برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

شراره های شصت وهفت! بخش چهارم

*****

شراره های شصت و هفت 

  (بخش - چهارم)

آخرین پرده نمایش در آمفی تئاتر زندان گوهردشت

ـ
برای نسل انقلاب ۵۷ و همه آزادیخواهانی که بهاران دلپذیر و البته بسیار زودگذر آزادی را تجربه کردند، شاید آن دوران زیباترین و خاطره انگیزترین ایام زندگیشان باشد. دورانی که دانشگاهها، مدارس، ادارات، کارخانجات، پارکها، میادین شهرها ... و هرکوی و برزنی، محل برخورد افکار و تبادل اندیشه ها و طبعآ رشد و آگاهی فردی و اجتماعی شده بود. 
برخلاف امروز که بیشتر سمبلها، ارزشها، مفاهیم و مظاهر ترقی و تمدن و تکامل مورد سؤاستفاده و دستبرد و تجاوز ارتجاع حاکم واقع شده، در آن ایام اما، کلمات، واژه ها، و ارزشهای والای اجتماعی و سیاسی و انقلابی، معنا و مفهوم ِ تروتازه خاص خود را داشتند و هنوز بی محتوا و مسخ و لجن مال نشده بودند. 
از همین روی، برخی کلمات کلیدی با همان معنا و مفهوم اصیل و اصلی شان، از همان ایام در ذهنمان نقش بسته و حک شده است. واژه هایی همچون دانشگاه: سنگر آزادی و آگاهی؛ دانشجو: عنصر آگاه اجتماعی؛ هنرمند: بیان کننده دردها و رنجها و البته شادیهای جامعه؛ انقلابی: آزادی خواهی تا پای جان؛ و آزادی یعنی روح، جان و ناموس زندگی، تاریخ و تکامل.
 
 در آن دوره، میعادگاه بسیاری از نوجوانان و جوانان ساکن شهرهای بزرگ، عمدتآ دانشگاهها بود؛ ضمن اینکه برای پایتخت نشینان به ویژه، قلب آزادی و انقلاب در دانشگاه تهران می تپید. بیشتر روزهای هفته بعد از تعطیلی مدرسه، به شوق خرید کتابی جدید و مرور نشریات و اطلاعیه های مختلف جریانات سیاسی و همینطور شرکت در مناسبتها ومیتینگها و یا حضور در بحث های داغ سیاسی و یا تماشای برنامه های هنری گروه های مترقی و روشنفکر دانشجویی، از آن سوی شهر به صحن دانشگاه تهران میرفتم، و البته چرخی هم در فضای پر جوش و خروش پیاده روی خیابان انقلاب در جلوی دانشگاه میزدم. گویی که مرکز تمام اخبار و تحولات عالم بود و نبض زمان در آنجا میزد! 

واقعیت این بود که در "بهار آزادی" نیاز شدیدی به تنفس رایحه روح بخش آزادی داشتیم و صد افسوس که چقدر زود گرفتار خفقان سیاه تاریک اندیشان سیاه دل و تبهکار شدیم...ـ در یکی از همان روزها که به دفتر انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین دانشگاه تهران رفته بودم، بهمراه تعدادی از دوستان نزدیک و بچه های دانشجو، برای تماشای یک برنامه تئاتر دانشجویی عازم دانشگاه اقتصاد شدیم. نمایشی که روی صحنه میرفت تئاتری بود کمدی- سیاسی، با تشبیهی از رینگ بوکس که در آن دو حریف در قالب آمریکا و شوروی(سابق)، در فضای جنگ سرد و قطب بندی های موجود آن دوران، بر سر تقسیم جهان به مقابله برخاسته بودند. 
گزارشگر صحنه مسابقه که نقش اصلی را اجرا میکرد در واقع سمبل مردم عادی و فرودست جهان بود که معمولآ نظاره گر و بعضآ قربانی این زدوخوردها بودند. او که با هنرمندی و تسلط بالایی اجرای نقش میکرد، ضمن گزارش و رپرتاژ لحظه به لحظه آن مسابقه مهیج بصورت فکاهی و با طنز گزنده ای که بشدت مورد استقبال تماشاگران قرار میگرفت، مرتب از این طرف به آنطرف رینگ می پرید و هرازگاهی مشتی نیز از طرفین دعوا دریافت میکرد و نقش زمین میشد!

اجرای ماهرانه نقش آن گزارشگر را "قاسم سیفان" به عهده داشت. چندی بعد در بهار سال ۱۳۵۹ در تالار مولوی، تئاتر کیفی دیگری توسط همان گروه هنری دانشجویان اقتصاد تهران به روی صحنه رفت که بااستقبال بی سابقه نسل جوان و طیفهای سیاسی گوناگون مواجه شد و طی چند شب متوالی اجرای نمایش، تمامی بلیطهای آن پیش فروش شد. این تئاتر با نام "اتحاد شوراها"، مشکلات و مصائب کارگران میهنمان را به تصویر میکشید و راه حل آن نابسامانیها و ظلم و اجحافات را، با رهنمودِ تشکیل اتحادیه شوراهای کارگری و بدست گرفتن مقدرات و مدیریت مراکز تولیدی، به خوبی و متناسب با شرایط آنزمان مطرح میکرد.
 
برای اجرای این تئاتر، "قاسم" علاوه بر مشارکت در امر کارگردانی، نقش یک کارگر انقلابی را نیز به عهده داشت که در طول برنامه مورد تشویق ممتد تماشاگران قرار میگرفت. قاسم سیفان دانشجوی دانشگاه اقتصاد دانشگاه تهران و از زندانیان سیاسی زمان شاه، هنرمندی بود مردمی و متعهد، که در زمینه بازیگری و کارگردانی تئاتر فعالیت میکرد و ضمنآ طبع زیبایی نیز در سرودن شعر داشت و از خطاطان انجمن دانشجویان تهران بود. او بعنوان یک انقلابی، با هنر خود زبان گویای دردها و رنجهای مردم محروم میهنش بود و همچون هنرمند و فدایی شهید "سعید سلطانپور" علاقه بسیاری به اجرای تئاترهای خیابانی در میان مردم داشت و بیشترین فعالیت سیاسی-هنری او در این زمینه شکل گرفت. 

بطور مشخص در ایام اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی بعد از انقلاب و انتخابات ریاست جمهوری و کاندیداتوری "مسعود" به عنوان کاندیدای نسل انقلاب بود که قاسم به همراه گروه هنریش با اجرای تئاترهای خیابانی، با جسارت و در قالب طنز، انحصارطلبی های دزدان انقلاب و مرتجعین دین فروش را در به توبره کشیدن حقوق خلق و لگدمال کردن دستاوردهای دمکراتیک انقلاب بهمن، در حضور اقشار مختلف اجتماعی افشا میکردند و با اجراهای هنری در گوشه و کنار شهر و بخصوص بلوار اطراف دانشگاه تهران، حزب چماق بدستان و سرانش را رسوا می نمودند. از همین روی، او و گروه هنریش بارها مورد حمله و هجوم چماقداران و باندهای سیاه رژیم هنرکُش و بی فرهنگ قرار می گرفتند.

در پائیز سال ۱۳۶۱ قاسم به جرم ارتباط با بخش اجتماعی مجاهدین خلق به همراه همسر و فرزند یکسال و نیم اش دستگیر و روانه زندان اوین شد. او پس از تحمل فشار و شکنجه های بسیار به ده سال زندان محکوم گردید. در طی سالهای زندان نیز او در زمرۀ زندانیان مقاوم زندانهای اوین، قزل حصار وگوهردشت بود. همسر او (زهرا) نیز از زندانیان مقاوم بندهای زنان در اوین و قزلحصار بود و دخترک خردسال آنها (سارا) هم سالها پدر و مادر عزیزش را فقط در روزهای ملاقات و از پشت میله های سرد و بیروح زندان میدید و حس میکرد... 
سال ۶۴ که با دوست عزیزم زهرا (همسر قاسم) در بند چهار قزلحصار همبند بودم روزیکه او بعد از مدتها برای یک ملاقات داخلی به دیدار قاسم میرفت، از طرف بچه های بند سلامهایی گرم برای وی و دیگر برادران همزنجیرمان داشتیم.

پس از بازگشت او از ملاقات، علاوه بر دریافت اخبار مقاومت و مواضع بچه ها در بندهای مردان، در ضمن مطلع شدیم که قاسم در زندان نیز، البته بدور از چشم نامحرم پاسداران ظلمت و تباهی، بهمراه تعداد دیگری از بچه های خوش ذوق بند، گروه هنری تشکیل داه اند و در مناسبتهای مختلف سیاسی، تاریخی، ملی و یا مذهبی با اجرای برنامه های جالب هنری به سبک تئاترهای خیابانی و یا پانتومیم، روحیه بخش همبندان و فضای عمومی بند میشوند...

زندانیان سیاسی از بند رسته و دوستان همبند قاسم در آن دوران، نقل میکنند که وی طی سالیان اسارت بخاطر مرزبندی تیز و مواضع و برخوردهای قاطعش در برابر پاسداران و خائنین خودفروش داخل بند، در جمع بچه ها احترام خاصی داشت و به "آقا سیف" (سیف به معنی شمشیر) معروف بود و به همین دلیل بارها توسط مسئولین زندان بصورت تنبیهی به سلولهای انفرادی فرستاده شد و ممنوع الملاقات گردید.
 
در عین حالیکه بخاطر طبع لطیف، ذوق هنری و عواطف سرشار انسانیش، معمولآ بخش قابل توجهی از برنامه روزانه اش را اختصاص به مطالعه و کار کیفی روی اشعار و آثار ادبی بزرگانی همچون حافظ قرار میداد؛ و ضمنآ بخش اعظم آیات قران و اشعار حافظ را هم حفظ بود. تقریبآ تمامی دست نوشته های به جا مانده از وی و نامه های پنج خطی محدودی که نوشتنش مجاز بوده و اززندان برای خانواده اش فرستاده، در قالب شعر و با نثری وزین و منظوم و بسیار موزون میباشد... بخصوص وقتی از پشت دیوار زندان با کودک دلبندش به زبان ساده و محبت پدرانه سخن میگوید، دریایی از عشق و امید و آرزو موج میزند...

سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
دور از توام، ای دخترم، یادت ولی در خاطرم، 
همچون گلی، جان دلی، از من ترا صدها سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
تا نامه ات بر من رسید، از شادیش قلبم تپید، 
خواندم در آن با خط خوش، بنوشته بود: بابا سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام
دیشب ترا دیدم بخواب، چون تشنه کو بیند سراب،
رویت چو ماه کردم نگاه، گفتم بر این سیما سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
مامان خود دوستش بدار، حرفش شنو بونه نیار، 
از من رسان بر مادرت، اندازه ی دنیا سلام 
سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام 
از رحمت پروردگار، پایان رسد این انتظار، 
فردا ز بند گردم رها، تا آید آن فردا 
سلام سارا سلام سارا سلام ای دختر زیبا سلام         (شهریور ۶۵ – زندان قزل حصار) 

همبند خوبم "زهرا" علیرغم داشتن حکم رسمی دو سال زندان، نهایتآ بعد از تحمل چهار سال حبس، در سال ۶۵ اززندان آزاد شد. از آن پس او باز هم یار و یاور همسرش بود و در سرما و گرما و از راه دور به همراه فرزند خردسالش به ملاقات قاسم میشتافت. این خانواده کوچک، هر از چند گاهی این امکان را میافتند که در دو طرف میله های زندان و از پشت شیشه کیوسک سالن ملاقات، فقط برای چند دقیقه دیداری داشته باشند. 
"سارا" کوچولو که حالا بعد از سالها، مادر فداکار و مهربانش را در کنار خود داشت، روزشمار زمانی بود که پدر دلاور و پرمهرش نیز به آشیانه گرم خانواده بازگردد و برای یکبار هم که شده شبی را در کنار پدر و مادر عزیزش بدون اضطراب و غم و اندوه سر بر بالین بگذارد... اما حاکمان جهل و جنایت و دودمان سنگدل آخوندی سرنوشت دیگری را برای نسل انقلاب و بالطبع برای بچه های معصومی همچون سارا تدارک دیده بودند.
 
سارای نازنینم مینا و یاسمینم 
عید آمده دوباره، بنفشه گل بیاره 
پرنده در گلستان، شادی کند بهاران 
به به چه خوش هوایی، هوای دلگشایی
پایان رسید زمستان، سرما و برف و بوران
فرخنده باد نوروز، باشی همیشه پیروز
افسوس کز تو دورم، با این همه صبورم
بادا دوباره یکروز، گیریم جشن نوروز
سارا کنار بابا، مامان کنار سارا
همراه با عزیزان، گردش کنیم در ایران
تا آن خجسته بهار، مارا خدا نگهدار                 (بهار ۶۶ – زندان گوهردشت) 

قاسم که در طی سالهای اسارت از مجاهدین مقاوم زندان بود، در تیرماه سال ۶۷ در آخرین نامه خود از زندان به همسر و فرزند دلبندش، با هوشیاری و در پوشش نوشتن یکی از سروده های عاطفی اش، ضمن بیان احساسات پاک انسانیش نسبت به عزیزان خانواده و به نمایش گذاشتن روحیه بالایی که درآن ایام داشته، در عین حال بطور سمبلیک اشاراتی هم دارد به برخی اتفاقات مهم آن مقطع همچون عملیات بزرگ "آفتاب" و سیر تحولات پر شتاب و در چشم انداز آن سه ماه "خرداد و تیر و مرداد" و فصل "نشستن دانه به بار" و موسم "برداشت محصول و حاصل پیکار"...

بنام هستی بخش آفتاب آفرین
 برای دلبرم، دل 
فدای جانان، جان 
بهر موران، تن 
سارای نازنینم 
مینا و یاسمینم 
دارم برایت سلام 
بوسه به رویت مدام 
در پی ماه خرداد رسیده تیر و مرداد 
از پس آن همه کار 
دانه نشسته به بار در باغ و در کشتزار 
مدرسه کشتزار تو 
دانش و علم بار تو حاصل پیکار تو .... 
می گویمت شادباش، از غمها آزاد باش

دانشجوی مبارز، هنرمند مردمی، و آزادیخواه مجاهد خلق "قاسم سیفان" در سال ۶۷ در تب و تاب پر التهاب قتل عام هزاران زندانی سیاسی دربند، درست در نیمه آن تابستان سوزان، ۱۵ مردادماه، یکبار دیگر برای ایفای نقش به روی سن نمایش میرود، اما اینبار در سالن آمفی تئاتر زندان گوهردشت و با چشم بند و دستبند و البته باز هم برای پژواک دردها و رنجهای خلق محبوب و دفاع از حقوق مردم اسیر میهنش... 

وقتی به سبک تئاترهای خیابانی روی چهارپایه (سکوی اعدام) میرود و دژخیم طناب دار را بر گردن افراشته اش حلقه میکند، آخرین پرده نمایش زندگی مبارزاتی و هنری اش را جانانه و عاشقانه به اجرا درمیاورد و در قلوب یک خلق و بر پرچم پرافتخار تاریخ یک میهن جاودانه میشود.
 
  دیرگاهی است کز یار خود دورم کنون ـــــ
بسته در زنجیر و رنجورم کنون 
در دل سلول و در تاریک شب ـــــ 
راهی فردای پر نورم کنون 

مینا انتظاری
ـ
------------------------------------------------------
پانویس:
۱ـ اشعار و قطعات منظوم در متن این مقاله، تمامآ از معدود دست نوشته ها و نامه های به جامانده از جاودانه فروغ آزادی "قاسم سیفان" میباشد.
ـ
۲ـ در یکی از سروده های عاطفی که قاسم در سال شصت و پنج از زندان برای دخترک دلبندش فرستاده و با ظرافت تکنیکی خاصی تنظیم شده، حروف اول در ابتدا و انتهای هر بیت و مصرع آن، بطور عمودی نام "سارا" را نمایان میکند:
سلام ای کودکم برگ گل یاس            سلام ای گونه ات همرنگ گیلاس 
اَلا دختر که هستی خوب و رعنا         از آن رویت بده بوسی به بابا 
رسد گر لحظه ی شیرین دیدار         رها گردم من از غمهای بسیار 
از آفات جهان فرزند ما را           امان گردان تو همواره خدایا 
ـ
۳ـ یکی از سروده های قاسم که توسط همبندش مخفیانه به بیرون از زندان انتقال یافت، شعر گیرایی است که در رابطه با بنیانگزاران مجاهدین و برای تنظیم بر روی یک آهنگ زیبا و معروف کردی سروده شده و بخشی از آن چنین است:ـ
شبی که بُد خفته همای سعادت به روزگاری که نمانده رشادت
حنیف و محسن و اصغر شمائید طلایه داران جهاد و شهادت
رسیده ماه خرداد، مه قیام و فریاد، خروشت ای مجاهد، نوید مرگ بیداد...

ـ ۴ـ سالن آمفی تئاتر زندان گوهردشت همان محلی است که بعدآ توسط مسئولین زندان، "حسینیه" نامیده شد و در قتل عام هولناک تابستان شصت و هفت، زندانیان گوهردشت را دسته دسته در آن سالن بطور مخفیانه به دار آویختند.
ـ
--------------------------------------------------------------------------------

مسیح مصلوب، ملاهای منفور، قربانیان مظلوم



مسیح مصلوب، ملاهای منفور، قربانیان مظلوم

در ایام زادروز عیسی مسیح، روح خدا و پیامبر محبت و رحمت، یکبار دیگر تلألوی پرفروغ نور شمعها و طنین دل انگیز صدای ناقوسها و ترنم روح بخش ترانه ها و سرودها در گوشه و کنار این کره خاکی درهم میامیزد و جلوه آسمانی مییابد. بدین سان جامعه بزرگ مسیحیان جهان، با شور و شوق خاصی این میلاد پر راز و رمز و پر شکوه را در آستانۀ سال نو جشن میگیرند؛ در حالیکه با عشق و ایمان و با نیاز و نیایش، به مصلوب محبوبی چشم دوخته اند که ندا در میداد: " بیائید نزد من ای تمام زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید."ـ

در ایران ما امّا، دیرزمانی است که تحت حاکمیت و اِشغال ملاهای منفور و پاسداران جهل و جنون، هرآنچه که بوی عشق میدهد و رنگ محبت و دوستی دارد، و نوا و ندای آزادی و آزادگی داشته باشد و نور آگاهی و روشنگری در آن باشد، بی محابا به مسلخ برده میشود و تکه تکه یا سوراخ سوراخ میشود و یا بر دار و به صلیب کشیده میشود...؛
در میان خیل عظیم شهدا و قربانیان این نبرد نور با ظلمت، تعدادی از مسیحیان شریف و کشیشان والامقامی به چشم میخورند که مظلومانه بر خاک افتادند و همچون "بذر آگاهی" در ضمیر انسانهای بیشماری جوانه شدند...؛

زمانی خواهد رسید که هر کس شما را بکشد، می پندارد که خدا را خدمت کرده است." یوحنا 1:2 "

هنوز یکهفته از به قدرت رسیدن آخوندهای شیاد نگذشته بود که در ۳۰ بهمن ۱۳۵۷، کشیش "ارسطو سیاح" در محل کارش در شیراز به قتل رسید.؛

دراردیبهشت ۱۳۵۹ آدمکشان رژیم قصد ترور "اسقف دهقانی" را داشتند که منجر به قتل پسر وی گردید.؛
قربانی بعدی کشیش "حسین سودمند" بود که بعداز چندبار دستگیری و بازداشت و بازجویی، نهایتآ در سوم دسامبر سال 1990 در محوطه زندان مشهد، مظلومانه و غریبانه بدار آویخته شد و در مخروبه ایی در حومه شهر بخاک سپرده شد. زنده یاد "سودمند" اولین کشیشی بود که رسمآ توسط مقامات قضایی حکومت ملاها به خاطر عدم انکار ایمان مسیحی خود و بجرم "ارتداد" اعدام گردید.

مهدی دیباج از کشیشان برجسته شورای کلیساهای ایران، قربانی بعدی بود که ابتدا در سال 1985 به اتهامهای واهی ولی در حقیقت به جرم دگراندیشی و ایمان به آئین مسیحیت دستگیر میشود؛ و در شرایط زیر اعدام، حدود دو سال نیز در سلول انفرادی تحت آزار و شکنجه قرون وسطایی قرار میگیرد. در این میان اسقف هایک هوسپیان مهر شجاعانه و فداکارانه به کمک هموطن و برادر دینی خود می شتابد و بیدریغ برای نجات جان کشیش دیباج تلاش مینماید و صدای مظلومیت و اعتراض دیگر هموطنان مسیحی را در سطح جهان طنین انداز میکند.؛
کشیش دیباج در بیدادگاه تفتیش عقاید جلادان عمامه دار، شجاعانه از عقاید خود و حرمت انسانیش دفاع میکند و متعاقبآ محکوم به اعدام میشود. در رأی صادره دادگاه آمده بود: "... نامبرده بدلیل عدم توبه و پافشاری بر عقاید غیر اسلامی خود به اعدام محکوم میگردد..."؛

البته در اثر پیگیریها و تلاشهای مسیحیان آزاده و بطور خاص اسقف هوسپیان مهر، سرانجام تحت فشارهای بین المللی، رژیم مجبور میشود کشیش دیباج را بعد از نه سال اسارت در ژانویه سال 1994 موقتآ از زندان آزاد کند... ولی آخوندهای شیطان صفت نقشه شوم دیگری در سر داشتند... چند ماه بعد در روز 24 ژوئن، زنده یاد مهدی دیباج هنگامی که از باغ کلیسا واقع در زیبادشت کرج برای شرکت در جشن تولد دخترش فرشته عازم منزل بود توسط ماموران بدنام ساواک آخوندی ربوده میشود و متعاقبآ با چاقو بطرز فجیعی سلاخی و پیکرش قطعه قطعه میشود...

 کشیش دیباج در قسمت پایانی دفاعیه اعتقادی خود در بیدادگاه رژیم گفته بود:

 " برای من، زندگی یعنی مجالی كه به مسیح خدمت كنم و مرگ یعنی فرصت بهتری كه با مسیح باشم. پس نه فقط راضی ام به احترام نام مقدس خدا در زندان باشم، بلكه حاضرم به خاطر عیسی مسیح خداوند جان بدهم و زودتر به ملكوت خدا برسم. جائی كه برگزیدگان خدا به حیات جاودانی میروند اما شریران به عذاب جاودانی..."

 
اسقف "هایک هوسپیان مهر" مدیر عالی شورای کلیساهای تجمع برای خدا و رئیس شورای کشیشان پروتستان، از چهره های شناخته شده و از برجسته ترین شخصیتهای جامعه ارامنه ایران بود که بعد از سالها تلاش برای دفاع از حقوق دگراندیشان و اقلیتهای مذهبی و نجات جان هموطنان دربندش، بجرم آزادیخواهی و تن ندادن به شانتاژ شیادان دین فروش حاکم، سه روز بعد از آزادی کشیش دیباج، آماج انتقام آدمکشان سنگدل قرار گرفت و در تاریخ 19 ژانویه 1994 در حالیکه برای دیدار یکی از دوستانش عازم فرودگاه مهراباد بود دربین راه ربوده شد و مظلومانه به قتل رسید... در آخرین نامه بجا مانده از وی، زنده یاد هایک می نویسد: "... من آماده ام که در کلیسا جان خود را تقدیم کنم باشد که دیگران بتوانند در آرامش و صلح، بدون ترس خداوند خود را نیایش کنند..."؛

- کشیش "طاطاوس میکائیلیان" نیز که بعد از شهادت اسقف هوسپیان مهر به مقام ریاست شورای کشیشان پروتستان نائل شده بود، به فاصله چند روز بعد از ربودن و قتل کشیش دیباج، در تاریخ 29 ژوئن 1994 با صحنه سازی ماموران مخفی رژیم، مفقود و به شهادت رسید.
در همین رابطه وزارت اطلاعات رژیم ملاها با سناریوسازی وقیحانه ای سعی کرد قتل این انسانهای شریف و آزاد اندیش را که حاضر به سکوت و تسلیم در برابر این رژیم فاسد نشدند، به اپوزیسیون دمکراتیک خود یعنی "مجاهدین خلق" نسبت دهد که البته جز رسوایی بیشتر ثمری برایش نداشت. ضمن اینکه دیگر کشیشان و افراد نزدیک به این قربانیان مظلوم را نیز در زیر انواع فشارها و تهدیدها قرار داده بود که این سناریوی کذایی را تائید کنند و انگشت اتهام را بجای رژیم قاتلان به سمت آزادیخواهان ایران نشانه روند. البته رهبران جامعه مسیحیان ایران، حتی با پذیرش ریسک روی جانشان، شرافتمندانه تن به این دروغ بزرگ ندادند.ـ

- در ادامه همین سریال قتل و جنایت، کشیش جوان "روانبخش (محمدباقر) یوسفی" که سالها به اتفاق خانواده از پسران کشیش دیباج در هنگام اسارت وی، نگهداری کرده بود، در صبحگاه روز 28 سپتامبر 1996 درحالیکه برای انجام نیایش از منزل خارج شده بود، مفقود میشود و غروب همان روز جنازه حلق آویز او در جنگلهای اطراف ساری پیدا میشود. همچنین کشیش کلیسای خانگی "قربان تورانی" در نوامبر 2005 در گنبدکاووس بر اثر ضربات چاقو به قتل میرسد و پیکر خون آلودش را در جلوی خانه اش رها میکنند.ـ

البته در تمام این سالها، روزی نبوده که پیروان عیسی مسیح و مریدان و معتقدین دیگر ادیان و مذاهب، همانند دیگر افراد و اقشار آگاه جامعه، از تیغ تهدید و ساطور سرکوب و آزار و اذیت ناشی از آپارتاید مذهبی و تبعیض ارتجاعی رژیم، در امان بوده باشند. هرروزه اخبار ظلم و ستم قرون وسطایی نسبت به هموطنان شریفی که راه و روش و منش دیگری غیر از این شریران بدکردار برای زندگی خود برگزیده اند، از گوشه و کنار این میهن اِشغال شده به گوش میرسد. ولی تاکنون حتی بخش ناچیزی از آنهمه بیعدالتی و تجاوزگری هم به تصویر کشیده نشده و در معرض دید جهانیان قرار نگرفته است.ـ

یکی از عکسهای مندرج در متن همین مقاله که برای اولین بار انتشار عمومی مییابد، نشان دهنده صحنه تکان دهنده ایی است که اسقف هائیک هوسپیان مهر بر سر خاک و آرامگاه کشیش سودمند فقید در حال نیایش و ادای احترام میباشد در حالیکه همسر نابینای کشیش سودمند نیز حضور دارد. آیا براستی همین یک عکس منعکس کننده عمق فاجعه و ابعاد مظلومیت قربانیان این رژیم ستمکار نیست؟ انسانی را فقط بجرم داشتن اندیشه و اعتقادی متفاوت، بیرحمانه به قتل میرسانند و پیکرش را در محوطه ای دورافتاده، بی نام و نشان دفن میکنند؛ آنوقت بستگان و دوستان قربانی ناچارند اینقدر مظلومانه و غریبانه و محقرانه سوگوار عزیز از دست رفته شان باشند! با مزاری گمنام و بی سنگ، با صلیبی ساده و چوبی نشانده بر خاک سرد، با چهره هایی گرفته از غبار غم و سوز سرما، و البته در زیر سایه سنگین ترور و تهدید که در تصویر هم محسوس و مشهود است...؛

اتفاقآ در یکی دیگر از عکسهای ضمیمه این متن که آنهم برای اولین بار در معرض دید همگان قرار میگیرد، کشیش دیباج را بر سر آرامگاه اسقف شجاع هوسپیان مهر نشان میدهد. کسی که برای نجات جان و رهایی او از بند، سالها تلاش کرد و خود بلافاصله بعد از آزادی کشیش دیباج، به شهادت رسید.ـ

ندای ملکوتی عیسی مسیح همچنان طنین انداز است: "...خوشا بحال زحمتکشان برای عدالت زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است... وای بر شما ای کاتبان ریاکار، وای بر شما ای فقیهان، زیرا که بارهای گران بر مردم می نهید و خود بر آنها یک انگشت هم نمیگذارید... وای بر شما راهنمایان کور که پشه را صافی میکنید و شتر را فرو می بلعید... وای بر شما ای کاتبان، از آنرو که بیرون پیاله و بشقاب را پاک میکنید و درون آنرا سرشار از جبر و ظلم میدارید..."؛

در میهنی که دلاوران والامقام و آزادیخواهی همچون "وارطان سالاخانیان" و "مارتیک قازاریان" و "فیلیپ یوسفیه" و... از جامعه مسیحیان سربرافراشتند و در نبرد با ستم و سیاهی، همچون بنفشه گل دادند و مژده دادند، زمستان شکستند و رفتند... جایگاه چنین کشیشان و رهبران مسیحی شریف نیز بسیار گرامی و پر ارج میباشد و نسلهای آینده بیشتر از آنان یاد خواهند کرد.ـ

سالروز میلاد عیسی مسیح، منادی صلح و عشق و عدالت، و آغاز سال نو میلادی بر همه انسانهای شریف و آزاده مبارک باد!؛


مینا انتظاری و فرخ حیدری


کریسمس  2006
--------------------------------------------------------

پاورقی:

1- عکسها و تصاویر مندرج در متن این مقاله برای اولین بار است که انتشار عمومی مییابد. البته برای تضمین سلامت و امنیت آتی عزیزان، با پوزش بسیار، چهره برخی از هموطنان مسیحی در این عکسها پوشیده و محو گردیده است. در ضمن برای محدود کردن حجم و سایز فایل الکترونیکی مقاله جهت درج بر روی سایتهای اینترنتی، دیگر عکسها و تصاویر این جانباختگان شریف که خوشبختانه بطور گسترده در بسیاری از منابع و سایتها، موجود و در دسترس عموم میباشد، ضمیمه نشده و به همین چند عکس اختصاصی بسنده شده است.

 
۲ـ  اقتباسی از سرودۀ زنده یاد شاملو در رابطه با وارطان و وارطان ها: "... وارطان سخن نگفت، وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد، زمستان شکست و رفت ..."


 

شراره های شصت وهفت! بخش سوم




شراره های شصت و هفت!ـ

(بخش - سوم)

دختران آفتاب با گلوبندی از شبق

همزمان با راه انداختن شکنجه گاه مخوف "قبر یا قیامت" در سال ۱۳۶۲ در زندان قزل حصار، یکروز ساعت ۷ صبح "حاج داوود رحمانی" به همراه اکیپ اش، سرزده به بند ۸ آمد و آمرانه فرمانش را صادر کرد:ـ
ـ "اسامی که میخونم با همۀ وسایل بیاند بیرون ِ بند..."ـ
و بعد درحالیکه فاتحانه و مغرورانه بچه های بند را ورانداز می کرد زیر لب و با تمسخر ادامه داد:ـ
ـ"... منافق های پدرسوخته! جایی تشریف می برین که چند روزه آدم می شین و تواب و سربزیر برمی گردین خدمت دوستان..."ـ
در لیست اسامی بچه های بند که می خواند نام "شورانگیز" نیز قرارداشت.ـ

ـ"دکتر معصومه (شورانگیز) کریمیان" که معمولآ او را "شوری" صدا می کردیم، پزشک متخصص و تحصیلکرده یکی از دانشگاههای آلمان بود که در سال ۶۰ در ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر و متعاقبآ به ۱۵ سال حبس محکوم شده بود.ـ
اولین بار که او را در سال ۶۱ در بند تنبیهی ۸ قزل حصار دیدم در اثر شکنجه های وحشیانه دوران بازجویی بخصوص آویزان کردنهای طولانی به شیوه "قپانی"، اعصاب کتف و دست و پایش اسیب های جدی دیده بود و چند تاندون و مفصل حرکتی اش نیز دچار پارگی و ضایعات شدید شده بودند؛ بطوریکه یک دستش از کار افتاده بود و حس نداشت و بخاطر صدمات ارتوپدیک پا، بسختی می توانست راه برود ضمن اینکه بعد از هر چند قدمی که می رفت زانوی او ناخوداگاه خم می شد... با این حال سالار زنی بود با یکدنیا آرامش و متانت که همیشه لبخندی زیبا در گوشه لب داشت و از جمله گلهای سرسبدِ زندان به شمار می رفت.ـ

در سوی دیگر اما، شخصیت و کاراکتر اراذلی همچون "حاج داوود رحمانی" و دیگر جلادان و دژخیمان رژیم واقعآ دیدنی بود و نه فقط شنیدنی؛ چرا که ابعاد درندگی و سفلگی آنان در تصور هیچ تنابنده ای نمی گنجد الا اینکه آنرا دیده و چشیده باشد. "حاجی رحمانی" همچون رئیس بالا دستش لاجوردی جلاد، بعنوان یکی از محصولات و مظاهر فاشیسم مذهبی تازه بقدرت رسیده، در واقع امر ترکیب و معجونی بود از عقب افتادگی مفرط اجتماعی، کهنگی و پوسیدگی فکری و ذهنی و مجموعه ای از عقده های فردی، جنسی، طبقاتی و تاریخی که حالا در خمره ی ایدئولوژیک خمینی تبدیل شده بود به موجودی با ظرفیت تخریبی نامحدود و تهی از کمترین خصایل بازدارنده ی انسانی.ـ
برای چنین فردی که پذیرش اصل "برابری زن و مرد" حتی در مخیله اش هم نمی گنجید و کفر محض محسوب می شد، حالا در موضع رئیس یکی از بزرگترین زندانهای سیاسی تاریخ ایران، رودر روی زنانی قرار می گرفت که نه تنها خود او بلکه کل نظام و امام پلیدش را قبول نداشتند و حاضر به تسلیم هم نبودند و اتفاقآ بیشترشان هم مسلمان و موحد و مجاهد بودند. زنانی از طیفهای مختلف اجتماعی با گرایشهای متنوع سیاسی و با ویژه گیها، ظرفیتها، استعدادها و موقعیتهای ممتاز در حیطه و هاله زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی خود، در حالیکه متقابلآ حاجی رحمانی صرفنظر از منصب بادآورده ای که به چنگ آورده بود، در یک نگاه عادی فردی بود به لحاظ شخصی لمپن و بی سواد (تحصیلات در سطح ابتدایی)، و به لحاظ اجتماعی و سیاسی بی بته و بی پرنسیب.ـ

شاید مضحک و خنده دار به نظر بیاید، ولی حاجی رحمانی بدلیل همان عقده های روانی که به آن اشاره شد، حساسیت خاصی روی زنان قدبلند، با چشمان رنگی، با عینک و تحصیلات بالا داشت و آنان را رهبران و خط دهندگان اصلی مقاومت در بند و زندان به حساب می اورد و زودتر و بیشتر از دیگران آنان را تحت فشار و تنبیه قرار می داد. یکی از دلایلی هم که "شورانگیز" معمولآ در زمره ی اولین دسته تنبیهی ها قرار می گرفت همین امر بود.ـ

بهرروی انتقال بچه ها به شکنجه گاه "قبر" از بندهای مختلف و بخصوص بند ۸ ادامه پیدا کرد درحالیکه تا مدتها هیچکس نمی دانست آنها را کجا می برند و تا ماهها هیچ خبری از آنان نشد. طبعآ ملاقاتهای شان هم قطع شده بود و خانواده های شان نیز نگران و پریشان و سرگردان به هر جایی مراجعه می کردند تا خبری از بچه های شان به دست آورند ولی همه جواب سربالا می دادند. در مراجعه به قزل حصار می گفتند که آنها در اوین هستند و در اوین می گفتند: ما چنین زندانی اینجا نداریم، بروید قزل حصار... و این بخشی از ظلم و جوری بود که رژیم جبّار عمدآ بر سر خانواده های داغدار ومصیبت زده ی ما می اورد. شاید لازم به توضیح نباشد که برای یک زندانی دربند، تحمل درد و رنج شکنجه خودش بمراتب سهلتر و آسانتر از تصور دربدری و پریشان حالی خانواده و عزیزانش در بیرون از زندان می باشد و رژیم پلید به تجربه این را دریافته بود... البته برخلاف تصور و وعده ی حاجی رحمانی، بچه های قبرها نه تنها بسرعت نشکستند بلکه بسیاری شان ماهها در آن شرایط طاقت فرسا و درهم شکننده مقاومت کردند.ـ

نهایتآ در پی مراجعات، دوندگی ها و شکایات خانواده ها مبنی بر مفقود شدن تعداد زیادی از زندانیان و بی خبری از وضع جگرگوشه هایشان و همینطور در پی تضادهای حاد داخل رژیم، حدود تیرماه سال ۶۳ روزی هیئتی از دفتر منتظری (جانشین وقت خمینی) به طور سرزده به شکنجه گاه "قبر" می رود و با دیدن بچه های زندانی در آن شرایط غریب، مبهوت می شوند و گویا عکسهایی هم از آنها می گیرند. متعاقبآ برای جلوگیری از تشدید تنش و انتشار خبر این بیدادگری بی سابقه، قبرها را تعطیل و بچه ها را برای برگشت به بندهای عمومی، موقتآ در شرایط قرنطینه نگه می دارند.ـ

یکی از افراد هیئت منتظری، آخوند مجید انصاری، که در آن دوران در جنگ و دعوای جناحهای رژیم نقش میانه را بازی می کرد، در یک فرصت به "شورانگیز" نزدیک می شود و با تعجب و کنجکاوی خاصی که برایش قابل کتمان هم نبوده، در رابطه با قبرها، به آرامی از او می پرسد: شما چگونه این شرایط سخت را با چشم بند در سکوت و تنهایی مطلق برای ۷ ماه تحمل کردید!؟ و "شوری" با همان آرامش همیشگی میگوید:ـ
 "من تنها نبودم، در تمام این مدت خدا با من بود!" که آخوند انصاری با سکوتی طولانی در خودش فرو میرود... بعد از جمع آوری قبرها روزی آخوند انصاری در حضور ما در بند ۸ اعتراف کرد که شکنجه های روانی بکاربرده شده در قزل حصار (واحد مسکونی، قبر و قیامت، و..)، مبتنی برجدیدترین روش های شکنجه روانی بوده که عینآ توسط موساد، با کمترین آثار مشهود فیزیکی، انجام می گرفته است... بگذریم که این رژیم خود استاد تمام شکنجه گران دنیا می باشد.ـ

بهر حال بچه های قبرها از جمله "شوری" سربلند و سرفراز به بندهای عمومی برگشتند. در لحظه دیدار دوباره، خوشحالی ما غیرقابل وصف بود. نمی دانستیم به سمت کدامیک برویم. فورانی بود از عشق و عاطفه در میان اشکها و لبخندها... البته چهرهایشان فوق العاده تکیده و رنجور شده بود؛ ولی روحیه شان به ما درس مقاومت میداد. ۷
بعدها در بندهای تنبیهی اوین بازهم با "شوری" همراه بودیم؛ ضمن اینکه خواهر کوچکترش "مهری کریمیان" (زهرا) که قبل از دستگیری از دانشجویان فعال بشمار می رفت، نیز در کنارش بود. چقدر شخصیت و خصوصیات این دو خواهر، شبیه هم بود. هردو دنیایی از مهربانی و فروتنی بودند و آرامشی خاص در چهره شان موج می زد. از آن پس مهری، پرستار خواهر دلبند و دردمندش بود و در همه حال همراه و همرازش.ـ

در سال ۶۵ که در اوین به عنوان اعتراض به سپردن مسئولیتهای داخلی بند از جمله دارو، فروشگاه و .. به چند تواب خودفروش، همگی ازمراجعه به توابین مربوطه برای گرفتن داروهای خودمان و همینطور مواد و وسایل ضروری از فروشگاه زندان خوداری می کردیم، بیشترین فشارها به بچه هایی مثل شورانگیز می امد که می بایست داروهای مختلفی برای دردهای مستمرشان استفاده می کردند... ولی هرگز کوتاه نیامدند.ـ

سال ۶۶ هر وقت در راهروی سالن ۳ اوین کنار دیوار می نشستم تا روزنامه بخوانم، شوری را میدیدم که همچنان با آرامش و به آهستگی قدم می زد و هنوز با گذشت سالها، بعد از هر چند قدمی زانوی پایش بی اختیار خم می شد... ولی خودش هیچوقت در مقابل دشمن خم نشد. وقتی شورانگیز و خواهرش مهری را با هم در اوین می دیدم، بی اختیار یاد دوست عزیز دیگرم "مهری محمد رحیمی" و خواهر شجاعش سهیلا می افتادم...ـ
ـ
" مهرانگیز (مهری) محمدرحیمی" از بچه های مجاهدی بود که در خرداد ۶۰ دستگیر و به همراه تعداد زیاد دیگری از جوانان پرشور تهران در آن ایام طوفانی روانه زندان اوین شده بودند. چند سری از میلیشیاهای دستگیری اواخر بهار سال ۶۰ تا مدتها حتی از دادن اسمشان نیز خودداری کردند و برای صدا کردن همدیگر قرار گذاشته بودند که هر سلول یک نام خاص داشته باشد. مثلآ بچه های یک سلول هرکدام نام یک گل را بر خود نهاده بودند؛ همچون پیچک، یاس ... سلول دیگر نام پرندگان را انتخاب کرده بودند مثل گنجشک، پرستو، زاغی ... بچه های سلول دیگر نام شعرا را برگزیده بودند مثل حافظ، عطار، مولوی ... و یک سلول نام سبزیجات را انتخاب کرده بود.ـ
البته این اسامی سمبولیک تا آخر زندان شان و یا عمر کوتاه شان بعنوان نام دوم خاطره انگیزی بر روی آنها باقی ماند... یکی از آن بچه ها "مهری" بود که در اوان دستگیری در سلول شاعران، نام مستعار "عطّار"، از شعرای نامدار ایران زمین را برگزیده بود و بهمین دلیل در میان بچه های قدیمی به "مهری عطار" شهرت پیدا کرده بود. او طبع بسیار زیبایی در شعر داشت. اشعار بسیاری را خفظ بود و بیشترمواقع در محاوره ها و گفتگوهای صمیمی و خصوصی با بچه ها به زبان شعر و مشاعره صحبت می کرد که بسیار دلنشین و فرحبخش بود.ـ

سهیلا خواهر کوچکتر مهری هم که دانش آموز دبیرستان بود در مردادماه سال ۶۰ دستگیر شده بود. با این دو خواهر مهربان، متواضع، دوست داشتنی، مبارز و پر شور سالها در بندهای تنبیهی اوین و قزل حصار همراه بودم و چه لحظات تلخ و شیرینی را با آنها سپری کردم... سهیلا یکبار حول و حوش سال ۶۵ آزاد شد ولی در پی تلاش برای پیوستن به "ارتش آزادیبخش ملی ایران" در سال ۶۶ مجددآ دستگیر و بعد از پشت سر گذاشتن پروسه سخت بازجویی دوباره در اوین به سالن ۲ انتقال داده شد. بهار سال ۶۷ توانستم سهیلا را یکبار دیگر ببینم، همچنان روحیه بالا و شیطنتهای خاص خودش را حفظ کرده بود؛ در حالیکه خواهر ارشدش مهری در سالن یک اوین ـ(بند تنبیهی با اتاقهای دربسته) بسر می برد.ـ

آخرین ماه رمضان زندان را در سال ۶۷ با بچه ها در اوین بودم. دو سال بود که بدلیل ضعف جسمی و افت فشار خون قادر به گرفتن روزه نبودم؛ اما هرشب هنگام سحر با آن انسانهای پاک سرشت همراه می شدم و از بودن در کنار آنان احساس آرامش و سرشاری می کردم... در اواخر همان ماه از آن گلهای بی همتا به سختی جدا شدم و یکروز قبل از عید فطر از زندان بیرون آمدم...ـ


مدت کوتاهی بعد از آن در مردادماه همان سال، همه ی آن عزیزان بُرنا و دانا به حکم پیرکفتار خون آشام جماران، حلق آویز و سر به دار شدند
که در زمره ی آنان زنان جانفشانی بودند همچون دکتر شورانگیز کریمیان به همراه خواهر دلاورش مهری کریمیان، مهری محمد رحیمی و خواهر دلیرش سهیلا ... چهره هایی تابناک و درخشان، اخترانی از تبار خورشید...، دختران آفتاب با گلوبندی از شبق! در کبودی پررنگ بجامانده از طنابهای دار بر گردن های افراشته شان.ـ

گلوبندی از شبق ۸

چکاوک و پوپک
چشمه و عشق
مداری به سپیدی سحرگهان
سهیل و مهر
سجاده و تسبیح
دو آینه رو به رنگین کمان
دو آینه همرنگ باران
و پنج خط در امتداد عاطفه تابستان

آی مردان دشنه ها و تشنگی
از میان شما کسی آیا
نام خواهران گمنام برکه ها را بر بوم ماه خواهد نوشت
آوای دختران سرو و صنوبر را
در چنگل بکر ستیزه ها خواهد شنید
به شیران بیشه ها گفتم
آیا شما
فریاد مادران بکر شهامت و شمشیر را شنیده اید؟

آنان بی زخم خفته اند
ماهیان آب ها
همیشه، همیشه بی زخم مرده اند
و بر پیکر بی جان بادها
در این سکون بیکران
هرگز کسی زخمی ندید

آی دختران آفتاب
خواهران ستیزه و مهتاب
مادران بکر زلالی آب
گلوبند شبق رنگتان
در این فروغ جاودان مبارک باد


مینا انتظاری

----------------------------------
پانویس:ـ
1- در نسل کشی جنایتکارانه مقطع تابستان (۶۷) که به فتوی دیو جماران انجام گرفت در تمامی بندها و زندانهای زنان سراسر کشور فقط زنان مجاهد خلق آماج این قتل عام قرار گرفتند و در بندهای مردان علاوه بر هزاران زندانی مجاهد خلق، صدها زندانی مارکسیست نیز کشتار شدند.ـ

2- در قتل عام هولناک تابستان (۶۷) تمامی زنان زندانی مجاهد در سالن ۱ اوین در مرداد ماه بدار آویخته شدند. جاودانه فروغهایی همچون: اشرف احمدی، فروزان عبدی، فرح آقايان، مينا(قمر) ازكيا، مهناز اسماعيلی، حوريه اكبر نژاد، حوريه بهشتی تبار، مريم (سارا) پاكباز، منيژه تاج اكبری، فاطمه (ناهيد) تحصيلی، شهين جلغازی، ناهيد جليلی، پروانه جمشيدی، پروين حائری، محبوبه حاج علی، ليلا حاجيان، سهيلا (لیدا) حميدی، فرشته حميدی، زهره حیدری، شيرين حيدری، مهری درخشانی نيا، فريبا دشتی، فريده رازبان، سودابه (زهره) رضازاده، ناهيد زرگانی، فرح شكری، سهيلا شمس، سودابه (شهپر) شهپری، سوسن صالحی، شهره عرفانيان، اشرف (مريم) عزيزی، زهره عين اليقين، نيره فتحعليان، اشرف فدايی تبريزی، مهتاب فيروزی، شیرین فيض شندی، صنوبر قربانی اردستانی، مژگان كمالی، آذر كوثری، شهلا كوهستانی، فرنگيس كيوانی، مينا لطفی، مژگان لطيفی، فريبا لهراسبی، مهرانگیز (مهری) محمدرحيمي، مريم محمدی بهمن آبادی، مهدخت محمدی زاده، منظر مريدی، سرور مشهدی استرآبادی، فرحناز مصلی، سودابه منصوری، مريم مهاجر، منصوره نانسا، سيمين نانكلي، پروانه نورمحمد نوری، فاطمه زهرا نيكو اقبال، فرح وفائی زاده، پريوش هاشمي، صدیقه اِنسی، منصوره خسروآبادی، خیریه صفایی، فاطمه حمزه ایی، شکر محمدزاده، رقیه اکبری، زهرا (شهلا) عسکری، صالحه نورمحمدی، قدسی هواکشیان، گلی حامدی، تهمینه ستوده، رضیه آیت الله زاده شیرازی، زهره حاج میراسماعیلی، اکرم بهادری، شهربانو (اعظم) عطّاری، آسیه احمدزاده، طیبه حیاتی (انفرادی) و...ـ

3- در کشتار تابستان (۶۷) تمامی زنان مجاهد در سالن ۳ اوین در مرداد ماه سر به دار و جاودانه شدند. دلاورانی همچون: مریم گلزاده غفوری، فضیلت علامه، اعظم طاقدره، منیره رجوی، مهری و شورانگیز کریمیان، مهین قربانی، فریبا عمومی، میترا اسکندری، شهین پناهی، مهین حیدریان، محبوبه صفایی، سپیده(صدیقه) زرگر، ملیحه اقوامی، فهیمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، فرنگیس(گلی) کلانتری، شهناز آقانور، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی دهکردی، مریم ساغری، مهناز یوسفی، مریم توانائیان فرد، هما رادمنش، آسیه (مهناز) فتحی گوهردانه، طیبه خسروآبادی، آفاق دکنما، فريده صدقي، سيمين قدسی نيا، اشرف موسوی و ...ـ

4- در آن کشتار بیسابقه بخش زیادی از زنان ِ دربند مجاهدین، در سالن ۲ اوین نیز که بیشتر از بچه های "دستگیری مجدد" بودند بر دار شدند. زنان جانفشان و جاودانه ای همچون : سهيلا محمد رحيمي، مژگان سربی، مهری اقياني، زهرا بيژن يار، لیلی حسيني، آزاده طبيب، منيره عابديني، زهرا فلاحتی حاج زارع ، مهين قريشي، زهرا (محبوبه) كيايي، سهيلا مجاور، منصوره مصلحی، فرحناز ظرفچی، همدم عظیمی و ...ـ

5- علاوه بر اسامی بالا، در جریان آن کشتار بزرگ تعداد دیگری از زنان مجاهد اسیر در تهران که در مقطع قتل عام، یا تازه دستگیر شده و یا در انفرادیها و یا در زندان گوهردشت بودند و یا شماره بندشان در اوین بطور دقیق در دست نیست نیز جاودانه شدند که اسامی آنان در کتاب "قتل عام زندانیان سیاسی – انتشارات سازمان مجاهدین خلق" ذکر شده است. زنان پاکبازی همچون: نازی الفتی، عفت اسدی، بنفشه امین الدوله، پروین باقری، زهرا بهرامی، محبوبه پژمانفر، هما تهران تاش، لیلا (مریم) تهوری، میترا جلالی، زهره جمشیدی، سهیلا حاج اکبری، زهره حاج محمدی، زهرا حمیدی، فرح حیدری، شهین حیدری، زهره حیدری، طاهره داوودی، فاطمه رجایی پور، فاطمه رضاسلطانی، پری رحیمی، سهیلا رحیمی، شیرین رشنو، مینا زکی، حکیمه سلمانزاده، فرح سخایی، افسانه سینا، سیما شریعتی، پریوش صادق بیگی، صنوبر صبوری، آذر (صدیقه) سلیمانی، اشرف معزی، نسرین کاکائی، پروین امیری، مینو محبیان، لیلا مدائن، مرضیه قبادیان، کتایون غزنوی، فرزانه غیومی پور، مهناز نوری نیک، اعظم السادات نسبی، ناهید نامور، زهرا سلیمی، زهره سلیمی، زهرا (رویا) خسروی، فریده گوهرنیا، مهوش ملایری، نسرین نامور، هاجر نامور، فاطمه نجف آبادی، فخری نسیم، فریبا نیکو، مریم (فخری) واحدی، پروین هاشمی، مهدخت هاشمی و ...ـ

6- چند ماه بعد از اتمام پروسه دهشتناک قتل عام تابستان (۶۷) ، دو تن از زندانیان شریف در بند زنان اوین بنام رفعت خُلدی (مجاهد) و سهیلا درویش کهن (فدائیان اکثریت)، در اثر تألمات جانکاه عاطفی و تبعات سنگین روانی از دست دادن عزیزان و همبندان و فشار زندان، دست از جان خود شستند و خودکشی کردند. یادشان گرامی باد.ـ

7- استادان و دانشجویان هم دانشگاهی "دکتر شورانگیز کریمیان" در اروپا، طی دوران اسارتش در حد توانشان برای نجات جان وی، از طریق مجامع حقوق بشری و دیپلماتیک تلاشها و پیگیریهای کردند که به جایی نرسید. چرا که ملایان حاکم از روز اول در رابطه با اپوزیسیون برانداز خود کوچکترین مسامحه ومماشاتی نمی کردند. دریغا که حتی یکی از محافل و مجامع فرهیخته و فرزانه علمی و فرهنگی و اکادمیک و دگراندیشان صلح دوست و انسان دوست و فمنیست و نهادهای مستقل یا دولتی شیفته دموکراسی در داخل! و خارج کشور..."شورانگیز" و یا هزاران سالار زن دیگر همچون شورانگیز را برای یکی از آنهمه جوایز قلمی و رقمی و مالی و مدالی و نوبلی... حتی بطور سمبلیک کاندید هم نکردند!ـ

8- از سروده های زندان بعد از کشتار تابستان شصت و هفت در رثای سهیلا و مهری محمد رحیمی.

9- مجاهد خلق هوشنگ محمدرحیمی دانشجوی مهندسی معماری پلی تکنیک تهران، با ده سال سابقه زندان، در سال هفتاد و یک توسط نیروهای امنیتی رژیم ربوده شد و سر به نیست گردید. مقامات رژیم حتی مسئولیت دستگیری وی را نپذیرفتند؛ حال آن که وی در دادستانی انقلاب خیابان معلم دیده شده بود. برادر دیگرشان "عزیز محمدرحیمی" از فعالین چریکهای فدایی خلق، در مرداد سال شصت دستگیر و تیرباران شد. خواهرزاده آنها حسین مجیدی نیز در همان تابستان سال شصت به جرم هواداری از مجاهدین خلق، در سن پانزده سالگی دستگیر و در زیر شکنجه در زندان اوین به شهادت رسید.



.
ـ

-

--------1
---------------------------------------------------------------------------------------------------

شراره های شصت وهفت! - بخش دوم


شراره های شصت و هفت

(بخش - دوم)

اولین نام در شبانگاه قتل عام: مریم گل


هر از چند گاهی که درِ ورودی بند معروف ۸ زندان قزلحصار باز می شد و یک سریِ جدید زندانی، باصطلاح برای تنبیه بیشتر به این بند منتقل می شدند، "حاج داوود رحمانی" رئیس لومپن قزلحصار دم در می ایستاد و با لات بازی و لودگی خاص خودش به صف بچه های تازه وارد تیکه می انداخت و می گفت: " نیروهای بالنده به پیش! اینجا منطقۀ آزاد شدَس، همه منافق و سر موضعند، برید به پیوندین به تاریخ!"... بچه های تنبیهی معمولآ از بندهای دیگر زنان در قزلحصار و یا مستقیمآ از اوین راهی این بند می شدند.

"مریم گلزاده غفوری" جزو یکی از همین سریها بود که اوایل سال ۶۲ به جمع ما در بند ۸ پیوست. او در سال ۶۱ بهمراه همسرش "علیرضا حاج صمدی" در ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر شده و به حبس سنگین محکوم گردیده بود. در همان اولین برخورد توجهم را جلب کرد. شاید به خاطر نام خانوادگیش بود چون همه ما میدانستیم که دو برادر دلیرش، صادق و کاظم، در سال ۶۰ بفاصله دو هفته تیرباران شده بودند. 

مریم همچنین فرزند دکتر علی گلزاده غفوری (دارای دکترای حقوق قضایی از دانشگاه سوربن فرانسه)، از روحانیون مترقی بود که در اولین انتخابات نمایندگی مجلس بعد از انقلاب، علیرغم تقلبات گسترده دزدان انقلاب، بعد از پدر طالقانی بالاترین رأی تهران را آورده بود؛ ولی خیلی زود در اعتراض به سیاست های ارتجاعی حاکمیت از آنان تبری جست و خانه نشین و منزوی گردید.

مریم جوانی آرام و متین با لبخندی دوست داشتنی بود. از آنجائیکه هم در سلول و هم در بند چند مریم داشتیم، برای انکه بتوانیم بچه ها را راحت تر صدا کنیم و مشکل مشترک بودن نام آنان را حل کرده باشیم، در اینجور موارد فی البداهه با اضافه کردن یک پسوند، اسامی آنان را از هم تفکیک می کردیم. بنابراین وقتی مریم گلزاده وارد سلول شد، بی اختیار با بچه های سلول مان مثل مهین قربانی، فریده رازبان، زهرا شب زنده دار... گفتیم "مریم گل!"، که او هم با لبخند زیبایش به علامت رضایت سر فرود آورد و از آن پس مریم گل صدایش می کردیم. 
همچنان که در اوین "مریم توانائیان فرد" را "مریم توانا" صدا می کردیم. یکی دیگر از بچه های بند ۸  را هم "مریم شین" صدا می زدیم، گاهی اوقات هم که سر به سرش می گذاشتیم، "شین جون" خطابش می کردیم! "مریم شین" دانشجوی سالهای آخر دندانپزشکی بود، به همین دلیل گاهی اوقات برایمان "چک آپ" مجانی دندان هم راه می انداخت! ابزار کارش فقط یک سنجاق قفلی بود که آن را از وسط باز و با نوک تیزش دندانهایمان را چک می کرد به اضافه رهنمودهای لازم برای سلامتی دهان و دندان... چون در آن دوران، دکتر رفتن بچه های بند خودش مکافاتی بود و تا به حال ِ مرگ نمی افتادیم خبری از بهداری زندان نبود.

بندی داشتیم با حداقل امکانات. دائم زیر تنبیه بودیم و فشار مداوم... و این در صورتی بود که خوش شانس میبودیم و به مکان و شرایط بدتری منتقل نمی شدیم. همان طور که مدتی بعد تعداد زیادی از بچه ها مثل مهدخت محمدیزاده، شهین جلغازی، دکتر شورانگیز کریمیان، ناهید تحصیلی، اعظم حاج حیدری، فریده صدقی، مریم(سارا) پاکباز، مریم محمدی، سپیده زرگر، مریم شین، مادر منصوره، لعیا و... به شکنجه گاه "قبر و قیامت" منتقل شدند و ماهها در جایی به اندازه تابوت در بین تخته های چوبی با چشم بند و در سکوت مطلق مثل میخ به زمین چسبیده شدند.

سرانجام بعد از تغییراتی که در چهارچوب تضادهای درونی رژیم و در کادر سرپرستی زندانهای مرکزی ایجاد شد (رفتن باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری در زندان)، از اواسط سال ۶۳ بتدریج تمامی بچه ها از"قبرها" و بندهای تنبیهی و همینطور انفرادیهای گوهردشت به بندهای عمومی منتقل شدند و به دنبال آن رفرم و اصلاحات محدود و کوتاه مدتی در فضای عمومی زندانها شکل گرفت. مثلآ تعدادی از کتب علمی،تاریخی، فلسفی و.. و همینطور کتابهای درسی و تحصیلی دوره ی دبیرستان اجازه ورود به زندان یافت. بچه ها هم که تشنه خواندن و تحصیل و مطالعه بودند.

از آنجائیکه تعداد زیادی محصل در هر بندی داشتیم که امید داشتند روزی در بیرون زندان بتوانند ادامه تحصیل بدهند، برنامه فشرده درسی-آموزشی به وسیله خود بچه ها در دستور کار روزانه ی بند قرار گرفت و کلاس های مربوطه نیز به ابتکار بچه ها در اتاقها، راهروها و هواخوری بندها به راه افتاد. هرکس هرچه می دانست به دیگران آموزش می داد.

"مریم گل" دانشجوی رشته ریاضی بود، بهمین دلیل روزانه چندین کلاس آموزش جبر و مثلثات و هندسه و ریاضیات جدید داشت. او علیرغم گردن درد و کمر درد شدید ناشی از آرتروز حاد گردن،  که حاصل فشار و آزارهای مستمر دوران بازجویی و شرایط تنبیهی بود، با بستن گردنبند طبی و گذاشتن یک تخته چوبی در پشت کمرش، روزانه چندین کلاس کنار دیوار هواخوری و یا در سلول برای بچه های دانش آموز تشکیل می داد. وقتی می دیدم با آن سختی نشسته و به شاگردان کلاسش با حوصله و با جدیت درس می دهد، در حیاط بند ۴ که از مقابلش می گذشتم، برای اینکه بخندانمش سر به سرش می گذاشتم و بهش می گفتم: "آخه تو با اون گردن شکسته ات روزی چندتا قضیه هندسه و فرمول جبر باید ثابت کنی!؟" می خندید و می گفت "بچه برو کلاس رو بهم نریز!"...

کلاسهای مختلفی در بند دائر شده بود که هر کدام از یکنفر تا چند نفر شاگرد داشت. "ناهید زرگانی" که دانشجوی شیمی و "شیرین حیدری" که دانشجوی داروسازی بودند، هردو شیمی درس می دادند. "زهرا شب زنده دار" که دانشجوی پزشکی بود، زیست شناسی درس می داد و "فرح" که دانشجوی مهندسی مکانیک بود، فیزیک تدریس می کرد. "فریده رازبان" که فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی بود، زبان انگلیسی آموزش می داد و "شهرنوش پارسی پور" نویسنده مترقی و "ژینوس" که هردو تحصیلکرده کشور فرانسه بودند، زبان فرانسه تدریس می کردند و الی آخر... خلاصه همگی هم درس می دادیم و هم درس می گرفتیم. همه هم معلم بودیم و هم شاگرد. روزانه ده دوازده ساعت برنامه مطالعاتی داشتیم چون می دانستیم که این فرصت و فرجه کوتاه خواهد بود و البته غنیمت، پس باید سریعآ تجدید قوا میکردیم!

آقای گلزاده غفوری، پدر مریم، به عنوان اعتراض به شرایط موجود، هیچگاه به پشت در زندان برای ملاقات فرزندانش نیامد و تنها مادر آنان می امد. بهمین دلیل در همان ایام به اصطلاح "رفرم"، پاسدارها یکبار مریم و برادر بزرگترش را که در بند مردان بود برای دیدن پدر، تحت الحفظ به یک مرخصی یکی دو ساعته بردند. وقتی مریم بازگشت به دورش حلقه زدیم و حال خانواده را پرسیدیم. در جواب گفت پدرش غمگینانه در اتاق خود کنار طاقچه ای نشسته بود که روی آن عکسهای دو فرزندش (که درسال ۶۰ اعدام شده بودند) قرار داشت... حالا سال ۶۴ بود، مریم و همسرش علیرضا حاج صمدی که محکوم به حبس ابد بود و برادر بزرگتر مریم هر سه در زندان بودند... ایکاش داغ و فِراق این خانواده به همین جا ختم می شد...

حدس ما درست بود و رفرم محدود زندان بسیار کوتاه. از اواخر سال ۶۴ دسته دسته برای تنبیه مجدد روانه ی اوین شدیم. در آنجا نیز بارها و بارها در بندهای مختلف تنبیهی جابجا شدیم و "مریم گل" هم طبق معمول در صف و دسته ی اول تنبیه... ازبدو ورود به اوین ضرب و شتم بچه ها آغاز شد، یا توسط پاسدارهای هار و یا بوسیله خائنین تواب زندان. این بار در داخل بند نیز امنیت نداشتیم. 
مسئولین رذل زندان، خائنین خودفروش را که انگشت شمار هم بودند، علاوه بر جاسوسی، دستشان را برای هرگونه توهین و تهاجم به ما باز گذاشته بودند تا از طریق انان، بعنوان آلت فعل دژخیمان، در داخل بند از زندانیان مقاوم به اصطلاح زهر چشم بگیرند.

توی آن شرایط به طور خاص در رابطه با بچه هایی مثل مریم گلزاده و منیره رجوی به دلیل موقعیت خانوادگیشان حساسیت بیشتری بود و فشارمضاعفی هم اِعمال می شد. به هر روی جمع ما نیز ضمن مرزبندی قاطع با توابین، بدفاع از خود و ایستادگی در مقابل آنان پرداختیم. حتی تا مدتها از گرفتن داروهایمان و وسایل ضروری فروشگاه و... که سردمداران زندان مسئولیتش را در آن مقطع به همین توابین آدم فروش داخل بند سپرده بودند، بعنوان اعتراض خودداری می کردیم.

سال ۶۵ شرایط زندان بسیار سخت و سنگین بود و وضعیت تآمینی بچه ها روز بروز بدتر می شد. بهمین دلیل جمع مجاهدین بند که منسجم تر بودیم، تصمیم گرفتیم برای اعتراض به شرایط ناامن بند و انعکاس آن به بیرون زندان، دست به اعتصاب بزنیم و به ملاقات خانواده هایمان نرویم. برای اعلام این موضوع چند نفر از بچه ها را به نمایندگی از طرف جمع برای ملاقات فرستادیم که "مریم گل"، فرزانه (ضیاء میرزایی)، محبوبه (صفایی) و... در ملاقات این موضع بچه ها و علت اعتصاب را برای خانوادها توضیح دادند. خانواده ها نیز هرچند نگران و پریشان، ولی مثل همیشه با جان و دل، خودشان را به آب و آتش می زدند و به هر دری می کوبیدند وتا به آخر پیگیر این مسئله می شدند، که معمولآ به دستگیری تعداد زیادی از آنان نیز منجر می شد.

بالاخره پس از چند ماه و بعد از مدتها کش و قوس، با جابجایی های بعدی، دیگر توابی در بند باقی نماند و برای مدتی در داخل بند به حال خودمان گذاشته شدیم. تابستان سال ۶۶ در بند ۳۲۵ دوباره برنامه ورزش جمعی و تمرین و مسابقه والیبال بطور روزانه برقرار کردیم. "کاپیتان فروزان عبدی" عضو تیم ملی والیبال زنان ایران، پیشتاز تمرینات و مسابقات والیبال ما بود... 
"مریم گل" که گردن درد و کمر درد شدید داشت، معمولآ بهمراه منیره (رجوی)، مادر اشرف (احمدی)، اعظم طاقدره (که بخاطر شدت شکنجه های دوران بازجویی بعد از سالها هنوز آثار و دردهای مداومش را با خود داشت)، مهین قربانی (بدلیل کمر درد) و... درزمره تماشاچیان ومشوقین بازیهای ما بودند. حتی موقع ورزش جمعی در صبح زود، مریم تنها در چند حرکت نشسته با ما همراهی می کرد؛ آنهم برای اینکه در برنامه ی جمعی بچه ها حضور داشته باشد. البته خوب می دانستیم دیر یا زود بهای سنگینی را برای این گونه فعالیتهای جمعی باید بپردازیم.

پائیز ۶۶ به همراه "مریم گل" و بسیاری دیگر از یاران به سالن ۳ اوین منتقل شدیم ضمن اینکه بخش بزرگتری از مجاهدین دربند، به سالن ۱ (بند تنبیهی با اتاقهای دربسته) و سالن ۲ منتقل شده بودند. سالن ۳ ، بند تنبیهی بود با ترکیبی از بچه های مجاهد در یک جمع کاملآ منسجم و منضبط و سرموضع، و طیفی از بچه های مقاوم مارکسیست با گرایشهای سیاسی مختلف و گاهآ متضاد که در آن دوره نماز نمی خواندند و سرموضع محسوب می شدند و همینطور یک جمع ۲۰ ـ ۲۵ نفره از بانوان بهایی که مورد احترام همه ما بودند.

در بدو ورود به سالن ۳  به دنبال اعتراض به یک مسئله صنفی (عدم تمایل بچه ها برای دریافت جیره غذایی در بیرون از بند) و فشار مسئولین زندان، تقریبآ تمام بند، بجز همبندان بهایی (که همواره یاور و حامی ما در بند بودند ولی لزومآ موضعگیری سیاسی نمی کردند)، دست به اعتصاب غذای طولانی زدیم که بیشتر از دو هفته طول کشید. به هرحال در موضعگیری ها و حرکات اعتراضی خود، گاه به خواسته هایمان می رسیدیم و گاه مجبور به تغییر شیوه در مقابل زندانبانان می شدیم. این رسم همیشگی زندانیان سیاسی بوده که در نهایت برای مقابله و ایستادگی در این جنگ نابرابر، از سلامتی و جان خویش مایه بگذارند.

در همان ایام اسامی تک تک بچه های مجاهد بند برای بازجویی خوانده شد واز همۀ ما سوالات مشخصی در مورد میزان حکم و نظراتمان در مورد سازمان شد. بدون این که با هم از قبل مشورتی کرده باشیم، تقریبآ همگی، اتهام و جرممان را مجاهد یا مجاهدین و یا سازمان گفته بودیم که در فضای زندان و سیستم قضایی رژیم در آن دوران به مثابه امضای حکم اعداممان تلقی می شد... سال ها بود که پابپا و دوشادوش هم متحد و یکپارچه در مقابل رژیم غدار ایستادگی می کردیم و حالاهمچون تنی واحد یک دل و یک جان شده بودیم. هر چند هیچکس نمیدانست که جلادان عمامه بسر،چه خوابی برایمان دیده بودند...

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ خواندند که با تمام وسایل آماده خروج از بند باشم برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می دانستم به کجا می روم و قضیه از چه قرار است ونه می توانستم به راحتی از آنهمه گلهای در حصار و یاران با وفا جدا شوم... در راهروی بند بچه ها با عجله به صف شدند، تک تک آنها را در آغوش می گرفتم و می بوسیدم. از کدامیک باید خداحافظی می کردم؟ از اعظم (طاقدره) یا فضیلت (علامه) که هنوز بعد از هفت سال آثار شکنجه با شلاق و کابل بر کف پاهای آنها بود؛ یا مهری و خواهرش شورانگیز (کریمیان) که بر اثر شکنجه های سالیان به سختی راه میرفت.

از آغوش تک تک بچه ها به سختی کنده می شدم. به "مریم گل" رسیدم قدش بلندتر از من بود. به گردنش آویزان شدم و خواستم طبق معمول سر بسرش بگذارم و چیزی بگویم که بخندد؛ اما بد جوری کم آوردم چون مثل ابر بهاری اشکم جاری شد. همانجور که به او چسبیده بودم و او اشکهایم را پاک می کرد گفت: "دوباره که کلاس رو بهم ریختی!"...

به دوست خوبم مهین قربانی رسیدم؛ دانشجوی دانشگاه تربیت معلم. طبق معمول دو مشت آرام به شانه های هم زدیم و روبوسی کردیم. مهین از خانواده ای زحمتکش و دختری مقاوم، فروتن و خودساخته بود. عادت نداشت احساساتش را به سادگی بروز دهد. فقط با لبخندی همراه با حلقه ای اشک در چشمان درشتش گفت " ۷ سال با هم بودیم و قرار بود تا آخر با هم باشیم، پس مارو فراموش نکن". در جوابش گفتم: مطمئن باش هر جای دنیا هم که باشم در کنار شماها هستم...

به منیره رجوی رسیدم؛ با همان متانت همیشگی. با صورتی خیس بوسیدمش. زیر گوشم زمزمه کرد: امیدوارم هرچه زودتر بتونی برادرت را ببینی و سلام من را هم به "مسعود" برسون و بگو که همیشه در قلب منی و خیلی مشتاق دیدنش هستم. با بغض گفتم: خودت بزودی میایی و شخصآ اینکارو می کنی (اشاره من به اتمام حکمش در ۳ یا ۴ ماه بعد یعنی آبان ۶۷ بود). با لبخند تلخی گفت: فکر نمیکنم با این نام فامیلی اینها دست از سر من بردارند... منیر واقعآ حق داشت او یک گروگان مظلوم ولی سرفراز بود...

فریبا عمومی را که هرازگاهی ترنم نغمه های زیبایش مونس لحظات شادی مان بود در آغوش گرفتم و بوسیدم. او بعد از شهادت خواهر بزرگترش "منصوره" در زیر شکنجه، تنها فرزند خانواده بود و پدر و مادر داغدارش هفت سال متوالی برای ملاقات او از اصفهان به تهران می امدند...

فردین(فاطمه) مدرسی هم که از کادرهای حزب توده بود، طبق معمول ساده و فروتن با موهای سراسر خاکستری توی صف بچه های بند برای خداحافظی ایستاده بود. او مدتها بود که زیر حکم اعدام قرار داشت. بوسیدمش و برایش آرزوی سلامتی کردم. میدانست که چقدر نگرانش بودیم... در ورای همۀ اختلافات خطی و سیاسی، آنجا همه ی ما رودروی رژیم سرتاپا جنایت، در یک صف و هم بند بودیم. (3)

صف بچه های بند همچنان ادامه داشت. می بوسیدمشان وبا یک دنیا خاطره از کنار تک تکشان عبور میکردم. میترا اسکندری، شهین پناهی، مهین حیدریان، محبوبه صفایی، سپیده(صدیقه) زرگر، ملیحه اقوامی، فهیمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، فرنگیس(گلی) کلانتری، شهناز آقانور، مری دارش (4)، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی دهکردی، مریم ساغری، مهناز یوسفی، مریم توانائیان فرد، هما رادمنش، مهناز فتحی، طیبه خسروآبادی، رفعت خلدی، آفاق دکنما، ...

بعدها فهمیدم که وقتی نهایتآ حکم اجازه خروج موقت من از طرف دادستانی صادر و به زندان میرسد، "حسین زاده" مسئول اوین که همیشه تأکید می کرد: هیچکس از سالن ۳ پایش به بیرون نخواهد رسید، ظاهرآ برای به کرسی نشاندن حرف خودش، مرا ابتدا از سالن ۳ به مدت دو روز به انفرادی فرستاد و بعد هم ۴۸ ساعت به سالن ۲ منتقل کرد تا از آنجا حکم مرخصی من از زندان به اجرا گذاشته شود.

آنشب توی سلول انفرادی با همان لباس و مانتوی که بوی عطر عزیزان همبندم را میداد تا صبح بدیوار تکیه دادم و بی صدا سوختم و اشک ریختم... نمی دانم چرا، ولی خیلی نگرانشان بودم... شاید هم فکر می کردم دیگر آنها را نخواهم دید... هنوز هم آن مانتو را به یادگار دارم...
وقتی درمرداد ماه، فرمان و فتوی قتل عام زندانیان سیاسی توسط جلاد جماران صادر شد، زنان مجاهد خلق پیشقراولان آن کاروان پر شکوه شدند. آنها بر سر جوانی و جان خویش چانه نزدند و در مقابل فاشیسم مذهبی سر فرود نیاوردند... از آن جمع مجاهدین سالن ۳ اوین هیچکس زنده نماند تا جزئیات داستان آن نسل کشی را برای نسل فردا تعریف کند. "آنان چون تنی واحد بودند و همه با هم رهسپار شدند".

 
دوستان همبند مارکسیست به عنوان شاهدان آن جنایت در خاطرات خود از آن ایام نقل می کنند که شروع و آغاز آن قتل عام هولناک در شبانگاه ۴ مرداد و با احضار اولین دسته از زنان مجاهد خلق انجام گرفت و اولین نامی که خوانده شد "مریم گلزاده غفوری" بود (5)... روزهای متوالی بچه های مجاهد را به تناوب و دسته دسته از بند خارج کردند که دیگر هرگز بازنگشتند... 

تنها مجاهدی که در بند ۳ جا مانده بود، مهین قربانی بود. او که سمبل بردباری و خویشتنداری انقلابی بود، حالا در فِراق یارانش سخت بی تاب و گریان بود و تنها آرزویش "رفتن"... وقتی بالاخره نامش را خواندند، به سرعت آماده شد و "دوان دوان" به سوی یاران سر به دارش در کاروان عشق شتافت...(6)

 شنیدم که پدر "مریم گل" هنوز بعد از سال ها رفتن گل مریمش را باور نکرده است. شاید حق داشته باشد. آخر ما هم هنوز بعد از این همه سال پرپر شدن "مریم گل" و هزاران گل زندانی دیگر را ظرف چند روز و چند هفته باور نکرده ایم. بهمین دلیل "نه می بخشیم و نه فراموش میکنیم" و تا ابد تکرار میکنیم:
"خمینی ای غارتگر باغ گلها، ننگ و نفرین ابدی بر تو و همدستان تو باد"

مینا انتظاری
مرداد ۱۳۸۶
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

1-  در قتل عام تابستان ۶۷ تمامی زنان مجاهد سالن ۳ اوین در مرداد ماه به دار آویخته شدند. دلاوران سر به داری همچون: مریم گلزاده غفوری، فضیلت علامه، اعظم طاقدره، منیره رجوی، مهری و شورانگیز کریمیان، مهین قربانی، فریبا عمومی، میترا اسکندری، شهین پناهی، مهین حیدریان، محبوبه صفایی، سپیده(صدیقه) زرگر، ملیحه اقوامی، فهیمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، فرنگیس(گلی) کلانتری، شهناز آقانور، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی دهکردی، مریم ساغری، مهناز یوسفی، مریم توانائیان فرد، هما رادمنش، مهناز فتحی، طیبه خسروآبادی، آفاق دکنما، فريده صدقي، سيمين قدسی نيا، اشرف موسوی......

2-  یکی از دوستان فدایی همبندم از قول مجاهد شهید "مهین حیدریان" نقل می کند که مهین در آخرین روز حضورش در بند و قبل از پیوستنش به کاروان قتل عام به او می گوید: "..اگر روزی از شهر زادگاهم اراک گذر کردی پیغام مرا به خانواده ام برسان و بگو که این راه انتخاب خودم بود..."

3-  فردین(فاطمه) مدرسی عضو هیئت تحریریه نشریه حزب توده که چند سال زیر حکم قرار داشت، سرانجام در سال ۶۸ به کاروان شهدای خلق پیوست.

4-  "مری دارش" از اعضای حزب طوفان و از همبندان خوبمان در زندان بود که سالها شرایط سخت زندان را تحمل کرد. ولی چند سال بعد از آزادی در یک تصادف اتومبیل در ایران کشته شد.

5-  کتاب "یادهای زندان" نوشته فریبا ثابت، انتشارات خاوران سال ۱۳۸۳ - در صفحه ۹۸ـ۹۹ چنین نقل می کند: 
« ۴ مرداد است. هوا هنوز کاملآ تاریک نشده، در آهنی بند به صدا در میاید. کمی بعد باز میشود. سه چهار پاسدار زن، چادر بر سر وارد میشوند... با یکدیگر پچ پچ میکنند و می خندند. محمدی نگاهی تمسخرآمیز به زندانیان میاندازد و در گوشی چیزی به جباری میکوید. جباری نیشخندی میزند... صدای محمدی سکوت مرگبار بند را میشکند – مریم گلزاده غفوری، فضیلت... فریبا... فرزانه... با چادر و چشم بند زود آماده شوند. هر چهار مجاهد محکوم به حبس ابد. از حکم سنگین ها شروع کرده اند. صدایی از کسی بر نمی آید... محمدی دوباره فریاد میکشد: مریم... فریبا...- به سوی اتاقها چند قدم جلو میایند. هر ۴ نفر حالا در راهرواند. مریم، مثل همیشه لبخند بر لب دارد. گوئی میخواهد خداحافظی کند. به کجا میبرندش؟ چرا میخواهد خداحافظی کند؟...»

6- همان منبع صفحه ۱۰۳ـ۱۰۴:
 « تقریبآ همه مجاهدین بند ما را برده اند. بعضی از اتاقها که تعداد مجاهدین زیاد بود تقرببآ خالی شده است. اما هنوز مهین را صدا نزده اند. غمگین و افسرده است. گیسوان اش بیش از گذشته سفید شده اند. بیشتر در حال قدم زدن است و با کسی حرف نمیزند و اغلب در اتاق میگرید... بچه ها سعی میکردند او را دلداری دهند. اما مهین تنها یک آرزو داشت «رفتن»! -صدایی در بند می پیچد: «مهین»! چشمان آخرین مجاهد بند ما برق میزند. احساس آسودگی میکند. به سرعت به اتاقش میرود. چادرش را بر میدارند، حتی حوصله جمع کردن لباس هایش را ندارد. عجله دارد، میخواهد به آنهایی که رفته اند بپیوندد...»

7-  همسر با وفای مریم گلزاده، "علیرضا حاج صمدی" نیز در مردادماه ۶۷ سربه دار شد.

8-  آخرین حکم مریم در مقطع قتل عام، دوازده سال حبس بود. 

9-  لازم به یاداوری است که این مقاله برای اولین بار سال ۱۳۸۶ منتشر گردید و در این فاصله متاسفانه دکتر گلزاده غفوری، در دی ماه ۱۳۸۸ چشم از جهان فروبست.ـ

------------------------------------------------------------------------------------

About Me