برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

مریم در مقابل هیئت مرگ


مریم در مقابل هیئت مرگ!


وقتی در نوار صوتی دیدار محرمانه اعضای «هیئت مرگ» با آقای منتظری در آن مرداد تب دار، صدای آخوند حسینعلی نیّری سردژخیم کمیسیون مرگ را شنیدم احساس غریبی به من دست داد... این همان ملّای پلیدی بود که در زمستان سال سیاه شصت، حاکم شرع دادگاه چند دقیقه ای من هم بود. کسی که با تحکُم اجازه نمیداد حتی در همان بیدادگاه، حرفی بزنم و دفاعی از خودم بکنم. آن ایام سرنوشت نسل ما البته یا پشت دیوار بند ۲۴۰ با رگبار جوخه مرگ تعیین میشد یا در اتاق های شکنجه و با حکم شرعی «ضرب حتی الموت» تمام میکردیم و یا بقول خودش «مشمول رحمت و عطوفت امام» میشدیم و بجای صف اعدام، موقتآ! برای سالیان راهی بندهای مخوف زندان میشدیم.

در این نوار اما صدا و کلام آن آخوند خونخوار حکایت دیگری داشت... صدا همان صدایی بود که من هم قبلآ در بیدادگاه شنیده بودم ولی حالت و تُن آن صدا، مثل قبل نبود. البته او در آن جلسه محرمانه با اینکه بر پشته ی از کشته های هفت ساله تکیه داشت و بقول خودش در تمام روزهای آن مرداد تب دار نیز، از صبحگاه تا پاسی از شب همراه با پورمحمدی و رئیسی و اشراقی... بلاوقفه مشغول کشتار بودند و حتی همان روز هم، قبل از آمدن به قم تعدادی را محکوم به اعدام کرده و دار زده بود، و تازه دویست جان ناقابل دیگر را هم نقدآ برای کشتن دم دست داشت... با این حال صدای او دیگر نه تنها حالت یک فاتح را نداشت بلکه مستأصل و درمانده شده بود و در برابر مقاومت مظلومانه سربداران ۶۷ و بخصوص دختران مجاهد دربند به سختی شکست خورده بود و بقول خودشان «به التماس افتاده بودند».

از آن جمع مجاهدین دلاور زندان که سالها با هم دربند بودیم، این روزها یک چهره دوست داشتنی از همان یاران سربدار و یکی از آن «دختران آفتاب» و «خواهران ستیزه و مهتاب» بدلایلی برایم جلوه و جاذبه خاص تری دارد. مجاهدی به لطافت «گل مریم» در جمع دوستانش، و «پاکباز» و بی باک در مصاف با دشمنانش... و چه اسم زیبا و برازنده ای داشت: مریم پاکباز


مریم عزیز در زمره همان دختران شجاع و وفاداری بود که در جریان «نسل کشی» تابستان ۶۷ در زندان اوین، اعضای هیئت منتخب خمینی در برابر اراده و ایمان و آرمان والایشان به ستوه آمدند و به زبان رئیس «هیئت مرگ»، دژخیمان در مقابلشان به التماس افتادند که فقط دوخط بنویسند «سازمان محارب منافقین» را قبول ندارند... ولی نکردند.

مریم نازنین که در زندان بیشتر او را «سارا» صدا میکردیم متولد ۱۳۴۲ و دختری روشنفکر و تیزهوش بود که بعنوان یک دانش آموز ممتاز بصورت جهشی در سن ۱۴ سالگی موفق به کسب دیپلم ریاضی با معدل عالی میشود. این ایام همزمان میشود با موج تحولات اجتماعی سالهای ۵۶ - ۵۷ و آشنایی او با مجاهدین خلق و دیگر جریانات سیاسی و همینطور دیدارش با پدر طالقانی ... بخصوص اینکه پدرش بعنوان یک متخصص مخابرات و از پیروان قدیمی دکتر محمد مصدق، نقش خاصی در فضای سیاسی خانه شان داشت. این چنین بود که مریم عزیز در فردای بهمن ۵۷ و در همان سنین نوجوانی، بلافاصله بعد از جذب در روابط تشکیلاتی مجاهدین، زندگی شخصی خودش را وقف آزادی مردم محروم میکند و حتی از ادامه تحصیل و دانشگاه نیز صرف نظر میکند.

فعایتهای سیاسی و اجتماعی او بیشتر در جنوب تهران و محلات نازی آباد، خانی آباد و یاخچی آباد و ... بود که با سری پرشور و دلی سرشار از انگیزه های مردمی در تمام صحنه های مبارزه با مرتجعین تازه بقدرت رسیده حضور فعال داشت و باعث تشویق دختران و زنان جوان و زحمتکش به دفاع از حقوق انسانی خودشان میشد. در پخش اعلامیه، توزیع نشریات مجاهدین، شرکت در تظاهرات علیه حزب چماق بدستان و روشنگری علیه ارتجاع حاکم و دفاع از آزادیهای سیاسی و مدنی... همیشه و همه جا همراه با یارانش تلاش میکرد و بارها توسط چماقداران حزب الله و پاسداران کمیته مورد ضرب و شتم قرار گرفت و زخمی و خونین به خانه آمد.

علاوه بر اینها، مطالعات متنوع او در همان سنین نوجوانی و اشتیاق وافر او برای دانستن بحدی بود که نه تنها آموزشهای ایدئولوژیک مجاهدین و بخصوص کلاسهای تبیین جهان «مسعود» را بادقت فرا میگرفت بلکه بطور هفتگی فیلم و نوارهای آموزشی «تبیین جهان» را بصورت جلسات خصوصی، در یکی از طبقات منزل خانوادگیش با حضور تعداد زیادی از دوستان و و آشنایان مستعد برگزار میکرد و برایشان کار توضیحی مینمود.
فعالیتهای سیاسی و تشکیلاتی او و شناخته شدگی خاص او در محله و محیط زندگیش بعنوان یک دختر نمونه و یک فعال پرشور مجاهدین باعث شد که پاسداران پلید کمیته چی به سرکردگی «اکبر خوشکوش» در اواسط سال ۵۹ و در همان فاز سیاسی او را دستگیر و روانه زندان مخوف اوین کنند. البته با پادرمیانی افراد با نفوذ و معتمد محله که سارای نازنین را کاملآ میشناختند و او را به لحاظ تحصیلی و اخلاقی سمبلی برای بقیه بچه های محل میدانستند، و همینطور بخاطر پیگیریهای مداوم خانواده اش، مسئولین زندان و دادستانی بارها به آنها گفته بودند که فقط او باید تعهد بدهد دست از فعالیت سیاسی برمیدارد و دنبال زندگیش میرود تا او را آزاد کنند.

ولی سارا هیچوقت تن به این کار نداد و نهایتآ بعد از ۳۰ خرداد سال شصت و با شروع محاکمات ضربتی و کشتارهای خونین آن سال، او نیز علیرغم اینکه در سال ۵۹ دستگیر شده بود به ۱۵ سال زندان محکوم میشود. در این فاصله تقریبآ تمام افراد خانواده اش هم توسط پاسداران کمیته چی، به تناوب و برای مدتی بازداشت شده بودند.
 
یکی دو سال بعد وقتی با او در بند تنبیهی ۸ قزل حصار همبند شدم، او همچنان همان شخصیت جاافتاده و پابرجا را داشت و از بچه های مقاوم و با کیفیت بند بود. در آنجا هم در روابط درونی جمع مجاهدین زندان، آموزه های تئوریک و ایدئولوژیک و مباحثی همچون توحید و دینامیزم قران و تکامل و دیالکتیک را که در کلاسهای تبیین جهان فراگرفته بود با احساس مسئولیت به دیگر یاران مجاهدش انتقال میداد... بیشتر اوقات در حال مطالعه بود و زبان انگلیسی را نیز خیلی مسلط بود.

طبعآ چنین زندانی پرشور و با کیفیتی را، هرچند سن نسبتآ کمتری از اکثریت بچه های بند داشت، پاسداران عقده ای زندان کینه و حساسیت زیادتری رویش داشتند. بخصوص اینکه سارای عزیز بخاطر دستگیری زودهنگامش در سال ۵۹ از بیشتر بچه های بند، با سابقه تر و باتجربه تر هم شده بود. بنابراین او در صف اولین کسانی قرار گرفت که در سال ۶۲ روانه شکنجه گاه هولناک «تابوتها» یا همان «قبر و قیامت» شد و ماهها شرایط بسیار سخت تابوتها را طاقت آورد و سرانجام در میانه سال ۶۳ با جسم و جانی نحیف و فرسوده، ولی سرفراز، همراه با دیگر یاران مقاومش که یا از قفسهای ابداعی حاج داوود رحمانی و یا از شکنجه گاه دهشتناک «واحد مسکونی» در آمده بودند، به جمع بقیه بچه ها در بندهای عمومی پیوست.

در تمام آن چند سال بخاطر شرایط سخت زندان و شکنجه های متعدد، مریم (سارا) عزیز و نوجوان ما که تازه بیست سالگی را پشت سر گذاشته بود دچار بیماریهای مختلفی گردیده بود که با توجه به محدودیتهای حاد درمانی و پزشکی در زندان، عوارض آن بطور مضاعف این دختر جوان را رنج میداد. البته با توجه به روحیه بالا و رویکرد او نسبت به زندگی و زندان، همه این فشارها چیزی از شادابی و پرشوری او کم نمیکرد.
لازم به یاداوریست که در پروسه تحولات داخل زندان و نقش هیئت اعزامی از طرف آقای منتظری و بدنبال آن، تغییر مدیریت زندانهای پایتخت در سال ۶۳ و بخصوص بخاطر اینکه مریم پاکباز اساسآ یکسال قبل از رویدادهای سال شصت دستگیر شده بود و تنها جرمش در پرونده، داشتن نشریات مجاهدین خلق در فاز سیاسی بود، یکی دوبار دیگر در شرف آزادی قرار گرفت ولی قاطعانه از دادن تعهد یا نوشتن ردیه علیه مجاهدین خوداری کرد و کماکان در کنار یاران همفکر و همراهش در زندان ماند.

طی سالهای بعد نیز در جریان جابجایی های داخل زندان، مریم پاکباز بارها به بندهای تنبیهی در قزلحصار و گوهردشت و اوین منتقل شد و هربار ماهها در سلولهای انفرادی بسر برد. سرانجام بعد از انتقال دسته جمعی تمامی دختران و زنان زندانی سیاسی تهران  به اوین مخوف  در سال ۶۶ و متمرکز کردن آنان در ساختمانی سه طبقه، او را به بند تنبیهی یک اوین یا همان سالن طبقه اول با اتاقهای دربسته فرستادند.
وفاداری او نسبت به سازمان آرمانیش همیشه زبانزد بقیه بچه ها بود. یکی از دوستان نزدیک و همبندش نقل میکند وقتی مریم دلیر در موقعیتی قرار میگرفت که برای رهایی از بند و زندان و یا خلاصی از شرایط سخت تنبیهی، مسئولین زندان از او میخواستند به یارانش و آرمانش پشت کند، با صداقت و پاکبازی خاصی میگفت: اگر امام حسین در برابر شمر و ابن‌زیاد زانو زد و توبه کرد، من هم در برابر شما توبه خواهم کرد...
 
مریم عزیز حتی تا قبل از شروع قتل عام تابستان ۶۷ ماهها بصورت تنبیهی از ملاقات با خانواده اش نیز محروم شده بود و آنطور که از خانواده دردمندش شنیدم آخرین یادگاری او از زندان یک کاردستی زیبایی بوده که با استفاده از رشته های نخ جوراب و حوله، تصویری از عاشیقلار را همراه با اشعار زیر از بابا طاهر، روی یک تکه پارچه کوچک سوزن دوزی کرده و در جانمازش مخفی کرده بود که در سال ۶۷ پس از قتل عام بدست خانواده اش میرسد:
قلم بتراشم از هر استخوانم           مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پردهٔ دل            نویسم بهر بوی مهربانم
اگر جسمم بسوزی سوته خواهم      اگر چشمم بدوزی دوته خواهم
اگر باغم بری تا گل بچینم             گلی همرنگ و همبوی ته خواهم

سارای نازنین این گل مریم بوستان مقاومت ایران و مجاهد پاکبازی که همراه با خیل یاران دربندش در مقابل فاشیسم مذهبی ایستاد و «نه» گفت، در تابستان سوزان شصت و هفت همچون کبوتر طوقی با ردی از طناب دار بر گردن نحیفش، عاشقانه به پرواز درآمد و جاودانه شد. متاسفانه در آن نسل کشی بیسابقه، فقط تعداد انگشت شماری از یاران مجاهد سارا جان بدربردند که بیشتر آنان همچنان در جهنم داخل کشور و در زیر تیغ جلادان بسر میبرند و در همین رابطه بسا ناگفته هاست که طبعآ میماند برای بعد...

در چنین شرایطی در سالهای اخیر، با تاسف بسیار، دو سه نفر از زندانیان سابق مارکسیست، ضمن طرح روایات و مسائل غیرواقعی در مورد برخی بچه های مجاهد زندان، در خارج از کشور و در فضای مجازی، بطور مثال مدعی شده اند که گویا مریم پاکباز قبل از شروع کشتار ۶۷ تغییر ایدئولوژی داده بوده و بطور خصوصی به یکی از این «رفقا» گفته است که مارکسیست لنینیست شده است و در دادگاه مرگ هم از اعتقادات مارکسیستی خود دفاع کرده است! 
البته این موضوع از نظر جمع ما مجاهدین زندان که حداقل هفت سالِ پر از درد و رنج را با هم و با مریم بودیم و محرم هم بودیم و در روابط کاملآ منسجم درونی جمع خودمان، همدل و همراز هم بودیم، ادعای بی پایه ای بیش نیست. بخصوص هم سلولی ها و یارانی که تا آخرین روزها و حتی در راهروهای مرگ، همراه و همسفر مریم عزیز بودند گواهان پایداری او تا پای دار بودند.

متاسفانه این دست درازی به حریم سیاسی و عقیدتی دختران مجاهد آن هم با ژست «چپ» توسط تنی چند از همبندان سابق، مختص شهید مریم پاکباز نیست چرا که تا همین چند سال پیش نیز بودند معدود افرادی که با بی پرنسیبی غریبی، موضع و هویت مجاهدان جانفشانی همچون فروزان عبدی و مهین قربانی را نیز دستکاری میکردند ... حتی جایی دیدم که یکی از این مدعیان دروغین «چپ» نوشته بود زندانی مجاهد مریم گلزاده غفوری در زندان خیلی دوست داشت که در جمع ما و بحث های ایدئولوژیکی مان باشد ولی توسط دیگر مجاهدین بند تهدید به بایکوت میشد!

در این رابطه فقط بخاطر شفافیت و رفع ابهام آن دسته از دوستان خوب و رفقای مارکسیست دربندم در آن دوران باید بگویم که اتفاقآ همبند عزیزم «مریم گلزاده» خودش از مسئولین ارشد و خط دهنده جمع مجاهدین زندان بود و نه دنباله رو و تحت مسئول ... بخصوص اینکه خط سیاسی ما در زندان همواره نزدیکی و همگرایی با بچه های اصولی چپ بود ولی نه گرایشات اپورتونیستی... 
شاید خیلیها ندانند که در جریان قتل عام تابستان ۶۷ در بند زنان اوین، وقتی جلادان دسته دسته دختران مجاهد را صدا میکردند و از بند به سوی راهروهای مرگ میبردند، چند نفر از همین زندانیان مدعی «چپ» حتی برای آخرین وداع با آن یاران سربدار، از تخت شان هم پائین نیامدند!  بهر تقدیر در زمان آن کشتار بیسابقه من دیگر در زندان و در کنار یاران جانفشانم نبودم ولی این واقعیت تلخ را سالها بعد برخی از زندانیان مارکسیست همبند ضمن ابراز تآسف در خاطرات زندانشان نوشتند.

بعنوان یک حقیقت تا آنجا که به دیدگاه و اعتقادات مترقی مجاهدین برمیگردد و از همان زمان بنیان گزاریشان در پنجاه سال پیش تا کنون نیز این چنین بوده، همیشه مرزبندی و صف بندی سیاسی و مبارزاتی آنها، در متن تضادهای اصلی جامعه یعنی «استثمار کننده و استثمارشونده» - «آزادی و استبداد» - «ظالم و مظلوم» - «سکولار دموکراسی و فاشیسم مذهبی» ... تعریف میشده است و نه براساس باور فلسفی یعنی «باخدا یا بی خدا» بودن. با چنین دیدگاه نوینی حتی اگر فرد آزادیخواهی به باور اعتقادی دیگری غیر از توحید مجاهدین هم برسد تا وقتی به مبارزین و مردم خیانت نکند و عملآ علیه دشمن و نظام پلید حاکم مرز داشته و مبارزه میکند مورد احترام و پشتیبانی همه خواهد بود... همانطور که ما، جمع مجاهدین زندان، همیشه رابطه دوستانه و محترمانه با دیگر زندانیان غیرمجاهد همچون بانوان بهایی و همبندان چپ اصولی داشتیم.

از طرف دیگر حتی اگر زندانی مقاوم و صادقی همچون مریم عزیز فرضآ در یک پروسه فکری عمیق، به باور اعتقادی یا سیاسی دیگری هم میرسید قبل از هرکس دیگری با یاران همبند مجاهدش که همیشه محرم هم بودیم مطرح میکرد. واضح است که این گونه تغییرات اساسی، یک روز و دو روز و یا یواشکی شکل نمیگیرد. مریم دختر روشنفکر و با ثباتی بود. او در فضای باز سیاسی مقطع انقلاب با اینکه برادر بزرگش از زمان شاه افکار چپ داشت، خودش آگاهانه این راه و آرمان را انتخاب کرد و از همان زمان در مکتب و مناسبات مجاهدین پرورش یافت و اساسآ تمام عمر ده ساله سیاسی و آرمانی خودش را نیز، از ۵۷ تا ۶۷، در خانواده بزرگ مجاهدین و در کنار همرزمان عزیزش تجربه کرده و گذرانده بود. او حتی با بعضی از یاران زندانیش همچون مجاهدین سربدار منیژه تاج اکبری و فرحناز ظرفچی و فریده صدقی و رقیه اکبری منفرد... از دوران کودکی هم محلی و یا همسایه بودند و یا آشنایی قبلی داشتند و خیلی نزدیک بودند.  

از همه اینها که بگذریم حالا بعد از گذشت سی سال سیاه و روشن شدن بسیاری از اتفاقات و رو شدن بسیاری مسایل پشت پرده و بخصوص بعد از افشای نوار صوتی جلسه محرمانه آقای منتظری با اعضای کمیته مرگ تهران، معلوم شده است که در جریان «فاجعه ملی» کشتار ۶۷ در بندهای زنان تهران و سراسر ایران، فقط دختران و زنان مجاهد سرموضع سربدار شدند. دلاوران پاکبازی که با دفاع از هویت سیاسی و اعتقادی خود در برابر دشمن تسلیم نشدند و سرفرازانه از دروازه مرگ عبور کردند. 
هرکدام از آن شیرزنان این امکان را داشتند که بقول جلاد هیئت مرگ فقط با «دو خط» ردیه نویسی و اعلام عدم اعتقاد به راه و رهبر مجاهدین از مرگ بگریزند. بخصوص اگر کسی واقعآ از قبل به باور اعتقادی دیگری رسیده بود، در آن شرایط هولناک و لحظه انتخاب بین مرگ و زندگی، نمیتوانست با نام مجاهدین، پایدار تا پای دار برود... من اطلاع دقیق دارم که همبندان مجاهدم خیلی زود در راهروهای مرگ متوجه نیت پلید باصطلاح «هیئت عفو» شدند و میدانستند که با انتخابشان چه سرنوشتی در انتظارشان است.

این نکته را هم در پاسخ به آن ادعای پوچ لازم به یاداوری میدانم که حتی اگر فرضآ، مریم در مقابل کمیسیون مرگ، مجاهدین را رد میکرد و مثلآ خودش را مارکسیست لنینیست معرفی میکرد، لااقل در آن مقطع زمانی سرنوشتی غیر از اعدام میداشت چرا که در کشتار تابستان ۶۷ خوشبختانه هیچکدام از زندانیان زن مارکسیست (بعنوان زن مرتد در شرعیات آخوندی) مشمول اعدام نشدند. 
البته درد و رنج و خون و شکنج همه زندانیان سیاسی غیرمجاهد و بخصوص طیف زندانیان مقاوم چپ، در تمام آن سالهای دهه شصت و همینطور شرایط طاقت فرسایی که در پروسه قتل عام تابستان ۶۷ همراه با بهت و اندوه رفتن همیشگی همبندانشان و انتظار هولناک در صف اعدام بودن خودشان و گاه دریافت جیره روزانه شلاق... تجربه کردند و از سر گذراندند از صفحات خونین و فراموشی ناپذیر کارنامه جنبش ماندگار چپ ایران است.
 
بهرحال آنها، همه آنان، تک تک آن سربداران، انسانهای معمولی بودند با دنیایی از عواطف و احساسات و امیال و آرزوهای فردی و خانوادگی... آنها متعلق به نسلی برآمده از یک انقلاب بدفرجام بودند که فراتر از همه تمنیّات فردی، آرمان «آزادی» در سر داشتند و «عشق» به مردم در دل... شاید تنها تفاوتشان با خیلیهای دیگر در این بود که فراتر از حرف و شعار، اهل عمل بودند و برای تحقق آرمانشان تلاش و مجاهدت میکردند و ثابت قدم از پرداخت هیچ بها و فدایی در این راه دریغ نمیکردند... 
آنها نه «ژن برتر» داشتند و نه ذرّه ای سهم از سفره انقلاب و یا سکان قدرت برای خودشان میخواستند. آنها اگر در محیط و شرایط اجتماعی مناسب دیگری میبودند و مجبور نمیشدند بخاطر آزادی و حقوق ملاخور شده مردم میهن شان از آسایش و آینده خودشان بگذرند، چه بسا هرکدام با ذهن خلاق و پشتکار بی پایانشان، میتوانستند در زمینه های دیگر زندگی بدرخشند و نام آوری کنند... بله آنها بی پرواترین عاشقان و نامدارترین انسانهای دوران خود بودند... در این رابطه تاریخ و نسل های بعد قضاوت عادلانه ای خواهند داشت!

حالا پس از گذشت حدود سه دهه و در سالگرد آن «جنایت مجازات ناشده» و بخصوص در امواج اجتماعی «جنبش دادخواهی» که این روزها می جوشد و میخروشد، بازهم همبندان دلبند و یاران باوفایم را زیباتر و پرشکوهتر از همیشه میبینم و با غرور و افتخار به نظاره آنان مینشینم. همان دختران و زنان والایی همچون مریم پاکباز که بعد از تحمل بیرحمانه ترین و بیسابقه ترین شکنجه های جسمی و روانی طی هفت یا هشت سال زندان و حرمان، در آخرین رویارویی نیز با خمینی تبهکار و فتوای شیطانی اش، در برابر «هیئت مرگ» ایستادند و به راه و راهبر و سازمان آرمانی و مردم محبوبشان وفادار ماندند و در «نبرد اراده ها» تسلیم دشمن نشدند و بر فراز دارها با رقص رهایی جاودانه شدند و جلادانی همچون نیّری و رئیسی و پورمحمدی... را به زانو درآوردند.

یاد همگیشان گرامی

 مینا انتظاری

مرداد ۱۳۹۶

--------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

فضیلت جان، تو «جان» دادی که «آزادی» نمیرد

فضیلت جان، تو «جان» دادی که «آزادی» نمیرد!


نوایی نوایی نوایی نوایی - همه با وفایند تو گل بی وفایی
غمت در نهان خانه دل نشیند - بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی - ز بامی که برخاست مشکل نشیند

اولین بار ترانه خاطره انگیز «نوایی» را در زندان، با صدای زیبا و دل انگیز «فضیلت» و در جمع صمیمانه بچه های بند زنان اوین شنیدم... وقتی سال ۱۳۶۵ برای «تنبیه» بیشتر، از قزل حصار به بندهای اوین منتقل شدیم پس از مدتی تعدادی از زندانیان قدیمی دیگر از جمله فضیلت علامه؛ سیمین کیانی دهکردی، سهیلا فتاحیان، شهناز آقانور، فریبا عمومی، رفعت خُلدی، فرزانه ضیاء میرزایی، گلی کلانتری و .... را هم به بند ما منتقل کردند.

آنها مدتهای طولانی بود که در انفرادیهای ۲۰۹ زیر فشارهای طاقت فرسای فیزیکی و روانی قرار داشتند... وقتی بالاخره پس از فراز و نشیب های فراوان، به بند ما آمدند غالبآ شرایط جسمی خوبی نداشتند. هرچند حکم رسمی آنها حبس ابد بود ولی همچون دیگر یاران دربند بطور واقعی در «صف اعدام» قرار داشتند! هنوز بعد از سالها، آثار شکنجه بر روی بدن و بخصوص پاهای آنها قابل مشاهده بود. پاهایی که بخاطر ضربات سنگین و مستمر شلاق و کابل برق، تغییر فرم یافته بود و گاه برای ترمیم جراحات عمیق کف پاهایشان، مجبور به عمل «پیوند پوست» در بهداری زندان شده بودند.

طوقیان کبود
هنوز بر دارهای جنگلی می رقصیدند
که دارکوبان به دارهاشان نیز دشنه می کوبیدند
پرهای ریخته شان در کارگاه جهان
بالشت موریانه هاست
هنوز هم بر بلند بالشان
جا پای تازیانه هاست

بهرحال علیرغم شرایط خاص و حساسیت بالایی که از طرف دادستانی و اطلاعات زندان روی آنها بود و دوران سختی که پشت سر گذاشته بودند، روحیه بالای آن بچه ها تآثیر متقابلی داشت روی ما که بعد از چند سال دوباره از بندهای تنبیهی قزل حصار و گوهردشت به اوین مخوف انتقال یافته بودیم. البته خیلی زود آن تازه واردین مغضوب نیز به جمع صنفی ما مجاهدین بند که خیلی منسجم و منضبط بودیم پیوستند. بخوبی بیاد دارم دوره کوتاهی را که در بند ۳۲۵ اوین بسر میبردیم و در حیاط کوچک هواخوری بند، کاپیتان محبوبمان فروزان عبدی، ملی پوش والیبال ایران، با وجود همه محرومیتها و محدودیتهای زندان، مسابقات عصرانه والیبال را با شور و هیجان براه می انداخت که اتفاقآ فضیلت علامه و سهیلا فتاحیان از همراهان و همآوردهای اصلی او در ارائه تکنیک های برتر حین بازی بودند و ما چه ولوله ای در هواخوری بپا میکردیم.

تابستان سال ۶۶ در همان بند ۳۲۵ اوین به هنگام انجام ورزش جمعی در هواخوری بند، همبند دلیرم «فضیلت» از داوطلبان همیشگی صف جلوی حرکات نرمشی بود. او حتی گاهی روزهای جمعه ما را به کوهنوردی نیز می برد!! به این شکل که با چیدن چندین آجر و سنگ موجود در محوطه هواخوری و دور تا دور حیاط کوچکمان، ما را چندین دور با بالا و پایین بردن از روی موانع و سنگها، مجبور به طی کردن دشوارتر مسیر حرکت میکرد که طبعآ این سبک جدید از ورزش جمعی علاوه بر جدی تر بودنش، سرشار بود از شوخی و خنده و شادی.

فضیلت دختری فوق العاده باهوش و با روحیه و اهل مطالعه و ورزش بود. او که متولد ۱۳۳۹ بود آنطور که بعدها شنیدم در دوران تحصیلات متوسطه نیز دانش آموز ممتازی بوده و بخاطر نبوغش در ریاضیات، چون در آن زمان در شهر محل اقامت خانوادگیش یعنی شهرستان سمنان هنوز رشته ریاضی برای دختران دبیرستانی وجود نداشته او دیپلم ریاضی اش را با رتبه اول در دبیرستان پسران کسب میکند... که در ادامه نیز در کنکور سراسری سال ۱۳۵۷ موفق به پذیرش در رشته مهندسی (الکترونیک یا راه و ساختمان) در دانشکده فنی دانشگاه تهران میشود... تا اینکه سال شصت به جرم ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر و روانه اوین میشود.

این دختر دانشجو و روشنفکر، مثل بیشتر یاران دربند، دائمآ در حال مطالعه کردن و یاد دادن و یادگرفتن بود و بخصوص طی سالهای ۶۶ و ۶۷ که همبند بودیم شاهد حضور فعالش در همه فعالیتهای صنفی و جمعی مجاهدین بند بودم. این در حالی بود که مسئولین و جلادان امنیتی زندان و دادستانی، هرگونه کار جمعی مثل داشتن سفره مشترک یا کمون صنفی، کتاب خوانی چندنفره و بخصوص ورزش جمعی در زندان را نمادی از «کار تشکیلاتی منافقین» برای ارتقاء روحیه مقاومت علیه رژیم تلقی میکردند که البته همه ما به همین خاطر، بهای بسیار سنگینی را در دفاع از حقوق و هویت انسانی خودمان و همینطور برای حفظ همین جمع های منسجم و متحد مان پرداختیم. آری، بهایی بس سنگین، گاه به قیمت زیر اعدام رفتن تنی چند از یاران گران مایه و دلیرمان...

 در همان دوران، در جمع بچه های زندان و در مراسمهای مختلفی که به مناسبتهای خاص سیاسی یا اجتماعی برگزار میکردیم، هر کس با هر هنری که داشت یارانش را میهمان می کرد... و البته «فضیلت» نیز معمولآ ترانه دل انگیز «نوایی» را با صدای زیبایش ترنم می کرد و چقدر دلنشین میخواند.

خوب به خاطر دارم که در آخرین عید زندان و مراسم جشن نوروزی که سال ۶۷ به هنگام تحویل سال نو در بندمان یعنی سالن ۳ اوین در طبقه سوم ساختمان موسوم به «آموزشگاه» داشتیم، فریبا عمومی با صدای زیبایش ترانه بیاد ماندنی «رقص شکوفه ها» از زنده یاد ویگن را برایمان زمزمه کرد و فضیلت علامه، با ترانه خاطره انگیز «کوهستان» ما را به کوه و دشت و صحرا برد...

روز بعد، برای ساعتی اجازه رفتن به هواخوری داده شد. به محض رسیدن به محوطه باز هواخوری با بچه های سالن ۱ که در اتاقهای دربسته طبقه اول ساختمان محصور بودند به سبک معمول و شیوه خاص آن محیط، تماس و ارتباط گرفتیم و شادباش نوروزی و تبریک فرارسیدن بهار طبیعت را با مهر و دوستی نثارشان کردیم. «فضیلت» نیز به بهانه نشستن کنار دیوار، در نزدیکترین فاصله به پنجره اتاقهای آنها با صدای زیبایش از نغمه های بهاری برایشان میخواند در حالیکه تعدادی از ما با کشیک دادن مواظب آمدن پاسداران بند بودیم... با بچه های سالن ۲ نیز که در طبقه دوم مستقر بودند از طریق پنجره ها و با حرکات دست و صورت و البته با خرمنی از بوسه، خوش و بش کردیم و تبریک سال نو را تقدیم شان کردیم.

آری، شکوفه های سرخ آزادی که در ابتدای بهار ۵۸ بر شاخسار درخت تنومند این کهن دیار روئیده بود در انتهای بهار ۶۰ و در ۳۰ خرداد شصت با بیرحمی بیسابقه ای درو شدند و هفت سال بعد، بهار ۶۷ به آخرین بهار زندگی هزاران زندانی سیاسی دلاور و از جمله صدها تن از یاران و همبندان عزیز مجاهدم در بند زنان اوین، تبدیل گردید.
آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد ... نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد

یاران و همرزمان خیلی عزیزی همچون فضیلت علامه، فروزان عبدی، فرزانه ضیاء میرزایی، مریم گلزاده غفوری، هما رادمنش، منیره رجوی، زهرا شب زنده دار، سیمین کیانی دهکردی، سهیلا فتاحیان، شهناز آقانور، فریبا عمومی، مهناز فتحی، مهین قربانی، ملیحه اقوامی، محبوبه صفایی، مهین حیدریان، میترا اسکندری، شهین پناهی، سپیده زرگر، گلی کلانتری، سهیلا و مهری محمدرحیمی، شورانگیز و مهری کریمیان، سارا پاکباز و ... که همگی همراه با صدها تن دیگر از دختران و زنان مجاهد همان بندها، پس از هفت سال زندان در مرداد تب دار شصت و هفت، به فتوا و فرمان دیو جماران، و توسط «هیئت مرگ» یعنی همان جانیانی که در تمام زندانها و بندها «آتش به اختیار» عمل میکردند، بیرحمانه سربدار شدند...

سالها بعد از معدود یاران جان بدربرده زندان شنیدم که در شامگاه شوم پنج مرداد شصت و هفت، همزمان با شروع آن نسل کشی هولناک، فضیلت علامه در زمره اولین زنان مجاهدی بود که برای خروج از بند صدایش میکنند و در مقابل «هیئت مرگ» قرار میگیرد و روانه طناب های دار میشود.

تو در نماز عشق چه خواندی
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر
از مرده‌ات هنوز
پرهیز می‌کنند
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هرجا که برد
دلاوری زخاک رویید

آتش ظلمی که دیو پلید دوران و غارتگر باغ گلها، به کین برافروخت و خرمن زندگی و گلهای سرسبد یک خلق را سوزاند هرگز فراموش نخواهد شد و بی تردید بی پاسخ نخواهد ماند و البته هیچ حاکم ستمگر و قاتل خونریز و شیخ شیادی نمیتواند در پیشگاه عدالت و در محکمه تاریخ، جای جلادان حاکمی همچون لاجوردی و گیلانی و موسوی تبریزی و نیری و پورمحمدی... را با زندانیان محکومی همچون فروزان و منیره و سهیلا و فضیلت و فرزانه و مریم و دیگر دختران آفتاب ...عوض کند.

تبهکاران پلیدی همچون خمینی و خامنه ای و رفسنجانی و روحانی و رئیسی و.... هرگز نمیتوانند ننگ و نکبت «جمهوری اسلامی» را بر تقدیر و سرنوشت این مردم و این میهن ماندگار کنند. «جنبش دادخواهی» مردم ایران و نسل جوان و جلودار ایران زمین و مقاومت آزادی ستانش میرود تا این ملاهای فاشیست و «جنایتکاران علیه بشریت» را از کرسی های قدرت به زیر بکشد و در جایگاه واقعی و تاریخی شان بنشاند!
راستی آیا صدای پای فرشته عدالت و آزادی از دوردستها بگوش نمیرسد!؟ من که هنوز صدای یاران و همبندان سربدارم در گوش جانم طنین انداز است.
آری فضیلت جان، تو «جان» دادی که «آزادی» نمیرد!

مینا انتظاری

۲۶ خرداد ۱۳۹۶

--------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

۱- نماهنگ «نوایی» با صدای شکیلا

۲- تصویر متن بازنویسی که زنده یاد فضیلت علامه در جشن نوروز ۶۷ در اوین، برای بچه های بند خواند:



.



رزم سه نسل برای آزادی

پدری فدایی، دختری مجاهد، و رزم سه نسل برای آزادی




در بهار ۱۳۵۸ که ظاهرآ قرار بود در فردای آن «بهمن» عظیم، اولین «بهار آزادی» باشد خیلی زود گلخند شادی بر لبان نسل ما و بر چهره مام میهن پژمرد. هنوز خیابانهای شهر از آثار درگیریهای دوران حکومت نظامی قبلی پاک نشده بود که با هدایت ملّاهای تازه به قدرت رسیده و «حزب چماق بدستان» یورش باندهای تبهکار «حزب الله» به گردهمایی ها و مراکز سازمانهای  سیاسی شروع شد. کردستان و خوزستان و گنبد ... نیز زخمی و خون چکان شدند و البته زودتر از همه اینها، سایه سیاه سرکوب سراسری زنان، با شعار «یا روسری یا توسری» در فضای سیاسی کشور گسترده میگشت و خبر از ظهور پدیده هولناک «فاشیسم مذهبی» میداد.

با این وجود، میتینگها و مراسم سازمانهای سیاسی پیشتاز و مترقی همچون مجاهدین خلق و فدائیان خلق ... مورد استقبال روزافزون نسل جوان جامعه و روشنفکران و اقشار آزادیخواه مردم قرار میگرفت. اتفاقآ من هم که در آن ایام دانش آموز دبیرستان بودم همراه با دوستان و بستگان مجاهد و فدایی خودم در تمام آن همایش های روشنگرانه و در عین حال تظاهرات اعتراضی علیه ارتجاع اسلامی، شرکت میکردم.
 
بیاد دارم که در همان روزهای پرشور و پرغوغا، در سالگرد سی فروردین و کشتار بیرحمانه ۹ تن از دلاوران فدایی و مجاهد خلق توسط ساواک شاه بر روی تپه های اوین، مراسم بزرگداشتی از طرف سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، بیاد بیژن جزنی و دیگر یاران فدایی اش در زمین چمن دانشگاه تهران برگزار میشد که من هم به همراه چند تن از بستگان و دوستانم از جمله زنده یاد «دکتر علی خوشنویس» که زندانی زمان شاه بود، در موج جمعیت حضور داشتیم.


در حین برنامه افراد مختلفی به نمایندگی از طرف خانواده آن شهدای والا مقام به بالای سکو و پشت تریبون میرفتند و سخنانی بیان میکردند. 
تا آنجا که بیادم مانده از طرف خانواده فدایی کبیر بیژن جزنی، همسر محترمش میهن قریشی  .... و از طرف خانواده فدایی قهرمان محمد چوپان زاده، دختر جوانش «میترا» به احترام پدر مبارزش سخنرانی کوتاهی کردند. 

در مورد میترای عزیز، علاوه بر صحبتهای کوتاه و دلنشین اش، فرم خاص لباس و روسری و مانتویش بدلیل مشابهتی که با لباس و پوشش خودم داشت توجه ام را جلب کرد و در ذهنم ماند... البته آنروز نمیدانستم که میترا هم به مجاهدین خلق پیوسته است.


بهرحال طی دو سال و چند ماه بعدش، با هزار درد و رنج و امید و آرزو، در میان گردبادها و طوفانهای سیاسی، حوادث و رویدادهای تلخ و شیرین زیادی را از سر گذراندیم و تجربه کردیم ... تا اینکه سرانجام من و میترا و بسیاری از بچه های نسل ما سر از زندانهای مخوف خمینی درآوردیم.

فکر میکنم اوایل مهر ماه سال شصت در زندان اوین بود که دوباره نام «میترا» را شنیدم. درست در هنگامه ایی که بعضی شبها حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر از بهترین فرزندان خلق در جلوی جوخه های آتش و در پای همان تپه های خون آلود اوین به رگبار بسته میشدند. آنطور که بخاطرم مانده، در آن هیاهو و ازدحام زندان و در شرایط مرگ و زندگی و در بحبوحه اعدام و تیرهای خلاص، گویا میترا را برای یک ملاقات با همسرش مسعود متحدین صدا کرده بودند....

سرانجام مجاهد خلق میترا چوپان زاده، که به هنگام دستگیری باردار بود و بیست سال سن داشت و دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه پلی تکنیک تهران بود، در کنار همان تپه های اوین که چند سال قبلش خون پدر فدایی اش را بر زمین ریخته بودند، همراه با خیل یاران هم بندش سرفرازانه در برابر جوخه مرگ خمینی ایستاد و جاودانه شد. همسر دلاورش مجاهد خلق مسعود متحدین نیز که همان سال شصت دستگیر شده بود بعد از تحمل دوران سخت شکنجه و بازجویی، در بهار سال ۶۳ به همراه تعداد دیگری از زندانیان در اوین تیرباران شد و به میترای عزیزش پیوست.

بیش از نیم قرن است که سه نسل از رزمندگان آزادی، در پی یک آرمان مشترک، سر و جان داده اند و برای بهروزی خلق محبوبشان بر خاک افتاده اند، ولی هرگز اجازه نداده اند که پرچم آزادی بر زمین بیافتد. دلاورانی که همچون یک سنت، مبارزه و مقاومتشان سرمشق نسل بعد میشد و با پیکرهای مجروح و بی جانشان پلی برای پیشروی یارانشان برپا میکردند...
بی تردید نسل جلودار و پرچمدار امروز و همانا نسل فاتح فردا، بیشتر و بیشتر از آن دلاوران جاودانه خواهند آموخت و یاد خواهند کرد.


مینا انتظاری

۳۱ فروردین ۱۳۹۶


---------------------------------------------------------------------
پانویس:


بخشی از مقاله بلند آقای «مسعود فروزش راد»، از یاران قدیمی  گروه جزنی و هم سلول فدایی خلق «محمد چوپان زاده»، در مورد زنده یاد «میترا چوپان زاده» را در زیر میاورم:

رگبار از دو جهت
تیرباران محمد چوپان زاده اولین رگبار مسلسلی بود که با رسیدن به جسم پدرش روح آن دختر را برای همیشه به رگبار گلوله بست.
در زمان انقلاب بهمن و پس از آزادی از زندان شاه میترا را دیدم او هم اکنون سنش به ۱۷ سال رسیده بود و از هواداران و یکی از فعالان سازمان مجاهدین خلق، ولی‌ در اوائل انقلاب وتظاهرات و گرد هم آیی ها بیشتر با ما میگشت. ما هم عده یی بودیم که گاهی‌ اوقات در راهپیمایی ها اکثرا با هم بودیم و تعدادمان گاهی‌ به سی‌ نفر میرسید.

میترا دختری بود زیبا و بسیار متین‌ و مودب. وی چهره زیبا و درخشانی داشت همراه با روسری زیبا و دستکش های سفید. چهره وی حکایت داشت از مصمم بودنش در ادامه دادن راه پدر، و مهم نبود از چه طریق، وی میدانست که مجاهدین هم که در راه آزادی میجنگند از یاران ما میباشند. حد اقل در آن زمان که همه نیروهای مبارز در اتحاد با یکدیگر بودند.
او ما را دوست داشت و به خاطر ما که همگی‌ از یاران پدرش بودیم اکثرا با ما بود و این در اوایل انقلاب بود که ما همه تازه از زندان آزاد شده بودیم. با ما بودن و دیدن ما برایش یاداوری پدر بود .

یکی‌ از روزها که ما دسته جمعی در خیابان مشغول قدم زدن بودیم و وی در کنارم بود و با هم مشغول گفتگو بودیم ,من ماجرای بر خورد خودم را در آن شب در زندان برایش شرح دادم و به وی گفتم که اولین آرزویش پس ازازادی از زندان دیدن تو بود و من میدانم که پدرت چقدر تو را دوست داشت، و چه با احساس در مورد تو صحبت میکرد ، تو گویی فقط آرزویش دیدن تو بود، وی که تا آن لحظه ازماجرای من و پدرش خبر نداشت، ناگهان مرا سخت در آغوش گرفته و همینطور به خود میفشرد و برایش مهم نبود که چه کسانی نظاره گر احساس وی میباشند. مدت تقریبا یک دقیقه طول کشید و من هیچ عکس العملی‌ ازخود نشان ندادم که وی فکر کند من جای پدرش نیستم، زیرا من هم حس کردم که وی دخترم است دختر همان رفیقم است که از کنارم ربودند. و بعد از اینکه مرا از آغوشش آزاد کرد با لبخندی مهربان در حالی‌ که اشک درچشمانش حلقه زده بود به من آهسته گفت میخواستم بوی پدرم را حس کنم. من هم با همان لبخند مهربان و با نگاه خود به وی پیام دادم که تو را درک می‌کنم ، و گفتم حالا دیگر تنها نیستی‌ زیرا اکثر این یاران همان یاران پدرت هستند

بعد از مدتی که مبارزه برای از بین بردن دیکتاتوری سازمان یافته تر شد و هر کس بسوی وظیفه خود رهسپار شد، من میترا را دیگر ندیدم و از وی خبری نداشتم. از دوستان سازمان مجاهدین هم سعی‌ نکردم از وضع وی سوال کنم. زیرا گاه گاهی‌ برای دیدن همبندانم سری به ستاد سازمان مجاهدین میزدم. در اثر مشغولیت و گرفتاری زیاد تقریبا میترا را از یاد برده بودم. ولی‌ چهره وی هیچگاه از یادم نرفت و نرفته است...

آری این دختر در زمان حکومت قبلی‌ یک بار با زندانی و تیرباران شدن پدرش اول روحش به رگبار مسلسل بسته شد و در زمان حکومت فعلی‌ جسمش هم به رگبار گلوله بسته شد. هم اکنون هزاران نفر نظیر این دختر وجود دارد و این فقط یک نمونه از آن بود....

لینک اصلی مقاله «رگبار از دو جهت»:


آزادی و برابری

«آزادی و برابری» یک رویا نیست، آرمان ماست!


همزمان با «روز جهانی زن» و ادای احترام به همه زنان آزاده و مبارز میهنم، بطور نمادین از چند زن زنده و برگزیده یاد میکنم که سالهاست دربند و زندانند و تنها جرمشان البته دفاع از «آزادی» است. بله آزادی! آزادی اندیشه، آزادی بیان، آزادی انتخاب، آزادی باور و یا عدم باور به هر دین و آئینی، و طبعآ آزادی تلاش و کوشش برای تحقق آرمان «عدالت و برابری»، برای رسیدن به جامعه ای عاری از ستم و نابرابری جنسیتی، و نیل به جایگاهی که حرمت و کرامت انسانی فراتر از هر ارزش دیگری باشد.
 

فریبا کمال آبادی، مادر سه فرزند و دانش آموخته روانشناسی که فقط بجرم ایمان به آیین بهایی در بیدادگاه اسلامی محکوم به بیست سال زندان شده و اکنون هشت سال است که در زندان و در زنجیر ستمکاران حاکم بسر میبرد. این زن آزاداندیش و عدالت خواه، همچنان در کمال مسالمت از حقوق بشر و مقام انسانیت دفاع میکند.


زینب جلالیان، دختر شجاع کردستان که با حکم ناعادلانه «حبس ابد» بیش از هشت سال است در بند و زنجیر میباشد و بدلیل عدم مراقبتهای پزشکی در زندانهای جانیان حاکم، در خطر نابینایی کامل یک چشم بی سویش قرار دارد. جرم واقعی او بیش از سه کلمه نیست: «دختر مبارز کورد» بودن!


فاطمه مثنی، مادر دو فرزند که به همراه همسرش حسن صادقی حدود سه سال است زندانی ست ... من او را از همان دهه شصت، سی و پنج سال پیش، در زندان بیاد دارم. آن زمان او در حالی که فقط ۱۳ سال داشت به همراه مادرش، «مادرمثنی» و همسر برادرش و دو برادرزاده اش بنامهای زینب و زهره که ۴ و ۶ ساله بودند در زندانهای مخوف اوین و قزل حصار بسر میبردند، در شرایطی که سه برادر مجاهد او اعدام شده بودند و یکی از آنها، زنده یاد علی مثنی، پدر آن دو دخترک خردسال بود. همزمان سه نسل از این خانواده در اسارت بودند. جرم فاطمه ۱۳ ساله در آنزمان فقط داشتن نسبت خانوداگی با مجاهدین خلق بود!


مادر بزرگ خانواده یعنی «مادر مثنی» بعد از دو دوره دستگیری و تحمل ۸ سال زندان، بدلیل شکنجه های بسیار دچار دردهای شدید استخوانی و بیماریهای مختلف شده بطوریکه اکنون نیز اکثر اوقات بستری است و حتی قادر به نگهداری از نوه هایش، یعنی فرزندان فاطمه و حسن که زندانی هستند نیز نمی باشد. جرم جدید فاطمه و همسرش، برگزاری مراسم یادبود خانوادگی برای پدر همسرش، آقای صادقی که در کمپ لیبرتی بر اثر محاصره پزشکی جان خود را از دست داد، میباشد و به همین جرم این زوج دردمند و داغدار در بیدادگاه آخوندها محکوم به ۱۵ سال زندان شده اند!


مریم اکبری منفرد، مادر سه کودک که به همراه برادرش رضا اکبری منفرد سالهاست بدون حتی یک روز مرخصی زندانی است. او هشتمین سال زندان خود را بجرم تماس تلفنی با بستگانش در کمپ اشرف می گذراند. من او را زمانی که در دهه سیاه شصت خردسال بود و برای ملاقات خواهر بزرگترش رقیه به زندان آمده بود بیاد دارم. 

رقیه اکبری منفرد، مادر یک کودک، یکی از بهترین دوستان همبندم در زندان بود. او را در مراسم ختم برادرش که در سال شصت تیرباران شده بود دستگیر کردند و بعد به ۱۰ سال زندان محکوم شد و سرانجام در تابستان تبدار ۶۷، بهمراه برادر کوچکترش عبدالرضا که در زمان دستگیری زیر هیجده سال بود و حکمش نیز تمام شده بود، بیرحمانه به دار کشیدند.

حالا بعد از آنهمه جور و جنایت که طی سی و پنج سال سیاه در حق این خانواده مجاهد روا داشته اند، مریم اکبری منفرد همچنان در بند و زندان بسر میبرد. او از سران و سردمداران جمهوری اسلامی چند سوال ساده دارد. او می پرسد:
به چه جرمی چهار خواهر و برادر مرا اعدام کردید؟ 
رعایت عدالت و حق دفاعشان چه شد؟ 
مزار آنها کجاست؟.... 
بله این دادخواهی یک زن آزاده هرچند دربند است که مثل بسیاری از دیگر سالارزنان، جباران را به چالش میکشد.

بی تردید نبرد برابری طلبانه زنان، دوشادوش مردان آزادیخواه ادامه دارد. البته راه سختی در پیش داریم ولی تاریخ تکامل بشری به ما آموخته است که به طلوع خورشید پیروزی و روئیدن بهار آزادی ایمان داشته باشیم. برای ما «آزادی و برابری» یک رویا نیست، این آرمان ماست!


مینا انتظاری



March 8th 2017

اسفند ماه ۱۳۹۵

About Me