برسان سلام یاران ــــــ



برگشت به صفحه اصلی ـ

طنز گزنده روزگار

طنز گزنده روزگار!


یکسال پیش در همین ایام، یک اتفاق تلخ و تکان دهنده و البته عجیب و غریب، بازتاب رسانه ی وسیعی در محافل سیاسی داخل و خارج کشور و بخصوص در جامعه ایرانیان در تبعید داشت که تاثیرات پیدا و پنهان آن در روند تحولات بعدی بسیار قابل تامل است. شاید در نگاه اول، بُعد انسانی کشتار فجیع دهها پناهنده سیاسی ایرانی در "اشرف" و از پای درآوردن صدها زن و مرد بیدفاع و بی سلاح و البته "حفاظت شده بر اساس کنوانسیون چهارم ژنو" آنهم در روز روشن و در یک تهاجم نظامی و زرهی، توجهات بسیاری را جلب کرده باشد. ولی ابعاد و تبعات دیگر این واقعه، چه بسا با اهمیت تر و شایان بذل توجه بیشتری است.
پر واضح است که این جنایت توسط ارتش تحت امر دولتی انجام گرفت که مثلآ تحفه دمکراسی غرب برای کشور عراق بود و قرار بود الگوی دموکراتیکی از حاکمیت مدرن و مردمی برای "خاورمیانه بزرگ" باشد! رژیمی که عمده سرانش همچون حکیم و مالکی و طالبانی و مقتدا صدر و چلبی و ... زیر چتر حمایتی نیروهای ناتو و در امنیت کامل، در پی یک جنگ مهیب و ویرانگر، سوار بر هلی کوپترهای انگلیسی و تانک های امریکایی در بصره و بغداد مستقر شدند ولی در نیمه راه، گوش به فرمان ولی فقیه و ملاهای همزادش در تهران و قم شدند و همزمان فوج فوج آخوند و پاسدار در کسوت زائر و تاجر راهی نجف و کربلا شدند... و نهایتآ کار بجایی رسید که با تصمیم خروج کامل نیروهای رزمی امریکا توسط دولت اوباما، مجموعه خطاهای استراتژیک "بوش پسر" در حمله به عراق تکمیل شد و عراقِ مجروح بعنوان "عمق استراتژیک" رژیم ایران، عملآ تبدیل به میدان مانور "سردار قاسم سلیمانی" و سپاه تروریستی "قدس" گردید.
در این میان اما، اشرف همچون زورقی در میان امواج سهمگین اقیانوس، طوفانی از حوادث و بلایا را از سر گذراند ولی به شکل غیرقابل تصوری نابود و غرق نشد... از بمباران سنگین و Carpet Bombing اشرف توسط صدها فروند هواپیمای امریکا و انگلیس گرفته که دهها عضو ارشد مجاهدین را به خاک و خون کشید و هیچ سقفی را بر روی هیچ دیواری باقی نگذاشت، تا طرح خلع سلاح کامل آنان تحت فرماندهی ژنرال اودیرنو، که بعدآ به مقام سرفرماندهی کل نیروهای امریکا در عراق ارتقا درجه یافت، تا داستان ایجاد کمپ مجاور اشرف و تشویق افراد به جدا شدن از مجاهدین با وعده های بسیار و بیگاریها و آوارگی های بعدی ...
وقتی امریکا در گام بعدیِ توافقات و عقب نشینی سیاسی- نظامی در باتلاق عراق، مسئولیت کامل حفاظت ساکنان بیدفاع اشرف را به دولت دست نشانده مالکی سپرد، فاجعه انسانی و جنایت علیه بشریت ابعاد بیسابقه ی به خود گرفت: محاصره غذایی و سوختی، محاصره دارویی و درمانی، زجرکش کردن بیماران، محرومیت کامل از دیدار و ملاقات با خانواده و وکلای حقوقی و حامیان اشرف، جنگ روانی و امواج صوتی کرکننده و شبانه روزی سیصد بلندگو، و سرانجام حمله و هجوم و کشتار...
راستی چرا؟
در ورای گرد و غبار ناشی از حوادث و اتفاقات پی در پی در عراق و بحرانهای فزاینده در این منطقه پرآشوب، پرسشی که از طرف ناظرین بیطرف و منتقدین مجاهدین مطرح میشده اینست که ادامه حضور در عراقی که به لحاظ ژئوپلتیک چه بسا ناامن ترین نقطه جهان کنونی است و هر روز چندین انفجار و کُشت و کشتار فرقه ی در آن به وقوع می پیوندد چه ضرورت یا نتایجی داشته است؟ بخصوص در جایی که رژیم جمهوری اسلامی نفوذ بسیار گسترده ای در تمامی سیستم حکومتی و نهادهای نظامی و امنیتی آن دارد و بطور خاص نیروهای نظامی تا دندان مسلحی همچون جیش المهدی (مقتدا صدر) و سپاه بدر (عمار حکیم) و تیپ های ویژه امنیتی (مالکی) و آدمکشان حزب الله که سرسپرده ولی فقیه و تشنه به خون مجاهدین هستند از چهار طرف منتظر و مترصد دریدن و قتل عام ساکنان اشرف هستند. سوالی که قطعآ مسئولین مجاهدین و اشرف پاسخگوی آن هستند.
اینکه چرا ملاهای تبهکار، در میان انبوهی از مسائل و معضلات متفاوت داخلی و بین المللی، تا این حد نسبت به "بقایای گروهک مضمحل شده منافقین" که در وسط بیابانهای عراق بیدفاع و بی سلاح و در محاصره کامل میباشند، حساس و نگران هستند و در هر مذاکره و معامله ای با عراق و دول غربی، بطور خاص خواهان حذف و نفی آنان هستند، خیلی سوال سختی نیست. چرا که آخوندهای حاکم به تجربه و طی این سی و سه سال، تهدیدات و تضمینات بقای خود را بهتر از هرکس دیگری میدانند...
در عین حال پرسش مهمتری که در همین رابطه و از همین منظر، بیشتر به ذهن میزند نحوه تنظیم رابطه قدرتهای غربی بخصوص امریکا با اپوزیسیون برانداز رژیم ایران و بطور خاص مجاهدین خلق است. در سرزمین سوخته ای مثل عراق که غولهای نظامی و نفتی غربی جولان میدهند همه آنان بخوبی میدانند و معترفند که در لب همان مرز، غول بی شاخ و دم جمهوری اسلامی این پدرخوانده تروریسم انتحاری و بنیادگرایی مخوف مذهبی که حالا میرود تا به آرواره های اتمی نیز مجهر شود، به کمین نشسته است. البته اختاپوس جنایت که قلبش در تهران می تپد و دست و پایش را تا فراسوی دجله و فرات هم رسانده است، مستمرآ با بمبهای جهنده و کنار جاده ای و یا ترور و گروگان گیری و کشتار، حیات و حضور مرگبار خود را به "شیطان بزرگ" و "قوای متجاوز استکبار" گوشزد میکند...
ولی تا آن جا که به سیاست قدرتهای غربی و بخصوص امریکا مربوط میشود سوالات بسیار بحث برانگیزی مطرح است که در بطن خود میتواند برای ما مردم ایران خیلی روشنگر و عبرت انگیز باشد:
چرا بایستی اپوزیسیون محکوم و تبعیدی یک رژیم تروریست و تروریست پرور که هنوز هم حاکم است و 33 سال حکومت وحشت و ترور را هم در سابقه خود دارد، در لیست تروریستی ابر قدرت شماره یک جهان یعنی امریکا در آن سوی کره زمین قرار بگیرد؟ مجاهدینی که سی سال است عامل هیچ تخاصم و تهدیدی برای امریکا نبوده اند و بیشترین کمک را جهت افشای طرحهای شوم تروریستی و پروژه های هولناک اتمی رژیم ایران به جامعه جهانی کرده اند و با هیچ کسی غیر از ملاهای حاکم سر جنگ و ستیز ندارند...
آیا وجود سفره های عظیم نفتی و منابع کلان استراتژیک انرژی در ایران و خلیج فارس نقش اساسی در این تصمیم گیری آخوند پسندانه دارد؟ چرا لابیستها و دلالهای قدرتمند نفتی همواره طی این سالها خواهان ادامه مذاکره با فاشیسم مذهبی در ایران و همزمان حفظ مجاهدین در لیست سیاه امریکا و اروپا بوده اند؟
چطور است که در افغانستان و عراق و لیبی و ... امریکا و دیگر دول ذی نفع اروپایی با جمع آوری و استخدام افراد و گروه هایی، حتی بطور دست ساز اقدام به تشکیل اپوزیسیون و سازماندهی نیروهای مخالف و ایجاد "دولت یا پارلمان در تبعید" و "شورای ملی یا انتقالی" و "ارتش آزادی" میکنند و با قدرت بلامنازع آتش هوایی و زمینی ناتو برایشان انقلاب میکنند! ولی وقتی به ایران ما میرسد تمام تلاش سیاسی و دیپلماتیک و حتی نظامی غرب معطوف به طرد و منزوی کردن طیف گسترده اپوزیسیون برانداز رژیم اسلامی میشود و صریحآ وزارت خارجه امریکا اعلام میکند که حتی ساختار تشکیلاتی نیروی رزمنده موجود (ارتش آزادیبخش خلع سلاح شده) نیز باید متفرق و متلاشی شود! آیا هیچ کدام از دیکتاتورهای ساقط شده و یا در شُرُف سقوط در جهان معاصر، به لحاظ جرم و جنایت مرتکب شده حتی به گرد پای جباران حاکم بر ایران هم میرسند؟ البته طیف گسترده نیروهای با سابقه و مترقی اپوزیسیون ایران به صراحت اعلام کرده اند که نیازی به حمایتهای آن چنانی قدرتهای غربی ندارند. ولی آیا این خواستهً غیردموکراتیک و بیجایی است که قدرت های جهانی لااقل در تقابل بین مردم ایران و رژیم حاکم بر ایران، جانب ملایان جلاد را نگیرند و بیطرف بمانند؟
و سوالات بسیاری دیگر که بماند...

نگاهی دیگر به آن کشتار
یکسال پیش وقتی نیروهای دست نشانده عراقی با ماشین های زرهی و (Humvee) هاموی های امریکایی، ساکنان اشرف را زیر میگرفتند و تک تیراندازان هم جنس پاسداران، با بیرحمی پناهندگان سیاسی ایرانی را همچون شکارچیان آهو تک به تک هدف میگرفتند و به خاک میافکندند خیلیها مات و متحیر شدند که آن همه شقاوت و درندگی از کجا نشأت گرفته و به خواست کیست، و در طرف دیگر، این همه مظلومیت و مقاومت ریشه در کجا دارد و از برای چیست... البته برای بعضی ها حیرت انگیزترین وجه آن ماجرا، بی تفاوتی و بی عملی مقامات مسئول امریکایی و سازمان ملل در جلوگیری از وقوع قابل پیش بینی آن فاجعه بود...
بهر روی پخش ماهواره ی صحنه های آن واقعه، بسا حقایق را عیان نمود و خیلی وجدانها را بیدار کرد و بسیاری پرده ها را به کناری زد. ولی تصویربرداری آن فاجعه انسانی به سادگی میسر نبود و لااقل به قیمت جان دو دختر شجاع انجام گرفت. "نسترن عظیمی" از بچه های نسل سوم و از فعالین جنبش دانشجویی دهه هشتاد در تهران بود که در حین انجام ماموریت رسانه ی خود در اشرف، هدف شلیک مستقیم قرار گرفت و همچون پرستویی خونین بال در آغوش یارانش به ابدیت پیوست. "آسیه رخشانی" دختر شجاع و دلاوری بود که از کالیفرنیا به یارانش در اشرف پیوسته بود و در حین فیلم برداری با اصابت گلوله بر خاک افتاد. وقتی دوربین ش از حرکت بازایستاد خودش نیز به سوی جاودانگی پرکشید.
البته دیدن صحنه پیکر جزغاله شده "علیرضا طاهرلو" با سابقه دهسال زندان در رژیم جمهوری اسلامی و از معدود بازماندگان قتل عام تابستان 67 واقعآ تکان دهنده بود. پیکر غرق به خون "فائزه رجبی" بیست ساله، پرستویی که با بهار آمد و با بهار رفت، روی دستهای برادرش شاید با قلم قابل توصیف نباشد. پدر فائزه نیز سال 84 به جرم هواداری از مجاهدین توسط رژیم به دار کشیده شده بود. اما چگونگی قتل "صبا هفت برادران" واقعیت تلخ دیگری را در معرض قضاوت وجدانهای بیدار بشریت در حال و آینده قرار داد.
"صبا" در زندان اوین بدنیا آمد، تا دو سالگی در زندان بود و بیست سال بعد در مسیر آزادی همانند بسیاری دیگر به ارتش آزادی پیوست و سرانجام در فروردین سال گذشته در اشرف بر خاک افتاد...البته با یک پیام ساده که خیلیها را تکان داد: تا آخرش می ایستیم!
حالا بعد از یکسال هنوز یک سوال ساده بی پاسخ مانده است: چرا باید دختر جوانی همچون صبا بخاطر اصابت یک گلوله به پایش در فقدان امکانات پزشکی در کمتر از 24 ساعت جان بدهد در حالیکه در فاصله 30 کیلومتری اشرف بیمارستان مجهزنظامی امریکایی قرار داشت... پاسخ این سوال را "رابرت گیتس" وزیر دفاع وقت امریکا که اتفاقآ در همان روزها در عراق حضور داشت و در جریان مستقیم اتفاقات هم بود شاید بهتر بداند.
طنز گزنده روزگار!

شاید جالب باشد بدانیم که چندین سال پیش وقتی در جنگ و دعوای جناحهای داخلی رژیم آخوندی، "سعید حجاریان" توسط یک "بسیجی خودسر" هدف گلوله  قرار گرفت و از ناحیه فک بشدت مجروح شد علیرغم وجود امکانات فوق تخصصی برای معالجه و مراقبتهای ویژه در تهران و آلمان که همواره در اختیار وی بود، در اولین فرصت او را با هواپیما به امریکا منتقل کردند و در بیمارستان مجهز نیویورک تحت معالجات مخصوص قرار گرفت. مسلمآ این موضوع فراتر از ملاحظات انسانی بود...
لازم به توضیح نیست که سعید حجاریان از بنیانگزاران سازمان مخوف اطلاعات و امنیت رژیم اسلامی بود. او و دوستانش از طراحان سرکوب گروههای سیاسی در سالهای اول بعد از انقلاب در ایران بودند. از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند و مسئله گروگان گیری را براه انداختند و بعد به اسم انقلاب فرهنگی، دانشگاههای ایران را به خاک و خون کشیدند. خشونت و بیرحمی او و دوستان خط امامیش را زندانیان سیاسی دهه شصت در بند 209 با گوشت و پوست خود حس کردند و بسیاری جنایات دیگر... اتفاقآ در همان دورانی که "خط امامی" ها و از جمله سعید حجاریان در نهادهای امنیتی و دادستانی و زندانها بیداد میکردند صبای معصوم ما در زندان بدنیا آمد در حالیکه صدها تن از خاله ها و عموهایش تیرباران میشدند.
طنز تلخ روزگار را می بینید! صبا و یارانش که برای آزادی و نجات مردم ایران و جهان از شر فاشیسم مذهبی میجنگند، "فرقه خشونت طلب تروریستی" میشوند آنوقت کسانی که سالها همدست و همکار ملایان خونریز بودند به یاری دلارهای نفتی، منادیان "مسالمت و اعتدال و اصلاحات" میشوند. این یکی را علیرغم درخواست مستمر مسئولین اشرف برای انجام یک عمل جراحی ساده ولی فوری جهت جلوگیری از خونریزی، حتی حاضر نمیشوند با هلی کوپتر به بیمارستان "بلد" که فقط یک ربع ساعت فاصله داشت ببرند، ولی آن یکی را از تهران با هواپیمای مخصوص به بیمارستان مجهز نیویورک میاورند.
در حالیکه برخی بیماران سرطانی و صعب العلاج اشرف در محاصره کامل پزشکی زجرکش میشوند و هر از چند گاهی یکی از آنان با درد و رنج بسیار بدرود حیات میگوید، بخاطر همین مارک "تروریستی" امریکا هیچ کشور دیگری نیز اقدام به پذیرش آنان نمیکنند. آنوقت "حسین موسویان" سفیر سابق و هماهنگ کننده اصلی تروریسم رژیم در آلمان و بخصوص جنایت میکونوس، به عنوان پژوهشگر و کارشناس، با ویزای مخصوص، استاد افتخاری دانشگاه پرینستون امریکا میشود... طنز روزگار را می بینید!
درحالیکه برخی نهادهای قدرت و محافل حامی "سیاست مماشات با ملایان" در غرب، بر کشتار و سرکوب جنایتکارانه مجاهدین "واقعی" در بیابانهای عراق چشم می بندند و سکوت میکنند ولی بناگاه از قول یک مقام ناشناس امنیتی کشف میشود که گویا مجاهدین "مجازی" در بیابانهای نوادای امریکا در حال آموزش نظامی بوده اند!  مجاهدینی که با قریب نیم قرن تجربه کار تشکیلاتی و سه دهه کار چریکی و نظامی (از اواخر دهه چهل تا اواخر دهه هفتاد شمسی) در شرایطی که بطور مثال با عملیات بزرگ چریکی همچون خمپاره باران کاخ محل اقامت خامنه ای یا کوبیدن ساختمان مرکزی وزارت اطلاعات در قلب پایتخت مانور میدادند، ظاهرآ آنقدر کارشان لنگ میشود و معطل میمانند که "رمزی یوسف" تروریست انتحاری القاعده "یک بمب 5 کیلویی" برایشان درست میکند و با عبور از چند کشور مجاور آنرا "تحویل مجاهدین خلق ایران" میدهد تا آنها آن "بمب را در حرم امام رضا منفجر کنند"... طنز روزگار را می بینید! آیا این همنوایی عوامل ارتجاع و استعمار سابقه تاریخی در ایران ندارد؟!
بی جهت نیست که "محسن کدیور" دینکار دغلکاری که چشم در چشم میلیونها بیننده تلویزیونی با صراحت دروغ میگوید و شعار جوانان قیام را تحریف میکنند، به همراه تعدادی دیگر، از وزارت خارجه امریکا درخواست میکند که مبادا مجاهدین را از لیست تروریستی خارج کنید. البته در مورد سرنوشت مجاهدین، ایشان همواره از "به درک واصل شدن منافقین در مرصاد" خوشنود بوده اند ولی طنز گزنده اینست که در روزگاری نه چندان دور ایشان و دوستان همفکرشان از شدت احساسات "ضد استکباری" و نفرت از "شیطان بزرگ"، حتی هنگام ورود یا خروج از دستشویی و آبریزگاه عمومی محل کارشان نیز میبایست از روی پرچم امریکا که در جلوی در روی زمین منقوش شده بود عبور میکردند و حالا دست به دامن خانم وزیر خارجه همان امریکای جهانخوار میشوند...
وقتی موضوع حمایت غرب از قیام مردم و جنبش سبز بر علیه رژیم اسلامی مطرح میشد ایشان در نهان و آشکار به مقامات امریکایی توصیه میکردند در امور داخلی ایران دخالت نکنند. ولی وقتی قرار بر سربریدن اپوزیسیون برانداز و سازمان یافته رژیم میشود ایشان رسمآ مشوق وزارت خارجه امریکا برای حفظ لیست سیاه و زمینه سازی برای حذف کامل مجاهدین از صحنه سیاسی میشود. می بینید چقدر دموکرات و مسالمت جو هستند!
جالب است که یکی از امضا کنندگان آن نامه، "گری سیک" مشاور سابق امنیت ملی امریکا و دلال کارکشته نفتی طی سالهای اخیر بوده است. گزارش بحث برانگیز "خروج ممنوع" که بطور کاملآ جانبدارانه ی در سال 2005 بر علیه مجاهدین مستقر در اشرف تهیه و تنظیم و منتشر شد در واقع تحت مدیریت مستقیم "گری سیک" در "سازمان دیدبان حقوق بشر" انجام گرفت و متن آن گزارش توسط "هادی قائمی" که عضو شورای اجرایی "نایاک" لابی شناخته شده رژیم در امریکا بود، نوشته شده است.
برای توجیه لیست تروریستی و "سنگسار سیاسی" مجاهدین خلق توسط جناح "ایران گیتی" وزارت خارجه امریکا، لابیست های حرفه ی "نایاک" که بطور طعنه آمیزی نقش مشاوران میز ایران در وزارت خارجه را هم بازی میکنند مدعی بودند که مجاهدین اساسآ "فرقه ی مطرود و تروریست" هستند که "هیچ پایگاه اجتماعی در ایران" ندارند و "هیچ نقشی در تحولات سیاسی فعلی یا آتی ایران" نخواهند داشت.
حال که با حکم دادگاه استیناف امریکا، وزارت خارجه امریکا علیرغم تأخیر بیست ماهه، زیر فشارِ تجدید نظر در مورد این لیست سیاه قرار گرفته است مدعی میشود که موضوع مجاهدین خلق به "منافع اقتصادی و امنیت دفاعی امریکا" مربوط میشود و امریکا را در معرض "حساسترین موضوعات امنیت ملی" در روابط بین المللی قرار میدهد... طنز گزنده را در بطن این استدلال می بینید؟ یک گروه اندکِ محاصره شده و خلع سلاح شده و کاملآ مانیتور شده و البته بدون "هیچ" پشتوانه اجتماعی در خاک خود و فاقد هر نقش اساسی در سیر تحولات آتی، دیگر چه نیازی است که علیرغم اعتراضات گسترده افکار عمومی و مقامات و شخصیتهای برجسته امریکایی و اروپایی، کماکان در لیست سیاه باقی بمانند و از آن مهمتر چطور ممکن است رفع برچسب تروریستی از این "گروهک"، منافع و امنیت ملی ابرقدرت جهان را به مخاطره بیاندازد...
این روزها ماجرای "کمپ لیبرتی" که به "زندان آزادی" نیز تعبیر شده، جدیدترین نمونه از طنز گزنده روزگار ماست... و حکایت همچنان باقیست.
یکسال پیش در همین ایام و بعد از فاجعه کشتار در اشرف، تمامی افراد و شخصیتهای سیاسی و طیف گسترده گروهها و جریانات اپوزیسیون رژیم اسلامی، علیرغم همه انتقادات و اختلافاتشان با مجاهدین، بدون استثنا چه از موضع سیاسی و چه از منظر انسانی، آن جنایت هولناک را محکوم کردند و با زبانهای گوناگون با قربانیان همدلی و همدردی کردند. این حرکت عظیم و بی سابقه شایان بیشترین تحسین و قدردانی است و البته بهترین پاسخ به حاکمان خونریز در ایران و عراق هم بود. پرواضح است که مجاهدین همچون دیگر افراد و گروهها میتوانند متهم به هر اتهامی باشند و در پیشگاه مردم و تاریخ همواره در معرض قضاوت بوده و هستند و البته پاسخگوی تمامی اعمال کوچک و بزرگ و درست و نادرست خود میباشند. تردیدی نیست که این "مجاهدین" فرزندان "خلق ایران" هستند و مسلمآ تقدیر و فرجام آنان نهایتآ با سرنوشت "ایران" این زیباترین وطن، رقم میخورد. ولی بطور قطع قضاوت در مورد فرزندان ایران زمین، به هیچ وجه در صلاحیت دشمنان مردم ایران یعنی رژیم پلید اسلامی و دلالان و حامیان بین المللی اش نبوده و نیست.
 مینا انتظاری - فرخ حیدری

فروردین 1391


----------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:

1- مینا انتظاری و فرخ حیدری از زندانیان سیاسی سابق در ایران و از فعالین سیاسی و حقوق بشری در خارج از کشور میباشند.

2- مقام ارشد وزارت خارجه امریکا - فایلو دیبل: مجاهدین "هیچ" حمایتی در ایران ندارند... (دقیقه چهاردهم)
3- تحریف شعار قیام 88 توسط محسن کدیور در تلویزیون صدای امریکا
4-  نامه محسن کدیور و گری سیک و تعدادی دیگر به وزارت خارجه امریکا جهت تداوم لیست گذاری تروریستی مجاهدین
5- پاسخ وزارت خارجه امریکا به دادگاه در رابطه با تاخیر در بازبینی وضعیت مجاهدین خلق
6- گزارش ان.بی.سی. و بی.بی.سی. در مورد ارتباط مجاهدین و القاعده و  ترور کارشناسان اتمی رژیم
7- ادعای سیمور هرش در مورد آموزش مجاهدین در بیابانهای نوادا از قول مقامات ناشناس
8- و حکایت همچنان باقیست

نسل نامدار ولی گمنام

نسل نامدار ولی گمنام!


اوایل سال شصت و پنج وقتی که دوباره بهمراه تعداد زیادی از بچه های قدیمی از بندهای مختلف، برای تنبیه بیشتر، از زندان قزل حصار کرج به اوین منتقل شدیم، برای اولین بار با "سیمین" همبند شدم. البته او و جمع دیگری از بچه های مقاوم زندان، زودتر از ما از قزل حصار به این قتلگاه انسان و انسانیت منتقل شده بودند....

هنوزم بعد از 25 سال، چهره خندان و مهربانش با همان خونگرمی هموطنان خوزستانی، در ذهنم نقش بسته است. اخلاق و رفتارش مدل خانم معلم های دوست داشتنی بود. هر وقت آرامشی در بند بود او را با کتابی در دست می شد دید. مثل بقیه زندانیها در روزهای آرامتر معمولآ یک کتاب تاریخی یا فلسفی در دست داشت و به همراه یک هم بند مشغول مطالعه بود. گاهی در حال انجام تدریس خصوصی برای یک همسلولی بود و گاه خود او مشغول یاد گیری یک موضوع آموزشی مثل زبان انگلیسی بود. این رسم و سنت زندگی و مقاومت در زندان بود که علیرغم همه محدودیتها و محرومیتها، زندانیان سیاسی در روابط داخلی خود، در چهارچوب یک کار دسته جمعی چه بصورت علنی و یا غیر علنی، همیشه در حال آموزش، تبادل دانش و کسب علم بودند.

در ایام حمله و هجومهای وحشیانه پاسداران و گزمه های خبیث خمینی به زندانیان بی دفاع، بازهم سیمین در صف اول دفاع قرار میگرفت. انسانی بود محجوب، متواضع و بی آلایش اما در دفاع از ارزشهای والای انسانی و هویت سیاسی که بدان باورمند و پایبند بود در مقابل هیچکس کوتاه نمی آمد. بخاطر همین خصوصیات و شخصیت با ثبات او بود که خیلی زود بهمراه تعداد زیادی از بچه ها مثل ناهید تحصیلی، ناهید زرگانی، زهره حاج میر اسماعیلی، سوسن صالحی و .....برای تنبیه بازهم بیشتر به زندان گوهردشت و انفرادی های مخوف آن جا تبعید شد. او بعد از تحمل ماهها شکنجه و شرایط سخت و فوق طاقت انسانی در آن "دوزخ روی زمین" سرانجام همراه با همه زنان تبعیدی زندان، در پاییز 66 به اوین بازگردانده شد. در آن مقطع نیز در تقسیم بندی زنان زندانی تهران بزرگ در بندهای سه طبقه اوین، سیمین به سالن یک (طبقه اول) منتقل شد... بندی تنبیهی با اتاقهای دربسته و حداقل امکانات زیستی...

خیریه (سیمین) صفایی، در سوم آبان ماه 1336 در آبادان بدنیا آمد. دیپلم دبیرستان خود را در سال 1355 در آبادان گرفت و با ادامه تحصیل و گذراندن دوره کارآموزی معلمی، مشغول بکار شد. با شروع جنگ ایران و عراق در سال 1359 او بهمراه صدها هزار خانواده ایرانی، راهی تهران و خوابگاه مهاجرین جنگی گردید. از آنجا که انسانی دردمند و دلسوز مردم زحمتکش بود، بعنوان آموزگار در یکی از روستاهای اطراف یافت آباد به تدریس مشغول شد. با ایجاد شرایط جدید در زندگی، و فشار و اختناق روز افزون رژیم  آخوندی، بیشتر از گذشته با مجاهدین خلق آشنا شد و به فعالیتهای سیاسی و ضد ارتجاعی پرداخت. او در خوابگاه مهاجرین جنگی به همراه دوستان و همفکران خود گروه مطالعاتی تشکیل داد. اما دیری نپایید که حمله و هجوم باندهای سیاه رژیم به اماکن مختلف وسعت گرفت و سیمین نیز همراه خیل جوانان همدوره خود، در پاییز سال 60 دستگیر و روانه  بند 209 اوین گردید. پس از طی دوران سخت بازجویی، در یک دادگاه چند دقیقه ای به جرم هواداری از مجاهدین خلق به 7 سال حبس محکوم شد که قاعدتآ در تابستان سال 67 باید آزاد می شد... در یکی از آخرین ملاقاتهایش به مادر بسیار عزیزش که سخت بی تاب و نگران او بود گفته بود: "مادر از من می خواهند که همکاری کنم و در مصاحبه شرکت کنم تا آزاد شوم. من مصاحبه نمی کنم، من به دوستان و آرمان خودم خیانت نمیکنم. صبور باشید، خدا بزرگ است."


خیریه (سیمین) متعلق به نسلی بود که در پروسه قیام 57 پا به عرصه سیاست و مبارزات اجتماعی نهاد و با آرمان "آزادی، برابری و بهروزی" برای مردم و میهن خود، با صداقت و فداکاری بار اصلی انقلاب بهمن را بر دوش کشید و "نسل انقلاب" لقب گرفت. نسلی که از پا ننشست و در فردای 22 بهمن، در حالیکه فرصت طلبان میوه چین و تازه از راه رسیدگان پرمدعا در همدستی با فاشیسم مذهبی بر سر سفره ملاخور شده انقلاب سخت مشغول تقسیم غنائم و قدرت بودند، باز هم در کنار مردم مظلوم فریاد آزادی سرداد و در هشت مارس همان سال یعنی فقط سه هفته بعد از پیروزی انقلاب! در پاسخ شعار "یا روسری یا توسری" چماقداران حکومتی، خروشید که: "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم"

این فقط آغاز رویارویی "نسل انقلاب" با حاکمان تازه به دوران رسیده ای بود که در بیرحمی و شقاوت و شیادی، در تاریخ معاصر نظیر ندارند. نسلی که به آرمانش خیانت نکرد و در سودای "آزادی" تا پای جان ایستاد؛ در سطح شهرها با چماق و دشنه و ژ- ث بر خاک میافتاد، فوج فوج راهی زندانها میشد، شکنجه و تیرباران میشد و یا بر سر دار میرفت... نسلی که در سیاهترین دوران تاریخ این میهن به آخوندهای پلید "نه" گفت، مقاومت کرد و تسلیم نشد. نسلی پرافتخار، سرفراز و نامدار ولی گمنام و بی نام و نشان!

وقتی در تابستان داغ و سوزان 67 خمینی تبهکار فرمان و فتوای "تمام کُش" کردن بازماندگان "نسل انقلاب" در زندانها را صادر کرد، مجاهد خلق سیمین صفایی و صدها زن دلاور همبندش، در تاریکی و سکوت سنگین داخلی و بین المللی سر بر دار شدند. عجبا که هنوز در هیچ نهاد و بنیاد و مرجع و محفل حقوق بشری نامی از سیمین و بسیاری همچون سیمین به چشم نمیخورد. البته رژیم اسلامی حتی آدرس مزار یا محل دفن و یا سنگ قبری هم از سیمین به خانواده اش نداد.

بله! سخن از نسل آرمانها و ارزشهاست، نسل امیدها و آرزوها، نسل وفا و ایمان، نسل پایداری تا فراسوی طاقت انسان، نسلی که متهم به هر اتهامی شد و هر بلائی که خواستند و توانستند بر سرش آوردند. نسلی که برای استقلال و آزادی میهن و مردم محبوبش ازهمه چیزش گذشت ولی حتی یک سنگ قبر هم برایش نگذاشتند!

در سالروز هشت مارس "روز جهانی زن"، به همه زنان آزادیخواه ایران و جهان بخصوص زنان نامداری همچون هم بند عزیزم "سیمین" که گمنام و بی نام و نشان سر به پای آزادی نهادند، با افتخار ادای احترام میکنم، و با امید به تحقق آرزوی دیرینه آن عزیزان یعنی "آزادی، برابری و بهروزی" که بی تردید به اعتبار آن همه رنج و خون و با رهبری زنان شایسته و پیشتاز، سرانجام به بار خواهد نشست.



مینا انتظاری

March-8-2012



ایمیل:   mina.entezari@yahoo.com

ملاقات بعد از اعدام

ملاقات بعد از اعدام!



پس از ماهها شکنجه و کشتار و پشت سر گذاشتن هولناکترین تابستان و پائیز تاریخ سیاسی ایران، بلاخره حدود اواسط دی ماه سال شصت، ملاقاتهای عمومی درزندان اوین آغاز شد. در یکی از گروه های بیست نفره که از بلندگوی بند برای ملاقات اعلام میشد ناگهان نام «مریم عبدالرحیم کاشی» نیز خوانده شد.... توی بند همه ما «دوزخیان روی زمین» بر جای خود میخکوب شدیم و مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردیم. اشک در چشمانمان حلقه زد....

اولین بار او را در بند یک اوین (بند موسوم به آپارتمان ها) دیدم. یک روز عصر اواخر شهریور شصت بود که «مریم» و همکلاسی اش «مهناز تهرانی» را به بند ما آوردند. هردو بشدت با کابل شکنجه شده بودند بطوری که بسختی میتوانستند راه بروند. در موقع ورود، به کمک بچه ها زیر بغل آنها را گرفتیم و
در گوشه ای از آن بند متراکم جا دادیم و با امکانات ناچیزی که داشتیم به تیمارشان پرداختیم. 
کف پاهای آنها مجروح و متورم بود. هر دوی آنها روز ۱۸ شهریور در خیابان مصدق (ولیعصر)، مشکوک به شرکت در یک تظاهرات خیابانی، دستگیر شده بودند و بازجویان دادستانی چیز زیادی از آنان نمی دانستند. آن ایام نه ملاقاتی در کار بود و نه حتی اجازه تماسی با خانواده ها ... مریم و مهناز از هواداران بخش دانش آموزی مجاهدین خلق بودند که در سال آخر دبیرستان هشترودی تحصیل میکردند.

روزهای بعد در آن بند پرآشوب، بیشتر با هم دوست و مأنوس شدیم... شهریور و مهر ماه آن سال، اوج کشتار زندانیان بود، گاه تا دویست نفر در یک شب... در یکی از شبهای مهرماه که تعدادی از بچه های بند ما از جمله «فرشته نوربخش» را برای اعدام برده بودند و فضای بند بشدت سنگین و غمگین بود، بطور غیرمنتظره ای مریم با صدای بسیار زیبا و پر طنینش شروع به خواندن کرد و چه زیبا و دلنشین میخواند:

امشب در سر شوری دارم،     امشب در دل نوری دارم،       باز امشب در اوج آسمانم،        رازی باشد با ستارگانم،
..........
همه بند ساکت شده و مجذوب صدای زیبای مریم شده بود.

اواخر پائیز همه ما را به بندهای بزرگتر اوین منتقل کردند که من و مریم بهمراه تعداد دیگری از بچه ها، در بند ۲۴۰ پائین، هم اتاق و همسلول شدیم. در آن ایام معمولآ روزهای یکشنبه و چهارشنبه بعد از غروب، جوخه های مرگ در پشت دیوار بند ما برقرار بود و ما با صدای مهیب دهها رگبارِ همزمان که بیشتر شبیه فروریختن بار تریلی حامل تیرآهن بود متوجه شروع اعدامها میشدیم و بعد با شمارش تیرهای خلاصی که به مغز همزنجیران مان شلیک میشد در سکوتی سهمگین با یاران گمنام خود وداع میکردیم...

وقتی مریم از باصطلاح دادگاه برگشت آشفته و بهم ریخته بنظر میرسید. در آن دوران دادگاههای چند دقیقه ی فقط توجیه شرعی جنایت توسط آخوندهای حاکم بود. البته صدور حکم مرگ برای هر کدام از ما بندیان بی پناه، محتمل ترین فرض بود و میدانستیم که بهرحال در صف اعدام هستیم... همان شب برای دلداری مریم، با صفا و صمیمیت خاصی که در روابط داخلی زندان داشتیم از او درباره دادگاه پرسیدم ولی درددل خصوصی او مرا هم بهم ریخت

نگرانیش فراتر از سایه سنگین مرگ بود. او با معصومیت خاصی گفت: «مینا، این گیلانی خیلی آدم پست فطرتیه...» و بعد برایم از نیت شوم آخوند محمدی گیلانی حاکم شرع دادگاهش تعریف کرد که با همان فرهنگ کثیف آخوندی، حین سوال و جواب باصطلاح دادگاه، با نگاه حریصانه ی به او پیشنهاد معامله بر سر جانش را داده بود... مریم وقتی این صحبتها را میکرد از شدت خشم و تنفر میلرزید. سعی کردم با شوخی تا حدودی آرومش کنم و گفتم: این پیرخرفت مگر اینکه دستش به جنازه ما برسه...
ـ
اوایل دی ماه یک روز عصر، از بلندگوی بند نام «مریم» و یار دبستانی اش «مهناز» و «مادر نعیمی» و تعداد دیگری از بچه های بند خوانده شد تا با تمام وسایل، که معمولا برای هر زندانی چیزی در حد یک کیسه پلاستیکی بیشتر نبود، آماده خروج از بند باشند. احضار بچه ها با کلیه وسائل شخصی در آن موقع از روز معمولا بوی خون می داد... در همین فاصله گویا مریم، گردن آویز ساعتی اش را که هدیه مادرش بود و برایش خیلی ارزش داشت، به یکی از همبندان که امکان آزادیش بیشتر بود به امانت می سپارد تا نهایتآ بدست خانواده اش برسد.

وقتی بچه ها با سرهای افراشته و چهره های گلگون رفتند تمام بند دوباره در بغض و سکوت تلخی فرو رفت. آن شب باز هم صدای شلیک رگبارهای پی در پی در پشت دیوار بند، دقایق طولانی ادامه داشت و مریم و مهناز و دیگر یاران هم بندشان در «غوغای ستارگان» به «اوج آسمانها» پر کشیدند و ما ماندیم و کابوس شلیک تیرهای خلاص بر مغز دوستانمان و شمارش آن در سینه هایمان: ۱۳، ۳۹، ۴۷، ۵۹، ۷۵ ... کابوسی که بعد از سی سال هنوز آثارش بر روی تک تک سلول های مغز ما باقیست.

پس از ماهها شکنجه و کشتار و پشت سر گذاشتن هولناکترین تابستان و پائیز تاریخ سیاسی ایران، بلاخره حدود اواسط دی ماه سال شصت، ملاقاتهای عمومی درزندان اوین آغاز شد. در یکی از گروه های بیست نفره که از بلندگوی بند برای ملاقات اعلام میشد ناگهان نام «مریم عبدالرحیم کاشی» نیز خوانده شد.

توی بند، همه ما «دوزخیان روی زمین» بر جای خود میخکوب شدیم و مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردیم. انگار که برای لحظاتی از صف اعدام و شبهای تیرباران اوین، یکباره به صف ملاقات خانواده ها در بیرون زندان پرتاب شده باشیم. اشک در چشمانمان حلقه زد....مریم یک هفته بود که تیرباران شده بود و حالا پدر و مادر مظلومش در آنطرف دیوارهای قطور و میله های پوشیده از سیم خاردار، منتظر ملاقات عزیزشان بودند.

در همان چند ماه زندان, آنقدر سنگدلی و شقاوت در حق زندانیان بی پناه دیده و تجربه کرده بودیم که هیچ توهمی نسبت به این رژیم در ذهن ما باقی نمانده بود و هیچ توقعی حتی در حد ذره ای از انسانیت و انصاف، از آن جلادان نداشتیم. ولی تصور حال و روز آن پدر و مادر بی پناه که بعد از ماهها دربدری و دوندگی, با بی تابی چشم انتظار اولین دیدار با فرزند دلبندشان بودند و حالا بجای ملاقات، خبر اعدام او را با نیشخند یک پاسدار پلید به همراه کیسه پلاستیکی لباسهایش دریافت می کردند، حتی برای ما هم که در قلب جنایات رژیم بسر میبردیم، سخت تکاندهنده و جان سوز بود.... ما مدتها بود که با تمام وجود و با جسم و جان خویش «دوران طلایی» آن «امام بزرگوار» را تجربه میکردیم.


مینا انتظاری

دی ماه ۱۳۹۰

ایمیل:   mina.entezari@yahoo.com

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:
۱-      عکس زیبای مجاهد خلق مریم عبدالرحیم کاشی، آن جانفشان راه آزادی، سی سال بعد از تیربارانش بدستم رسید که برای اولین بار منتشر میشود.

۲-      "غوغای ستارگان" ترانه خاطره انگیزی ست که در پنجاه سال گذشته توسط خوانندگان مختلفی بازخوانی شده است. ولی اجرای اصلی این ترانه با صدای بانو پروین بود.

۳-      در بازخوانی خاطرات دوران زندان و رویدادهای خونین دهه شصت، درک این نکته بسیار قابل تامل است که چه بسا صدها هزار انسان آگاه، آزاده و فداکار با گرایشات مختلف اعتقادی، سیاسی و خطی در سراسر ایران، با رنج و خون بسیار، خود را به آب و آتش زدند تا شاید شرایط اعتلای اجتماعی فراهم شود، جو اختناق شکسته شود، توده ها به خیابان بیایند و خلاصه خلق بپاخیزد... 
     آنوقت بعد از سی سال سیاه وقتی  سال ۱۳۸۸ قیام شد و مردم در ابعاد میلیونی به صحنه آمدند و خروشیدند... برخی از کارگزاران سابق همان «امام راحل» و رهبران خودخوانده جنبش در داخل و خارج از کشور، با شیادی تمام مردم به ستوه آمده را از خیابانهای اعتراض روانه پیاده روهای سکوت کردند و نهایتآ آنها را سرخورده و ناامید و خانه نشین کردند و البته جلادان همچنان بر اریکه قدرت سوار هستند و بی پروا جنایت میکنند. بی تردید تجربیات تلخ و شیرین نسل ما میتواند برای نسل جوان کشور بسیار مفید باشد.

.

و حکایت همچنان باقی ست




و حکایت همچنان باقی ست!


بیست و سه سال پیش در همین ایام همبند عزیزم "رقیه اکبری" بعد از تحمل هفت سال زندان، به جرم دفاع از هویت سیاسی و شرف انسانی خود، به همراه هزاران انسان شریف و آزاده دیگر، مظلومانه در زندان اوین به دار شقاوت آویخته شد. همزمان دخترک خردسال او "مهناز" کوچولو بر "ساقه تابیده کنف" جوانه شد و حالا همچون درختی از چنگل مقاومت مردم، در کسوت یک رزمنده آزادی در شهر اشرف به سر میبرد.ـ

وقتی "طناب بدستان" تبهکار رقیه و دیگر زندانیان سیاسی دلاور را قتل عام میکردند، تا مدتهای مدیدی محافل بین المللی مسئول و قدرتهای جهانی مدعی دموکراسی، همچون قدرت مداران و صاحب منصبان آنروزی در داخل کشور و مدعیان کنونی دگراندیشی در خارج از کشور، هیچ کدام هیچ چیز ندیدند و هیچ نگفتند. امروز اما در شرابطی که "مهناز" و یارانش در معرض یک قتل عام دیگر قرار دارند ، مسئله "اشرف" تبدیل به یکی از بحث برانگیزترین و حساس ترین موضوعات انسانی و سیاسی در بین جامعه ایرانی و در سطح رسانه های جهانی گردیده است. راستی چرا؟

بدیهی ست که بنا بر قانونمندی های علمی جامعه شناختی و تجربیات عام تاریخی، در روند کنونی مبارزات سیاسی-اجتماعی مردم ایران، همچون دیگر مقاطع تاریخی مسیر تکاملی جوامع بشری، هرگونه تغییر و تحول محتمل و در چشم انداز، بطور اجتناب ناپذیری ریشه در تحولات و رویدادهای پشت سر دارند....ـ
این روزها سالگرد کشتار بزرگ و قتل عام تابستان ۶۷ میباشد... تابستان داغ و سوزانی که با فتوای جلاد دوران، فصل سیاه درو کردن یاس ها و غارت گلها شد... و برای من داغ جانگداز از دست دادن صدها تن از بهترین یاران و همبندان دلاورم که همگی در آن "فاجعه ملی" سربردار شدند، هنوز همچون زخمی کهنه و خون چکان بر جسم و جانم آتش میزند... ـ

در واقع کابوس واقعی برای نسل من از هفت سال قبلتر از آن یعنی تابستان خونین شصت آغاز شد. فصل سلاخی در اتاقهای "تعزیر" و در کشتارگاههای اوین و قزلحصار و گوهردشت و عادل آباد و وکیل آباد و دیزل آباد و کارون... دوران سیاه دادگاههای چند دقیقه ای و تیربارانهای دسته جمعی... و سرانجام، تلخی جانکاه شمارش تیرهای خلاصی که شبانگاه و در پشت دیوار بند، بر قلب و مغز همکلاسی یا هم بندی و یا هم سلولی مان شلیک میشد... این سهم نسل من و یادمانده های هول انگیز خود من از آن "دوران طلایی امام راحل" بود از تابستان ۶۰ تا تابستان ۶۷ ... و حکایت همچنان باقیست.ـ

حالا در سال ۹۰ هستیم و تابستان پر التهاب و پر آشوب دیگری را پشت سر میگذاریم. سیر تحولات سیاسی-اجتماعی چه در رابطه با میهنمان ایران و چه در سطح منطقه خاورمیانه شتاب عجیبی بخود گرفته است. به نظر میرسد برج و باروی دیکتاتورها و سیستمهای سرکوبگر محلی، بعضآ با قدمت چند ده ساله، درحال فروریختن و فروپاشی است... در این میان برخی از ملتهای محکوم استبداد، به سرعت از نقطه جوش تلاطم و تقابل با سیستم حاکم، پیروزمندانه عبور کردند و به آرامش نسبی رسیدند.ـ

در میهن من اما، بیش از سه دهه است که مردم و طیف گسترده آزادیخواهان این سرزمین، درگیر و چنگ در چنگ با هیولای فاشیسم مذهبی، برای نیل به آزادی بسا بیشتر از دیگر ملل منطقه جانفشانی و جان نثاری کرده اند ولی هنوز در حسرت یک جرعه آزادی و یک نفس هوای تازه همچنان میسوزند.ـ


در صحنه مقاومت و رو در رویی مردم و ملاهای حاکم بر ایران، علیرغم همه فراز و فرودها و کنش واکنشهای سی ساله گذشته، در کنار همه عوامل موثر دیگر، نقش بلامنازع و تهدید برانگیز پارامتر "مجاهدین خلق" و به تبع آن شهر "اشرف" برای تمامیت رژیم، همچنان باقیست و این تضاد آشتی ناپذیر یقینآ به نقطه تعیین تکلیف نهایی بسیار نزدیک شده است...ـ


بعنوان یکی از بازماندگان کشتارهای دهه خونین شصت و تنها بازمانده از جمع مجاهدین سالن ۳ اوین در مقطع پیش از قتل عام تابستان ۶۷ ، در حالیکه همچنان آرزویی بالاتر از آزادی مردم وطنم ندارم، وظیفه انسانی خود می دانم که در هر شرایطی از حقوق پایمال شده همه یاران دربندم دفاع کنم. یاران عزیزی که بسیاری شان برخاک افتادند و یا بر سر دار رفتند و دهها تن از آنان برای ادامه مبارزه با هیولای "فاشیسم مذهبی" به محض خروج از زندان راهی اشرف شدند. این در وهله اول نه دفاع از مجاهدین خلق و نه حتی از بچه های اشرف، که دفاع از پرنسیب هایی است که در بیش از ۳۰ سال نبرد نابرابر با دیکتاتوری حاکم بر میهنمان به آن پایبند بودیم.ـ


البته حالا بعد از ۱۴ سال بندبازی سیاسی و مماشات غرب با رژیم ملایان، دیگر تردیدی باقی نمانده که نامگذاری مجاهدین در لیست سیاه امریکا، نه نتیجه یک پروسه حقوقی و قضایی حتی فرمالیستی بلکه ناشی از یک معامله کثیف سیاسی "شیطان بزرگ" با "حاکمان مدره" در ایران بوده است. سیاست مخربی که ملایان خونخوار با سواستفاده از آن، هر جنایتی را علیه مخالفین برانداز خود بطور عام، و مجاهدین و طیف حامیان شان بطور خاص، در داخل و خارج کشور مشروع و موجه می نمایانند. از زندان و شکنجه واعدام گرفته تا زجرکش کردن زندانیان بیمار در داخل کشور تا آوارگی هزاران خانواده پناه جو و رد درخواست پناهندگی آنان در خارج از جهنم آخوندی توسط دول غربی صرفآ بخاطر لیست تروریستی... از محاصره پزشکی و دارویی گرفته تا اِعمال بدترین شیوه های شکنجه و جنگ روانی و ارتکاب فجیع ترین جنایات جنگی علیه ساکنان بیدفاع اشرف...ـ


در ورای بحثهای پیچیده سیاسی و شرایط بغرنج جهانی و علیرغم فضای مسموم رسانه ای ناشی از "سنگسار سیاسی" مجاهدین، ترجیح میدهم فقط بعنوان نمونه، با یاد و نام تنی چند از همبندان دلاورم در زندان، که سالهاست برای تداوم مبارزه با ملاهای دین فروش و مردم فریب در اشرف بسر میبرند، جنبه دیگری از رزم و رنج ساکنان اشرف را تصویر و ترسیم کنم. کسانی که هنوز آثار شکنجه های نظام "عدل الهی" بر جسم و جانشان هویداست...ـ


بر کف پاهای "ملیحه مقدم" دانشجوی مهندسی متالوژی دانشگاه علم و صنعت و نویسنده کتاب "کرانه حقیقی یک رویا"، هنوز آثار ضربات کابل بازجویان اوین قابل رویت است. ملیحه بعد از تحمل چهار سال زندان، در سال ۱۳۶۴ موفق به فرار از زندان و خروج از کشور شد.... "هنگامه حاج حسن" از پرستاران شهر اشرف و نویسنده کتاب "چشم در چشم هیولا" و همینطور "اعظم حاج حیدری" نویسنده کتاب "بهای انسان بودن" هنوز از دردهای ناشی از عوارض ماهها قرارگرفتن در شکنجه گاه "قبر و قیامت" زندان قزلحصار، رنج میبرند. دوست عزیزم "هما جابری" نویسنده کتاب "مجمع الجزایر رنج" از شکنجه هایش در انفرادیهای طولانی مدت زندان گوهردشت و دوران اسارت در شکنجه گاه هولناک "واحد مسکونی" در قزلحصار، بسا ناگفته ها و دردها در دل دارد.ـ

وقتی در جریان یورش جناینکارانه اخیر به اشرف در فروردین ماه امسال، برای لحظاتی روی صفحه تلویزیون، همبند دیگرم "میترا ایلخانی" را با پاهای تیرخورده و غرق در خون روی برانکارد دیدم آه از نهادم برامد و با خود گفتم: عجب حکایتی ست ماجرای جنگ ما و ملاها! این آخوندهای خونخوار بعد از سی سال هنوز در پی "تمام کُش" کردن نسل ما هستند. چهره میترا اما علیرغم درد بسیار، آرام و مصمم مینمود و من با شناختی که از بچه های زندان دارم میتوانستم بخوبی بفهمم که او و دیگر همبندان سابقم در اشرف مثل فروزان، مهناز، پری، مهری، مهین، بدری، ماندانا، پریچهر، مریم، اعظم، کبری، میترا، مژگان، زهره، فرح، بهشته ... اگر لازم شود در راه رهایی میهن از یوغ استبداد، از جان خود نیز خواهند گذشت ولی همچون دوران زندان تن به ذلت و تسلیم نخواهند داد.ـ


اما داستان کودکان جنبه ی دیگری از این جنگ سی ساله با جنایتکاران حاکم و البته وجه دیگری از زندگی پرشکنج اشرفیان میباشد. از سالهایی که در زندان بودم، "مهناز" را بیاد می آورم که هر دو هفته یکبار به همراه مادر بزرگ رنجدیده اش به ملاقات مادرش "رقیه اکبری" می آمد. فکر نمی کنم از خاطرات کودکی زندگی در کنار مادرش چیزی بیشتر از ملاقاتهای تلفنی ده دقیقه ی در زندان، نصیب برده باشد. من آن روزها را بخوبی بیاد دارم چون هفت سال با مادر او همبند بودم. مهناز کوچولو معصومانه منتظر تمام شدن حکم ده ساله مادر مجاهدش بود تا شاید شبی را در آغوش پرمهر او بسربرد و آرام گیرد. اما در مرداد شصت و هفت، مادر و دایی مهناز (رقیه و رضا اکبری) به همراه خیل خاله ها و عموهایش حلق آویز شدند. او فقط نمونه ای است از عواطف جریحه دار شده و معصومیت غارت شده ی نسلی از کودکان که کانون گرم خانه و خانواده شان در آتش بیداد خمینی خبیث سوخت و برباد رفت....ـ


کودکان بسیاری بودند که در یورش پاسداران تبهکار به خانه و محل سکونت خانوادگی یا تشکیلاتی والدین شان و یا درگیری های مسلحانه، پدر یا مادر و یا هردو را از دست دادند. تعداد زیادی از آن نونهالان که حالا به زنان و مردان رشید و دلیری بالغ گردیده اند برای تداوم راه و رزم آزادیخواهی پدران و مادران خود، از ایران یا اروپا یا امریکا و کانادا، به رزمندگان اشرف پیوستند. سلحشورانی همچون "ناصر خادمی" تنها فرزند فرشته و حمید؛ و یا "محمد رضا ضابطی" فرزند نصرت و محمد؛ و یا "حنیف مجتهدزاده" فرزند آذر و محمدعلی و یا "مصطفی رجوی" فرزند اشرف و مسعود ...ـ


کم نبودند کودکانی که در آن دوران سیاه بعلت اسارت مادرشان، در زندان اوین و یا دیگر زندانها بدنیا آمدند و در بدو تولد و آغاز چشم گشودن بر این دنیا، زندان و زنجیر و زجر را تجربه کردند. شاید همین عامل مهمی بود که جنایتهای بی پایان این رژیم را فراموش نکردند و در هر صحنه و یا مقطعی از مبارزات آزادیخواهانه مردم حضور موثری داشته اند. تعدادی از این "کودکان زندان" سرانجام اشرف را بعنوان کانون نبرد با ملایان اشغالگر برگزیدند. بجاست در همین رابطه از "سحر" نازنین یاد کنم که در زندان بدنیا آمد و تا ماهها در شرایط غیرانسانی داخل بند بسر برد و حالا بعنوان یک نوازنده برجسته ویلون در ارکستر سمفونیک اشرف هنرنمایی میکند.ـ

از میان کودکان آنروز زندان و رزمندگان امروز، حالا دیگر "صبا هفت برادران" نامی بسیار آشناست. صبا در زندان بدنیا آمد و تا دو سالگی در کنار مادر، زندانی بود و سرانجام در فروردین ماه امسال، بیدفاع و بی سلاح و بیگناه در یک جنایت فجیع در اشرف و با شلیک مستقیم گلوله از پای درامد و بر خاک افتاد. قاتلین او، ماموران عراقی وابسته به دولت دست نشانده عراق بودند که در صحنه تحت فرماندهی نیروی تروریستی قدس وابسته به رژیم ایران عمل میکردند. البته در مورد آدمکشان حرفه ای رژیم اسلامی که سی و سه سال است دست در خون مردم ایران دارند و همینطور دست نشاندگان تروریست برون مرزی شان، چنین چیزی اصلآ عجیب و غریب نیست.ـ


ولی نکته بسیار قابل تامل در ارتکاب جنایت جنگی کشتار فروردین ماه در اشرف، خروج عمدی و آگاهانه نیروهای ناظر امریکایی از اشرف در شب واقعه و خالی کردن صحنه به نفع قاتلین، و چراغ سبز آشکار مقامات بالای پنتاگون و وزارت خارجه ای امریکا به هنگام وقوع جنایت کشتار پناهندگان سیاسی ایرانی بود. نمونه و نمودار انکار ناپذیری از تداوم سیاست کثیف مماشات غرب با ملاهای وطن فروش، و صد البته تامین منافع کلان کمپانی های نفتی و غولهای اقتصادی غربی به بهای نابودی هرچه بیشتر منابع طبیعی و مصالح مردم ایران با حفظ همین رژیم قرون وسطایی در حاکمیت غاصبانه بر ایران... و مگر در سی و سه سال گذشته تا آنجا که به رابطه غرب با رژیم ایران و با مردم ایران برمیگردد، همواره "در" بر همین پاشنه نچرخیده است!؟


یک اتفاق ساده اما، تفاوت کیفی شرایط امروزین معادله "ایران" را در مقایسه با موقعیت های مشابه در دوره های گذشته، مثلآ مقطع قیام ۵۷ و کودتای ارتجاعی سال ۶۰ و یا دوران حاکمیت کوتاه مدت دولت ملی مصدق و وقوع کودتای استعماری سال ۳۲، به روشنی بارز و برجسته کرد. آن اتفاق بظاهر ساده و البته سمبولیک، همانند صحنه شهادت "ندا" در قیام دو سال پیش، ثبت زنده و پخش مستقیم آخرین پیام "صبا" بود که بر اموج ماهواره و به مدد تکنولوژی نوین با صدا و تصویر، مرزهای جغرافیای و سیاسی و انسانی را در نوردید و بسیاری قلوب را بر علیه یک بی عدالتی عریان برانگیخت. پیام البته سرخ فام ولی خیلی ساده بود: " تا آخرش می ایستیم"


در عصر ارتباطات الکترونیکی و دوران تکنولوژی نوین و در حیطه شبکه های اینترنتی و دنیای مجازی، که "جامعه بشری" در سرتاسر کره خاکی به یمن رادیو تلویزیون های ماهواره ای و تلفن دستی و فیس بوک و تویتر... تبدیل به "دهکده جهانی" گردیده و با فشار یک دگمه در یک چشم بهم زدن اخبار و اطلاعات در ابعاد گسترده پخش جهانی میشوند، اِعمال سانسور مطلق و خفقان کامل و ایجاد دیوار نفوذناپذیر دود و دروغ برای انجام تبانی های کلان "ارتجاعی-استعماری" بطور نسبی نامحتمل و خیلی رسواگر خواهد بود...ـ

بخصوص وقتی سوژه اصلی این کشاکش دامنه دار (مجاهدین اشرف) - که گویا قرار است به عنوان یک باج کم خرج از جانب غرب و یک طعمه لذیذ برای آخوندهای خام طمع، مورد معامله و بده بستان قرار گیرند - از شبکه گسترده اجتماعی و تشکیلات منسجم سیاسی در سطح جهان و بویژه در جوامع دموکراتیک غربی برخوردار هستند.ـ

در عین حال باید در نظر داشت که در بستر ارتباطات پیشرفته تکنولوژیک و شبکه گسترده تشکیلات اجتماعی مجاهدین، قلب تپنده انان یعنی بچه های اشرف، ضمن استقبال از تمامی راه حلهای معقول و منصفانه برای خروج از بحران موجود، تک تک شان سوگند خورده اند که تن به تسلیم و ذلت ندهند و اگر قرار بر زد و بند با ملایان باشد مانند صبا تا آخرش میایستند و با خون خود طرح های تبانی را بر سر طرفهای معامله خراب خواهند کرد...ـ

فراموش نکنیم که در طی دهه سیاه شصت، چه بسا هزاران ندا و ترانه و نسترن و صبا ... در خون خود درغلطیدند و یا کهریزکی شدند و گمنام و بی نام و نشان و غریبانه و مظلومانه پر کشیدند و رفتند و جهان خبردار نشد که بر نسل ما چه گذشت. چرا که نه ماهواره بود و نه شبکه جهانی اینترنت و نه تلفن دستی... فقط بخش فارسی رادیو بی بی سی بود و صدا و سیمای جمهوری اسلامی!ـ


بدون تعارف و مبالغه، در شرایط خطیر کنونی، نامگذاری مجاهدین در لیست تروریستی امریکا با سرنوشت هزاران انسان آزادیخواه و جان شیفته در اشرف ارتباط مستقیم و بلافصل دارد. به همین دلیل وجدان بیدار جامعه بشری بطور عام و طیف گسترده ایرانیان شریف و آزاده بطور خاص در این امر "انسانی" و "ایرانی" رو در روی لابیستهای نفتی و دلالان وطن فروش رژیم و برخی نهادهای قدرت غربی قرارگرفته اند. حتی اگر محافل "ایران-گیتی" در امریکا بخواهند یکبار دیگر بخت خود را در نزدیکی با ملاهای نفتی، با قتل عام دیگری از مجاهدین اشرف بیازمایند قطعآ بهای سنگین رسوایی سیاسی و بین المللی آنرا دوشادوش آخوندهای "محور شر" متحمل خواهند شد. همان آخوندهای هفت خطی که خود هیچ گریزگاهی از مکافات اجتناب ناپذیر قتل عام تابستان ۶۷ و دیگر جنایاتشان نمی یابند.ـ

بهرحال درشرایط حساس و متحول کنونی تصمیم بر سر لیست تروریستی، به شکل تنش برانگیزی به تنظیم رابطه جدید "باراک حسین اوبامای" برنده صلح نوبل و "سید علی خامنه ای" پدر خوانده تروریسم جهانی منوط و مربوط شده است. چه بسا در آینده نزدیک روشن خواهد شد که سرنوشت ما، ملت ما و میهن ما، با دلارهای سبز نفتی بر سر میز مذاکره با ملاهای غنی شده رقم خواهد خورد یا با خون سرخ مردم به جان آمده در سنگفرش خیابانهای فریاد و اعتراض.ـ


مینا انتظاری
اکتبر 2011

ایمیل: mina.entezari@yahoo.com
وبلاگ: www.mina-entezari.blogspot.com

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پانویس:ـ

1- چهار تن از اعضای خانواده ی اكبري منفرد سه برادر و يك خواهر طي سالهاي ۶۰ و ۶۳ و قتل عام ۶۷ شهيد شده اند.
علیرضا ۲۰ساله در سال ۶۰ تيرباران شد، غلامرضا ۲۶ ساله در سال ۶۳ در زيرشكنجه به شهادت رسيد.
رقیه اكبري منفرد ۳۰ ساله و عبدالرضا ۲۳ ساله در قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ اعدام شدند.
ـ
درحال حاضر دو تن ديگر از اعضاي اين خانواده قهرمان به نام مريم و رضا در زندان و اسير رژيم ددمنش آخوندي هستند.
مریم اکبری منفرد يكي از خواهران اين چهار شهيد و از ديگر اعضاي اين خانواده قهرمان است که در ۶ دی ماه سال ۸۸ بازداشت و نهایتا به ۱۵ سال حبس محکوم شد، فرزند وی نیز در اسفند ماه سال ۹۱ با تودیع وثیقه به صورت موقت از زندان آزاد شد.
زنداني سياسي رضا اكبري منفرد يكي ديگراز دايي هاي مهناز است .رضا اکبری منفرد در تاریخ ۲۶ دی ماه ۹۱ به همراه پسرش علی اکبری منفرد در منزلش بازداشت شد و هم اكنون در زندان اوين بند ۳۵۰ حكم ميگذارند.

ـ2- هم سلولی ها

ـ3- مهناز سعیدی: مادر و سه دایی ام توسط رژیم آخوندی اعدام شدند
https://www.facebook.com/photo.php?v=10152375618072974&set=vb.268065952973&type=2&theater

ـ4- از تولد در اوین تا شهادت در اشرف

مصاحبه با تلویزیون صدای امریکا



شکنجه و تجاوز در بند زنان زندان اوین




مصاحبه "مینا انتظاری" با تلویزیون صدای امریکا







 







 



گم شده





گمشده!


نوزادی در میان آتش و خون ـ

بامداد یکی از روزهای اواخر مهرماه سال شصت، یک ساختمان چهار طبقه در منطقه تهرانپارس، شرق تهران، به محاصره کامل پاسداران جهل و جنایت در میاید. هدف، آپارتمانی داخل این ساختمان بود. با شلیک اولین گلوله ها توسط مهاجمین تا دندان مسلح، "هما" بسرعت نوزاد چند روزه اش را در امن ترین و محفوظ ترین نقطه خانه داخل وان حمام به امانت میگذارد و با یک بوسه به خدا میسپارد... او بلافاصله با گشودن آتش بر روی پاسداران متجاوز به "مقابله به مثل" و مقاومت جانانه دست میزند. بعد از چهار ساعت درگیری خونین، هما و همسرش حسن در اثر رگبار مسلسل و انفجار نارنجک های پاسداران سیاهی وتباهی بر خاک میافتند و سرانجام در لجّه خون گرم خود آرام میگیرند.ـ

وقتی بعد از مدتها تیراندازی و شلیک های مستمر، پاسداران هار خمینی مطمئن میشوند که دیگر مقاومتی وجود ندارد وارد آپارتمان میشوند... حال دیگر صفیر گلوله ها و صدای انفجارها خاموش شده بود و تنها صدای ضعیفی که در این خانه نیمه ویران به گوش میرسید ضجه های دلخراش یک نوزاد چند روزه بود که با فداکاری و هوشیاری پدر و مادرش از تیررس مستقیم دشمن مصون مانده بود. طفلک معصوم هیچ نمیدانست در این دنیای غریبی که به تازگی به آن قدم نهاده چه اتفاقات سهمگینی در شرف وقوع است که شاید کمترینش کشته شدن پدر و مادر جوانش در همان خانه بود... شاید هنوز هم نداند که پدر و مادر واقعی اش چه کسانی بودند و بدست چه کسانی کشته شدند!ـ

هما و حسن ــ

مجاهد خلق "هُما رُبوبی" فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی و از دبیران محبوب مدارس مشهد بود. همسرش "حسن کبیری" (فرزند ارشد مادر مجاهد معصومه شادمانی) از زندانیان سیاسی زمان شاه و از کادرهای با سابقه مجاهدین خلق بود. در دوران مبارزات سیاسی با ارتجاع حاکم، این زوج دلاور از اعضا و مسئولین بخش اجتماعی مجاهدین در تهران بودند. با شروع سرکوب خونین خمینی در فردای سی خرداد شصت، این زوج جوان همانند ده ها هزار تن از دیگر افراد اپوزیسیون آزادیخواه و ضد رژیم، مجبور به زندگی مخفی شدند.ـ
تور اختناق رژیم در همه جا گسترده شده بود و دیو ارتجاع مذهبی از هر سو تنوره میکشید. بخصوص در تابستان و پائیز سال شصت که در هر شبانه روز، هزاران تن دستگیر و صدها تن در زندانها تیرباران میشدند و دهها تن از مجاهدین و مبارزین سیاسی در خیابانها و یا خانه ها به قتل میرسیدند.ـ

البته برای چهره های شناخته شده ای همچون هما و حسن، زندگی و مبارزه تمام عیار در جامعه و فضایی بشدت نظامی-امنیتی شده تحت حاکمیت یک رژیم کودتایی-فاشیستی، بمراتب سخت تر و پر ریسک و خطرناکتر بود.ـ

در آن شرایط خفقان نفس گیر و در دوران پر اضطراب زندگی مخفی، "هما" به کمک یک پزشک انساندوست در اوایل مهرماه زایمان میکند و نوزادش را در میان دلهره و هراس اطرافیان به دنیا میاورد و با لبخندی مظلومانه عزیز دلبندش را در آغوش میکشد. ولی قبل از انکه حتی فرصت کند نامی برای فرزند دلبندش انتخاب کند و یا تولدش را در جایی ثبت کند، چند روز بعد علیرغم علایق بی پایان مادریش، جان خود را فدای مام میهن و رهایی مردم محبوبش میکند... پاسداران جانی این طفل نورسیده را همچون غنیمت جنگی با خود میبرند...ـ

مادر رُبوبی ـ

مدتها بعد از شهادت هما، "مادر رُبوبی" برای یافتن نوه مفقودش از مشهد به تهران میاید و به کمک یکی از بستگانش به هر دری میزند و به مراکز مختلف مراجعه میکند تا شاید خبری و ردی از این عزیز گمشده اش بیابد. ولی نهایتآ تنها جوابی که دریافت میکنند اینست که: "فرزند منافقین معدوم را به یک خانواده حزب اللهی سپرده اند تا اسلامی تربیت شود و دشمن منافقین بشود..." و دیگر هیچ.ـ

شرایط دهشتناک و خونبار سالهای اول دهه شصت را فقط کسانی میتوانند درک کنند و یا تصویر نسبتآ واقعی از آن داشته باشند که خودشان یا نزدیکانشان، در آن دوران، گذرشان به زندانها و دادستانی و یا سپاه و کمیته رژیم افتاده باشد. پدران و مادران داغدار و سوگوار حتی برای یافتن خبری از عزیزان ربوده شده و یا اثری از مزار فرزندان اعدام شده شان، در معرض بدترین توهینها و بیرحمانه ترین بی حرمتی ها قرار میگرفتند و چه بسا خودشان هم روانه زندان و مشمول مصادره اموال میشدند.ـ

کشته شدن هما و همسرش و مفقود شدن تنها یادگار آنان، برای مادر رُبوبی (هِروی) بسیار سخت و جانگداز بود ولی این اولین تجربه تلخ مادر در کوران تحولات سیاسی ایران نبود. او در رژیم سابق نیز به دلیل زندانی بودن دو پسر "مجاهد" و "فدایی" خود، سالها با تحمل رنج دوری آنان، مرتبآ در جلوی زندانهای تهران و مشهد در جمع دیگر مادران حضور داشت و در روزهای ملاقات با فرزندان مبارزش، همواره مونس و همدرد و پشتیبان آنان بود.ـ

اما حالا در دوران حاکمیت پلید آخوندی شرایط برای مادر بمراتب هولناکتر و مصیبتها بسا سنگین تر شده بود. دو پسر مجاهد مادر (حسین و هادی) از همان تابستان شصت درگیر زندگی مخفی و مقاومت قهرآمیز با ارتجاع خونخوار حاکم بودند که نهایتآ با پشت سر گذاردن یک دوره مبارزه طولانی و دلاورانه در داخل کشور به ارتش آزادیبخش ملی می پیوندند... مدتی بعد پسر دیگر مادر نیز دستگیر میشود و مدتها در زندان بسر میبرد.ـ

خلاصه خانه و کاشانه و محیط گرم خانوادگی مادر که در روزگاری نه چندان دور، مأمن و پناه همه آزادیخواهان در مشهد بود به یکباره همچون آشیانه ی بلازده، دستخوش طوفان شد و فرزندان دلبند مادر یا کشته یا زندانی و یا فراری و آواره شده بودند. با این وجود قلب مهربان این مادر بزرگوار همچون همیشه برای فرزندان عزیز و همه رزمندگان آزادی می تپید و از هر کمکی به مجاهدین دریغ نمیکرد.ـ

اواسط سال ١٣٦٦ پاسداران و ماموران سنگدل وزارت اطلاعات، مادر را به جرم داشتن چند تماس تلفنی با پسر مجاهدش، دستگیر و روانه زندان میکنند. همزمان با مادر، دختر دیگر و نوه شش ماهه مادر هم بازداشت میشوند. البته به بند کشیدن همزمان سه نسل، از داستانهای رایج زندان در دهه شصت بود. بهرحال حدود دو سال مادر را در شرایط غیر انسانی تحت فشارهای جسمی و روانی در زندان نگه میدارند. بعد از خلاصی از بند هم او را از هرگونه تماس با فرزندانش در "اشرف" منع میکنند.ـ

مادران، مادران!ـ

کمتر کسی است که نداند در حاکمیت ننگین آخوندی هیچ انسان شریف و آزاده ای روی آرامش و آسایش را نمی بیند، و طبعآ مادر ربوبی و دیگر مادران صلح و آزادی نیز در تمام این سی سال سیاه، از داغ فراق عزیزان خود و در آتش ظلم و ستم این جانیان بیرحم، سوختند و میسوزند. بخصوص در سالهای پر مخاطره اخیر که فرزندان مادر در "اشرف" بسر میبردند و مادر از سال شصت به بعد بی صبرانه منتظر و مشتاق دیدن روی انها بود...ـ

مادر همیشه چشم براه بود و امیدوار و البته دلواپس و نگران. هر سال تابستان بخشی از میوه های روی درخت حیاط خانه را برای فرزندان در سفرش و به امید بازگشت آنان باقی میگذاشت؛ هرچند که عاقبت آن میوه ها سهم پرندگان مهاجر میشد. حتی اتاق پسر کوچکش "هادی" و وسایل شخصی و تحصیلی او را همچنان بعد از سالیان سال دست نخورده و مرتب نگهداشته بود و دائمآ تاکید میکرد: هیچ چیز از جایش نباید تغییر کند، بچه ها بزودی به خانه باز میگردند...ـ

شنیدم که چند ماه قبل مادر ربوبی، این زن دلیر و دردمند، سرانجام در شهر مشهد چشم بر این جهان فروبست در حالیکه همواره چشم براه خبری از نوه گمشده اش و دیدن روی فرزندان عزیزش در غربت و تبعید بود.ـ

هرچند مادر مانند بسیاری دیگر از پدران و مادران زجرکشیده و داغدیده سرزمین مان، شاهد بازگشت پرستوها به خانه نبود و در حسرت در آغوش کشیدن دوباره عزیزان دلبندش یک عمر سوخت ولی بی تردید روح بزرگوار او دوشادوش "هُما"یش و دیگر شهدای راه آزادی، در جشن آزادی ایران زمین، در ایرانی پاک و مبرا از نجاست و نحوست این حاکمان پلید، در کنار همه فرزندان و نوه هایش حضوری بس شادمان و سرفراز خواهد داشت. روح بلندش همیشه شاد باد!ـ

راستی آیا خروش نسل جوان و جلودار ایران در خیابانهای پایتخت و در سراسر این میهن اشغال شده، طلیعه و نویدی از آن روز خجسته و فرخنده نیست؟!ـ

مینا انتظاری
سپتامبر 2011







About Me