صلح، بدون ترس خداوند خود را نیایش کنند..."؛

- کشیش "طاطاوس میکائیلیان" نیز که بعد از شهادت اسقف هوسپیان مهر به مقام ریاست شورای کشیشان پروتستان نائل شده بود، به فاصله چند روز بعد از ربودن و قتل کشیش دیباج، در تاریخ 29 ژوئن 1994 با صحنه سازی ماموران مخفی رژیم، مفقود و به شهادت رسید.
در همین رابطه وزارت اطلاعات رژیم ملاها با سناریوسازی وقیحانه ای سعی کرد قتل این انسانهای شریف و آزاد اندیش را که حاضر به سکوت و تسلیم در برابر این رژیم فاسد نشدند، به اپوزیسیون دمکراتیک خود یعنی "مجاهدین خلق" نسبت دهد که البته جز رسوایی بیشتر ثمری برایش نداشت. ضمن اینکه دیگر کشیشان و افراد نزدیک به این قربانیان مظلوم را نیز در زیر انواع فشارها و تهدیدها قرار داده بود که این سناریوی کذایی را تائید کنند و انگشت اتهام را بجای رژیم قاتلان به سمت آزادیخواهان ایران نشانه روند. البته رهبران جامعه مسیحیان ایران، حتی با پذیرش ریسک روی جانشان، شرافتمندانه تن به این دروغ بزرگ ندادند.ـ

- در ادامه همین سریال قتل و جنایت، کشیش جوان "روانبخش (محمدباقر) یوسفی" که سالها به اتفاق خانواده از پسران کشیش دیباج در هنگام اسارت وی، نگهداری کرده بود، در صبحگاه روز 28 سپتامبر 1996 درحالیکه برای انجام نیایش از منزل خارج شده بود، مفقود میشود و غروب همان روز جنازه حلق آویز او در جنگلهای اطراف ساری پیدا میشود. همچنین کشیش کلیسای خانگی "قربان تورانی" در نوامبر 2005 در گنبدکاووس بر اثر ضربات چاقو به قتل میرسد و پیکر خون آلودش را در جلوی خانه اش رها میکنند.ـ

البته در تمام این سالها، روزی نبوده که پیروان عیسی مسیح و مریدان و معتقدین دیگر ادیان و مذاهب، همانند دیگر افراد و اقشار آگاه جامعه، از تیغ تهدید و ساطور سرکوب و آزار و اذیت ناشی از آپارتاید مذهبی و تبعیض ارتجاعی رژیم، در امان بوده باشند. هرروزه اخبار ظلم و ستم قرون وسطایی نسبت به هموطنان شریفی که راه و روش و منش دیگری غیر از این شریران بدکردار برای زندگی خود برگزیده اند، از گوشه و کنار این میهن اِشغال شده به گوش میرسد. ولی تاکنون حتی بخش ناچیزی از آنهمه بیعدالتی و تجاوزگری هم به تصویر کشیده نشده و در معرض دید جهانیان قرار نگرفته است.ـ

یکی از عکسهای مندرج در متن همین مقاله که برای اولین بار انتشار عمومی مییابد، نشان دهنده صحنه تکان دهنده ایی است که اسقف هائیک هوسپیان مهر بر سر خاک و آرامگاه کشیش سودمند فقید در حال نیایش و ادای احترام میباشد در حالیکه همسر نابینای کشیش سودمند نیز حضور دارد. آیا براستی همین یک عکس منعکس کننده عمق فاجعه و ابعاد مظلومیت قربانیان این رژیم ستمکار نیست؟ انسانی را فقط بجرم داشتن اندیشه و اعتقادی متفاوت، بیرحمانه به قتل میرسانند و پیکرش را در محوطه ای دورافتاده، بی نام و نشان دفن میکنند؛ آنوقت بستگان و دوستان قربانی ناچارند اینقدر مظلومانه و غریبانه و محقرانه سوگوار عزیز از دست رفته شان باشند! با مزاری گمنام و بی سنگ، با صلیبی ساده و چوبی نشانده بر خاک سرد، با چهره هایی گرفته از غبار غم و سوز سرما، و البته در زیر سایه سنگین ترور و تهدید که در تصویر هم محسوس و مشهود است...؛

اتفاقآ در یکی دیگر از عکسهای ضمیمه این متن که آنهم برای اولین بار در معرض دید همگان قرار میگیرد، کشیش دیباج را بر سر آرامگاه اسقف شجاع هوسپیان مهر نشان میدهد. کسی که برای نجات جان و رهایی او از بند، سالها تلاش کرد و خود بلافاصله بعد از آزادی کشیش دیباج، به شهادت رسید.ـ

ندای ملکوتی عیسی مسیح همچنان طنین انداز است: "...خوشا بحال زحمتکشان برای عدالت زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است... وای بر شما ای کاتبان ریاکار، وای بر شما ای فقیهان، زیرا که بارهای گران بر مردم می نهید و خود بر آنها یک انگشت هم نمیگذارید... وای بر شما راهنمایان کور که پشه را صافی میکنید و شتر را فرو می بلعید... وای بر شما ای کاتبان، از آنرو که بیرون پیاله و بشقاب را پاک میکنید و درون آنرا سرشار از جبر و ظلم میدارید..."؛

در میهنی که دلاوران والامقام و آزادیخواهی همچون "وارطان سالاخانیان" و "مارتیک قازاریان" و "فیلیپ یوسفیه" و... از جامعه مسیحیان سربرافراشتند و در نبرد با ستم و سیاهی، همچون بنفشه گل دادند و مژده دادند، زمستان شکستند و رفتند... جایگاه چنین کشیشان و رهبران مسیحی شریف نیز بسیار گرامی و پر ارج میباشد و نسلهای آینده بیشتر از آنان یاد خواهند کرد.ـ

سالروز میلاد عیسی مسیح، منادی صلح و عشق و عدالت، و آغاز سال نو میلادی بر همه انسانهای شریف و آزاده مبارک باد!؛


مینا انتظاری و فرخ حیدری


کریسمس  2006
--------------------------------------------------------

پاورقی:

1- عکسها و تصاویر مندرج در متن این مقاله برای اولین بار است که انتشار عمومی مییابد. البته برای تضمین سلامت و امنیت آتی عزیزان، با پوزش بسیار، چهره برخی از هموطنان مسیحی در این عکسها پوشیده و محو گردیده است. در ضمن برای محدود کردن حجم و سایز فایل الکترونیکی مقاله جهت درج بر روی سایتهای اینترنتی، دیگر عکسها و تصاویر این جانباختگان شریف که خوشبختانه بطور گسترده در بسیاری از منابع و سایتها، موجود و در دسترس عموم میباشد، ضمیمه نشده و به همین چند عکس اختصاصی بسنده شده است.

 
۲ـ  اقتباسی از سرودۀ زنده یاد شاملو در رابطه با وارطان و وارطان ها: "... وارطان سخن نگفت، وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد، زمستان شکست و رفت ..."


 

شراره های شصت وهفت! بخش سوم




شراره های شصت و هفت!ـ

(بخش - سوم)

دختران آفتاب با گلوبندی از شبق

همزمان با راه انداختن شکنجه گاه مخوف "قبر یا قیامت" در سال ۱۳۶۲ در زندان قزل حصار، یکروز ساعت ۷ صبح "حاج داوود رحمانی" به همراه اکیپ اش، سرزده به بند ۸ آمد و آمرانه فرمانش را صادر کرد:ـ
ـ "اسامی که میخونم با همۀ وسایل بیاند بیرون ِ بند..."ـ
و بعد درحالیکه فاتحانه و مغرورانه بچه های بند را ورانداز می کرد زیر لب و با تمسخر ادامه داد:ـ
ـ"... منافق های پدرسوخته! جایی تشریف می برین که چند روزه آدم می شین و تواب و سربزیر برمی گردین خدمت دوستان..."ـ
در لیست اسامی بچه های بند که می خواند نام "شورانگیز" نیز قرارداشت.ـ

ـ"دکتر معصومه (شورانگیز) کریمیان" که معمولآ او را "شوری" صدا می کردیم، پزشک متخصص و تحصیلکرده یکی از دانشگاههای آلمان بود که در سال ۶۰ در ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر و متعاقبآ به ۱۵ سال حبس محکوم شده بود.ـ
اولین بار که او را در سال ۶۱ در بند تنبیهی ۸ قزل حصار دیدم در اثر شکنجه های وحشیانه دوران بازجویی بخصوص آویزان کردنهای طولانی به شیوه "قپانی"، اعصاب کتف و دست و پایش اسیب های جدی دیده بود و چند تاندون و مفصل حرکتی اش نیز دچار پارگی و ضایعات شدید شده بودند؛ بطوریکه یک دستش از کار افتاده بود و حس نداشت و بخاطر صدمات ارتوپدیک پا، بسختی می توانست راه برود ضمن اینکه بعد از هر چند قدمی که می رفت زانوی او ناخوداگاه خم می شد... با این حال سالار زنی بود با یکدنیا آرامش و متانت که همیشه لبخندی زیبا در گوشه لب داشت و از جمله گلهای سرسبدِ زندان به شمار می رفت.ـ

در سوی دیگر اما، شخصیت و کاراکتر اراذلی همچون "حاج داوود رحمانی" و دیگر جلادان و دژخیمان رژیم واقعآ دیدنی بود و نه فقط شنیدنی؛ چرا که ابعاد درندگی و سفلگی آنان در تصور هیچ تنابنده ای نمی گنجد الا اینکه آنرا دیده و چشیده باشد. "حاجی رحمانی" همچون رئیس بالا دستش لاجوردی جلاد، بعنوان یکی از محصولات و مظاهر فاشیسم مذهبی تازه بقدرت رسیده، در واقع امر ترکیب و معجونی بود از عقب افتادگی مفرط اجتماعی، کهنگی و پوسیدگی فکری و ذهنی و مجموعه ای از عقده های فردی، جنسی، طبقاتی و تاریخی که حالا در خمره ی ایدئولوژیک خمینی تبدیل شده بود به موجودی با ظرفیت تخریبی نامحدود و تهی از کمترین خصایل بازدارنده ی انسانی.ـ
برای چنین فردی که پذیرش اصل "برابری زن و مرد" حتی در مخیله اش هم نمی گنجید و کفر محض محسوب می شد، حالا در موضع رئیس یکی از بزرگترین زندانهای سیاسی تاریخ ایران، رودر روی زنانی قرار می گرفت که نه تنها خود او بلکه کل نظام و امام پلیدش را قبول نداشتند و حاضر به تسلیم هم نبودند و اتفاقآ بیشترشان هم مسلمان و موحد و مجاهد بودند. زنانی از طیفهای مختلف اجتماعی با گرایشهای متنوع سیاسی و با ویژه گیها، ظرفیتها، استعدادها و موقعیتهای ممتاز در حیطه و هاله زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی خود، در حالیکه متقابلآ حاجی رحمانی صرفنظر از منصب بادآورده ای که به چنگ آورده بود، در یک نگاه عادی فردی بود به لحاظ شخصی لمپن و بی سواد (تحصیلات در سطح ابتدایی)، و به لحاظ اجتماعی و سیاسی بی بته و بی پرنسیب.ـ

شاید مضحک و خنده دار به نظر بیاید، ولی حاجی رحمانی بدلیل همان عقده های روانی که به آن اشاره شد، حساسیت خاصی روی زنان قدبلند، با چشمان رنگی، با عینک و تحصیلات بالا داشت و آنان را رهبران و خط دهندگان اصلی مقاومت در بند و زندان به حساب می اورد و زودتر و بیشتر از دیگران آنان را تحت فشار و تنبیه قرار می داد. یکی از دلایلی هم که "شورانگیز" معمولآ در زمره ی اولین دسته تنبیهی ها قرار می گرفت همین امر بود.ـ

بهرروی انتقال بچه ها به شکنجه گاه "قبر" از بندهای مختلف و بخصوص بند ۸ ادامه پیدا کرد درحالیکه تا مدتها هیچکس نمی دانست آنها را کجا می برند و تا ماهها هیچ خبری از آنان نشد. طبعآ ملاقاتهای شان هم قطع شده بود و خانواده های شان نیز نگران و پریشان و سرگردان به هر جایی مراجعه می کردند تا خبری از بچه های شان به دست آورند ولی همه جواب سربالا می دادند. در مراجعه به قزل حصار می گفتند که آنها در اوین هستند و در اوین می گفتند: ما چنین زندانی اینجا نداریم، بروید قزل حصار... و این بخشی از ظلم و جوری بود که رژیم جبّار عمدآ بر سر خانواده های داغدار ومصیبت زده ی ما می اورد. شاید لازم به توضیح نباشد که برای یک زندانی دربند، تحمل درد و رنج شکنجه خودش بمراتب سهلتر و آسانتر از تصور دربدری و پریشان حالی خانواده و عزیزانش در بیرون از زندان می باشد و رژیم پلید به تجربه این را دریافته بود... البته برخلاف تصور و وعده ی حاجی رحمانی، بچه های قبرها نه تنها بسرعت نشکستند بلکه بسیاری شان ماهها در آن شرایط طاقت فرسا و درهم شکننده مقاومت کردند.ـ

نهایتآ در پی مراجعات، دوندگی ها و شکایات خانواده ها مبنی بر مفقود شدن تعداد زیادی از زندانیان و بی خبری از وضع جگرگوشه هایشان و همینطور در پی تضادهای حاد داخل رژیم، حدود تیرماه سال ۶۳ روزی هیئتی از دفتر منتظری (جانشین وقت خمینی) به طور سرزده به شکنجه گاه "قبر" می رود و با دیدن بچه های زندانی در آن شرایط غریب، مبهوت می شوند و گویا عکسهایی هم از آنها می گیرند. متعاقبآ برای جلوگیری از تشدید تنش و انتشار خبر این بیدادگری بی سابقه، قبرها را تعطیل و بچه ها را برای برگشت به بندهای عمومی، موقتآ در شرایط قرنطینه نگه می دارند.ـ

یکی از افراد هیئت منتظری، آخوند مجید انصاری، که در آن دوران در جنگ و دعوای جناحهای رژیم نقش میانه را بازی می کرد، در یک فرصت به "شورانگیز" نزدیک می شود و با تعجب و کنجکاوی خاصی که برایش قابل کتمان هم نبوده، در رابطه با قبرها، به آرامی از او می پرسد: شما چگونه این شرایط سخت را با چشم بند در سکوت و تنهایی مطلق برای ۷ ماه تحمل کردید!؟ و "شوری" با همان آرامش همیشگی میگوید:ـ
 "من تنها نبودم، در تمام این مدت خدا با من بود!" که آخوند انصاری با سکوتی طولانی در خودش فرو میرود... بعد از جمع آوری قبرها روزی آخوند انصاری در حضور ما در بند ۸ اعتراف کرد که شکنجه های روانی بکاربرده شده در قزل حصار (واحد مسکونی، قبر و قیامت، و..)، مبتنی برجدیدترین روش های شکنجه روانی بوده که عینآ توسط موساد، با کمترین آثار مشهود فیزیکی، انجام می گرفته است... بگذریم که این رژیم خود استاد تمام شکنجه گران دنیا می باشد.ـ

بهر حال بچه های قبرها از جمله "شوری" سربلند و سرفراز به بندهای عمومی برگشتند. در لحظه دیدار دوباره، خوشحالی ما غیرقابل وصف بود. نمی دانستیم به سمت کدامیک برویم. فورانی بود از عشق و عاطفه در میان اشکها و لبخندها... البته چهرهایشان فوق العاده تکیده و رنجور شده بود؛ ولی روحیه شان به ما درس مقاومت میداد. ۷
بعدها در بندهای تنبیهی اوین بازهم با "شوری" همراه بودیم؛ ضمن اینکه خواهر کوچکترش "مهری کریمیان" (زهرا) که قبل از دستگیری از دانشجویان فعال بشمار می رفت، نیز در کنارش بود. چقدر شخصیت و خصوصیات این دو خواهر، شبیه هم بود. هردو دنیایی از مهربانی و فروتنی بودند و آرامشی خاص در چهره شان موج می زد. از آن پس مهری، پرستار خواهر دلبند و دردمندش بود و در همه حال همراه و همرازش.ـ

در سال ۶۵ که در اوین به عنوان اعتراض به سپردن مسئولیتهای داخلی بند از جمله دارو، فروشگاه و .. به چند تواب خودفروش، همگی ازمراجعه به توابین مربوطه برای گرفتن داروهای خودمان و همینطور مواد و وسایل ضروری از فروشگاه زندان خوداری می کردیم، بیشترین فشارها به بچه هایی مثل شورانگیز می امد که می بایست داروهای مختلفی برای دردهای مستمرشان استفاده می کردند... ولی هرگز کوتاه نیامدند.ـ

سال ۶۶ هر وقت در راهروی سالن ۳ اوین کنار دیوار می نشستم تا روزنامه بخوانم، شوری را میدیدم که همچنان با آرامش و به آهستگی قدم می زد و هنوز با گذشت سالها، بعد از هر چند قدمی زانوی پایش بی اختیار خم می شد... ولی خودش هیچوقت در مقابل دشمن خم نشد. وقتی شورانگیز و خواهرش مهری را با هم در اوین می دیدم، بی اختیار یاد دوست عزیز دیگرم "مهری محمد رحیمی" و خواهر شجاعش سهیلا می افتادم...ـ
ـ
" مهرانگیز (مهری) محمدرحیمی" از بچه های مجاهدی بود که در خرداد ۶۰ دستگیر و به همراه تعداد زیاد دیگری از جوانان پرشور تهران در آن ایام طوفانی روانه زندان اوین شده بودند. چند سری از میلیشیاهای دستگیری اواخر بهار سال ۶۰ تا مدتها حتی از دادن اسمشان نیز خودداری کردند و برای صدا کردن همدیگر قرار گذاشته بودند که هر سلول یک نام خاص داشته باشد. مثلآ بچه های یک سلول هرکدام نام یک گل را بر خود نهاده بودند؛ همچون پیچک، یاس ... سلول دیگر نام پرندگان را انتخاب کرده بودند مثل گنجشک، پرستو، زاغی ... بچه های سلول دیگر نام شعرا را برگزیده بودند مثل حافظ، عطار، مولوی ... و یک سلول نام سبزیجات را انتخاب کرده بود.ـ
البته این اسامی سمبولیک تا آخر زندان شان و یا عمر کوتاه شان بعنوان نام دوم خاطره انگیزی بر روی آنها باقی ماند... یکی از آن بچه ها "مهری" بود که در اوان دستگیری در سلول شاعران، نام مستعار "عطّار"، از شعرای نامدار ایران زمین را برگزیده بود و بهمین دلیل در میان بچه های قدیمی به "مهری عطار" شهرت پیدا کرده بود. او طبع بسیار زیبایی در شعر داشت. اشعار بسیاری را خفظ بود و بیشترمواقع در محاوره ها و گفتگوهای صمیمی و خصوصی با بچه ها به زبان شعر و مشاعره صحبت می کرد که بسیار دلنشین و فرحبخش بود.ـ

سهیلا خواهر کوچکتر مهری هم که دانش آموز دبیرستان بود در مردادماه سال ۶۰ دستگیر شده بود. با این دو خواهر مهربان، متواضع، دوست داشتنی، مبارز و پر شور سالها در بندهای تنبیهی اوین و قزل حصار همراه بودم و چه لحظات تلخ و شیرینی را با آنها سپری کردم... سهیلا یکبار حول و حوش سال ۶۵ آزاد شد ولی در پی تلاش برای پیوستن به "ارتش آزادیبخش ملی ایران" در سال ۶۶ مجددآ دستگیر و بعد از پشت سر گذاشتن پروسه سخت بازجویی دوباره در اوین به سالن ۲ انتقال داده شد. بهار سال ۶۷ توانستم سهیلا را یکبار دیگر ببینم، همچنان روحیه بالا و شیطنتهای خاص خودش را حفظ کرده بود؛ در حالیکه خواهر ارشدش مهری در سالن یک اوین ـ(بند تنبیهی با اتاقهای دربسته) بسر می برد.ـ

آخرین ماه رمضان زندان را در سال ۶۷ با بچه ها در اوین بودم. دو سال بود که بدلیل ضعف جسمی و افت فشار خون قادر به گرفتن روزه نبودم؛ اما هرشب هنگام سحر با آن انسانهای پاک سرشت همراه می شدم و از بودن در کنار آنان احساس آرامش و سرشاری می کردم... در اواخر همان ماه از آن گلهای بی همتا به سختی جدا شدم و یکروز قبل از عید فطر از زندان بیرون آمدم...ـ


مدت کوتاهی بعد از آن در مردادماه همان سال، همه ی آن عزیزان بُرنا و دانا به حکم پیرکفتار خون آشام جماران، حلق آویز و سر به دار شدند
که در زمره ی آنان زنان جانفشانی بودند همچون دکتر شورانگیز کریمیان به همراه خواهر دلاورش مهری کریمیان، مهری محمد رحیمی و خواهر دلیرش سهیلا ... چهره هایی تابناک و درخشان، اخترانی از تبار خورشید...، دختران آفتاب با گلوبندی از شبق! در کبودی پررنگ بجامانده از طنابهای دار بر گردن های افراشته شان.ـ

گلوبندی از شبق ۸

چکاوک و پوپک
چشمه و عشق
مداری به سپیدی سحرگهان
سهیل و مهر
سجاده و تسبیح
دو آینه رو به رنگین کمان
دو آینه همرنگ باران
و پنج خط در امتداد عاطفه تابستان

آی مردان دشنه ها و تشنگی
از میان شما کسی آیا
نام خواهران گمنام برکه ها را بر بوم ماه خواهد نوشت
آوای دختران سرو و صنوبر را
در چنگل بکر ستیزه ها خواهد شنید
به شیران بیشه ها گفتم
آیا شما
فریاد مادران بکر شهامت و شمشیر را شنیده اید؟

آنان بی زخم خفته اند
ماهیان آب ها
همیشه، همیشه بی زخم مرده اند
و بر پیکر بی جان بادها
در این سکون بیکران
هرگز کسی زخمی ندید

آی دختران آفتاب
خواهران ستیزه و مهتاب
مادران بکر زلالی آب
گلوبند شبق رنگتان
در این فروغ جاودان مبارک باد


مینا انتظاری

----------------------------------
پانویس:ـ
1- در نسل کشی جنایتکارانه مقطع تابستان (۶۷) که به فتوی دیو جماران انجام گرفت در تمامی بندها و زندانهای زنان سراسر کشور فقط زنان مجاهد خلق آماج این قتل عام قرار گرفتند و در بندهای مردان علاوه بر هزاران زندانی مجاهد خلق، صدها زندانی مارکسیست نیز کشتار شدند.ـ

2- در قتل عام هولناک تابستان (۶۷) تمامی زنان زندانی مجاهد در سالن ۱ اوین در مرداد ماه بدار آویخته شدند. جاودانه فروغهایی همچون: اشرف احمدی، فروزان عبدی، فرح آقايان، مينا(قمر) ازكيا، مهناز اسماعيلی، حوريه اكبر نژاد، حوريه بهشتی تبار، مريم (سارا) پاكباز، منيژه تاج اكبری، فاطمه (ناهيد) تحصيلی، شهين جلغازی، ناهيد جليلی، پروانه جمشيدی، پروين حائری، محبوبه حاج علی، ليلا حاجيان، سهيلا (لیدا) حميدی، فرشته حميدی، زهره حیدری، شيرين حيدری، مهری درخشانی نيا، فريبا دشتی، فريده رازبان، سودابه (زهره) رضازاده، ناهيد زرگانی، فرح شكری، سهيلا شمس، سودابه (شهپر) شهپری، سوسن صالحی، شهره عرفانيان، اشرف (مريم) عزيزی، زهره عين اليقين، نيره فتحعليان، اشرف فدايی تبريزی، مهتاب فيروزی، شیرین فيض شندی، صنوبر قربانی اردستانی، مژگان كمالی، آذر كوثری، شهلا كوهستانی، فرنگيس كيوانی، مينا لطفی، مژگان لطيفی، فريبا لهراسبی، مهرانگیز (مهری) محمدرحيمي، مريم محمدی بهمن آبادی، مهدخت محمدی زاده، منظر مريدی، سرور مشهدی استرآبادی، فرحناز مصلی، سودابه منصوری، مريم مهاجر، منصوره نانسا، سيمين نانكلي، پروانه نورمحمد نوری، فاطمه زهرا نيكو اقبال، فرح وفائی زاده، پريوش هاشمي، صدیقه اِنسی، منصوره خسروآبادی، خیریه صفایی، فاطمه حمزه ایی، شکر محمدزاده، رقیه اکبری، زهرا (شهلا) عسکری، صالحه نورمحمدی، قدسی هواکشیان، گلی حامدی، تهمینه ستوده، رضیه آیت الله زاده شیرازی، زهره حاج میراسماعیلی، اکرم بهادری، شهربانو (اعظم) عطّاری، آسیه احمدزاده، طیبه حیاتی (انفرادی) و...ـ

3- در کشتار تابستان (۶۷) تمامی زنان مجاهد در سالن ۳ اوین در مرداد ماه سر به دار و جاودانه شدند. دلاورانی همچون: مریم گلزاده غفوری، فضیلت علامه، اعظم طاقدره، منیره رجوی، مهری و شورانگیز کریمیان، مهین قربانی، فریبا عمومی، میترا اسکندری، شهین پناهی، مهین حیدریان، محبوبه صفایی، سپیده(صدیقه) زرگر، ملیحه اقوامی، فهیمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، فرنگیس(گلی) کلانتری، شهناز آقانور، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی دهکردی، مریم ساغری، مهناز یوسفی، مریم توانائیان فرد، هما رادمنش، آسیه (مهناز) فتحی گوهردانه، طیبه خسروآبادی، آفاق دکنما، فريده صدقي، سيمين قدسی نيا، اشرف موسوی و ...ـ

4- در آن کشتار بیسابقه بخش زیادی از زنان ِ دربند مجاهدین، در سالن ۲ اوین نیز که بیشتر از بچه های "دستگیری مجدد" بودند بر دار شدند. زنان جانفشان و جاودانه ای همچون : سهيلا محمد رحيمي، مژگان سربی، مهری اقياني، زهرا بيژن يار، لیلی حسيني، آزاده طبيب، منيره عابديني، زهرا فلاحتی حاج زارع ، مهين قريشي، زهرا (محبوبه) كيايي، سهيلا مجاور، منصوره مصلحی، فرحناز ظرفچی، همدم عظیمی و ...ـ

5- علاوه بر اسامی بالا، در جریان آن کشتار بزرگ تعداد دیگری از زنان مجاهد اسیر در تهران که در مقطع قتل عام، یا تازه دستگیر شده و یا در انفرادیها و یا در زندان گوهردشت بودند و یا شماره بندشان در اوین بطور دقیق در دست نیست نیز جاودانه شدند که اسامی آنان در کتاب "قتل عام زندانیان سیاسی – انتشارات سازمان مجاهدین خلق" ذکر شده است. زنان پاکبازی همچون: نازی الفتی، عفت اسدی، بنفشه امین الدوله، پروین باقری، زهرا بهرامی، محبوبه پژمانفر، هما تهران تاش، لیلا (مریم) تهوری، میترا جلالی، زهره جمشیدی، سهیلا حاج اکبری، زهره حاج محمدی، زهرا حمیدی، فرح حیدری، شهین حیدری، زهره حیدری، طاهره داوودی، فاطمه رجایی پور، فاطمه رضاسلطانی، پری رحیمی، سهیلا رحیمی، شیرین رشنو، مینا زکی، حکیمه سلمانزاده، فرح سخایی، افسانه سینا، سیما شریعتی، پریوش صادق بیگی، صنوبر صبوری، آذر (صدیقه) سلیمانی، اشرف معزی، نسرین کاکائی، پروین امیری، مینو محبیان، لیلا مدائن، مرضیه قبادیان، کتایون غزنوی، فرزانه غیومی پور، مهناز نوری نیک، اعظم السادات نسبی، ناهید نامور، زهرا سلیمی، زهره سلیمی، زهرا (رویا) خسروی، فریده گوهرنیا، مهوش ملایری، نسرین نامور، هاجر نامور، فاطمه نجف آبادی، فخری نسیم، فریبا نیکو، مریم (فخری) واحدی، پروین هاشمی، مهدخت هاشمی و ...ـ

6- چند ماه بعد از اتمام پروسه دهشتناک قتل عام تابستان (۶۷) ، دو تن از زندانیان شریف در بند زنان اوین بنام رفعت خُلدی (مجاهد) و سهیلا درویش کهن (فدائیان اکثریت)، در اثر تألمات جانکاه عاطفی و تبعات سنگین روانی از دست دادن عزیزان و همبندان و فشار زندان، دست از جان خود شستند و خودکشی کردند. یادشان گرامی باد.ـ

7- استادان و دانشجویان هم دانشگاهی "دکتر شورانگیز کریمیان" در اروپا، طی دوران اسارتش در حد توانشان برای نجات جان وی، از طریق مجامع حقوق بشری و دیپلماتیک تلاشها و پیگیریهای کردند که به جایی نرسید. چرا که ملایان حاکم از روز اول در رابطه با اپوزیسیون برانداز خود کوچکترین مسامحه ومماشاتی نمی کردند. دریغا که حتی یکی از محافل و مجامع فرهیخته و فرزانه علمی و فرهنگی و اکادمیک و دگراندیشان صلح دوست و انسان دوست و فمنیست و نهادهای مستقل یا دولتی شیفته دموکراسی در داخل! و خارج کشور..."شورانگیز" و یا هزاران سالار زن دیگر همچون شورانگیز را برای یکی از آنهمه جوایز قلمی و رقمی و مالی و مدالی و نوبلی... حتی بطور سمبلیک کاندید هم نکردند!ـ

8- از سروده های زندان بعد از کشتار تابستان شصت و هفت در رثای سهیلا و مهری محمد رحیمی.

9- مجاهد خلق هوشنگ محمدرحیمی دانشجوی مهندسی معماری پلی تکنیک تهران، با ده سال سابقه زندان، در سال هفتاد و یک توسط نیروهای امنیتی رژیم ربوده شد و سر به نیست گردید. مقامات رژیم حتی مسئولیت دستگیری وی را نپذیرفتند؛ حال آن که وی در دادستانی انقلاب خیابان معلم دیده شده بود. برادر دیگرشان "عزیز محمدرحیمی" از فعالین چریکهای فدایی خلق، در مرداد سال شصت دستگیر و تیرباران شد. خواهرزاده آنها حسین مجیدی نیز در همان تابستان سال شصت به جرم هواداری از مجاهدین خلق، در سن پانزده سالگی دستگیر و در زیر شکنجه در زندان اوین به شهادت رسید.



.
ـ

-

--------1
---------------------------------------------------------------------------------------------------

About Me